بسم الله الرّحمن الرّحيم

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده‏اند:
العلم نور يقذفه اللّه‏ في قلب من يشاء[1]؛ علم، نورى است كه خدا آن را در دل هر كس كه بخواهد مى‏افكند.
اهل علم بايد بدانند كه درس خواندن يك چيز است و علمى كه خداى متعال مى‏خواهد چيز ديگرى است؛ زيرا، درس و تحصيل، هر اندازه هم دامنه دار و عميق و فراگير باشد، به خودى خود، اين شايستگى را دارد كه تنها مقدمه‏اى براى علم و معرفت باشد. مثلاً اگر شخصى دهها سال درس بخواند و زبان عربى و منطق و فقه و اصول و فلسفه و بلاغت و جز اينها را فرابگيرد به يك سرى اطلاعات دست يافته است، اما آن علمى كه خدا مى‏خواهد و احاديث فراوانى در فضيلت و ارزش آن وارد شده، همان نورى است كه خدا در قلب هر كه خود بخواهد، مى‏افكند. خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ»[2]؛ و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.
ممكن است يك نفر بسيار باهوش و پرمطالعه باشد و مطالب زيادى را بداند اما چنين شخصى ضرورتاً در نزد خدا ـ و آن گونه كه در احاديث شريف آمده است ـ عالم قلمداد
نمى‏شود. در حديث آمده است كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند:
فضل العالم على العابد كفضلي على أدناكم[3]؛ برترى عالم بر عابد همانند برترى من بر كمترين فرد شماست.
آيا معقول است كه چنين برترى بزرگى از آنِ كسى باشد كه فقط معلومات زياد دارد؟!
تحصيلات علمى مقدمه‏اى براى دستيابى انسان به مطلق علم است. اما آن نور ـ يعنى همان چيزى كه مطلوب احاديث شريف است ـ خود چيز ديگرى است و از قبيل امور چشيدنى اما وصف ناشدنى مى‏باشد.
براى تقريب اين معنا به ذهن، مثالى مى‏آوريم: فرق است ميان خوراك لذيذ و لذّت. اولى مقدمه دومى است، اما ضرورتاً چنين نيست كه هر گاه خوراك لذيذ فراهم باشد لذّت هم تحقق يابد. مثلاً چنانچه كسى در كنار سفره‏اى بنشيند كه در آن لذيذترين خوراكى‏ها وجود دارد ليكن ذهن او مشغول باشد يا درد شديدى چنان بر وى فشار آورد كه نداند چه
مى‏خورد، آيا چنين شخصى از خوردن لذت مى‏برد هر چند غذايى كه در برابرش نهاده شده است لذيذ باشد؟ بر عكس، شخصى كه گرسنه و قانع و آسوده خاطر باشد ممكن است از خوردن غذاى ساده‏اى مانند نان و نمك هم لذت زيادى ببرد.
پس، همان طور كه اين لذّت ممكن است از طريق غذاى لذيذ حاصل شود و ممكن است حاصل نشود، بلكه از يك غذاى ساده به وجود آيد، علم هم همين طور است. چه بسا كه انسانى با معلوماتى عالم شود كه شخص ديگرى با داشتن معلوماتى بيشتر از او به مرتبه عالم بودن نرسد. و بلكه ممكن است شخصى از اطلاعات و معلومات بسيار زيادى برخوردار باشد اما نزد خدا عالم محسوب نگردد؛ چرا كه از هواى نفس خود پيروى كرده و اين امر تمام علم او را ربوده بدون آن‏كه خودش آن را احساس كند. چنين شخصى در
شمار گمراهان است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَـهُ ءَايَـتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَـنُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ»[4]؛ و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آن گاه شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان شد.
بنابراين، علم ـ آن گونه كه از احاديث استفاده مى‏شود ـ اين است كه انسان به آنچه مى‏داند كاملاً پايبند باشد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايند:
من عمل بما يعلم ورّثه اللّه‏ علم ما لايعلم[5]؛ هر كس به آنچه مى‏داند عمل كند خداوند او را به آنچه نمى‏داند عالم گرداند.
اگر چنين چيزى براى انسان حاصل نشود، معنايش آن است كه آن نور هنوز حاصل نشده است، و معلومات او نيز، همانند پول و قدرت و...، فقط قدرت و توانايىِ محدود مى‏باشند. همان گونه كه قدرت و پول براى صاحب خود موقعيت و شخصيت خصوصى ايجاد مى‏كنند، شخص داراى معلومات ـ و كسى كه اصطلاحاً و مجازاً به او «عالم» اطلاق مى‏شود ـ اگر آن نورى كه به تعبير احاديث شريف «خدا آن را در دل هر كس بخواهد مى‏افكند» در وجود وى نباشد، نيز همين وضع را خواهد داشت. خواست خداى سبحان هم بى سبب و اتفاقى نيست؛ چرا كه خداى متعال چيزى را بى‏مرجِّح نمى‏خواهد؛ چه او به همه جهات احاطه علمى دارد و بر هر كارى تواناست.
در اين جا به چند داستان از علماى گذشته اشاره مى‏كنيم تا عبرت بگيريم:
 

:: بها دادن به زحمات ديگران

«جواهر الكلام» كتابى است كه هنوز هم هر فقيه امامى مذهب بدان نيازمند است؛ زيرا، اين كتاب يك دوره كامل و گسترده ـ يعنى مفصّل ـ در فقه استدلالى است. البته دوره‏هاى
فقهى بسيار ديگرى هم وجود دارد، مانند شرح لمعه و رياض السالكين و غيره، اما كتاب جواهر علاوه بر اين‏كه يك دوره كامل در فقه استدلالى است از امتياز گستردگى و تفصيل نيز برخوردار مى‏باشد. آن‏گونه كه از برخى تواريخِ نگاشته در پايان فصل‏هاى كتاب بر مى‏آيد، مؤلف آن شيخ محمد حسن نجفى جواهرى نزديك به سى سال از عمر خود را صرف تأليف اين اثر گرانقدر كرده است.
گفتنى است كه شيخ محمد حسن صاحب جواهر، عالمى متبحّر و باهوش و خوش حافظه و دقيق بود و مرجعيت دينى را در نجف اشرف به عهده داشت. اتفاقاً روزى در مجلسى كه او و جمعى ديگر از علما حضور داشتند، سخن از مسأله‏اى فقهى به ميان آمد. هر عالمى چيزى گفت و هر صاحب نظرى نظرش را بيان داشت اما صاحب جواهر به اين جمله اكتفا كرد كه مسأله را در كتاب جواهر ذكر كرده و نظر او در آن جا موجود است.
در آن مجلس، عالمى ـ يا به تعبير مناسب‏تر: درس خوانده‏اى! ـ بود. او رو به صاحب جواهر كرد و گفت: اگر جواهرت را به بقّال‏ها بدهى تا از ورق‏هاى آن براى پيچيدن ادويه‏جات استفاده كنند، بهتر است!
گويا با اين سخن مى‏خواست بگويد، كتاب جواهر شايستگى خواندن يا نقل كردن از آن را ندارد، و ورق‏هايى كه روى آنها نوشته شده همه‏اش ضرر و بر باد دادن ثروت است؛ زيرا مطالبى كه در آن نوشته شده نفعى ندارد.
آرى، صاحب جواهر رفت اما نام او باقى ماند و كتاب جواهرش بر نورانيّت علم و علم نورانى او دلالت دارد. اما آن مرد، با رفتن خودش نامش هم رفت، و امروز كسى او را نمى‏شناسد مگر كسانى كه زندگى نامه‏هاى علما را زير و رو مى‏كنند. پس، ملاحظه مى‏شود كه اين مرد با آن‏كه يك عالم ـ و به تعبير دقيق‏تر: درس خوانده ـ بود اما فاقد آن علمى بود كه در حديث از آن تعبير به «نورى كه خدا در قلب هر كس خواهد مى‏افكند» شده است؛ چرا كه آن علم همراه با فضيلت است، و انسانِ با فضيلت هرگز به داشته‏هاى ديگران كم بها نمى‏دهد و به عالمى كه قريب سى سال خود را به رنج افكند تا چنان كتاب نادرى در تاريخ فقه نوشت. چنان سخنى نمى‏گويد.

:: از مجادله كردن بپرهيزيد

روزى ميان يكى از مجتهدين و يكى از شاگردانش پيرامون متنى از متون بحثى درگرفت. استاد عقيده داشت كه آن متن، روايت نيست و او آن را در كتاب‏هاى حديثى نيافته است، و شاگرد مى‏گفت: روايت است[6].
كار به همين اظهار نظر استاد و شاگرد ختم نشد بلكه استاد اصرار مى‏كرد كه وجود ندارد و در كتب حديث گشته امّا چنين متنى نيافته است. اگر مى‏بود حتماً آن را مى‏يافت. از طرف ديگر، شاگرد اصرار داشت كه هست و خودش آن را ديده است، و در پاسخ به استادش مى‏گفت: هر گاه شما چيزى را نيافتيد، حق نداريد بگوييد كه آن چيز وجود ندارد، بلكه بايد بگوييد كه من آن را نيافتم، و استاد دوباره مى‏گفت: نه، اصلاً وجود ندارد، و من تو را در اين باره به چالش مى‏طلبم. و اينچنين، كشمكشى لفظى ميان آن دو درگرفت. شاگرد بى‏درنگ رفت و كتابى را كه حديث در آن بود آورد و به استاد و شاگردان نشان داد!
اين جاست كه مى‏توانم بگويم: آن نور علمى كه در حديث از آن ياد شده است، چنان كه بايد و شايد نه در استاد وجود داشت و نه در شاگرد! زيرا، هم شايسته استاد نبود كه شاگردش را به چالش بخواند و با آن قاطعيت بگويد كه حديث وجود ندارد اگرچه بعد از دهها سال جستجو و تحقيق به حديث دست نيافته باشد. و هم شايسته شاگرد نبود كه در برابر چشم و گوش ديگران با استادش اين‏گونه رفتار كند!
معلّم حقوقى دارد. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
من تعلّمت منه حرفاً صرتَ له عبداً[7]؛ كسى كه از او يك حرف آموخته باشى، بنده‏اش شده‏اى.
شاگرد نيز حقوقى دارد. از جمله اين‏كه معلّمش نبايد نظر او را حقير بشمارد يا خودسرانه نتيجه‏گيرى‏هاى او را رد كند.
ما بايد از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت آن بزرگوار بياموزيم و به آداب آنان آراسته شويم تا به نور علم دست يابيم، زيرا:
«وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ»[8]؛ كسى كه خدا برايش نورى قرار ندهد او را نورى نخواهد بود.
تا زمانى كه اين نور وجود نداشته باشد، اميد هيچ سودى نيست هر چند انسان، خوب هم درس خوانده باشد و خطيب و سخنورى چيره دست يا نويسنده‏اى توانا باشد و از معلومات فراوان و خوبى برخوردار باشد.
 

:: اخلاق از نشانه‏هاى آن نور است

نمونه‏هاى فراوانى وجود دارد از كسانى كه درس خوانده‏اند و به مراحل بالايى در اجتهاد رسيدند، من‏جمله يكى از مراجع تقليد نجف اشرف كه من او را درك كرده‏ام، و در زمان مرجعيّتش كتابى تأليف و منتشر كرد كه از جنبه علمى ارزشمند است.
مى‏گويند طلبه‏اى آن كتاب را خوانده بود و در آن ـ به گمان خودش ـ نقاط ضعفى يافته بود، و شايد تصور مى‏كرد كه مى‏تواند از اين نقاط ضعف براى تشكيك در علميّت آن مرجع استفاده كند. يك روز كه آن مرجع در اتاقش براى پذيرفتن ارباب رجوع نشسته بود، او نيز حاضر شد و بعد از آن‏كه در جاى خود نشست با لحنى كنايه‏آميز خطاب به ايشان گفت: آيا مى‏دانى كه با انتشار اين كتابت چه جنايتى مرتكب شده‏اى؟ آبروى شهر نجف اشرف را بردى و به موقعيت علمى اين شهر كه از كتاب‏هاى شيخ انصارى و امثال او به دست آورده بود لطمه زدى!
مراد آن طلبه اين بود كه: كسى كه از حوزه نجف اشرف فارغ التحصيل مى‏شود بايد تأليفاتش در سطح تأليفات شيخ انصارى باشد، اما اين كتاب، چون در سطح كتاب‏هاى شيخ انصارى نيست، از مقام حوزه نجف مى‏كاهد!
آن طلبه افزود: تو با اين كتابت با حيثيّت علمى نجف و حوزه دينى آن بازى كردى!
فكر مى‏كنيد عكس العمل آن مرجع چه بود؟ جواب داد: من كجا و شيخ انصارى كجا! افتخار من اين است كه مطالب شيخ انصارى رحمه‏الله را بفهمم و بتوانم آنها را شرح كنم. شيخ انصارى استاد الفقها بود ليكن من آرزو مى‏كنم كه كاش شاگرد شيخ انصارى مى‏بودم. بنابراين، از كسى همچون من ممكن است خطايى يا نقاط ضعفى سر زده باشد كه متوجه آنها نشده باشم، بويژه آن‏كه من هم يك انسانم و هر انسانى لغزش‏هايى دارد. لذا از شما خواهش مى‏كنم آنها را به من گوشزد كنيد. سپاسگذار شما خواهم بود.
در اين داستان دقت كنيد: آن آقا نزد آن مرجع مى‏رود تا بر او خرده گيرد و از منزلت او بكاهد اما با شرمندگى از نزد وى خارج مى‏شود. كسى كه اين ماجرا را بشنود، مى‏گويد: رفتار آن مرجع خبر از نورانيّتى مى‏دهد كه در وجود كسانى كه به مراحل بالايى از علم رسيده‏اند اما آن نور را به دست نياورده‏اند، يافت نمى‏شود. آن مرجع مى‏توانست به آن طلبه هم يك پاسخ علمى به فراخور سطح علمى‏اش بدهد، و هم يك پاسخ اجتماعى به سبب جايگاهى كه در ميان مردم داشت. مثلاً به او بگويد: تو كه هستى كه از من ايراد بگيرى؟ يا بگويد: اصلاً تو كتاب مرا فهميده‏اى كه اين انتقاد را از آن بكنى؟ اما او هيچ يك از اينها و مانند اينها را نگفت؛ زيرا آن نورى كه وجودش را فراگرفته بود باعث شد تا از امثال اين پاسخ‏ها دورى كند.
براى آن طلبه نيز بهتر بود نقاط ضعفى را كه در آن كتاب به نظرش رسيده بود، به صورت سؤال و مؤدبانه با ايشان در ميان بگذارد، مثلاً مكتوب كند و سپس از آن مرجع
بخواهد كه آنها را ملاحظه كنند و پاسخ آنها را به او بدهند. اين روش بهتر بود تا اين‏كه تلاش‏هاى يك مرجع را كه دهها سال زحمت كشيده تا به اين نظرات رسيده و آنها را، به اميد پذيرش، در كتابى مطرح كرده است، به ديده استخفاف بنگرد! به فرض كه در پاره‏اى موارد هم حق با معترض بوده اما آيا او خودش را معصوم دانسته يا فكر مى‏كرده كه از لوح محفوظ نقل مى‏كند تا بى‏مقدمه درباره آراى ديگران حكم صادر كند! بهتر بود كه آن طلبه اشكالاتش را با آن مرجع در ميان مى‏گذاشت و با ايشان بحث مى‏كرد تا درستى هر مورد جداگانه برايش روشن مى‏شد، اما ظاهراً وجود او به نور علم روشن نبوده است، همان علمى كه بيشتر از طريق آراسته شدن به فضايل و عمل به مقتضاى آنها حاصل مى‏شود تا از راه مطالعه و آموختن زياد.
مقصود اين نيست كه طلبه در درس و تحصيل علوم كوشش نكند، بلكه مقصود آن است كه درس خواندنش در چارچوب مجموعه‏اى از فضايل باشد كه باعث ترقى او و دست يافتن به نور علم مى‏شوند.
 

:: پرهيز از خودنمايى

شيخ على قمى رحمه‏الله عالمى زاهد بود كه در نجف اشرف مى‏زيسته، و قريب نيم قرن پيش از دنيا رفته است. او مرجع نبود اما نزد همه علما و عموم مردم به عدالت معروف بود به طورى كه مرحوم پدر نقل مى‏كرد كسانى كه در نماز خواندن پشت هر عالمى احتياط مى‏كردند، در نماز خواندن پشت سر شيخ على قمى ترديد به خود راه نمى‏دادند؛ چرا كه ايشان به ورع و تقوا شهرت داشت. عدالت او مورد اتفاق همگان بوده است و از سخنان مرحوم پدر پيدا بود كه مقيّد به نماز خواندن پشت سر او بوده‏اند.
رجال شناس معروف، شيخ آقا بزرگ تهرانى، مى‏گويد: من ده سال با شيخ على قمى رفاقت داشتم و با هم در درس سيد محمد كاظم طباطبائى صاحب عروة الوثقى، و شيخ محمد كاظم خراسانى صاحب كفايه، و شيخ محمد تقى شيرازى، رضوان اللّه‏ عليهم اجمعين، شركت مى‏كرديم. من او را فقيهى متبحر و محقق مى‏دانستم اما او عمداً در مباحثاتى كه درجلسات عمومى پيش مى‏آمد شركت نمى‏كرد تا درجه علمى خود را نشان ندهد ـ و اين كار بسيار دشوارى است ـ. هر گاه از او چيزى مى‏پرسيدند جواب مى‏داد، و هر گاه مسأله‏اى مطرح مى‏شد و پيرامون آن بحث در مى‏گرفت ساكت مى‏ماند طورى كه بيننده خيال مى‏كرد او فردى معمولى است و درباره آنچه مى‏گذرد چيزى نمى‏داند[9].
شيخ آقا بزرگ مى‏افزايد: شيخ على قمى عالمى متبحر بود و من او را كاملاً مى‏شناختم؛ زيرا رفيق و هم درس من بود. اما در اين‏گونه جلسات سخن نمى‏گفت، چندان كه علماى نجف تصور مى‏كردند او فقط يك مرد عادل و زاهد است و عالم نيست؛ چرا كه جز در وقت لزوم و ضرورت، هيچ اظهار علم نمى‏كرد.
اين امر، البته نورانيت خاصى را مى‏طلبد كه به انسان قدرت چنين خويشتندارى را مى‏دهد تا وارد مجادلات بى‏حاصل نشود و وقت و نيروى خود را صرف امورى نكند كه در آنها هيچ ثمرى نيست جز اين‏كه هر طرفى مى‏خواهد از طريق اثبات درستى مدّعايش خودش را نشان بدهد. مثلاً يكى مى‏گويد: فلان نصّ در فلان كتاب وجود دارد و ديگرى مى‏كوشد اثبات كند كه در بهمان كتاب وجود دارد. حال آن‏كه هيچ يك چيزى از واقعيت را عوض نمى‏كند. اينها نشان از فقدان نور و فضيلت علم دارد. خداى متعال اين نور را بى‏جهت و بدون استحقاق به كسى نمى‏دهد. از اميرالمؤمنين عليه‏السلامروايت شده است كه:
هيهات لايُخدع اللّه‏ عن جنّته[10]؛ هيهات! خدا را درباره بهشتش نمى‏توان فريب داد.
درسى كه از اين داستان شيخ قمى مى‏توان گرفت اين نيست كه در بحث و گفتگوهايى كه در انجمن‏هاى علمى رخ مى‏دهد و هدف از آن زنده كردن مذهب شيعه يا تمرين كردن
براى آشنا شدن طلبه با نقاط قوت و ضعف و خطا و صواب است و از طريق مناقشات و مباحثات زياد روشن مى‏شود، شركت نكنيم، بلكه درس عبرت موجود در اين داستان آن است كه هدفْ خودنمايى يا تخطئه طرف مقابل به هر قيمتى نباشد؛ زيرا اين درست همان مجادله‏اى است كه فقها به حرمت آن فتوا داده‏اند، و هرگاه چيزى حرام باشد ارتكاب آن، مانند ديگر محرّمات، به عدالت خدشه وارد مى‏كند. مثلاً، شما در كتابى مانند، عروة الوثقى مسأله‏اى را مى‏خوانيد و بعد از دوست خود مى‏شنويد كه مى‏گويد آن مسأله را در كتاب ديگرى، مثلاً «توضيح المسائل» ديده است. و شما به او مى‏گوييد: اين مسأله در كتاب عُروه مى‏باشد نه توضيح المسائل، اما او تأكيد مى‏كند كه آن را در توضيح المسائل خوانده است، و شما نسخه‏اى از كتاب را برايش مى‏آوريد و از او مى‏خواهيد كه جاى مسأله را به شما نشان بدهد. حال اگر هدف شما از اين كار يك هدف والا ـ مانند بيان حقيقت ـ باشد، اشكالى ندارد، اما اگر با اين كار بخواهيد براى خودتان پيروزى ثبت كنيد، اين همان مجادله نامطلوب است كه ميان علما به حرمت شهرت دارد.
بدون شكّ، ما نمى‏توانيم هر كسى را كه مى‏خواهد چيزى را اثبات كند به مجادله‏گرى متهم كنيم؛ زيرا ممكن است نيّت او سالم و هدفش درست باشد. امّا مهم اين است كه ما خودمان را به دورى كردن از مِراء و مجادله‏اى كه هدف از آن رضايت خدا نيست، تربيت كنيم. اين كار هم درس خواندن عميق نمى‏طلبد بلكه لحظاتى تأمل و توجه همراه با مراقبت نفس و كنترل آن كافى است.
 

:: داستانى ديگر

اينك داستان ديگرى كه آن را از مرحوم والد نقل مى‏كنم: مرحوم پدرم نزد دايى شان شيخ محمد تقى شيرازى رحمه‏الله درس مى‏خواندند. بعد از وفات دايى خود به نجف اشرف رفتند و در درس شمارى از علما، من جمله ميرزاى نائينى قدس‏سره، حاضر شدند.
هنگامى كه پدر، به اصرار برخى مقلدانشان، رساله عمليه خود را منتشر كردند، يكى از علماى نجف اشرف كه با ايشان در درس ميرزاى نائينى حاضر مى‏شد، از ديدن رساله عمليه ايشان تعجب كرد و گفت: ما تصور نمى‏كرديم كه اين شخص اهل علم باشد؛ زيرا مى‏ديديم كه هر روز در درس ميرزاى نائينى حاضر مى‏شود اما از اول تا آخر درس يك كلمه سخن نمى‏گفت؛ بلكه مى‏نشست و فقط گوش مى‏داد، لذا ما خيال مى‏كرديم يكى از قرآن خوانان سر قبرهاست و دوست دارد كه براى مثلاً تبرك به مجلس درس بيايد. چگونه توانسته در تمام اين مدت خودش را كنترل كند و شخصيت علمى‏اش را بروز ندهد با آن‏كه در سطح مراجع بوده است؟!
اينها داستان‏هايى از گذشتگان بود. پس، بنگريم كه ما چگونه خواهيم بود. بايد بدانيم كه علم نه از خَلأ مى‏آيد و نه از درس خواندن زياد فقط. بله، ممكن است درس خواندن باعث شود كه انسان بر همگنانش در مباحثه فايق آيد، اما درس خواندن ـ به تنهايى ـ آن نور مطلوب الهى را به او نمى‏بخشد، و حتى گاهى اوقات ـ العياذ باللّه‏ ـ برايش وبال است.
اگر روزى كسى را نصيحت كرديد، بكوشيد آن نصيحت را نخست در وجود خودتان پياده كنيد. بلكه سعى نماييد تمام چيزهايى را كه فضيلت مى‏دانيد در خود پياده سازيد و هرگز مأيوس نشويد حتى اگر بارها در اين زمينه شكست بخوريد.
 

:: رمز ماندگارى اثر علمى

كتابى در علم اصول چاپ شده بود كه من در ايام تحصيلاتم از آن استفاده مى‏كردم، امّا آنچه در اين كتاب توجه مرا به خود جلب كرد اين بود كه نويسنده‏اش هر جا نظر تازه‏اى از خودش آورده بود ـ يا تصور مى‏كرد كه اين‏گونه است ـ بسيار از آن تعريف و تمجيد مى‏كرد و مى‏گفت: اين از ابتكارات خود من است كه بر اثر شب‏ها بيدار خوابى به آن رسيده‏ام. سپس لعن‏ها و نفرين‏ها نثار كسى مى‏كند كه اين مطالب را بدون ذكر نام او (يعنى نام مؤلّف) نقل كند!
گيريم كه انسان فكرى يا افكارى را ابتكار كرده باشد. چه دليلى دارد كه با آنها اين‏گونه برخورد كند. شيخ انصارى قدس‏سره انديشه‏هاى نو بزرگى در ضمن بقيه گفته‏ها و مطالبش مطرح كرده است بدون اين‏كه به آنها بنازد، و بدون اين‏كه به خواننده بفهماند كه اينها حاصل تيزهوشى اوست، با آن‏كه اين انديشه‏هاى ابتكارى، عصاره علم او بوده و شيخ براى رسيدن به آنها خودش را به رنج و زحمت انداخته است. شيخ در لا به لاى عباراتش حتى از كلماتى مثل «اين را مغتنم بدان» و... استفاده نكرده است.
اما اكنون كه واقعيت را ملاحظه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه كتاب‏هاى شيخ انصارى حوزه‏ها و كتابخانه‏ها را پر كرده است و هنوز هم هر سال در جاهاى مختلف چاپ مى‏شود، اما آن كتاب اصولى كه گفتم، بسيارى از اهل علم نامش را هم نشنيده‏اند با آن‏كه اين كتاب نيز شايسته خواندن است.
آن نورى كه قلب و وجود شيخ انصارى را روشن كرده بود موجب گرديد سخنانش ورد زبان علما شود و كتاب‏هايش در تمام حوزه‏هاى علميه تدريس گردد، و نامش در ميان مردم دهان به دهان بچرخد.
نور علم منحصر به خاندان‏هاى علمى نيست، بلكه ممكن است انسان زاده يك خانواده علمى باشد امّا خدا اين نور را به او نبخشد. و ممكن است خدا اين نور را در دل فرزند يك بقال يا كشاورز يا كاسب يا باربر بيفكند! اين مطلب براى كسى كه تاريخ و زندگينامه علما را بخواند، روشن مى‏شود.
به كتاب‏هاى شيخ انصارى و علماى گذشته نظير او بنگريد. اين كتاب‏ها براى ما درس عبرتند. اين علما كتاب هايشان را با نام خدا و سپاس و ستايش او و صلوات فرستادن بر پيامبر و خاندانش و لعنت فرستادن بر دشمنان آنها آغاز مى‏كنند، سپس وارد اصل مطالب مى‏شوند و آنها را به پايان مى‏برند بدون آن‏كه افتخار كنند اين مطالب از آنهاست. اكنون بيش از يك قرن از وفات شيخ انصارى مى‏گذرد و هنوز تمام حوزه‏هاى علمى شيعه بر محور كتاب‏هاى فقهى و اصولى او مى‏چرخند.
بنابراين، ما بايد، در كنار آموختن درس‏ها و مطالعه كتاب‏ها و حضور در محضر اساتيد، براى تحصيل آن نور بكوشيم؛ زيرا معلومات، به تنهايى، ممكن است باعث غرور در انسان بشود. و بايد بدانيم كه غرور و نور علم با هم جمع نمى‏شوند. پس، بياييد با غرور در وجود خودمان بجنگيم و براى خداى سبحان فروتن باشيم و از او بخواهيم كه براى ما در ميان آيندگان نام نيك قرار دهد.


(1). مصباح الشريعة، منسوب به امام صادق عليه‏السلام، ص 16.
(2). سوره نور، آيه 40.
(3). منية المريد، شهيد ثانى، ص 101، الفصل الثانى: فيما روى عن النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فى فضل العلم.
(4). سوره اعراف، آيه 175.
(5). الفصول المختارة، شيخ مفيد، ص 107.
(6). بسيارى اوقات پيش مى‏آيد كه علما در لفظ حديث با هم اختلاف نظر پيدا مى‏كنند. مثل همين حديث «طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة» يكى از علماى گذشته رحمه اللّه‏ مى‏فرمود: كلمه «مسلمة» در متن حديث وجود ندارد، ليكن من رواياتى را يافته‏ام كه اين كلمه در آنها آمده است از معظّم له، نك: مشكاة الانوار، طبرسى، ص 236؛ عدة الداعى، ابن فهد حلّى، ص 63.
(7). عوالى اللآلى، احسائى، ج 1، ص 292، حديث 163.
(8). سوره نور، آيه 40.
(9). عادت طلاب و اهل علم اين است كه وقتى گرد هم مى‏آيند و يك مسأله علمى ـ خواه در فقه يا اصول يا نحو يا منطق و يا علوم ديگر ـ مطرح مى‏شود هر يك براى تبيين و اثبات نظر خود دلايلش را بيان مى‏كند. مثلاً اگر حديثى ذكر شود، يكى مى‏گويد: چنين حديثى وارد نشده، ديگرى مى‏گويد: سندش درست نيست، يا در سندش فلان راوى است، سوّمى مى‏گويد: موثَّق نيست، و به همين ترتيب.
(10). نهج البلاغه، خطبه 129، ص 187.