بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين

:: مقدمه ناشر

كتابى كه پيش رو داريد متن بخشى از سلسله درس هاى اخلاق حضرت آية الله العظمى سيد صادق حسينى شيرازى دام ظله است كه به شرح فرازهايى از وصيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به ابوذر غفارى پرداخته و طى چهارده جلسه بيان شده است.
ضمناً پاورقى هايى نيز توسط تدوين گر محترم به كتاب افزوده شده كه در توضيح مطالب راهگشاست و با نام (ويراستار) از ديگر پاورقى ها مشخص شده است.
در پايان از تمام دوستان و عزيزانى كه در به سامان شدن اين اثر نقشى داشتند سپاسگزارى مى نماييم.
ناشر


:: وصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به ابوذر

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در طول حيات پر بركت خود، پندهايى به عده اى از اصحاب و يارانشان داده اند كه هر كدام دنيايى از حكمت و موعظه حسنه است. يكى از اين مواعظ، سفارشات آن حضرت به جناب ابوذر غفارى(رضى الله عنه)است. كه در قالب آن، مضامين اخلاقى بسيار پربار و عالى و انسان سازى بيان شده است. اين سفارشات نه تنها از جهت محتوا در سطح بالايى قرار دارد، كه خود دليلى بر صدور آن، از مقام عصمت و رسالت مى باشد، بلكه از حيث سند نيز معتبر است و علماى بزرگى آن را نقل كرده اند، از جمله:
مرحوم طبرسى(1) در مكارم الاخلاق(2)، با وجود اين كه مطالب مكارم الاخلاق غالباً مرسل و با حذف سند ذكر شده است، اين وصيت نامه را با چند سند نقل فرموده است.
ورّام بن ابى فراس(3)، در مجموعه ورّام(4) اين وصيت را نقل كرده است. وى نزد فقها ثقه و اقوال و اعمالش معتبر است، تا جايى كه اعاظمى از شيعه قول و فعل او را حجّت دانسته اند و حتى اگر روايتى از جانب معصومين(عليهم السلام) نمى يافتند كه مؤيد عملى باشد، بر اساس قول و فعل او فتوا مى دادند.
به عنوان مثال در ميان مؤمنان رسم بر اين است كه اگر كسى از دنيا برود، در دهانش عقيق مى گذارند. امـّا در كـتـب روايـى، روايـتـى در اين باره نيامده است و صاحب حدائق(5)و صاحب مستدرك(6) نيز ذكرى از اين مسئله نياورده اند، با اين حال صاحب جواهر(7) در جواهر الكلام و صاحب عروه در عروة الوثقى اين مسئله را به عنوان يك مستحب ذكر كرده اند. مى دانيم در صورتى استحباب يك عمل ثابت مى گردد كه از طرف امام معصوم قول يا فعل و يا تقريرى صادر شود كه نشانگر استحباب آن باشد، اما در مورد اين مسئله تنها مدركى كه ذكر شده اين است كه سيدبن طاووس(8) مى فرمايد: «جدّ ما ورّام بن ابى فراس حمدانى قبل از وفاتش وصيت كرده بود كه وقتى از دنيا مى رود، زير زبانش عقيق بگذارند، از آن جايى كه ابن ابى فراس كار بى دليل نمى كرده، پس بايد اين مسئله مدركى داشته باشد كه او چنين وصيتى كرده است». فقهاى بزرگى كه بعد از ابن ابى فراس آمده اند استحباب اين كار را پذيرفته اند و بدون آن كه بگويند ما مدركى بر استحباب اين عمل پيدا نكرديم، آن را در كتاب هاى خود ذكر كرده اند، چرا كه همين نقل ورّام را، در حكم مدرك معتبر دانسته اند.
محقق حلى(9) با آن دقت و جلالت در كتاب المعتبر به قسمت هايى از اين وصيت اشاره و استدلال كرده و آن را به پيامبر نسبت داده و از آن به عنوان وصية النبى ياد كرده است.
علامه حلى(10) در جاهاى متعدد و كتاب هاى مختلف خود اين وصيت را ذكر كرده است.
كاشف اللثام(11) در كتاب كشف اللثام قسمت هايى از اين وصيت را نقل و آن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت داده است.
محقق گرانمايه حاج آقا رضا همدانى(12) در بعضى آثار خود، پس از ذكر اين وصيت نامه آن را به پيامبر نسبت داده است.
علامه مجلسى در عين الحيات آورده است: «اين وصيت از جمله اخبار مشهوره است»(13).
هم چنين مضامين اين وصيت در روايات بسيار وارد شده است و قسمت هاى مختلفى از اين روايت، زير عنوان «يا اباذر»، در اخبار و احاديث آمده است. به هرحال اين وصيت نامه در بحار الانوار(14)، با اَسناد آن نقل شده است.
ابوالاسود دوئلى مى گويد:
قدمت الربذة فدخلت على أبى ذر، جندب بن جُنادة(رضى الله عنه)، فحدّثنى أبوذر قال:
دخلت ذات يوم فى صدر نهاره على رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فى مسجده فلم أر فى المسجد أحداً من النّاس إلاّ رسول الله و على إلى جانبه جالس، فاغتنمت خلوة المسجد فقلت يا رسول الله، بأبى أنت و أمّي، أوصنى بوصيّة ينفعنى الله بها، فقال نعم وأكرم بك يا أباذر، اِنّك منّا أهل البيت و إنّى موصيك بوصيّة فاحفظها فإنّها جامعة لطرق الخير وسُبُله، فإنّك إن حفظتها كان لك بها كفلان.
به ربذه درآمدم و بر جندب بن جناده (ابوذر) وارد شدم. ابوذر [سخن آغاز كرد و ضمن آن] گفت:
روزى (اوائل روز) در مسجد خدمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدم، كسى جز رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرمؤمنان على(عليه السلام)در مسجد نبود. از خلوت استفاده كردم و گفتم: اى رسول خدا، پدر و مادرم فدايت باد، مرا وصيتى كن تا [بدان وسيله] خدا مرا از آن بهره مند سازد.
فرمود: بلى اى ابوذر [وصيت مى كنم تو را] و چه بسيار گرامى و پسنديده اى نزد ما، تو از ما اهل بيت هستى و تو را سفارشى مى كنم، آن را حفظ كن كه تمام راه هاى خير در آن است كه اگر آن را حفظ كنى پاداشى دو چندان دارى.
بسيار كم اتفاق مى افتاده كه پيامبر خدا در مدينه تنها باشد، چون علاوه بر كارهاى حكومتى، مردم براى حل مشكلات مادى و معنوى خود به ايشان رجوع مى كردند. چه بسا شخصى براى حل نزاع خانوادگى و يا كسى براى تعبير خوابى كه ديده، خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى رسيد. پيامبر اكرم نيز با گشاده رويى، به حرف هاى آنان گوش مى داد و مشكلات آنان را بر طرف مى نمود. از اين رو شايد براى جناب ابوذر، فقط يك مرتبه در عمرش چنين فرصت با ارزشى پيش آمده باشد. در روايات آمده كه اگر عالمى را ديديد، از او احكام دين را بپرسيد و اين عمل بسيار ثواب دارد. مؤمنان بايد سعى كنند كه اگر عالمى را جايى ديدند از او استفاده علمى بكنند و عمر خود را با بيان مطالب بيهوده تلف نكنند.

:: مقام ابوذر

جناب ابوذر مردى زيرك و دانا بود و نزد پيامبر و اهل بيت(عليهم السلام)بسيار مورد احترام بود. طبق نظر علامه مجلسى در عين الحيات(15) آنچه از اخبار و روايات استفاده مى شود آنست كه پس از مقام عصمت و معصومين(عليهم السلام) و فرزندان با فضيلت آن بزرگواران همچون حضرت زينب كبرا(عليها السلام) و حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام)، از بين اصحاب و اطرافيان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)جناب سلمان، جناب ابوذر و جناب مقداد از ديگران برتر بوده و داراى مقام و منزلت بالايى هستند.
عظمت و بزرگى مقام ابوذر را بايد از جملات ابتداى اين وصيت شناخت آنجا كه پيامبر مى فرمايد:
اكرم بك(16) يا أباذر إنَّك منّا(17) أهل البيت؛ اى ابوذر، تو از ما اهل بيت هستى به تو سفارشى مى كنم، آن را حفظ كن.
سپس حضرت وصيت خود را با خطاب يا اباذر ... يا اباذر ...آغاز مى كند، در كل وصيت بيش از يكصد و پنجاه بار نام اباذر را تكرار مى فرمايد(18) كه اين حاكى از علاقه بسيار پيامبر به ابوذر غفارى است.
حالات اين صحابى بزرگوار شنيدنى و در عين حال الگو است. اما به راستى چگونه اباذر به اين مقام دست يافت؟ آيا جز اين بود كه اباذر در گفتار و رفتار از پيامبر تبعيت مى كرد. البته اين كارِ بسيار مشكل و سختى است؛ چرا كه انسان بايد آنقدر قوى باشد كه با شيطان درون و بيرون مبارزه كند و پيروز شود. اگر كسى بخواهد به همين وصيت پيامبر به اندازه فهم و توان خويش عمل نمايد، حتى به يك فراز آن، شيطان كار خود را آغاز مى كند و شهوات دست و پاى انسان را مى بندد. اين مؤمن است كه بايد آهسته آهسته اين مواعظ را در نفس خويش پياده نمايد و در برابر شيطان مقاومت نمايد. و البته اين كار شدنى است.
تنها مقام عصمت است كه دست يافتنى نيست و به عده خاصى اختصاص دارد، از اين مقام پايين تر به شخص خاصى اختصاص ندارد و توسط حق جلَّ و عَلا احتكار هم نشده است. ابوذر فقط اين امتياز را داشت كه هر وقت مى خواست مى توانست پيامبر و امام خويش را ملاقات كند، ولى انسان هاى اين برهه از زمان چنين امكانى را ندارند، اما اين دليل نمى شود كه نتوانند مانند ابوذر باشند. به يقين اگر كسى بخواهد، مى تواند به مقام ابوذر برسد، چون گناهى بزرگتر از شرك وجود ندارد، و ابوذر بخشى از عمرش را در حال شرك سپرى كرده بود، اما تصميم گرفت ابوذر بشود و شد. مگر ورّام بن ابى فراس و يا پدر شيخ صدوق (ابوالحسن على بن بابويه)(19) چه عمل خاصّى را انجام مى دادند كه اين چنين فتوايشان بعنوان سند تلقى مى شود؟ اينها فقط به دستورات ولى نعمت هاى خود عمل مى كردند. انسان اگر تصميم گرفت عمل كند به دنبال آن خدا هم توفيق مى دهد و قدرت خدا از قدرت شهوات و شيطان بالاتر است. اگر انسان به خدا اعتماد كند و به راستى تصميم خود را دنبال نمايد، خداى مهربان نمى گذارد شيطان و نفس اَمّاره بر او غلبه كند. خداوند وعده كرده كه توفيق مى دهد و اين وعده را عملى خواهد كرد. خداوند دنيا را دار امتحان قرار داده و به انسان ها نيز اختيار عطا فرموده است تا مشخص شود چه كاره هستند. آنهايى كه موفق شده اند تصميم گرفته اند و پاى تصميم خود ايستادگى كرده اند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در ابتداى اين وصيت به ابوذر مى فرمايد:
أنّى موصيك بوصيّة فاحفظها؛ به تو سفارشى مى كنم، آن را حفظ كن.
مسلم است حفظ كردن اين وصيت با عمل به آن ممكن است. نوشتن و به خاطر سپردن، تنها مقدمه عمل كردن است.
«إنّها جامعة لطرق الخير وسُبُله؛ اين وصيت، جامع طرق خير و سُبل است.» در لغت، طرق يعنى راه ها و سُبل يعنى راه هاى واضح و روشن.
«فإنّك إن حفظتها كان لك بها كفلان» كفل، يعنى ضِعف، كفلان به معناى ضِعفان، يعنى اگر به اين وصيت عمل كنى، خدا دو برابر به تو اجر و پاداش مى دهد.


(1). رضى الدين ابونصر حسن بن فضل بن حسن، فقيه و محدث، از علماى بزرگ قرن ششم هجرى فرزند امين الاسلام طبرسى، صاحب مجمع البيان. (اثر آفرينان، ج4، ص94 و 95.)
(2). مكارم الاخلاق، ص 458، الفصل الخامس «فى وصية رسول الله(صلى الله عليه وآله) لأبى ذر الغفاري(رضى الله عنه)».
(3). ابوالحسن يا ابوالحسين مسعود بن ابى فراس ـ عيسى بن ابى النجم بن حمدان بن خولان بن ابراهيم بن مالك اشتر نخعى ـ جدّ مادرى سيد بن طاووس، لقبش ورّام. كتاب تنبيه الخاطر و نزهة الناظر كه در ايران به مجموعه ورّام معروف است از آثار اوست. (ريحانة الأدب، ج6، ص313 و 314.)
(4). مجموعه ورّام، ج 2، ص 51.
(5). يوسف بن احمد بن ابراهيم الدرازى البحرانى (1107 ـ 1186ق)، صاحب كتاب الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهرة، فقيه، محدث از معاصرين وحيد بهبهانى، كه پس از فوت، بهبهانى بر او نماز خواند و در حرم حضرت سيدالشهدا مدفون گرديد. كتاب مذكور يك دوره فقه نيمه استدلالى اماميه بر اساس روايات و آيات با تمايل به اخبار گرايى است. (ريحانة الأدب، ج3، ص360 و361؛ الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 289 و 290.)
(6). ميرزا حسين بن محمد تقى بن محمد على نورى طبرسى (1254 ـ 1320 ق) مدفون در صحن مقدس مرتضوى، فقيه، محدث، مفسر، رجالى از علما و اكابر اماميه در ابتداى قرن چهاردهم از شاگردان شيخ مرتضى انصارى، ملا على كنى، محمد حسن شيرازى و از مشايخِ اجازه آقا بزرگ طهرانى و شيخ عباس قمى، صاحب كتاب مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، كه در اين كتاب علاوه بر حدود بيست و سه هزار حديث، به ترتيب ابواب وسائل الشيعه، حاوى شرح حال و تراجم عده اى از علماى شيعه است. (الذريعة الى تصانيف الشيعه، ج11، ص 7 و 8.)
(7). محمد حسن بن باقر بن عبدالرحيم شريف اصفهانى (1266ق) از علماى بزرگ اماميه و از شاگردان سيدجواد عاملى صاحب مفتاح الكرامة و شيخ جعفر كاشف الغطاست. وى در كتاب جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام تمام فروعات فقه را از اول تا آخر با ادله آنها با دقت نظر مورد بررسى قرار داده است و مى گويند جواهر الكلام نسبت به فقه مانند بحار الانوار نسبت به احاديث و روايات است. (ريحانة الأدب، ج 3، ص 357 و 358.)
(8). رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن جعفر (589 ـ 664 ق) معروف به سيد بن طاووس، فقيه، متكلم، محدث، مورخ. مادرش دختر شيخ ورام بن ابى فراس حلى و مادر پدرش، دختر شيخ طوسى است. پس از ساليانى كه در زادگاهش به تحصيل علم اشتغال داشت به بغداد عزيمت نمود و 15 سال در آن جا رحل اقامت افكند. پس از آن به زادگاهش حله بازگشت. بعد از آن مدتى درنجف و كربلا و سامرا و كاظمين به سر برد و مجدداً در ايام سلطنت مغولان به بغداد مراجعت نمود. وى معاصر دو خليفه عباسى مستنصر و مستعصم بوده و با مستنصر روابط خوبى داشته است. در طول عمرش مسئوليت هاى متفاوتى به او پيشنهاد شد، اما هيچ كدام را نپذيرفت. با تصرف عراق توسط مغولان، براى جلوگيرى از ويرانى آن تلاش هاى فراوانى انجام داد. وى در جواب اين سؤال هلاكوخان كه پادشاه كافر عادل بهتر است يا فرمانرواى مسلمان ستمگر، فرمود: پادشاه كافر عادل. پس از اين ماجرا مقام نقابت علويان را با اكراه قبول كرد و تا آخر عمر در آن مقام باقى ماند. سرانجام سيد در بغداد درگذشت و جنازه اش در نجف مدفون گرديد. (دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج2، ص54 و 55.)
(9). ابوالقاسم، نجم الدين جعفر بن حسن بن ابى زكريا يحيى بن حسن بن سعيد هذلى حلى (676ق) مدفون در حلّه، از مفاخر علماى اماميه در قرن هفتم هجرى قمرى، لفظ محقق در صورت اطلاق و عدم وجود قرينه، به وى منصرف است و اين با وجود كثرت محققين و فحول علما افتخار بزرگى است كه به وى اختصاص دارد. از معاصرين خواجه نصير طوسى بوده و از شاگردان وى مى توان سيد محمد رضى الدين على بن طاووس، ابن داوود و علاّمه حلّى را نام برد، داراى تأليفات بسيارى است كه از معروفترين آنها مى توان به شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام [والمعتبر فى شرح المختصر]اشاره كرد كه بارها به چاپ رسيده است. (ريحانة الأدب، ج5، ص231 ـ 236.)
(10). جمال الدين، ابى منصور حسن بن سديدالدين يوسف بن على مطهر حلى (648 ـ 724ق) از اكابر علماى اماميه، جريان مناظره او با علماى مذاهب اربعه در مورد مسئله طلاق نزد سلطان محمد خدابنده معروف است كه به بركت اين مناظره سلطان محمد خدابنده به مذهب تشيع گرويد. براى اطلاع بيشتر از شرح حال و آثار علامه حلى به كتاب آشنايى با متون درسى حوزه هاى علميه ايران (شيعه، شافعى، حنفى) مراجعه شود. ويراستار
(11). بهاءالدين محمد بن حسن بن محمد اصفهانى (1062 ـ 1135 يا 1137 ق) مدفون در تخت فولاد اصفهان، از افاضل علماى اواخر عهد صفويه است، به خاطر آن كه در جوانى به همراه پدر مدتى به هندوستان رفت و در آن جا اقامت گزيد، بعد از مراجعت به اصفهان على رغم ميل خود به فاضل هندى اشتهار يافت از آثار او كشف اللثام عن قواعد الاحكام است كه شرح قواعد علامه حلى است. (ريحانة الأدب، ج4، ص 284 ـ 285؛ اثر آفرينان ج4، ص 252.)
(12). رضا بن محمد هادى همدانى (1250 ـ 1322ق) از فقهاى اماميه در اوائل قرن چهاردهم قمرى از شاگردان ميرزا محمد حسن شيرازى (ميرزاى شيرازى). ريحانة الأدب، ج6، ص377.
(13). عين الحياة، ص 19.
(14). بحارالانوار، ج74، ص 74.
(15). عين الحياة، ص 3.
(16). اكرِم بك، از افعال تعجب است مانند ماافعل كه عرب آن را در مقام تعظيم به كار مى برد.
(17). منّا در اين جا، توسعه را مى رساند و از باب احترام است كه پيامبر به ابوذر فرموده، روشن است كه اين توسعه، توسعه حقيقى نيست چرا كه كلمه اهل بيت طبق آيه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيراً» افراد خاصى را در بر مى گيرد، بيان رسول خدا در اين جا، چنين معنا نمى دهد كه ابوذر هم يكى از اهل بيت باشد، بلكه ابوذر بالتوسعه و مجازاً داخل اين معنا گرديده است. شيرازى
(18). در كتاب هاى علم بلاغت آمده است كه اگر انسان به فردى علاقه داشته باشد، در بين گفت و گوى با او، دوست دارد نامش را مرتب تكرار كند.
(19). ابوالحسن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى (وفات 329 يا 328 ق) از علماى اماميه در زمان غيبت صغرى، مدفون در قم، پدر شيخ صدوق كه فيض حضور مبارك امام عسكرى(عليه السلام)را درك كرده است. از كثرت وثاقت بفرموده شهيد اول و شيخ بهايى و بزرگان ديگر، فتاواى او نزد علماى اماميه به منزله نص معصوم است. (ريحانة الأدب، ج7، ص 401 و 402.)