[يا أباذر]، إنّ المؤمن ليرى ذنبه كأنّه تحت صخرة يخاف أن تقع عليه، وإنّ الكافر ليرى ذنبه كأنّه ذباب مرَّ على أنفه.
اى ابوذر، گناه در نظر مؤمن، بسان سنگ بزرگى است كه بالاى سر او قرار دارد و هر لحظه ممكن است بر سر او بيفتد، اما در نظر كافر، همچون مگسى است كه از نوك بينيش عبور كرده باشد.
تفاوت مؤمن و كافر در برخورد با گناه، اين است كه، كافر اساساً به گناهان خود، اهميت نمى دهد و خوف و هراسى از اعمال خود به دل راه نمى دهد، اما مؤمن به هنگام ارتكاب گناه، اگر چه زمان آن گذشته باشد، دائماً منتظر عواقب ظاهرى يا باطنى كردار خويش است و در اضطرابى كُشنده به سر مى برد و به هيچ وجه وقوع يك اتفاق بد، كه پاسخ تكوينى گناه باشد را بعيد نمى داند.
هرچه ايمان انسان بيشتر باشد اين ترس در وجود او بيشتر است. شخصى را تصور كنيد كه در كوهستان، زير سنگى قرار گرفته كه احتمال سقوط دارد، حتى اگر اين احتمال ضعيف هم باشد او را رنج مى دهد و آسايش او را سلب مى كند.
آيا شخصى كه در چنين شرايطى گرفتار شده است مى تواند بخوابد؟ مى تواند از خوردن غذا لذت ببرد؟ او چه حال و روزى خواهد داشت؟
اگر احتمال سقوط سنگ، چهار يا پنج درصد هم باشد، باز آسايش از او سلب خواهد شد، و مرتب نگاه مى كند تا مبادا كه سنگ بر سر وى سقوط كند، با اين كه اين نگاه كردن هيچ تأثيرى در سقوط يا عدم سقوط سنگ نخواهد داشت. حضرت، در اينجا مثالى زده اند تا ملاكى باشد براى اين كه انسان بتواند خود را آزمايش كند و اندازه نزديكى خويش را به جوهره ايمان بفهمد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در اوّل اين عبارت، از حرف «انّ» استفاده فرموده اند و سپس از «لام» براى تأكيد بيشتر استفاده كرده اند. گرچه اين جمله بدون «انّ» و «لام» مفهوم خود را مى رساند، اما پيامبر به خاطر اهميتى كه براى اين سخن قايل هستند، دوبار از ابزار تأكيد استفاده مى نمايند تا شباهت زياد مورد مثال به موضوع بحث معلوم گردد. بنابراين، گناهكار نيز با اضطراب نمى تواند تغييرى درگناهى كه مرتكب شده است ايجاد كند، اضطراب مؤمن و عدم اضطراب كافر نسبت به گناهى كه در گذشته واقع شده است، هيچ گونه تأثيرى نخواهد داشت، اما با اين حال، اضطراب گريبان مؤمن را خواهد گرفت. هر كس بايد به نفس خويش رجوع كند و ببيند آيا ارتكاب گناه در وجود او لرزه و اضطراب ايجاد مى كند يا نه، آيا به راحتى مى تواند از كنار گناه بگذرد يا نه؟

:: كافر و گناه

قسمت دوم اين عبارت، پيرامون حالت كافر نسبت به گناه است. در اين جا ابتدا بايد به اين مطلب پرداخت كه كافر نيز گناه مرتكب مى شود، چرا كه اولاً، كافر واقعى نيز بعضى كارها و مسائل برايش قبيح و گناه محسوب مى شود. ثانياً، كفر نيز مانند ايمان داراى مراتب تشكيكى است. گاهى مسلمانانى كه از حيث تكليفى در دايره اسلام قرار مى گيرند نيز در برخى از احاديث اخلاقى، كافر شناخته شده اند. به عبارت ديگر لازم نيست كه هميشه كفر را به معناى انكار وحدانيت يا انكار وجود خدا دانست. خداوند در قرآن، كسانى كه مسلمان هستند و شهادتين را بر زبان جارى كرده اند و نماز و روزه نيز برپا مى دارند و اهل خمس و زكات هم هستند وخلاصه تمامى شرايط مسلمانى را دارند، اما بدون عذر و بهانه فريضه حج را به جا نمى آورند، كافر دانسته است. (وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعَــلَمِينَ)(1)؛ و براى خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد. و هركه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بى نياز است.»
اگر با دقت به اين بيان توجه كنيم معلوم مى شود، تصور عدم ترس از گناه، تصديق كافر بودن شخص را به دنبال خواهد داشت؛ چرا كه اگر شناخت صحيحى از خدا در ذهن شكل گرفته باشد، ارتكاب گناه، به ناچار هراس و اضطراب ايجاد خواهد كرد. حال، انسان مى تواند نفس خود را به گونه اى پرورش دهد كه اين هراس از گناه در وى هميشه زنده و باقى بماند و يا طورى روزگار و ايام را بگذراند كه هيچ اضطراب و دلهره اى برايش پيش نيايد. نفس آدمى بر خلاف بدن او قابليت هاى متضاد و متفاوتى دارد و توانايى هاى او مانند بدن و قابليت هاى جسمانى وى محدود نيست. چشم انسان هر چند قوى و پرتوان باشد، يك نوشته اگر از فاصله متعارف دورتر شود، نمى تواند بخواند. نزديك شدن نوشته به چشم نيز تا حد و اندازه اى قابل تحمل است، قوى ترين چشم نيز نمى تواند يك نوشته را از فاصله يك يا دو سانتى متر بخواند. اين محدوديت ها، تفاوت اساسى جسم انسان با روح اوست؛ نفس چنين محدوديتى ندارد و نسبت وابستگى آن به شرايط و محيط نيز زياد نيست. توانايى انسان در امور نفسانى چه در جهت مثبت و چه در جهت منفى، گاه بى انتها و نامحدود مى شود. نفس، هم در شقاوت و هم در سعادت، وسعت زيادى براى حركت و رشد و تكامل يا سقوط و انحطاط دارد.
همه انسانها مى توانند تا جايى به شناخت واقعى خداوند بپردازند و از حلقه كفر و جهل دور شوند كه يك خطاى كوچك بر كشور وجودشان لرزه افكند، يا به اندازه اى از خدا فاصله گيرند كه قتل و خون ريزى و حتى كشتن اولياى خدا نيز برايشان ميسور و ممكن باشد. در روايات آمده است كه گاه حساسيت انسان به گناه آن قدر زياد مى شود كه ممكن است، پس از بيست سال از ارتكاب آن، هنوز هم رنج بكشد و توبه نمايد و خدا نيز در اين حال گناه او را خواهد بخشيد.

:: داستان زن پاكدامن و جوان فاسق

امام سجاد(عليه السلام) حكايت مفصلى نقل فرموده اند(2) كه خلاصه آن اين است:
عده اى باكشتى مسافرت مى كردند، ناگهان دريا طوفانى شد و كشتى و تمامى سرنشينان آن غرق شدند، به جز يك زن جوان كه به وسيله يك تخته خود را از طوفان نجات داد و به جزيره اى بزرگ و پر جمعيت رسانيد.
در جزيره، جوان فاسقى بر حسب اتفاق با آن زن برخورد كرد. با ديدن زن جوان، ميل شهوانيش تحريك شد و [چون آن زن بسيار زيبا بود] از او پرسيد انسانى يا جن؟
زن، خسته و ترسيده از حادثه اى كه بر او و همراهانش گذشته بود پاسخ داد انسان هستم. جوان به قصد انجام زنا به او نزديك شد. ناگهان ديد، زن به شدت مى لرزد. از او پرسيد چرا بدنت مى لرزد؟ زن گفت مى ترسم. جوان گفت از چه كسى مى ترسى؟ غير از من و تو كه كسى در اين جا نيست.
زن به آسمان اشاره كرد و گفت از خداوند متعال مى ترسم. در اين هنگام، جوان منقلب شد. «الكلام إذا خرج من القلب، وقع على القلب(3)؛ سخن كه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند».
كلام زن، در او اثر كرد. بالاخره دست از زن كشيد و در حالى كه او را ترك مى كرد گفت: تو بدون آن كه گناهى مرتكب شوى، تا اين حد ترسيدى، پس واى به حال من كه گناه كار هستم و مى خواستم به تو دست درازى كنم! جرقه هاى معرفت در وجود مردى كه تا ديروز لااُبالى بود، شعلهور گرديد و توبه كرد.
در راه بازگشت به راهبى برخورد. باهم همراه شدند. راهب كه از سوزندگى آفتاب به ستوه آمده بود. خطاب به جوان گفت: بيا دعا كنيم، تا خدا ابرى برايمان بفرستد تا زير سايه آن، راهمان را ادامه دهيم.
جوان كه از كردار خود شرمنده و خجل بود، پاسخ داد: من آلوده ام و دعايم فايده اى ندارد، از آن گذشته روى دعا كردن ندارم و در مقابل خدا شرمنده هستم. راهب گفت: پس من دعا مى كنم و تو فقط آمين بگو. راهب رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا، ما بنده هاى تو هستيم، ابرى برايمان بفرست كه از اين آفتاب سوزان نجات يابيم.
جوان نيز آمين گفت، ناگهان ابرى پيدا شد و بالاى سر آن دو نفر قرار گرفت. آنها نيز در پناه سايه ابر به راه خود ادامه دادند تا به يك دو راهى رسيدند كه در آن جا راهشان از همديگر جدا مى شد.
با هم خداحافظى كردند، جوان به سويى رفت و راهب به سوى ديگر، اما ابر به همراه جوان حركت كرد و راهب زير آفتاب ماند.
راهب فهميد آنچه باعث آمدن ابر شد، آمين جوان بوده است، نزد او آمد و پرسيد تو كه هستى كه خدا اين مقام را به تو داده است؟ او هم جريان خويش را تعريف كرد. راهب گفت: خدا اين مقام را به جهت توبه و خوف از معصيت خدا، به تو عنايت كرده است.
خداوند اين گونه بر بندگان گناه كار خويش منّت مى نهد و به آنها ترحم مى كند، ارتباطى را كه به واسطه سال ها گناه و عصيان قطع شده بود، با يك توبه چند ثانيه اى وصل مى نمايد و بنده عاصى را به درگاه خويش راه مى دهد.

:: حكايت

دو نفر با يكديگر به مجلسى رفته بودند، ناگهان يكى از آنها با حالت خداحافظى به همراهش اشاره اى كرده و مجلس را ترك نمود، دوستش فكر كرد مشكلى برايش پيش آمده، در نتيجه بعد از مجلس او را ديد و از او پرسيد چرا مجلس را نيمه كاره ترك كردى، در جواب گفت من با فلان شخص كه در آن مجلس بود مشكلى داشتم، احتمال دادم بين مجلس آبرو ريزى كند به همين خاطر مجلس را ترك كردم.
احتمال و ترس از آبرو ريزى، او را چنين مضطرب كرده بود كه وادار به ترك مجلس شد. شايد هرگز اتفاقى برايش نمى افتاد، شايد شخص مقابل وى اصلاً چيزى به رويش نمى آورد، اما همان احتمال، هر اندازه هم كه ضعيف باشد، او را وادار به ترك مجلس كرد. اكنون بايد ديدكه اين حالت هراس و واهمه از آبروريزى تا چه حد براى انسان در مقابل خداوند وجود دارد.

:: گنجينه هاى گرانبها

آيات قرآن و متون مذهبى، اعم از احاديث نبوى و ديگر سخنان معصومين(عليهم السلام)، براى زندگى دنيايى و اُخروى انسان ها، گنجينه هاى گران بها و بى مانندى هستند كه با به كارگيرى آنها آدمى مى تواند راه درست و سالمى را براى حركت و زندگى بيابد. اگر درست به مسئله فكر شود، بى ارزشى گنج هاى عظيم طلا و جواهر، در مقابل سخنان حكيمانه خدا و معصومين (عليهم السلام)براى همه معلوم مى گردد.
اين معارف و راه هاى روشن و منور تا ابد به كار انسان مى آيد. آيا اين ثروت و دارايى با گنج هاى ظاهرى و پر زرق و برق قابل مقايسه اند؟
انسان داراى دو بُعد روحانى و جسمانى است و هريك از اين دو جنبه وجودى انسان، امراض و آفاتى دارند. امراض جسمى و روحى انسان با استفاده از اين گنجينه ها قابل علاج هستند. اگر به هر كدام از اين سخنان، درست دقت شود، نصيحت، سفارش يا درسى مفيد و كارا وجود دارد كه آدمى با به كار گرفتن هركدام از آنها مى تواند زندگى دنيوى و اُخروى خود را اصلاح كند. قرآن و احاديث، براى آدمى حكم طبيب و دارو را دارند.

:: ابن ابى الحديد و نهج البلاغه

اميرمؤمنان (عليه السلام)، خطبه اى مهم و خواندنى دارند كه مى تواند بهترين درس عبرت براى انسان ها باشد، «شريف رضى» اين خطبه مهم و گرانقدر را در نهج البلاغه(4) ذكر كرده است. ابن ابى الحديد(5) نيز در شرح نهج البلاغه(6) با توجه و عنايت ويژه اى از اين خطبه ياد كرده و گفته است: «از پنجاه سال پيش تا كنون، من شايد بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام و هر بار برايم منافع و فوايدى داشته است».
ابتدا بايد به شخصيت علمى ابن ابى الحديد نگريست تا اهميت سخنان او در اين باب فهميده شود. ابن ابى الحديد از شيوخ و اساتيد پدر علامه حلّى بوده و نهج البلاغه رامفصل شرح كرده است. از سوى ديگر در شرح خود علاوه بر محتويات نهج البلاغه، برخى از سخنان حضرت امير (عليه السلام)را كه توسط شريف رضى(7) در نهج البلاغه نيامده به مناسبت هاى مختلف آورده است. چرا كه نهج البلاغه تمامى سخنان حضرت امير را در برندارد و سيد رضى گفته است، اين مجموعه را از بين سخنان آن حضرت جمع آورى نموده است. اكنون چنين محقق و دانشمندى كه در طول عمر خود در راه كسب دانش بسيار كوشيده است و احاديث وسخنان بسيارى شنيده است و در فهم سخنان حضرت على (عليه السلام) به منزلت خاصى رسيده، گفته است پس از هزار بار خواندن اين خطبه كه پيرامون آخرت و مرگ است، باز هم كلام، تازه مانده است و اين خطبه برايم خواندنى است. «هر بار كه خواندمش، تأثيرى بر من گذاشت، غير از تأثيرى كه مرتبه قبل در من گذاشته بود و اين در حالى است كه من درباره آخرت شعرها خوانده ام و صفحات بسيارى از كتاب ها را با درك و فهم از نظر گذرانده ام». سپس ابن ابى الحديد از خود سؤال مى كند كه اين تأثير شگرف و بى مانند، معلول چيست و جوهره اش كدام است؟ و به خود پاسخ مى دهد «اين تأثير بى مانند يا به خاطر اخلاص نامحدود گوينده است كه ناخودآگاه بر خواننده تأثيرى نامحدود مى گذارد و يا ناشى از ضعف خواننده در مقايسه با گوينده است».
حضرت امير(عليه السلام) در ابتداى اين خطبه آياتى از قرآن را قرائت مى فرمايند:
(أَلْهَــكُمُ التَّكَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ)(8)؛ «تفاخر به بيشتر داشتن، شما را غافل داشت؛ تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد.»
سپس، مى فرمايد:
ياله مراماً ما أبعده و زوراً ما أغفله! و خطراً ما أفظعه! لقد إستَخْلَوا منهم أيّ مُدّكر، وتناوَشوهم من مكان بعيد أفَبِمصارعِ آبائهم يفخرون!... أم بِعَديدِ الهَلكى يتكاثَرون! و لأن يكونوا عِبَراً، أحق من أن يكونوا مفتخراً ...(9). شگفتا، چه مقصد دورى و چه ديدار كنندگان غافلى، و چه كار بزرگ سهمگينى! جاى رفتگان را كه نقطه عبرت است آنان تُهى پنداشتند، و چه پند و عبرتى! به رفتگان پوسيده در خاك كه از آنان دور هستند به تفاخر برخاستند! آيا به گورهاى پدران خود مى نازيد؟ يا به شمار كسان بسيارى كه هلاك شده اند؟ مى خواهند كه آن پيكرهاى بى جان و بى جنبش باز گردند. مُردگان اگر مايه عبرت باشند بهتر از آن است كه وسيله مفاخرت به حساب آيند.
و در قسمت ديگرى مى فرمايد:
الذين كانت لهم مَقاومُ العزّ، و حَلَباتُ الفخر، مُلُوكاً و سوقاً، سَلَكو في بُطُون البرزخ سبيلاً؛ كسانى كه داراى عزت پايدار و درجات والاى افتخار بودند، چه پادشاه و چه رعيت، سرانجام به لايه هاى برزخ فرو رفتند.

:: عبرت بردن از قبرستان

به راستى كه اگر آدمى با توجه از قبرستان ديدن كند، درس ها و عبرت هاى زيادى نصيبش خواهد شد و در كنار آن اگر با معارفى چون اين خطبه گرانقدر مولاى متقيان آشنا باشد، آن وقت است كه غرور و تكبر كم مى شود و بيشتر به فكر آخرت خواهد بود.
از سوى ديگر حضرت على (عليه السلام) مى فرمايد: بر فرض كه افتخار به اموات خوب باشد؛ اما عبرت آموزى از سرنوشت آنان بهتر است. به جاى آن كه به گذشته آنان افتخار شود، بهتر است از حال امروزشان عبرت گرفت. با اين عبرت هاست كه انسان، ديگر نمى تواند به راحتى از يك گناه كوچك درگذرد بلكه آن را مايه خطر و اضطراب مى داند و با ارتكاب آن دلهره و دلواپسى سراسر وجودش را در بر مى گيرد؛ و هميشه از آن مى ترسد كه مبادا بخشوده نشدن يك گناه مانند سنگ بزرگى باشد كه باعث هلاكت او شود.

:: دعاى شيخ عباس تربتى

مرحوم شيخ عباس قمى(10) و مرحوم شيخ عباس تربتى(11) پدر مرحوم راشد واعظ(12)، هر دو انسان هاى والا و كم نظيرى بودند؛ هر دوى آن بزرگواران منبر مى رفتند و موعظه مى كردند. افرادى كه پاى منبر اين دو بزرگوار حاضر مى شدند، سخنان آنها در وجودشان تأثير مى گذاشت.
روزى مرحوم شيخ عباس قمى در مسجد گوهرشاد به منبر رفته بودند و جمعيت حاضر در مسجد به سخنان ايشان گوش مى دادند كه شيخ عباس تربتى وارد مجلس شدند، با ورود ايشان، شيخ عباس قمى سخنان خود را قطع كرده و گفتند: «فيض حاضر شد و من پايين مى آيم.» (تا همه از شيخ عباس تربتى استفاده كنيم).
شيخ عباس تربتى در جواب گفت: من آمده ام از شما استفاده كنم. اما با اصرار مرحوم قمى روبرو مى شود و به منبر مى رود. روى پله اول منبر مى نشيند، رو به مردم كرده و مى گويد شما موعظه هاى شيخ عباس قمى را شنيده ايد و من ديگر شما را معطل نمى كنم.
نگاهى به جمعيت مى كند و مى گويد: شما پيرمردها و بزرگان هم سن و سال من، خيلى چيزها بلد هستيد و من نمى دانم چه بگويم كه شماها بلد نباشيد، بچه هايى كه در مجلس حضور دارند بيايند جلوى مجلس بنشينند.
بچه ها جمع شدند و جلوى منبر نشستند. گفت: من با آقايان كارى ندارم و با شما بچه هاى معصوم كار دارم، من به شهر مشهد آمده ام تا استفاده اى ببرم و بهره اى نصيبم گردد. با پايين آمدن شيخ عباس قمى از منبر، من بهره اى نبردم و چيزى نصيبم نشد، شايد از شما كودكان كه پرونده سفيد داريد و برايتان گناهى نوشته نشده بهره اى ببرم زيرا «رفع القلم عن الصّبي حتّى يحتلم(13)؛ چيزى در پرونده كودك نوشته نمى شود تا وقتى كه بالغ شود.» پس من دعا مى كنم، شما هم آمين بگوئيد و از خدا بخواهيد مستجاب كند و بپذيرد.
گفت: «خدايا، ما معصوم نيستيم، اما نمى خواستيم گناه مرتكب شويم و تصميم مخالفت با تو را نداشتيم؛ ولى درگناه افتاديم، هر كسى مخالفت هايى انجام داده، نمى دانيم كداميك از آنها مورد غضب تو واقع شده و از كداميك گذشته اى. خدايا، اين بچه ها معصيتى نكرده اند، دعايشان را بپذير و ما را بيامرز».
همه بچه ها «الهى آمين» گفتند، مجلس منقلب شد و حال و هواى آن عوض شد و همه از آن بهره مند شدند.
به راستى اينها از دل صحبت مى كردند و به همين علت سخنانشان بر قلب ها تأثير مى گذارد.


(1). آل عمران، آيه 97.
(2). كافى، ج 2، ص 69.
(3). مجموعه ورّام، ج 2، ص 153.
(4). خطبه شماره 221.
(5). عزالدين ابوحامد، عبدالحميد بن هبة الله بن محمدبن الحسين بن ابى الحديد (586 ـ 656 ق) اديب، مورخ، فقيه و از بزرگان معتزله بوده است. با آن كه شافعى الفروع و معتزلى الاصول بوده، از مواليان اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) بوده است و به حق بودن حضرت على(عليه السلام) اقرار داشت. بعضى نسبت او را به علماى اهل سنت همانند نسبت عمر بن عبدالعزيز به خلفاى بنى اميه دانسته اند، شرح نهج البلاغه وى بارها در مصر و ايران و ديگر نقاط جهان به چاپ رسيده است. او در زمان حيات خود مورد توجه ابن علقمى قرار گرفت. علامه حلى با واسطه پدر خود شيخ سديد الدين يوسف از او روايت كرده است. (ريحانة الادب، ج 7، ص333 ـ 336؛ اعلام زركلى، ج 3، ص 289.)
(6). در شرح ابن ابى الحديد اين خطبه تحت عنوان خطبه 216 آمده است، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 116.
(7). ابوالحسن، محمد بن حسين بن موسى الرضى العلوى الحسينى الموسوى مشهور به سيد رضى و شريف رضى (359 ـ 406 ق) اديب، شاعر، فقيه و نابغه زمان خويش، برادر سيد مرتضى علم الهدى، بنا به گفته يتيمة الدهر ثعالبى و مجمع البحرين و رجال نجاشى نسب او به امام موسى بن جعفر(عليه السلام) مى رسد. او را زبردست ترين شاعر عرب دانسته اند و ارباب تراجم او را نابغه عهد خويش خوانده اند. تأليفات او بسيار زياد است، اما نهج البلاغه از ميان آنان داراى شهرت جهانى است. ويراستار
(8). تكاثر، آيه 1 و 2. و نكته اعجازى بيانى و ادبى كه درپاورقى صفحات گذشته درباره مقابر و تكاثر آورده شد در اين جا هم مناسبت دارد كه شايسته است مراجعه شود.
(9). نهج البلاغه، خطبه 212.
(10). عباس بن محمد رضا بن ابى القاسم قمى محدث امامى در قم تولد يافت و مقدمات علوم حوزوى را در همان جا فرا گرفت، سال 1316ق به نجف اشرف عزيمت نمود و ملازم حاج ميرزا حسين نورى گرديد و از وى در فقه و اصول و تفسير و كلام و حديث اجازه يافت. پس از فوت ميرزا در سال 1320 به موطن خود بازگشت و اوقات خود را صرف تأليف و تحقيق نمود؛ از آثار اوست: مفاتيح الجنان، سفينة البحار، مدينة الحكم والآثار، منازل الاخره، منتهى الآمال في مصائب النبي والآل و بسيارى ديگر. (ريحانة الادب، ج4، ص 487 ـ 488.)
(11). ملاعباس تربتى در سال1251 شمسى در روستاى كاريزك تربت به دنيا آمد. وى مردى عالم و وارسته بود و صاحب مقامات علمى و عملى. دوران زندگى خود را در نهايت زهد و تقوا گذراند و عاقبت در سال 1322 شمسى رخ در نقاب خاك كشيد. ويراستار
(12). حسينعلى راشد در سال 1284 در شهر تربت حيدريه روستاى كاريزك در يك خانواده روحانى به دنيا آمد. وى، پس از تحصيلات مقدماتى نزد پدر عالم خود در سال 1300 ش در سن 16 سالگى براى ادامه تحصيل به همراه پدرش به مشهد رفت و از محضر اديب نيشابورى، حاج شيخ محمد نهاوندى و حاج آقا حسين قمى دانش آموخت. اوّلين منبر وى در شهر شيراز بود. نامبرده با آن سبك خاصى كه داشت به زودى سرآمد سخنوران آن روزگار شد. بعد ازمدتى به تهران رفته و ضمن اشتغال به تأليف، به وعظ و ارشاد مردم پرداخت. پس از شهريور 1320 ممنوع المنبر شد عاقبت در سال 1358 در 75 سالگى بر اثر سكته مغزى بدرود حيات گفت. ويراستار
(13). بحارالانوار، ج5، ص 303، باب من رفع عنه القلم.