يا أباذر، إنّ شرَّ النّاس منزلة عندالله يوم القيامة، عالِم لاينتفع بعلمه ومَنْ طلب علماً ليصرف به وجوه النّاس إليه، لم يجد ريح الجنّة. يا أباذر، مَن ابتغى العلم ليخدع به النّاس لم يجد ريح الجنّة.
اى ابوذر، بدترين مردم در روز قيامت نزد خداوند متعال دانشمندى است كه از علم و دانش خويش بهره اى نبرده است. هركس دانشى را تحصيل كند تنها براى آنكه توجه مردم را به خود جلب نمايد، بوى بهشت به مشام او نخواهد رسيد، و اگر دانشى را بياموزد تا ديگران را بوسيله آن فريب دهد، او نيز از بوى بهشت محروم است.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين فراز از كلام خويش در پى معرفى بدترينِ بدها است؛ حضرت مى فرمايد: اى ابوذر، بدترين مردم آن است كه علمش به او سودى نمى رساند و او نيز از علمش سودى نمى برد؛ انسانى كه بدى ها و خوبى ها را مى شناسد، ولى باز بدى مى كند و از شناخت خويش بهره اى نمى برد. روشن است اينگونه افراد كه خود، راه را گُم كرده اند نمى توانند ديگران را راهنمائى و هدايت كنند.

:: علم آموزى براى كسب مقام

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در ادامه نصيحت هاى خود، به ابوذر مى فرمايند: اگر كسى براى به دست آوردن دنيا و مقام و منصب در ميان مردم به طلب علم روى آورد، هرگز بوى بهشت به مشامش نخواهد رسيد. يعنى نه تنها پايش به بهشت نمى رسد، بلكه از نزديكى آن هم نمى تواند تردد نمايد.
البته، در عمل، اغلب عالمان به اين مناصب دنيايى و ظاهرى مى رسند و در هر جامعه و انديشه اى، جايگاه علم و عالم، ارزشمند و والاست؛ اما نيت ها و انگيزه ها براى ورود به اين جرگه، گوناگون است و هر كدام به نيتى، سختى تحصيل علم را به جان مى خرند.
اين تفاوت انگيزه، در كسب و كار هم هست. يكى به كسب و كار مى پردازد تا زندگى اش تأمين شود، ديگرى تجارت مى كند چون مى داند خدا كاسب را دوست دارد و او هم مى خواهد رضايت حضرت حق را جلب كند. هر دو گروه به منافع خود مى رسند و هر دو زندگى خود را اداره مى كنند؛ اما آنكه براى خدا به بازار رفته، تمام عملش ثواب دارد و نزد خدا محبوبتر از شخصى است كه بدون اين نيّت و تنها براى امرار معاش به كسب و كار مشغول شده، گرچه عمل او نيز بسيار خوب و پسنديده است.

:: علم آموزى و فريب مردم

من ابتغى العلم ليخدعَ به النّاس لم يجد ريح الجنّة
دسته ديگرى از علما كه رنگ بهشت را هم نخواهند ديد، كسانى هستند كه به دنبال علم مى روند و طالب دانش اند؛ اما هدفشان از آموختن علم اين است كه، بتوانند مردم را فريب دهند و حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند.
«ابتغاء» يعنى طلب و «من ابتغى العلم» كسى است كه به دنبال علم مى رود و على القاعده، براى به دست آوردن آن زحمت هم مى كشد؛ اما انگيزه اش از يادگيرى و فراگيرى علم، تسلط بر اذهان مردم است تا بتواند آنها را به جايى كه خود مى خواهد بكشاند.
اين نوع انگيزه براى طلب علم از قديم رايج بوده است. در زمان هاى قديم جريان «سوفسطائيان»(1) براى همين منظور پايه ريزى شد و درهم آميختن حق و باطل و مغالطه در مسائل حقوقى چنان رواج يافت كه از شغل هاى پر درآمد آن روزگار شد.
كسانى كه در اين شغل بودند فلسفه و حقوق تحصيل مى كردند و رسماً آداب مغالطه را فرا مى گرفتند كه در محكمه، بتوانند حق و باطل را خلط نمايند.

:: ملاك ارزش عمل

خيلى ها درس مى خوانند، وعظ مى كنند و مردم را به راه راست هدايت مى كنند. بسيارى قلم مى زنند و مى نويسند. در ظاهر تمام اينها مانند هم هستند و مانند همديگر عمل مى كنند؛ اما متمايز كننده اى به نام نيت وجود دارد كه با استفاده از آن، در عالَم معنا، ميان عمل نيك و پليد، فرق مى گذارند.
چهار عنصر، ملاك ارزش گذارى عمل و رفتار انسان هاست:
1. نيت
2. كيفيت عمل
3. كميت عمل
4. نتايج عمل
تمامى اين عوامل در ارزشمند شدن يك عمل مؤثرند؛ اما در بين اين عوامل چهارگانه نيت حرف اول را مى زند و نقش حساس ترى دارد.
نيت جوهره اصلى و محور ارزش گذارى اعمال ماست. خداوند متعال نيز بر تمامى نيات احاطه دارد و هيچ چيزى بر او مشتبه نخواهد شد. از سوى ديگر گرايشات نفسانى مثبت و منفى، تأثير بسزايى در روند زندگى اجتماعى، مذهبى و سياسى انسان دارد.
زندگى صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بهترين درس و مثال براى فهم اين مطلب است. همه اصحاب خدمت رسول اكرم بودند و از آن حضرت مطالب علمى و دينى مى شنيدند؛ اما نيات خالص يا ناخالص آنان، هر كدام را به راهى كشاند و هر يك را به سرنوشتى دچار ساخت. نيّت پاك، جناب «سلمان» را به جايى رساند كه رسول الله در وصف او فرمودند: «أنت منّا أهلَ البيت؛ تو از ما اهل بيت هستى»(2).
ابوذر نيز در چنين جايگاهى قرار دارد؛ به هيچ كس بدى نكرد و آزارش به احدى نرسيد. در كنار ابوذر اشخاص ديگرى هم بودند كه شاگرد رسول اكرم بودند و از درياى بى پايان علم او بهره مند شدند، اما اين ابوذر و سلمان هستند كه به اين مقام رسيدند.
گفتار و رفتار و انديشه هاى پيامبر، همگى علوم آسمانى و معارف الهى بوده و هركس در محضرش مى بود، از وجود مقدسش بهره ها مى برد. در عين حال در ميان آنان، به كسانى بر مى خوريم كه رفتارشان براى آيندگان مايه تعجب و حيرت است. گرچه همه، از پيامبر بهره هاى فراوان بردند؛ اما نيت ناپاكشان، آنان را به سنگلاخ و كوره راهى كشاند كه باور كردنى نيست. يكى از اين گونه افراد قعقاع است كه در كتاب «تاريخ طبرى» سرگذشت او آمده است.
قعقاع با استفاده از قدرتى كه از اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كسب كرده بود، برخورد بسيار افراطى و خشنى با مردم يكى از قريه هاى غير مسلمان كرد و مردم آن ديار را به چند دسته تقسيم كرد، دسته اى را آتش زد، دسته اى ديگر را از بالاى كوه به پايين انداخت، گروهى را سنگسار كرد و بعضى را نيز با سر به درون چاه انداخت.
بهره اى كه «قعقاع» از وجود مبارك پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كسب كرده، از نظر كمّى و حجم، به اندازه ديگران بوده است، ولى نيت و شخصيت و سرشت او پاك و طاهر نبود.
اگر آثار وجودى ابوذر را با اين شخص مقايسه كنيم، تأثير نيت برايمان معلوم مى گردد. ابوذر بدون هيچ گونه قدرت و ارتش و ثروتى، و تنها با رفتار و كردار خود تمامى ساكنان منطقه اى به وسعت جنوب لبنان را به آيين شيعه درآورد. در صورتى كه نتيجه وحشى گرى هاى «قعقاع» و صدها نفر مانند او در طول تاريخ، چيزى جز دشمنى بسيارى از مردمان دنيا با دين اسلام نبوده است. مسلمان نبودن تمامى غير مسلمانان جهان، نتيجه و ثمره فكر و انديشه و كردار فاسد انسان هايى مانند «قعقاع» است.

:: فرجام خشونت

خشونت و جسارت را انسان هايى مانند «قعقاع»، «خالد» و ديگران به نمايش گذاشتند؛ اما چيزى جز تنفر و خصومت و كينهورزى از خود به ارث نگذاردند.
تفاوت در چگونگى بيعت گرفتن از مردم در حكومت امام على(صلى الله عليه وآله وسلم) و خلفاى ديگر كاملاً مشهود است. آنان امام را به ناحق به بند كشيدند تا به بيعتى مجبورش كنند كه خود به بطلان آن واقف بودند و حال آن كه امام به هنگام خلافت، تمامى مردم و بزرگان مدينه را براى بيعت با خود آزاد گذاشتند. از هيچ كس به قهر و جبر بيعت نگرفتند و هرگاه به ايشان عرض مى شد كه فلانى و فلانى نيامده اند، و براى آوردنشان بايد اقدام كرد، اجازه نمى دادند.

:: نفى خشونت در اسلام

اين گونه، بدون شمشير مى توان به تبليغ اسلام پرداخت. اساساً جايگاه قهر و خشونت در دين بايد معلوم باشد. محل استفاده از شمشير و قدرت، فقط هنگام دفاع در برابر تجاوز و حمله ديگران است. اهل بيت(عليهم السلام) از ما خواسته اند كه براى آنها زينت باشيم «كونوا لنا زيناً ولاتكونوا علينا شيناً(3)؛ مايه خوشنامى و زينت ما باشيد، نه بدنامى ما».
نمونه اى ديگر از رفتار صلح جويانه اى كه در گرايش مردمان به حقايق اسلام مؤثر است، رفتار شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از فتح مكه است. جايگاه ابوسفيان در تاريخ اسلام معلوم است. ابوسفيان كسى است كه از بدو پيدايش اسلام، با آن به مخالفت برخاست و در سال هاى متمادى تا قبل از فتح مكه، شب و روز و تمام زندگى و ثروت خود را وقف مبارزه با اسلام و خصوصاً شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نمود. با اين سابقه تاريك، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از فتح مكه خانه او را محل امن اعلام فرمودند: «من دخل دار أبي سفيان فهو آمن؛ هركس داخل خانه ابوسفيان شود درامان است»(4) اين بخشش و بزرگوارى در تاريخ بشريت بى نظير است؛ در كجاى تاريخ مى توان انسانى را پيدا كرد كه خانه بزرگ ترين، خطرناك ترين و سرسخت ترين دشمنان خود را براى ديگر دشمنانش محل امن قرار دهد؟ وسعت لطف و رحمت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است كه اين برگ از تاريخ انسانيت را به خود اختصاص مى دهد و به رتبه اى مى رسد كه توان رسيدن به آن براى ديگران ممكن و ميسور نيست.

:: حكايت آن دو برادر

در زمان امام جواد(عليه السلام) دو برادر بودند كه سرگذشت آنها نيز براى درك درست تأثير نيت بر رفتار و شخصيت انسان ها مفيد و شنيدنى است.
محمد بن فرج الرّجحى و عمر بن فرج الرّجحى دو برادرند كه در يك محيط رشد كردند، اما محمد به جايى رسيد كه از اصحاب خوب و با وفاى امام جواد(عليه السلام) شد. در كتاب فقهى جواهر الكلام و كتاب وسائل الشيعة، رواياتى از محمد بن فرج نقل شده كه از ايشان به عنوان ثقه و يكى از اصحاب معصوم(عليه السلام)ياد شده است. و عمر بر خلاف او راه گستاخى را پيش گرفت و از عُمّال ظلم هارون، مأمون، معتصم و متوكل شد.
در همان زمان كه محمد مشغول ضبط و نقل حديث و معارف حقّه الهى بود، برادرش عُمر به ظلم و اجحاف شيعيان مشغول بود و آنان را قلع و قمع كرده و نابود مى ساخت.
پس از شهادت امام موسى بن جعفر(عليه السلام) به دست جلودى، هارون، او را براى مصادره اموال خانواده امام مأمور كرد. پس از آن عمر والى مدينه و مكه گرديد و دستور داد تمام مردم از معامله و رفت و آمد و حتى گفتوگو با علويّون خود دارى كنند.
اين جنايت در زمان امام جواد(عليه السلام) و به دستِ عمر بن فرج الرّجحى كه آن زمان، والى مكه و مدينه بود انجام شد و اگر كسى اين قانون را مى شكست و با علويّون ارتباط بر قرار مى كرد، از هستى ساقط مى شد. به اين معنا كه اموالش مصادره مى شد، شلاّق مى خورد و اين شلاّق و مصادره بيشتر با تحقير و تخريب شخصيت همراه بود.
در تاريخ، تعبيرى به اين مضمون براى اين نوع مجازات آمده است: «أنهكه عقوبةً و غُرماً»؛ «أنهك»، يعنى تخريب يك شخص از هر نظر، و «غُرماً» نيز به مصادره اموال اشاره دارد، يعنى هر كس با آل على بن ابى طالب ارتباط برقرار مى كرد، به عنوان عقوبت او را نابود كرده و به عنوان جريمه اموالش را مصادره مى كردند.
تا زمانى كه متوكل زنده بود، فشار و ارعاب و تهديد نسبت به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ادامه داشت. كار مصادره اموال تا جايى پيش رفت كه زنان اين خاندان شريف به خاطر نداشتن چادر، نه تنها از خانه بيرون نمى رفتند، بلكه با يكى دو روسرى به نوبت نماز مى خواندند، در روايت از اين بانوان به عنوان «عاريات حواسر» تعبير شده است.
بر اساس اين روايت آنها حتى يك روسرى خصوصى از آنِ خود نداشتند. در طول حكومت متوكل، وضع به اين گونه بود و معصومين(عليهم السلام)بدون اين كه از قدرت معنوى و مادى خويش استفاده نمايند، صبر و تحمل پيشه كردند. در حالى كه نابود كردن تمامى دستگاه عباسيون براى آنان، كه به فهرست لايتناهى خداوند متصل بودند، كار سختى نبود. علت اين صبر و تحمل را نيز در روايات، آزمايش خلق و امتحان بندگان اعلام كرده اند. بندگان خدا بايد آزمايش شوند تا سَرِه و ناسره از هم جدا شوند و آنانكه لياقت رشد و تكامل دارند به درجات بالاترى دست پيدا كنند و اراده خويش را به نمايش بگذارند. همه انسان ها بايد امتحان پس دهند. متوكل، عمر و جَلّودى؛ امامان، تابعين، هر دو گروه در گردونه روزگار بايد مورد آزمايش الهى قرار گيرند تا بعضى ها با افتخار و سربلند بيرون آيند و زندگى شان سرمشق ديگران شود و در مقابل تمام بشريت نورافشانى كنند، و گروهى ديگر تمام هستى خويش را به دو روز خوشگذرانى و تن پرورى بفروشند و سرافكنده دنيا و آخرت گردند.
هر دو گروه، نفس خويش را پرورش داده و تربيت مى كردند، علويان و امامان معصوم(عليهم السلام)به گونه اى و ديو صفتان عباسى و دنيا دوستان وكاسه ليسان آنان به گونه اى ديگر، همگان در تدارك كيفيت ملاقات خود با عزرائيل بودند. داستان آزمايش و انتخاب و تكامل و سقوط انتها ندارد و تمام شدنى نيست. در حال حاضر نيز تمام انسان هاى روى كره زمين در اين كوره سوزان و سخت، مشغول پس دادن امتحان هستند.
محمد بن سنان نقل مى كند(5) كه خدمت امام هادى(عليه السلام) شرفياب شدم و خبر مرگ عمر بن فرج را به ايشان دادم، امام دست ها را به سوى آسمان بلند كرده و به درگاه خدا شكر نمودند: «الحمدلله، الحمدلله، الحمدلله ...» و بيست و چهار مرتبه اين ذكر مقدس را تكرار كردند. سپس محمد بن سنان به حضرت گفت: اگر مى دانستم اين خبر تا اين حد موجب شعف و شادى شما مى شود، پا برهنه به سوى شما مى دويدم تا شايد يك لحظه زودتر خوشحال شويد.

 اين جا بود كه امام هادى(عليه السلام) با محمدبن سنان درد دل كرد و داستان نصيحت امام جواد(عليه السلام)و جواب ابلهانه عمر و ماجراى دعاى پدر خويش را بيان فرمودند.

ماجرا از اين قرار بود كه روزى امام جواد(عليه السلام) با عمر بن فرج، ملاقات كرد و او را نصيحت فرمود كه با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)اين گونه مباش؛ اما عُمر از آن جا كه در برابر حق جوابى نداشت و نمى خواست خود را تسليم آن نمايد، با كمال بى خردى و گستاخى، سخنى بر زبان آورد كه بسيار سخت و گران بود. «العياذ بالله» به امام گفت «أظنّك سَكران».
شايد نقل اين مطلب درست نباشد؛ اما از آن جا كه درجه علو و بزرگى ائمه و ظلم هايى كه به آن بزرگواران وارد شده، بايد به عنوان درس و سند در تاريخ بماند، چاره اى جز حفظ آنها در متون روايى نيست.
«ظن» در لغت از «أضداد اللّغة» است، يعنى گرچه ظن از جهت معنا با يقين مخالف است، اما در اين جمله، معناى يقين مى دهد. يعنى «العياذ بالله» يقين دارم كه تو مستى!.
امام جواد(عليه السلام) با شنيدن اين ياوه عُمر، سر به آسمان بلند كرد و فرمودند:
«اللّهم إن كنت تعلم إنّي أمسيت لك صائماً فأذقه طعم الحرب و ذلّ الأسر...؛ خدايا، اگر تو خبردارى كه روزم را به عصر رساندم در حالى كه روزه دار بودم، مزه آهن داغ و ذلّت اسيرى و زندان را به وى بچشان.»
حضرت امام جواد(عليه السلام) در اين جا علم خدا را به عنوان شاهد در برابر خود خداوند معرفى مى كند و با اعلام اين كه روزه دار است، به سنگينى و سختى تهمت شرابخوارى اشاره مى نمايد.

:: استجابت دعاى حضرت جواد(عليه السلام)

عُمر تا بعد از شهادت امام جواد(عليه السلام) بر مسند قدرت باقى بود. پس از شهادت ايشان، دعاى آن حضرت مستجاب شد و به خاطر وقايعى كه اتفاق افتاد، متوكل به سختى بر عمر غضب نمود و دستور داد تمام اموال او را مصادره كردند و همه كنيزكان، باغ ها و املاكش را از او گرفتند. سپس، او را به زندان افكند و حدود صد رَطل، يعنى بيش از سيصد كيلوگرم زنجير به گردن و دست و پاى او آويزان كردند. به دستور متوكل هر روز يك نفر بايد او را با مشت و لگد به باد كُتك مى گرفت و تعداد اين ضربات، هر روز بالا مى رفت.
انسان بايد از نفس خود مواظبت نمايد. گاهى همين عذاب هاى دنيايى نيز در فكر آدم نمى گنجد، چه رسد به عذاب هاى اُخروى.
روزها مى گذشت و براى عمر بن فرج، چيزى جز افزايش تعداد ضرباتى كه بايد از ناحيه گردن تحمل مى كرد، باقى نمانده بود تا اين كه بالاخره پس از چند روزى كه تعداد ضربات به شش هزار رسيد، هلاك شد و كارنامه سياه اعمالش بسته شد. و با پرونده اى آكنده از خيانت به مسلمانان و خدمت به ظالمان، به دادگاه الهى حاضر گرديد.


(1). سوفسطائيان: در اواخر قرن پنجم قبل از ميلاد جماعتى از اهل نظر در يونان پيدا شدند كه جستجوى كشف حقيقت را ضرورى نمى دانستند؛ بلكه آموزگارى فنون را بر عهده گرفته، شاگردان خويش را در فن جدل و مناظره، ماهر مى ساختند تا در هر مقام، خاصه در مشاجرات سياسى بتوانند بر خصم غالب شوند. «فرهنگ معين، ج5، ص 824».
(2). إقبال الأعمال، ص 637.
(3). وسائل الشيعه، ج12، ص 8، باب وجوب عشرة الناس حتى العامة.
(4). تهذيب، ج 6، ص 136، باب اصناف من يجب جهاده: ... و قال من اغلق بابه والقى سلاحه او دخل دار ابى سفيان فهو آمن.
(5). كافى، ج 1، ص 496، باب مولد ابي جعفر محمد بن علي.