يا أباذر، كن على عمرك أشحُّ منك على درهمك ودينارك. يا أباذر، هل ينتظر أحد إلاّ غنىً مطغياً، أو فقراً منسياً، أو مرضاً مفسداً، أو هرماً مفنداً، أو موتاً مجهزاً، أو الدجّال فإنّه شرٌّ غائب ينتظر، أو السّاعة، فالسّاعة أدهى وأمرّ.
اى ابوذر، قدر عمر خود را بدان و بر عمر از درهم و دينار خويش بخيل تر باش! اى ابوذر، هريك از شما يكى از چند چيز را انتظار مى بريد و در پيش داريد: يا توانگرى به هم رسانيد و طاغى شويد، يا فقر و بى چيزى كه به سبب آن خدا را فراموش كنيد، يا بيمارى كه شما را فاسد گرداند و از اصلاح باز دارد، يا پيرى كه شما را از كار بياندازد، يا مرگى كه به سرعت در رسد و مهلت ندهد، يا فتنه دجال(1) كه شرى است غايب و مى رسد، يا قيامت بر پا شود و قيامت از همه چيز عظيم تر و تلخ تر است.
در اين فقره از عبارت، مخاطب عوض مى شود:
يا أباذر، هل ينتظر أحد ...
چرا كه ابوذر مصداق موضوعات فقره دوّم نيست.
اى ابوذر، آيا كسى منتظر غنا مى شود، ثروتى كه طغيان آور است، آيا كسى منتظر فقر مى شود فقرى كه مُنسى(2) است، آيا كسى منتظر مى شود كه مريض شود، مرضى كه بدن را فاسد مى كند، آيا كسى منتظر پيرى مى شود، پيرى اى كه باعث ضعف و ناتوانى است، آيا كسى منتظر مرگ مى شود؟ آيا كسى منتظر دجّال و قيامت مى ماند؟
اينها كنايه از آن است كه انسان ها نبايد منتظر چنين پيشامدهايى باشند و هر چه زودتر كار اصلاح آخرت را آغاز نمايند و از عمر خويش و لحظات گذراى آن استفاده برند، نبايد كار امروز را به فردا انداخت و با خود گفت اگر پول دار شدم خدمت خواهم كرد، چه بسا، پس از پول دار شدن راه طغيان پيش گيرد، نبايد گفت كار توبه و ذكر الهى را به هنگام بيمارى انجام خواهم داد، چرا كه بيمار توان اين كار را ندارد. آن كه پول دار است نبايد با خود بگويد حال كه پول دارم فرصت كار خير و انجام مستحبات ندارم، اگر فقير شدم به عبادت و كارهاى مستحبى؛ خواهم پرداخت. فعلاً وقت حساب و كتاب و خريد و فروش است و جايى براى اَعمال مستحبى نيست؛ اما اگر فقر از راه رسيد حتماً به مستحبات روى خواهم آورد. حضرت در اين جا مى فرمايند، آن كه تسويف مى كند و مرتب مى گويد فردا آخرت را آباد خواهم كرد، ديگر منتظرِ چيست؟ آيا منتظر است كه فقرش به غنا تبديل گردد؟ غنا كه طغيان مى آورد. آيا منتظر است فقير شود؟ فقيرى كه فراموش شده است(3). بنابراين نبايد كار امروز را به فردا انداخت. آن كه حقى از حقوق الهى يا حقوق مردم به گردن اوست بايد در اولين فرصت آنرا اداء نمايد و از گناهان خويش توبه كند و در صدد جبران و تدارك گذشته برآيد. شخصى كه قدرت نوشتن دارد بايد بنويسد، آن كه قدرت كمك كردن به ديگران دارد بايد كمك كند، آن كه قدرت عبادت دارد، بايد عبادت كند، و بالاخره آن كه مى تواند كارى براى آخرت خويش انجام دهد، درنگ نكند چرا كه ممكن است ديگر اين فرصت را پيدا نكند.

:: بخيل بودن در عمر

فقره دوم عبارت توضيح و تفصيلى است براى فقره اول. در قسمت اول حضرت مى فرمايند: يا اباذر، كن على عمرك اشح منك على درهمك و دينارك؛ اى ابوذر، در مورد عمر و لحظه هاى آن بخيل باش. و در قسمت دوم ضررهاى غنيمت نشمردن عمر بيان مى گردد كه اگر امروز از عمر استفاده نشود، فردا امكان جبران آن نيست. غير از اين جا، در هيچ جاى ديگر از آيات و روايات، ماده «شح»(4) توصيه نگرديده است.
بُخل در اموال صفت ناپسند و زشتى است كه در روايات از آن به شدت مذمت شده است، اما بخيل بودن نسبت به عُمر، ويژگى خوبى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آنرا به ابوذر توصيه مى نمايد.
نكته قابل توجه آنكه حضرت «شُحّ» را بكار برده اند. شخصى كه به «شُحّ» مبتلا است، نه تنها در اموال خويش بخيل است، بلكه در اموال ديگران نيز بُخل به خرج مى دهد و نمى گذارد ديگران هم در راه خدا انفاق كنند. مثلاً شخصى مى خواهد صدقه بدهد و يا كار خيرى انجام دهد، او به جاى آن كه به حال او غبطه بخورد و با خود بگويد، اى كاش من هم داشتم و چنين مى كردم، مى گويد اصلاً چنين كارى نكن؛ چرا كه ممكن است روزى بيايد كه به اين اموال نيازمند شوى، پس اموالت را براى آن روز ذخيره نما.

با توجه به اين نكته از سفارش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين استفاده مى شود كه انسان نه تنها نسبت به عمر خويش، بلكه نسبت به عمر همنوعانش نيز بايد بُخل بورزد؛ يعنى نگذارد عمر ديگران نيز در بطالت بگذرد. و به آنها تذكر دهد كه عمر خود را بيهوده هدر ندهند، بايد از اين كه ديگران هم بخواهند عمر خويش را تلف كنند ناراحت شد. البته، اين يك پله بالاتر است، اول بايد مواظب بود عمر خويشتن بيهوده هدر نرود، بعد به فكر ديگران بود. در روايات آمده است كه سيد الشهدا (عليه السلام)روز عاشورا قبل از شهادت، براى دشمنان خطبه اى ايراد فرمودند، لشكر دشمن ابتدا اهانت كردند و به سخنان اباعبدالله (عليه السلام) گوش نمى دادند؛ اما پس از لحظاتى، همه به گريه افتادند، عده اى گفته اند علت اين كار اباعبدالله (عليه السلام)آن بود كه حضرت براى اين افراد، دلشان مى سوخت؛ چرا كه عمر خويش را هدر داده بودند، عمرى كه با آن مى توانستند، حبيب بن مظاهرها، زهير بن قين ها شوند؛ اما عمر خود را تلف كردند. سيدالشهدا (عليه السلام) دلشان مى سوخت كه اينها به جهنم بروند، به همين خاطر و براى اتمام حجت آنها را نصيحت فرمودند.

:: پيامبر رحمت

اين گفته به نظر صحيح مى آيد؛ چرا كه تاريخ معصومين(عليهم السلام) آكنده از اين مهربانى ها و شفقت هاست، آن روزى كه مشركان مكه، حتى زنها و بچه ها به دنبال پيامبر افتادند و آن قدر به وجود مبارك آن حضرت سنگ زدند كه تمام بدن مباركش زخمى و خونين شد؛ رسول خدا خود را از دست آنها نجات داد، در حالى كه نيمه جانى بيش نداشت، به وضعى افتاده بودند كه هر كس ايشان را مى ديد بى اختيار گريه اش مى گرفت. مشركان در آن روز به حضرت توهين كردند و ايشان را آزردند به گونه اى كه قبل از آن سابقه نداشت. پس از آن كه رسول خدا از دست آنان نجات يافت، خدا ملائكه را فرستاد و آنها خدمت رسول اكرم رسيدند، به آن حضرت عرض كردند يا رسول الله، هرچه امر كنى ما انجام خواهيم داد. يكى گفت اگر امر كنيد همه آنها را به كوه هاى اطراف مى زنيم، ديگرى گفت اگر اجازه دهيد زلزله اى ايجاد مى كنم كه در اثر آن همه مشركان هلاك شوند؛ اما پيامبر در كمال شفقت و مهربانى فرمودند: هيچ كدام از اينها را نمى خواهم. سپس، به درگاه الهى عرض كردند: خداوندا، اينها بندگان تو هستند، جاهل و نادان اند، از آنها بگذر و آنان را ببخش.
آرى، با آن كه با پيامبر دشمنى داشتند، و به آن حضرت سنگ زدند و سر و دندان آن حضرت را شكستند باز برايشان دلسوزى كرد و از خداوند خواست تا آنها را ببخشد. اين نمونه اى از بُخل پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به عُمر دشمنان خويش و حرص حضرت در هدايت آنان است.

:: ارزان نفروختن لحظات عمر

حدود چهل سال پيش در كربلا شخصى زندگى مى كرد كه بيرون از شهر كربلا باغ بزرگى داشت، مدتى بود كه تصميم گرفته بود باغ خود را بفروشد، تا آن كه مشترى آمد و او نيز باغش را به سه هزار دينار فروخت ـ آن روزها، سه هزار دينار ارزشى بيش از ده كيلوگرم طلا داشت ـ روزى يكى از آشنايانش او را ديد و از او پرسيد كه باغش را چه كرد؟ او نيز در جواب گفت آن را فروختم، پرسيد چند فروختى؟ پاسخ داد سه هزار دينار، شخص مورد نظر نيز با تعجب رو به او كرد و گفت: چه ارزان فروخته اى، من حاضر بودم شش هزار دينار، بابت آن باغ به تو پول بدهم، صاحب باغ نيز از آن جا يكسره به خانه آمده و در اثر فكر و خيال زياد و افسوس خوردن، نتوانست تحمل كند كه چه ضرر بزرگى متوجه اش شده و در نتيجه فرداى همان روز سكته كرد و مُرد. آن روزها چون كه مردن ناگهانى (فُجأة) بسيار كم بود، خبر مرگ او بسيارى را تكان داد و همه فهميدند به خاطر ضرر زيادى كه متحمل شده، سكته كرده است.
عمر انسان ها از آن باغ و املاك با ارزش تر و گران تر است. نكند انسان روزى متوجه گردد كه متاع عمر خويش را ارزان از دست داده است. حتى اگر معصيت هم نكرده باشد و دچار عذاب نگردد حسرت ارزان فروختن، خود عذاب آور و كشنده است. عمر تك تك انسان ها همانند عمر سلمان و ابوذر است، همانند عمر حبيب بن مظاهر و ميثم تمار، مسلم بن عُوسجه، رُشيدهجرى، زُراره و محمد بن مسلم طحان است. ساعات و روزها، همان ساعات و روزهايى است كه آن بزرگواران، در آن قرار داشتند. بايد فكر اين بود كه چند صباح عمر را در راه بهترى خرج كرد. او كه باغش را ارزان فروخته بود، تاب نياورد و سكته كرد و مُرد؛ اما آن كه دستش از دنيا كوتاه شده و به جهان آخرت رخت بر بسته، هرچند هم غصه بخورد ديگر سكته هم نمى كند و حسرت او تمام شدنى نيست.
در روايات آمده است كه روز قيامت كافران، منافقان و فاسقان حسرت مى خورند كه چرا مؤمن نبودند، مؤمن هم حسرت مى خورد كه چرا عمر خود را ارزان فروخته و از آن استفاده بهترنبرده است. بد اخلاقى ها، دروغ گفتن ها، تفريح زياد، همه و همه اينها ارزان فروختن عمر است؛ اما در عوض، عبادت، به موعظه گوش دادن، درس خواندن و ... استفاده درست از عمر است.
آن كه عمر در نظرش با قيمت جلوه كند، به راحتى، آن را از دست نمى دهد و بى حساب آن را مصرف نمى كند. ديگر بيشتر از حد معمول نمى خوابد، بيشتر از حد معمول به تفريح نمى رود، و بيشتر از حد معمول وقت خود را صرف كارهاى بيهوده نمى كند.
چگونه است كه ما فروشنده اى را كه اجناس خود را به كمتر از قيمت خريد مى فروشد، فاقد عقل مى دانيم اما نسبت به شخصى كه سرمايه عمر و وسيله كسب بهشت و رضوان الهى را به بهاى خوشگذرانى و لهو و لعب مى فروشد چنين حكم نمى كنيم. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد بر عمر خويش بخيل باش، بخل ورزيدن در عمر،كار به جا و پسنديده اى است و بايد اين گفته هاى گهربار را در زندگى به كار بست.


(1). دجّال به معناى كذّاب، در اصل كلمه سريانى است و ريشه اش «از گل» به معنى دروغ گفتن كه در عربى به دجّال تبديل شده.

(2). فراموشى مى آورد.
(3). يا فقر او را كلافه مى كند، آن وقت خودش را نيز فراموش خواهد كرد، چه رسد به اين كه بخواهد كار خيرى انجام دهد، يا منسى در اجتماع مردم خواهد شد و همه او را فراموش خواهند كرد، آنوقت ديگر نخواهد توانست خدمت كند چرا كه مردم او را فراموش كرده اند و با او برخوردى ندارند در نتيجه كسى به حرف هاى او گوش نمى دهد. شيرازى
(4). شَحّ بالشيء: بخل ورزيد و آن چيز را نداد.