يا أباذر، إنّكم في ممرّ اللّيل والنّهار في آجال منقُوصة، وأعمال محفوظة والموتُ يأتي بغتة، ومن يزرع خيراً يوشك أن يحصد خيراً ومن يزرع شرّاً يوشك أن يحصد ندامة و لكلّ زارع مثل مازرع.
اى اباذر، به راستى كه شما آدميان در بستر شب و روز هستيد با عمرهايى كوتاه و محدود و اعمالى كه در نزد خداى متعال معلوم است و ناگهان مرگ گريبانتان را خواهد گرفت. هركس در اين دنيا خير و خوبى كاشت كند، به زودى خير و راحتى برداشت خواهد كرد و هر كس شرّ و پليدى بكارد به زودى ندامت و پشيمانى درو خواهد نمود. چرا كه حاصل هر زراعتى چيزى جز آنچه كه كاشته شده، نيست.

:: انسان در گذرگاه دنيا

پيامبر اكرم در اين بخش از وصيت خود به ابوذر، آدمى را موجودى مى داند كه در معبر و گذرگاه روز و شب واقع شده است. در روايات و آيات و اشعار و امثال، به جز در يكى از عبارات حضرت امير (عليه السلام)، چنين تعبيرى نيامده است. اين تعبير، يعنى انتساب «ممر» به «روز و شب» از ابتكارات بلاغى شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است. در اين تعبير ظريف، يك نكته ادبى و يك نكته معنوى به نظر مى رسد: از لحاظ ادبى، كلمه ممر در اين جا، هم به معناى «اسم مكان» قابل تصور است و هم به معناى «اسم زمان» يعنى مى توان محل حضور انسان را مكان عبور و مرور زمان دانست و نيز مى توان اين محل را ظرف زمانى براى طى شدن لحظه هاى زمان فرض كرد.
اما نكته معنوى اين كه شب و روز مانند سيل و طوفانى هستندكه در راه عبور خود، آدمى را با خود مى برند و انسان، در اين حركت قهرى قرار داده شده و وقت حضور وى در اين معبر نيز محدود و معيّن است.

:: «في آجال منقوصة»

«اجل» دو معنا دارد؛ طول عمر و مدت زندگى انسان در اين دنيا اجل است، نهايت عمر او و زمانى كه او از حيات و زندگى منقطع مى گردد نيز اجل نام دارد. پس حضور انسان در گذرگاه شب و روز مانند بعضى محصولات، تاريخ مصرف دارد و مدّت عمر و زندگى اش گذرنده است.
«نقص» در لغت عرب، بر سه نوع استعمال شده، هم به عنوان فعل لازم به كار مى رود، هم به عنوان فعل متعدى يك مفعولى و هم به عنوان فعل متعدى دو مفعولى. نقصان، در اين روايت شريف نيز به هر دو معناى لازم و متعدى افاده معنا مى كند. از آن جهت كه عمر آدمى بنابر شرايط خلقت، امرى است محدود و زمان مند، پس منقوص بودن آجال، لازم است؛ اما از سوى ديگر، چون دستى قدرتمند وجود دارد كه پيمانه معلوم القدر عمر را به اراده خود و بنابر نوع زندگى خود انسان كم و زياد مى كند و در آن نقصان وارد مى سازد واژه نقص متعدّى مى گردد. (با فاعليت حضرت حق و مفعوليت نفس عُمر).
دست قدرت خداوند عمر را كم مى كند و مقدار آن را تغيير مى دهد. پس اين عمر هم ناقص است و هم منقِّصى قادر دارد. مانند سرمايه و مال التجاره اى كه تاجر يك روز آن را به كار مى بندد و موجب ازديادش مى شود و روز ديگر از آن استفاده نكرده و بالاخره روزى آن را خرج مى كند و موجبات نقصانش را فراهم مى سازد.
توانايى هاى انسان نيز اين گونه است. توان درك و ذهن آدمى، يك روز عالى و در سطح بالايى قرار دارد و روز ديگر رو به نقصان و ضعف مى رود. زوال عمر، گرچه هميشه مورد غفلت انسان هاست، اما لحظه لحظه پيش مى رود و به سرعت طى مى شود، اما در اين ميان عواملى وجود دارد كه موجب بركت و ازدياد عمر مى گردد؛ مانندصله رحم، عفو و گذشت و ... كه در روايات، شرح آنها آمده است.

:: ثبت اعمال

حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) در ادامه فرمايش خود مى فرمايند: انسان در چنين مجرايى از گذر زمان قرار دارد، در حالى كه تمامى اعمالش نيز بر صفحه روزگار ثبت مى گردد به گونه اى كه نه فراموش مى شود و نه مورد غفلت قرار مى گيرد.
ريز و درشت اعمال آدمى گرچه موقتاً از ذهن انسان پاك مى شود، اما وجود واقعى آنها از صفحه روزگار محو نخواهد شد و همه محفوظ خواهند ماند و سرمايه دادگاه عدل الهى براى محاكمه انسان خواهد بود. حركت ادامه مى يابد تا اين كه پنجه هاى پرتوان مرگ، وجود دنيايى آدمى را مى فشرد «الموت يأتي بغتةً».

 انسان به واسطه مرگ براى حضور در دادگاه رسيدگى به اعمالش جلب مى شود؛ در دادگاهى كه تمامى كردار، رفتار و انديشه هاى انسان در آن به عنوان پرونده مطرح مى شود؛ دادگاهى كه قاضى آن دچار جهل و فراموشى نمى گردد و هيچ چيزى از او پوشيده نمى ماند.
اگر قرار باشد شخصى در دنيا به خاطر اعمال و نيّت هايش و حتى گاهى انديشه هايش محاكمه شود، انتظار، هراس، دلهره و اضطراب، سراسر وجودش را پر خواهد كرد. هميشه در گوشه اى از ذهنش، اين دادگاه جرقه مى زند و حواسش را از هركارى پرت مى كند. هر لحظه در انديشه وقتى است كه دادگاه محاكمه وى آغاز شود، اگر خواب باشد و در حال استراحت، به محض بيدارى اولين چيزى كه به ذهنش جرقه مى زند و خود را نشان مى دهد، انديشه دادگاه اوست. مرتب از خود مى پرسد دادگاهش چه زمانى آغاز مى شود و مأمور جلب چه زمانى ودر چه حالى به سراغش خواهد آمد. به هنگام غذا خوردن، مزه تلخ انتظار و دلهره، طعم لذت بخش غذا را از بين مى برد. اگر با رفقاى خود سرگرم تفريح و خنده باشد، على رغم لبخندى كه بر لب دارد، غمى سياه و اضطرابى سخت، مُدام گوشه اى از قلبش را به درد مى آورد. شادى هايش ظاهرى و خنده هايش موقتى است. اين اوضاع كسى است كه مى خواهد در دادگاه دنيا محاكمه شود. چگونه است كه همگان به سوى دادگاه آخرت پيش مى روند، اما خندان و شادان و بى غم و اندوه جلوه مى كنند؟! آيا چيزى به جز غفلت باعث اين شادى هاست؟ همه انسان ها به نحوى در غفلت هستند و فقط درجه غفلت در آنها متفاوت است.

:: آخرين خنده رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)

در روايات(1) آمده كه در شب معراج، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) همراه جبرئيل به معراج رفتند و جهنم و عذابهاى جهنميان را ديدند و از آن به بعد ديگر لبهايشان به خنده باز نشد.
اما انسان هاى ديگر به خاطر غفلت و جهلى كه در آن گرفتارند، شاد و خندان هستند. اگر انسان ها مى دانستند كه مرگ هم، مانند حكم جلب دادگاه، واقعيت دارد، آسايش از آنها سلب مى شد، دائماً نگران بودند كه مرگ، چه وقت به سراغ آنها خواهد آمد، ده سال ديگر؟ ده ماه ديگر؟ ده ساعت ديگر؟ چه وقت و در حال انجام چه كارى خواهند مُرد و مرگ در چه حالى آنها را در بر خواهد گرفت.
گاهى مرگ نيمه شب و در خواب به سراغ آدم مى آيد، گاهى در حال عبادت و پيشانى به خاك ساييدن، گاهى هم در حال انجام معصيت و گناه.
اين نوع مرگ كجا، و مرگ آن انسانى كه در شب قدر و هنگام ناله زدن و گفتن «بك يا الله» مى ميرد، كجا؟ هيچ كس نمى داند پيام مرگ را كى وكجا به دستش مى دهند.
«والموت يأتي بغتةً» معناى واقعى «بغتة» غافلگيرى همه جانبه است.

آخرت و عارضه نسيان

يكى ديگر از نكته هايى كه در دادگاه آخرت وجود دارد اين است، كه انسان به علت نسيان و فراموشى، بسيارى از اعمال خوب و بد خود را به ياد ندارد و لذا تعداد زيادى ازموارد اتهام خود را نمى داند. اما دادگاه و قاضىِ آن نه دچار فراموشى و جهل است و نه به اندازه سر سوزنى از حق و واقع منحرف مى گردد. پرونده خوبى ها و بدى هايى كه انسان ها خود فراموش كرده اند، به طور كامل نزد قاضى حاضر و آماده است. شايد اعمال آدمى از جلوى چشم او پاك شده باشد، اما در وجدان او باقى مى ماند و به محض آن كه در دادگاه عدل الهى حاضر گرديد و از تعلّقات مادى و دنيايى فاصله گرفت، تمامى اعمال خير و شر خود را در وجود خويش ملاحظه مى كند، به گونه اى كه دادگاه نيازى به تصديق و اعتراف از سوى متهم ندارد، بلكه وجود متهم يك پارچه تصديق است. اگر تمام اين حالات به درستى مورد دقت قرار گيرد، ديگر كسب بهره خوب از زندگى، مهمترين هدف در سراسر عمر خواهد بود. اگر پرده هاى غفلت به كنارى بروند يا انسان از هوشمندى خود استفاده كند و آينده نزديك را دور فرض نكند، باور مى كند كه نياز شديد به اعمال و انديشه پاك و خوب دارد.
«ومن يزرع خيراً يوشك أن يحصد خيراً؛ اگر كسى خير و خوبى بر جاى گذارد، به زودى خير و راحتى درو خواهد كرد.»

:: آمادگى براى مرگ

مردى متموّل و متمكن در كربلا زندگى مى كرد. نزديكانش مى گفتند كه: روزى به سختى مريض شد و ما او را به بيمارستان رسانديم. مدتى در بيمارستان بسترى بود و ما مرتب به عيادت او مى رفتيم. برخى از باب خير خواهى نصيحتش مى كردند كه تو اموال زيادى دارى و مسلّماً براى قسمتى از آنها تصميم هايى دارى و مى خواهى پس از مرگ براى آخرت تو خرج شوند. پس بهتر است وصيتى بنويسى و كسى را وصى خود قرار دهى. اما او پاسخ مى داد ان شاءالله بعد از آن كه سلامت خود را باز يافتم و از بيمارستان مرخص شدم، وصيت خواهم نوشت. اطرافيان او را تشويق كردند و توضيح دادند كه اگر اكنون خواسته هايت را ثبت كنى، بعداً مى توانى آن را نفى كنى(2). بالاخره در اثر اصرارهاى مكرر اطرافيان، پذيرفت كه وصيت نامه اى بنويسد. قلم وكاغذ برايش آوردند و مقدارى از وصيت نامه نيز نوشته شد؛ در حين نگارش متن، ناگهان پشيمان شد وكار را رها كرد و گفت وقتى بهبود يافتم، خودم مى نويسم! اما اجل به او مهلت نداد و فرداى همان روز از دنيا رفت.
انسان بايد هميشه آمادگى اين رويارويى حتمى را داشته باشد. آمادگى براى «مُردن» در رفتار انسان تأثير شگرفى دارد. انسانى كه براى مردن آماده است، هميشه در رفتار خود يك نوع مواظبت و مراعات دارد. چنين انسانى هرگز جرئت نمى كند، وارد معاصى و رذائل اخلاقى بشود. به همين دليل هميشه و در هر لحظه مواظب زبان، دست، گوش و نگاه خود و پول و ثروتى كه به دست آورده خواهد بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هنگامى كه مى فرمايد: «الموت يأتي بغتةً»، در صدد بيان يك قاعده و قانون كلى هستند كه به طور فراگير تمامى انسان ها را در بر مى گيرد. مرگ براى همه حتمى و ناگهانى است. هيچ كس در مقابل ناگهانى بودن مرگ چاره و علاجى ندارد، هنگامى كه نام انسانى، چه مسلمان و چه غيرمسلمان در فهرست ملاقات با عزرائيل ثبت شد، آن شخص، هيچ راه و چاره اى براى مقابله با اين وضع نخواهد داشت. در اين هنگام پرده هاى جهل و بى خبرى از مقابل قوّه درك و فهم و چشمان او كنار رفته و افسوس خوردن آغاز مى گردد، اين جاست كه مى فهمد چه چيزهايى را در طول عمر خويش از دست داده است و چه بارهاى سنگين و پر ضررى را بيهوده بر دوش خود گذارده است. چه حسناتى را كه در دنيا به آسانى مى توانسته كسب كند، به آسانى از دست داده و اكنون كه به آنها نياز دارد، به ارزش و فايده آنها پى مى برد. گناهى كه به سادگى مى توانسته ترك كند، چه بيهوده و بدون دليل مرتكب شده است.
در روايتى آمده كه از يكى از معصومين(عليه السلام) پرسيده شد، چرا بعضى با چشمان باز مى ميرند و بعضى ديگر با چشم بسته؟ حضرت فرمودند: برخى از آدم ها در لحظه مرگ چشم هايشان بسته است و بعضى ها باز و به هيچ كدامشان فرصت و مهلتى براى باز يا بسته كردن چشم ها داده نمى شود.
شخصى در حال خواندن نماز صبح سكته كرد، يكى از بستگانش او را در خواب ديد و از او پرسيد مردنت چگونه بود؟ در جواب گفته بود: «مشغول خواندن كلمه اى از آيه اى بودم، يك حرفش را در اين دنيا و حرف ديگرش را در آن دنيا خواندم». آرى، به اندازه خواندن يك حرف هم مهلت نمى دهند!

:: نقصان انديشه

آنچه كه به انسان ها اجازه نمى دهد از دانايى خويش بهره ببرند و به عاقبت خود بينديشند، يكى جهل است و ديگرى شيطان. اين دو، موجب كوتاهى و نقصان در انديشه و كردار آدمى است، شيطان در كار خويش بسيار خبره است و هيچ گاه از ميل او به تسلّط بر انسان ها كاسته نخواهد شد؛ اما خداوند انسان ها را محكوم اراده او قرار نداده و اراده و علم انسان نيز به اندازه اى هست كه بتواند در مقابل وسوسه هاى شيطان ايستادگى كند و نفس و وجود خود را از صدمات او در امان نگه دارد.
خداوند در وجود انسان چراغى قرار داده كه در پرتو نورافشانى آن، تاريكى ها براى او روشن شده و راه را از بيراهه مى شناسد. كليد اين چراغ در دست خود انسان است و اوست كه بايد با اراده اى قوى كليد اين چراغ را بزند و آن را روشن كند، اين چراغ همان «عقل» است كه مى تواند انسان را به راه راست هدايت كند. عقل، بال و پر آدم و شهوت و غضب بال و پر شيطان است.
از امام على (عليه السلام) پرسيدند كه، بهترين بندگان خدا بعد از انبياء و اولياء چه كسانى هستند؟ ايشان فرمودند: «العلماء إذا صلحوا»(3) ايشان در پاسخ نفرمودند كسى كه نماز شب مى خواند، كسى كه خمس مى دهد و ... بلكه فرمودند بهترين بندگان خدا بعد از اينها علما هستند زمانى كه صالح باشند.

:: عالم صالح و فاسد

حسين بن روح(4) و شلمغانى(5) هر دو در برهه اى از زمان، از علماى اسلام محسوب مى شدند. ريشه علم در هر دوى آنها وجود داشته است، اما جوهره صلاح فقط در حسين بن روح رشد كرده و تكامل يافت و شلمغانى از صلاح و درستى دور بود.

در اين ميان شلمغانى از حسين بن روح مشهورتر بود و مردمِ بيشترى براى رفع و رجوع مسائل شرعى به او مراجعه مى كردند، اما مى بينيم كه حسين بن روح سومين نائب خاص حضرت ولى عصر(عج) شد. ساليان متمادى اين دو، گره گشاى مشكلات مردم بودند و مسائل شرعى آنان را پاسخ مى دادند، اما هر چه مى گذشت حسين بن روح به صلاح و درستى نزديكتر مى شد و شلمغانى از صلاح دور مى گشت تا جايى كه امام عصر ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ در يكى از نامه هاى خود به شلمغانى لعنت فرستاد.
نبايد تصور شود كه اين حديث درباره مراجع و علماى طراز اول وارد شده است، بلكه اين حديث درباره تمام كسانى است كه به اندازه خود به كسب علم پرداخته اند.

همه دانشجويان و طلاب علوم مختلف بايد نفس خويش را با اين فرمايش اميرمؤمنان(عليه السلام) تطبيق دهند. موضوع عالم يك موضوع مشكك است، يعنى با وجود تفاوت بسيار بين علماى مختلف، همگى در واژه «عالم» با هم مشترك بوده و مانند يكديگرند. يك طلبه مبتدى نيز به اندازه يك عالم و دانشمندِ مشهور، بايد مواظب باشد كه از جوهره صلاح و درستى و پاكى فاصله نگيرد. همگى بايد سعى كنند كه صالح بودن و عالم بودن را با هم جمع كنند.
براى عملى شدن اين كار، تصميم تنها فايده ندارد، بلكه تلاش و استمرار و تمرين پى در پى لازم است. دعا نيز مانند تصميم از لوازم كار است، اما باز كافى نيست و نبايد به صِرف دعا اكتفا كرد. آدمى بايد يك عمر با شيطان و نفس اماره و شهوات خويش در مبارزه و جنگ و جهاد باشد. همه جوهره لازم را براى رسيدن به مقامِ حسين بن روح، حتى بالاتر از آن را نيز دارند، هيچ وقت به حسين بن روح تضمين داده نشده كه كسى بالاتر از شما نخواهد رفت، اما كليد اين ارتقا به دست خود انسان است. در همان حديث از حضرت على (عليه السلام)پرسيده شد كه: بعد از ابليس و نمرود و فرعون، بدترين مردم چه كسانى هستند؟ در جواب فرمودند: «العلماء إذا فسدوا؛ علما و دانشمندان، هنگامى كه فاسد شوند». پس اساس كار در دست خود عالم است و معلول اراده اوست. اگر تلاش كند و علم را با اصلاح جمع كند، از بهترينِ مردمان مى شود و اگر در مبارزه با نفس و شيطان موفق نشود، از بدترين انسان ها خواهد بود.
اين دو عبارت نشانگر تأثير مستقيم و مهم اراده انسان و خواست اوست. البته شرايط جامعه و تربيت نيز هر كدام نقش و اثرى در تربيت و چگونگى پرورش انسان دارند، اما اينها، هيچ كدام دليل اصلى وعامل اولى نيستند. به عنوان مثال، ماه مبارك رمضان از جهت زمانى فرصت بسيار عالى است كه انسان مى تواند با استفاده از آن، راه را براى خود آسان كند و باز در بيانات معصومين (عليهم السلام) آمده كه در اين ماه خداوند شيطان را در بند خواهد كرد(6) آن هم نه با طناب و بند، بلكه با آهن ولى آيا فقط ماه رمضان و اين فرصت استثنائى كافى است؟

:: توجه در عبادت

معصومين (عليهم السلام) مكرراً فرموده اند كه در قلب تك تك انسان ها، بيستوپنج شيطان حضور دائمى دارند و يكى از آنها فقط به هنگام نماز خواندن به سراغ انسان مى آيد. او مصمم است كه هر قدر بتواند تمركز انسان را در وقت نماز بر هم زند و از توجه او به سوى مبدأ هستى بكاهد، هر چند كه موفقيت بسيار ناچيزى به دست آورد، و بتواند خدشه كوچكى بر نماز وارد آورد، قانع است و به كار خود راضى است و باز هم ادامه مى دهد. از سوى ديگر باز در روايات آمده است كه فقط آن مقدار از نماز قبول است كه با توجه خوانده شود.
لا يقبل من صلاة العبد إلاّ ما أقبل عليه منها بقلبه(7)؛ از نماز بندگان، فقط آن مقدار قبول مى شود كه با توجه و حضور قلب باشد.
و چه بسيار است نمازهايى كه خوانده مى شود و در آنها يك درصد هم توجه وجود ندارد و يا بسيار ناچيز است.

شيطان مخصوص برهم زدن حواس انسان در نماز، گزينه ها و مسائل زيادى را به طور مرتب به نمازگزار، يادآورى مى كند. هميشه در قلب و شعور او رخنه مى كند، مثلا به يادش مى آورد قفل درب منزل خراب است، يخچال سوخته، حتماً بايد به فلانى زنگ بزنى و صدها نكته ريز و درشت ديگر. اين وسوسه و خدشه وارد كردن بر نماز ادامه دارد تا وقتى كه نماز گزار سلام نماز را بگويد. با اين اوصاف مى توان به بزرگى خداوند پى برد كه با زندانى كردن شيطان در ماه مبارك رمضان، چه لطفى در حق بندگانش مى كند.

:: شيطان در ماه رمضان

خطبه اى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در دست است كه متواتراً از آنحضرت نقل شده و در آن آمده است در ماه رمضان، خداوند شياطين را به بند مى كشد و سپس فرموده اند: «فاسئلوا ربّكم أن لا يسلّطها عليكم(8)؛ از خدا بخواهيد كه شياطين دوباره بر شما مسلط نشوند».
بنابر تعبير بسيارى از بزرگان، شيطان مانند شيئى است كه با جاذبه اى از سوى خود و نيز جاذبه اى از سوى نفس اماره، به سوى ما در حركت است، اما در ماه مبارك رمضان، مانعى از سوى خدا، براى حركت شيطان به سوى ما ايجاد مى شود. مانعى كه قدرتش بيشتر از جاذبه شيطان است، اما در همان ماه مبارك، جاذبه شهوات و نفس اماره، بدون مانع مى توانند خود را به شيطان نزديك كنند. اگر جاذبه شهوت و نفس اماره نباشد، در طول اين ماه با عظمت، هيچ گناهى صورت نمى گرفت. اكنون با استفاده از روايات ديگر مى توان پى برد كه چه چيزى اين زنجيرها را كه مظهر لطف خداوند است از هم مى گسلد و پاره مى كند.
البته در اين موضوع روايت خاصى ديده نشده است، اما بعضى از اصحاب معصومين (عليهم السلام)، از روايات آن بزرگواران استفاده ها و تفسيرهايى در اين باب دارند. به عنوان مثال: على بن ابراهيم قمى(رضي الله عنه)(9) كه از اصحاب امام رضا و امام جواد (عليهما السلام) و احتمالاً امام هادى (عليه السلام) نيز هست و از سوى ديگر استاد كلينى(10) است در تفسيرى آورده: از جمله اسبابى كه اين بندها را از شيطان باز مى كند و به او قدرت تسلط دوباره مى دهد، ريا، عُجب و عدم پرداخت خمس و زكات است. آنچه كه از مجموع اين روايت ها استفاده مى شود اين است كه، ماه رمضان يك ماه ويژه و استثنايى است.
شايد اين سؤال مطرح شود كه خداوند چرا شيطان را خلق كرد. آيا اين موجود عجيب را خلق كرده كه گاهى او را به بند كشد و گاهى آزادش كند. حقيقيت اين است كه خداوند شيطان را براى امتحان انسان خلق كرده است، اما در ماه مبارك رمضان، انسان ها را از اين امتحان معاف داشته و بركاتى را بدون زحمت و تلاش به آنها ارزانى مى دارد.

:: حكايت زنجيرهاى شيطان

شخصى خدمت شيخ انصارى رسيد و گفت: شيطان را در عالم خواب، به همراه طناب ها و زنجيرها و ريسمانهاى زيادى ديدم، از او پرسيدم اينها چيست؟ گفت اينها ابزار كار من است و با آنها انسان ها را به سوى خود مى كشانم. بعضى را با زنجير، بعضى را با طناب و بعضى را با اين ريسمانهاى نازك. آنهايى كه در صدد مقاومت در درستكارى هستند، با اين طناب هاى محكم و ضخيم به سوى خود مى كشم و انسان هاى ضعيف را با اين ريسمانهاى نازك. زنجير پاره پاره اى در دستش ديدم، پرسيدم اين زنجير پاره پاره چيست؟ گفت اين زنجير را براى جذب شيخ انصارى(11) بر گردن او انداختم ولى او مقاومت كرد و زنجير پاره شد.
يك لطيفه نيز اين جا نقل شده كه شايد جزو داستان نباشد و آن اين كه، همين شخص از شيطان پرسيده بود مرا با كدام يك از اينها به بند مى كشى؟ شيطان پاسخ داده بود تو نيازى به طناب و ريسمان ندارى و با يك اشاره به سوى من مى آيى.
انسان تا زنده است، فرصت دارد كه با نفس اَمّاره و شيطان مبارزه كند و خويشتن را محفوظ دارد. هنگامى كه مرگ فرا رسيد، گريه و زارى و ندامت، هيچ فايده اى ندارد.


(1). بحارالأنوار، ج 8، ص 284.
(2). وصيت مانند عقود تحت قاعده أوفوا بالعقود نيست و از عقدهاى جايز است البته مادامى كه موصِى زنده باشد. در نتيجه يك شخص بارها مى تواند وصيت خود را تغيير دهد.
(3). بحار الانوار، ج2، ص89، باب 14، من يجوز اخذ العلم منه. قيل لامير المؤمنين(عليه السلام) مَن خير خلق الله بعد ائمة الهدى ومصابيح الدُّجى، قال العلماء إذاصلحوا قيل و من شرّ خلق الله بعد ابليس و فرعون و نمرود و بعد المتّسمين بأسمائكم و بعد المتلقّبين بألقابكم والآخذين لأمكنتكم والمتآمرين في ممالككم قال العلماء إذا فسدوا، هم المظهرون للأباطيل، الكاتمون للحقائق.
(4). ابوبحر ابوالقاسم حسين بن روح. از متكلمان شيعى دوران عباسى. كتابى به نام التأديب به او منسوب است. وى سوّمين نائب خاص امام دوازدهم شيعيان در زمان غيبت صغرا بوده است. و در عهد عباسيان به خاطر همكارى با قرمطيان از سال 312 تا 317ق به زندان افكنده شد و سا ل326ق در بغداد درگذشت. (ريحانة الادب ج2، ص 337 و 338; لغت نامه دهخدا، ج6، ص 9074.)
(5). جعفر، محمد بن على معروف به ابن ابى الغراقر، از مردم شلمغان از قراى واسط، متوفاى سال 322ق. وى، ابتدا از علماى شيعه و مرجع رتق و فتق امور شيعيان بود، اما پس از آن كه حسين بن روح به نيابت حضرت ولى عصر(عج) برگزيده شد به مخالفت با او برخاست. تاريخ خروج او را حدوداً بين سال هاى 304 و 311ق ذكر كرده اند. كار شلمغانى بعدها بالا گرفت و حتى ادعاى نبوت و اُلوهيت نيز كرد. شلمغانى به موصل و بغداد رفت و در آن جا طرفدارانى پيدا كرد. كه آنها را غراقريه يا شلمغانيه مى نامند. حسين بن القاسم وزير مقتدر عباسى و گروهى ديگر از پيروان او به شمار مى رفتند. شلمغانى سرانجام به دستور خليفه گردن زده شد و سپس جسد او را به دار آويخته و سوزاندند. (لغت نامه دهخدا، ج9، ص14438; ريحانة الاَدب، ج3، ص235 و 236.)
(6). «الشياطين مغلولة» امالى صدوق، ص 93، المجلس العشرون.
(7). امالى صدوق، ص 643، المجلس الثالث والتسعون.
(8). امالى صدوق، ص 93، المجلس العشرون.
(9). ابوالحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، از علما و محدثين اماميه و از مشايخ روايى شيخ كلينى است، شيخ صدوق نيز گاهى به واسطه احمد بن على پسر او، از وى روايت كرده است. از تأليفات او مى توان اختيار القرآن، الانبياء، التفسير، التوحيد والشرك، المناقب و قرب الاسناد را نام برد. على بن ابراهيم در سال 307 در گذشت. (ريحانة الادب، ج4، ص 488; لغت نامه دهخدا، ج 11، ص 16266.)
(10). ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى معروف به ثقة الاسلام، متوفاى 329ق، از اهالى كلين كه روستايى است به همين نام در نزديكى حسن آباد شهرستان رى كه قبر پدر ايشان نيز در آنجا مورد توجه مردم آن ديار است. رئيس محدثين علماى اماميه و اوثق و اعدل و اثبت ضبط ايشان، يكى از محمدين ثُلَث و نويسنده كتاب كافى، ازكتب اربعه است. كلينى اولين محدث امامى است كه به جمع و نظم و ترتيب و تبويب اخبار دينى پرداخت. (ريحانة الادب، ج5، ص 79 ـ 82.)
(11). شيخ مرتضى انصارى، آن قله رفيع فقه و فقاهت، زهد و تقوا روز عيد غدير سال 1214 قمرى در شهر دزفول متولد شد. از همان اوان كودكى آثار بزرگى و نبوغ در چهره او نمايان بود. در سال 1232(هجده سالگى) عازم عتبات متبركه شد و با مساعدت سيد مجاهد به تحصيل مشغول گرديد. سپس، در سال 1240 به قصد زيارت امام هشتم(عليه السلام) عازم خراسان شد. اين مسافرت شش سال به طول انجاميد و در شهرهاى مشهد، اصفهان، كاشان در نزد حكيمِ الهى، ملاهادى سبزوراى و ملا احمد نراقى به تحصيل پرداخت. و در سال 1249 مجدداً وارد نجف شد و رياست بلامنازع مرجعيّت و حوزه نجف به مدت پانزده سال در دستان با كفايت وى بود. مى گويند سلطان عثمانى از والى عراق، حال شيخ را جويا شد. او در جواب گفت: «والله هو الفاروق الأعظم». نيز باليوز، سفير انگلستان در عراق گفته بود: بخدا سوگند، او يا حضرت عيسى بن مريم است يا نماينده خاص او. شيخ اعظم، آن يگانه روزگار، عاقبت در شب هجدهم جمادى الثانيه 1281 قمرى در سن 67 سالگى به سوى حق شتافت و در جوار مولايش حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) به خاك سپرده شد. (ر.ك به زندگانى و شخصيت شيخ انصارى و آشنايى با متون درسى حوزه هاى علميه ايران «شيعه، شافعى، حنفى» ص 226). ويراستار