در حديث شريف آمده است كه:
ليس العلم بالتعلّم وإنّما هو نور يقع في قلب من يريد اللّه‏ أن يهديه[1]؛ علم به آموختن نيست بلكه علم نورى است كه در قلب هر كه خدا بخواهد هدايتش كند، مى‏افتد.
 

:: كيفيت، مطلوب است

شانس انسان در رسيدن به اهدافش با كوششى كه به خرج مى‏دهد غالباً نسبت مستقيم دارد. مثلاً كسى كه براى پول تلاش مى‏كند اگر ساعات كارش را دو برابر كند به مقدار مضاعفى از پول دست مى‏يابد. در امور معنوى نيز اين‏گونه است. كسى كه در راه علم و دانش بيشتر زحمت بكشد بهره بيشترى نصيب او خواهد شد.
منتها، فرق ميان امور مادى و معنوى در اين است كه در امور معنوى كيفيت مهمتر از كميّت است. مثلاً، اگر شخصى بخواهد نزد شخصى ديگر محبوبيت پيدا كند اما، به اميد آن‏كه توجه او را به خود جلب نمايد تا در نظرش مقرّب شود، مدت زمانى طولانى نزدش بنشيند، ممكن است با واكنش معكوسى از طرف آن شخص مواجه شود، چه بسا اين كار او باعث نفرت آن شخص از او گردد و بدين ترتيب، به جاى نزديك شدن به او، از وى دورتر شود. ولى شايد اگر مدت كوتاهترى بنشيند بهتر باشد. اين بدان معناست كه معيار مهمتر در امور معنوى كيفيت است نه زحمت و كميّت.
شكى نيست كه طلاّب علوم دينى بايد جديّت و تلاش كنند و زحمت بكشند و تمام توان خود را در راه علم به كار گيرند. تا جايى كه گفته شده است: زبان حال علم به جوينده علم اين است: «هر چه دارى به من بده تا بخشى از خودم را به تو بدهم». امّا از آن جا كه مطلوب واقعى علم سودمند (يعنى علمى كه جوينده آن نيز مانند ديگران در دنيا و آخرت از آن سود برد) مى‏باشد، لذا با زحمت و آموختن زياد مقايسه نمى‏شود، اگرچه اين دو نيز بايد وجود داشته باشد.
 

:: عبرت آموزى، راه نجات

شيخ محمد شريف مازندرانى ملقب به شريف العلما يكى از علماى جليل القدر ماست كه يك قرن و نيم پيش مى‏زيسته است. مى‏گويند او نخستين كسى بود كه درس «بحث خارج[2]» را در حوزه‏هاى علميه به شيوه‏اى كه امروز مى‏شناسيم، بنياد گذاشت يا رواجش داد. به اين ترتيب كه استادِ مجتهد به بحث در قرآن كريم و تفاسير و كتب احاديث و درايه و اصول فقه و كتب رجال و غيره مى‏پردازد و اقوال گوناگون فقها را مطرح مى‏كند سپس نتايجى را كه از تحقيقات فقهى خود گرفته است براى طلابى كه در درس او حاضر مى‏شوند بازگو مى‏كند.
از جمله خصوصياتى كه بر مقام اين مرد مى‏افزايد اين است كه وى در جوانى به مرتبه بالايى از علم رسيده بود چرا كه سى و پنج سال بيشتر عمر نكرد. با اين حال، حدود هزار مجتهد در درس او حاضر مى‏شدند، و شاگردان برجسته‏اى را تربيت كرد كه يكى از آنها شيخ مرتضى انصارى رضوان اللّه‏ عليه است، يعنى كسى كه هنوز هم درس‏هاى حوزوى در فقه و اصول بر مدار كتاب‏هاى او مى‏چرخد.
يكى ديگر از شاگردان شريف العلما، عالمى است كه همشاگردى شيخ انصارى و از نظر علمى تقريباً در سطح او بوده است ـ نمى‏خواهم نام او را ببرم؛ زيرا درس عبرت ما در اين داستان اوست ـ وى در علم و تحقيق به درجه‏اى رسيده بود كه مى‏توانست از يك روايت هفتصد قاعده فقهى و اصولى استخراج كند.
گاهى اوقات علما خود را به زحمت مى‏اندازند و براى استدلال خود، علاوه بر بحث و مناقشه جدّى در اقوال فقها، شمارى از آيات قرآن و احاديث و روايات را مى‏آورند تا يك قاعده فقهى، مانند اصل استصحاب يا اصل صحت يا قاعده تجاوز يا قاعده فراغ يا برائت و مانند اينها را استخراج كنند. در حالى كه اين آقا ـ آن طور كه در شرح حال او آمده ـ توانست هفتصد قاعده فقهى استنباط كند نه فقط يك قاعده.
روايتى كه وى از آن هفتصد قاعده استنباط كرده روايتى است منقول از امام باقر عليه‏السلامكه مى‏فرمايند:
رأى رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نخامة في المسجد فمشى إليها بعرجون من عراجين ابن طاب فحكّها ثمّ رجع القهقرى فبنى على صلاته[3]؛ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چشمش به خلط سينه‏اى در مسجد افتاد، با چوب خشكيده خرمايى به طرفش رفت و آن را پاك كرد سپس عقب عقب برگشت و به نمازش ادامه داد.
سيد بحرالعلوم قدس‏سره[4] آنچه را از اين روايت استفاده مى‏شود به اجمال در منظومه فقهى خود آورده و در آن آمده است:
و مشيُ خير الخلق بابن طاب  يُفتح منه أكثر الأبواب[5]
«بهترين خلق خدا با چوب خرمايى پيش رفت؛ كه از آن بيشترين درها باز مى‏شود».
مقصود اين بيت آن است كه مى‏توان از اين روايت چند حكم استفاده كرد: مثلاً يكى اين‏كه براى نمازگزار جايز است در حال نماز خواندن راه برود. ديگر اين‏كه جايز است ـ نه به قصد ركوع ـ بلكه براى برداشتن يا گذاشتن چيزى خم شود و نمازش همچنان صحيح بماند، و امثال اين استنباطات.
گفتنى است كه وى اين معنا را از حديث امام صادق عليه‏السلامگرفته كه مى‏فرمايند:
وهذا يفتح من الصلاة ابواباً كثيرة[6]؛ و اين هفتاد باب در زمينه نماز مى‏گشايد.
چنان كه عالم مورد بحث ما نيز همين حديث را گرفته و پس از مدتى بحث و تعمّق، هفتصد قاعده فقهى و اصولى از آن استخراج كرده است. با چنين وضعى آيا مى‏توان در علميت اين آقا شك كرد؟!
چنين ژرفكاوى و تعمّقى را ما حتى درباره شيخ انصارى نشنيده‏ايم، با آن‏كه اين دو همدرس بودند و در يك زمان در درس يك استاد حاضر مى‏شده‏اند و پاى يك منبر مى‏نشسته‏اند. اما عجيب است كه علم اين عالم گم و ناپديد شد در حالى كه علوم شيخ انصارى حوزه‏هاى علميه را پر كرد و طلاب نسل اندر نسل آن را مى‏آموزند.
نكته عبرت‏آموز همين جاست. آن رنج و زحمتى كه آن آقاى عالم كشيد كجا رفت؟ چرا هيچ نام و نشانى از او نيست؟ من خودم زمانى كه اين را در شرح حال او خواندم بسيار جستجو كردم شايد به كتاب ايشان يا درس هايشان دست يابم اما بى‏فايده بود!
اما شيخ انصارى رضوان اللّه‏ عليه؛ حتى جزوه كوچكى كه در باب عدالت نوشته است، ممكن است فقيهى را پيدا نكنيد كه هنگام بحث از عدالت به آن جزوه اشاره نكند، با آن‏كه يك جزوه كم حجم است و بيش از صد سال هم از عمرش مى‏گذرد. با اين حال همچنان به عنوان يك مأخذ باقى مانده و به آن ارجاع داده مى‏شود، اما آن عالم با رفتنش علمش هم رفت، در صورتى كه نابغه بوده است. استنباط كردن هفتصد مسأله از حديث ياد شده كار بسيار دشوارى است چه رسد به هفتصد قاعده. تاكنون نشنيده‏ايم و نخوانده‏ايم كه يكى از علماى بزرگى كه از هزار سال پيش اين حديث را نقل كرده‏اند ـ مانند شيخ مفيد، كلينى، شيخ طوسى، علامه حلّى، محقّق حلّى و علاّمه مجلسى رضوان اللّه‏ عليهم اجمعين ـ هفتصد قاعده از آن استنباط كرده باشند.
بنابراين، چرا علم اين عالم باقى نماند و زحماتش از بين رفت و به ما نرسيد؟ اگر مى‏خواهيد جوابش را بدانيد، داستان ديگرى از اين آقا برايتان نقل مى‏كنم كه آن هم در شرح حال ايشان آمده است و شايد همين علت نرسيدن علوم او به نسل‏هاى بعدش باشد.
در احوال شريف العلما رضوان اللّه‏ عليه نقل مى‏كنند كه ايشان از تمام اوقات خود در راه علم بهره مى‏گرفت حتى اوقات سفرش، تفريحى محض نبوده بلكه هر گاه مى‏خواست به سفر برود به شاگردانش اطلاع مى‏داد تا اين‏كه جمعى از آنها با ايشان همراه شوند و زمانى را كه در سفر مى‏گذرانند به بحث و گفتگوى علمى ثمربخش سپرى نمايند.
يك بار كه مى‏خواست به زيارت كاظمين عليهماالسلام در بغداد و از آن جا به زيارت امامين عسكريين عليهماالسلام و مقام امام زمان عجل اللّه‏ فرجه در شهر شريف سامراء برود، شاگردان ايشان، تعدادى چارپا و چادر كرايه كردند و با خود آب و غذا برداشتند و آماده سفر شدند و با يك كاروان علمى ـ يا بگو: مدرسه سيّار ـ از كربلاى معلاّ[7] به سوى كاظمين و از آن جا به طرف سامراء حركت كردند. هرگاه كه در بين راه براى استراحت و صرف غذا و امثال آن چادر مى‏زدند، شريف العلما موضوعى را براى بحث مطرح مى‏كرد.
ناقل مى‏گويد: هنگامى كه در منطقه‏اى در راه سامرّاء چادر زدند ـ دهها چادر برپا شده بود ـ هر گروهى در چادرى بودند و از وقت استراحتشان براى بحث و گفتگوى علمى استفاده مى‏كردند، كه ناگهان بحث ميان آن آقايى كه از يك روايت هفتصد قاعده استنباط كرده بود و يكى ديگر از شاگردان شريف العلما بالا گرفت و از حالت بحث علمى خارج شد و به داد و فرياد و ناسزا و درگيرى انجاميد تا جايى كه طرفِ بحث آن آقا مجبور شد از چادرش فرار كند و به چادر استادشان شريف العلما پناه ببرد اما آن «عالم!» با كارد به او در پناهگاهش حمله برد به طورى كه استاد را واداشت تا به او توپ و تشر بزند و وى را از رفتار زشتش باز بدارد، و آن آقا خجالت كشيد و برگشت!
آرى! شايد به اين دليل و امثال آن باشد كه قواعد اين عالم و علوم او باقى نماندند اما آثار شيخ انصارى باقى ماندند و مى‏درخشند و كهنه نمى‏شوند.
 

:: ادب عالم گوياى اخلاص اوست

اگر خواستيد علل و عواملى را كه شيخ انصارى قدس‏سره را از ديگران متمايز ساخته است، بيشتر بشناسيد، به تعابير او در پاسخ گويى به كسانى كه با ايشان همرأى نيستند ـ و از كتاب‏هاى شيخ پيداست ـ بنگريد و آنها را با تعابير پاسخ‏هاى ديگران، خواه علماى فقه و اصول يا ديگر علوم، مقايسه كنيد.
شيخ رضوان اللّه‏ عليه با ادب فوق العاده و تواضع فراوان پاسخ مى‏دهد، و با آن‏كه به درستىِ نظر خود و نادرستىِ نظر طرف مقابل باور صد در صد دارد اما از كلماتى مثل «خطاست»، «اشتباه است»، «بد فهمى است»، «زشت است» و امثال اينها استفاده نمى‏كند بلكه عباراتى چون «اين چيزى است كه من مى‏فهمم»، «پاسخش اين است كه...» و تعابير زيبايى از اين دست را به كار مى‏گيرد.
يكى از علماى معاصر برايم نقل كرد و گفت: در جوانى‏ام به درس فلان استاد ـ نامش را برد ـ مى‏رفتم امّا پس از مدّتى حضور در آن را قطع كردم. يك بار استاد مرا ديد و علّت غيبتم را پرسيد. به او گفتم: شبهه‏اى برايم پيش آمده است. گفت: چه شبهه‏اى. گفتم: چون شما وقتى نظر مخالفِ نظرتان را مورد بحث قرار مى‏دهيد به شيوه‏اى از آن بحث مى‏كنيد كه در شنونده اين احساس را به وجود مى‏آورد كه صاحب آن نظر اصلاً عالم نيست! يعنى در عالم بودن او ايجاد شك مى‏كنيد، حتى اگر آن كس شيخ طوسى يا شيخ مفيد يا علامه حلّى يا شيخ انصارى باشد. لذا ترسيدم كه اين روش سبب شود اعتقاد من به علم همه علما متزلزل گردد. بنابراين، حضور در درس شما را ترك كردم!
سپس آن عالمى كه اين داستان را برايم مى‏گفت، افزود: ما در درس آية اللّه‏ بروجردى رضوان اللّه‏ عليه حاضر مى‏شديم. ايشان هر وقت مى‏خواست نظر يكى از بزرگان را ردّ كند، مى‏فرمود: نمى‏دانم آيا مقصود فلانى از عبارتش همين است؟ يا: شايد من متوجه ابعاد نظر او نمى‏شوم و جملاتى از اين قبيل. بنابراين، آن شخص را نخست در نظر ما بزرگ مى‏نمود سپس نظر خود را در مخالفت با او با عبارتى اين‏گونه بيان مى‏كرد: به نظر من چنين مى‏رسد. فكر مى‏كنم درستش چنين باشد. خدا مى‏داند. و ما در حالى از جلسه درس آية اللّه‏ بروجردى پراكنده مى‏شديم كه معتقد بوديم نظر ايشان درست است بدون آن‏كه جايگاه علمى علماى ديگر در نظر ما متزلزل شده باشد.
پس، طالب علم بايد حتى الامكان در راه درس و علم زحمت بكشد و تنبلى و سستى نكند، بلكه تمام نيروهاى خود را چنان كه بايد بسيج نمايد، و از خدا بخواهد كه به او نظر لطف افكند؛ چرا كه بدون اين نظر، از درس خواندن زياد فايده‏اى حاصل نمى‏شود. مراد ما از اين سخن ترك درس و بحث نيست، بلكه مراد اين است كه درس خواندن به تنهايى كافى نمى‏باشد، بلكه اين كار يكى از ستون‏هاى ترقّى انسان است به شرط آن‏كه با مكارم اخلاق همراه باشد.
 

:: شمّه‏اى از زندگى علما

سيد على شوشترى از شاگردان شيخ انصارى بود. ايشان هفته‏اى يك روز درس اخلاق مى‏داد و شيخ انصارى در درس اخلاقش حاضر مى‏شد! راستى كه چه تواضعى داشته است شيخ! تمام زندگى نامه‏ها و تراجم را بگرديد، آيا چنين ادبى را كه صاحب خويش را به مرتبه انكار نفسِ خود رساند، پيدا مى‏كنيد؟ به ندرت ممكن است مورد مشابهى يافت شود. با آن‏كه شيخ انصارى مرجعيت عام شيعه را داشت، مع ذلك در درس اخلاق شاگردش سيد شوشترى حاضر مى‏شد، و اين نشان مى‏دهد كه او «من» را كنار گذاشته بود، و از اين مى‏فهميم كه شيخ انصارى نه بى‏جهت به «شيخ اعظم» معروف شده بود، و نه فقط به خاطر علمش، بلكه بر اثر حمايتى بود كه امثال او، به سبب رياضت نفس، از عالم بالا مى‏شوند.
همچنين، تاريخ نقل مى‏كند كه در آن زمان شهر نجف اشرف گرفتار وبا شد و هر كس مبتلا به وبا مى‏شد معمولاً مى‏مرد. سيد شوشترى يكى از كسانى بود كه دچار وبا شد و بر اثر آن نتوانست در درس اخلاقش حاضر شود. يك روز بعد از درس شيخ انصارى به ايشان گفته شد: سيد على شوشترى مبتلا به وبا شده است. شيخ با برخى شاگردانش به ديدن و عيادت او رفتند و بعد از آن‏كه در كنار سيد شوشترى نشستند ـ چنان كه گفتيم، او استاد اخلاق بود و شيخ انصارى با آن‏كه استاد سيد در فقه و مرجع عصر خويش بود، خود را ملزم به حضور در درس اخلاق ايشان مى‏دانست ـ سيد شوشترى رو به شيخ انصارى كرد و گفت: من امروز يا فردا مى‏ميرم و از شما تقاضا و خواهش دارم و آن اين‏كه وقتى مردم، شما بر جنازه من نماز بخوانيد.
شيخ سعى كرد به سيد دلدارى و آرامش خاطر بدهد و گفت: اين حرف را نفرماييد. ان شاء اللّه‏ شفا مى‏يابيد و دوباره درستان را شروع مى‏كنيد و ما هم در آن شركت مى‏كنيم.
اما سيد تقاضايش را تكرار كرد و گفت: از موضوع دور نشويد. اين وصيت من به شماست و از شما خواهش مى‏كنم آن را اجرا كنيد.
شيخ انصارى وصيت را قبول نكرد و همچنان بهانه تراشى مى‏كرد و او را اميدوار مى‏نمود و برايش دعا مى‏كرد و با ملاطفت مى‏گفت: اين طور نيست كه هر كس وبا بگيرد حتماً مى‏ميرد. امّا، با اين همه، سيد شوشترى به شيخ اصرار مى‏ورزيد و از تقاضايش دست بر نمى‏داشت.
براستى، وقتى انسان به اين دو مرد بزرگ مى‏نگرد و سپس به خودش نگاه مى‏كند سرّ اين مطلب را درمى‏يابد كه چرا خدا به اين دو بزرگوار لطف داشته و آن همه داد و دهش در حقّشان كرده است.
نماز ميّت را معمولاً شيخ انصارى مى‏خواند، اما چه چيزى مانع او مى‏شد كه درخواست سيد شوشترى را بپذيرد؟
شيخ انصارى چون اصرار سيد شوشترى را ديد، در جوابش فرمود: من از خداى متعال خواسته‏ام كه شما بر جنازه من نماز بگذاريد و خدا دعايم را مستجاب فرموده است!
اين‏كه شيخ انصارى دعا مى‏كند و از خداى متعال چنين درخواستى مى‏كند، جاى تعجب ندارد، زيرا چنين امرى را همه ما مى‏فهميم، اما آنچه تأمل برانگيز مى‏باشد اين جمله ايشان است كه: «خدا دعايم را مستجاب فرموده است». ايشان اين مطلب را چگونه فهميده است؟
روشن است كه اين امر صرفاً با زحمت كشيدن و صرف وقت زياد به دست نمى‏آيد، و از درس خواندن تنها ـ هر اندازه هم باشد ـ حاصل نمى‏شود، بلكه بيشتر از طريق ريشه كن كردن منيّت به دست مى‏آيد و اين‏كه انسان بكوشد نيّت خود را اصلاح كند نه اين‏كه انگيزه واقعى او از عمل و تلاش اين باشد كه آوازه‏اش در آفاق بپيچد يا نامش بر سر زبان‏ها افتد يا وجوهات برايش بيايد يا دستش را ببوسند يا هر جا مى‏رود و از هر كجا كه مى‏گذرد مردم برايش بلند شوند، بلكه اگر چيزى از اين امور در ذهنش خطور كند خويشتن را سرزنش نمايد و به درگاه خدايش توبه آورد.
 

:: زيرا زرشناس بيناست

انسان ممكن است كسى را كه از نيّت او آگاه نيست و نمى‏داند در ذهنش چه مى‏گذرد، فريب بدهد و به او نارو بزند اما هرگز نمى‏تواند كسى را كه از نگاه‏هاى دزدانه و اسرار سينه‏ها آگاه است، بفريبد[8].
وقتى ما خود با يكديگر، بر حسب اعتقاد و باور شخصى‏مان رفتار مى‏كنيم و كسى را كه با ما يكرنگ است با كسى كه با ما يكرنگ نيست برابر نمى‏دانيم، پس چرا به خداى متعال اعتراض مى‏كنيم كه با ما اين‏گونه رفتار مى‏كند؟! مثلاً اگر كسى برايتان قسم بخورد و بگويد: من با شما يكرنگم اما شما به صداقت و راستگويى‏اش باور نداريد؛ زيرا رفتارش را مى‏بينيد يا منويات او را آزموده‏ايد، آيا با او همان برخوردى را خواهيد كرد كه با كسى كه به اخلاص و صداقتش اعتقاد داريد؟ طبعاً، نه. بلكه شايد با او در ظاهر مؤدبانه و دوستانه رفتار كنيد و مقابله به مثل نماييد اما در لحظات سرنوشت ساز و مواضع حسّاس، بر طبق باور قلبى‏تان، با وى رفتار خواهيد كرد. اگر به او شك داشتيد قطعاً اسرارتان را به وى نمى‏سپاريد، و اگر علتش را از شما بپرسد، سير بحث را عوض مى‏كنيد، و شايد هم به خودش بگوييد كه به وى اطمينان نداريد.
پس، وقتى اينها معيارهاى ما در رفتارمان با يكديگر است و آنها را حقّ مى‏دانيم، چرا به خداى متعال درباره اين حق اعتراض مى‏كنيم، و توقع داريم با ما چنان رفتار كند كه با افراد مخلص رفتار مى‏كند حال آن‏كه ما نسبت به او اخلاص باطنى نداريم؟! شكى نيست كه خداى سبحان مخلص را با غير مخلص يكسان نمى‏شمارد. پس آيا حق است كه كسى كه عمل مى‏كند و هدفش رسيدن به منافع دنيوى ـ اعم از پول و شهرت و مقام و امثال اينها ـ مى‏باشد با كسى كه عملش فقط براى خداى سبحان و محض رضاى اوست و به جز او نمى‏انديشد، نزد خدا يكسان و برابر باشند.
ممكن است سؤال شود: اگر ـ همچنان كه در احاديث آمده است[9] ـ علم، نور است، پس چرا خداى متعال آن را در دل همه بندگان نمى‏تاباند، با آن‏كه خدا هر چه بيشتر ببخشد بر جود و بخشندگى‏اش افزوده مى‏شود، و دستان او همواره به داد و دهش باز است؟ هر يك از ما آدمها هر گاه چيزى هزينه كند خواه ناخواه يك چيزى از او كم مى‏شود. حتى اگر نيم ساعت وقت صرف تدريس يا سخنرانى كند اين معنايش آن است كه نيم ساعت از عمرش كاسته شده است. همچنين اگر مالى ببخشد، هر اندازه هم اندك باشد، بدان معناست كه به همان اندازه از اموالش كم شده است. اما خداى سبحان هر چه هم عطا كند چيزى از مُلك او كم نمى‏شود. حال كه چنين است، پس چرا نور علم را در دل‏هاى همه بندگانش نمى‏تاباند؟
پاسخ اين است كه: چون «الناقد بصير[10]؛ زر سنج بيناست». يعنى كسى كه عهده دار تشخيص و جدا كردن سره از ناسره و سكّه قلب از غير قلب است. مخلص را از غير مخلص تميز مى‏دهد و به كسى كه با او اخلاص دارد آن مى‏دهد كه به غير او نمى‏دهد.
پس، چرا از اين حقيقت‏ها غافليم و تصور مى‏كنيم اخلاص داريم در حالى كه تظاهر مى‏كنيم اعمالمان براى خداست. ما در واقع، خود را فريب مى‏دهيم و براى خدا كار نمى‏كنيم.
اين جاست كه مى‏توانيم بفهميم چه عاملى باعث شد كتاب‏هاى شيخ انصارى رواج يابد و نامش باقى بماند. و چرا به سيد شوشترى گفت: «خدا دعايم را مستجاب فرموده است.» و از كجا فهميده بود كه خدا دعايش را مستجاب كرده است.
عملاً هم فرموده شيخ انصارى تحقق يافت. خدا سيد شوشترى را شفا بخشيد و حالش خوب شد و درس و تدريس را از سر گرفت، و باز شيخ انصارى در درس‏هاى اخلاق او حاضر شد، و سيد هم به درس خواندن نزد شيخ انصارى ادامه داد تا آن‏كه پس از مدتى شيخ درگذشت و سيد بر جنازه ايشان نماز خواند. يعنى همان چيزى كه شيخ قدس‏سره خبر داده بود.
آيا خداى متعال هم با برخى بندگانش رابطه دوستى و رفاقت دارد تا او را خودسرانه و بى‏دليل بر ديگران برترى دهد؟ يا درستش اين است كه شيخ انصارى با خداى متعال اخلاص داشته و خدا هم او را اين‏گونه پاداش داده است؟ شيخ انصارى راه منتهى به خدا را مى‏شناخت و آن راه را پيمود: راه اخلاص كه لازمه‏اش نفى خود و دست شستن از «من» و پيامدهاى آن است.
هر كسِ ديگرى هم كه بخواهد به آنچه شيخ انصارى رسيد، برسد بايد همين راه را بپيمايد. چنان كه اگر كسى بخواهد مال و ثروت به دست آورد به كسانى كه در اين ميدان كامياب بوده‏اند مى‏نگرد و به بازار مى‏رود و خريد و فروش مى‏كند و زحمت مى‏كشد تا به مقصودش برسد. يا كسى كه بخواهد مدرسى موفق يا پزشكى حاذق يا خطيبى زبان آور شود يا در هر زمينه ديگرى از امور زندگى كامياب گردد بايد از كسانى كه در اين زمينه‏ها موفق بوده‏اند پيروى كند و راه آنها را بپيمايد تا او نيز به آنچه آنها رسيده‏اند، نايل شود. همچنين است كسى كه مى‏خواهد مستجاب الدعوه شود و به اجابت شدن دعايش يقين حاصل كند. چنين كسى بايد ابتدا زندگينامه شيخ انصارى را بخواند و آن را در خود پياده كند و گام به گام مسير رفته او را بپيمايد؛ چرا كه آن بزرگوار نمونه موفّقى در اين زمينه بوده است. زندگى شيخ انصارى ـ آن گونه كه براى هر كس آن را تتبع كند روشن مى‏شود ـ داراى دو بند است:
بند اول: علم.
بند دوم: صداقت و راستى با خدا كه در صداقت فطرت و صداقت وجدان و صداقت قلب و صداقت نيّت جلوه‏گر مى‏شود.
خدا مى‏داند كه شيخ انصارى چه تعداد دعا كرده و خداى متعال آنها را مستجاب كرده و او خود از مستجاب شدن آنها آگاه شده است امّا چيزى از آنها نگفته است. در همين يك مورد ياد شده هم اگر مجبور نمى‏شد قطعاً همين را هم نمى‏گفت، ليكن اصرار سيد شوشترى در آن حالت خاص، شيخ انصارى را ناچار كرد كه اين حقيقت را به زبان آورد.
قطعاً خدا دعاى ديگران را هم اجابت كرده است اما چرا آنها را، همانند شيخ انصارى، از مستجاب شدن دعايشان آگاه نكرده است؟ شايد دليلش اين باشد كه اگر شخص از طريق غيب مى‏دانست كه در آينده حادثه‏اى رخ خواهد داد نمى‏توانست كتمان كند، بلكه به احتمال زياد از اين امر براى خودش بازارگرمى مى‏كرد و همگان را از آن آگاه مى‏ساخت به طمع آن‏كه در بين مردم به شهرت رسد. در حالى كه مسأله براى شيخ انصارى يكسان بود. براى ايشان فرقى نمى‏كرد كه مردم او را بشناسند يا نشناسند. نه شناخته شدن او توسط كسى كه نمى‏شناختش بر قدر و منزلتش مى‏افزود و نه نشناختن كسى كه او را نمى‏شناخت باعث تنها شدنش مى‏شد.
شكى نيست كه بند دوم زندگى شيخ انصارى ـ كه محور اصلى بحث ماست ـ همان چيزى است كه همدرسِ هفتصد قاعده‏اى او فاقد آن بود، و با فقدان آن تمام زحمات و آثارش را بر باد داد. در حالى كه آثار شيخ انصارى باقى ماندند به طورى كه شما هيچ كتابى را در فقه و اصول نمى‏يابيد مگر اين‏كه در آن از شيخ انصارى ياد شده است، و در هيچ درس خارج فقه و اصول هيچ استادى حاضر نمى‏شويد جز اين‏كه در آن نام شيخ انصارى را با تجليل و احترام مى‏شنويد.
فقه و اصول و نحو و صرف و بلاغت و منطق و فلسفه و ديگر علوم هر يك براى خود كتاب خاصّى دارد اما صدق و راستى و اخلاص با خداى متعال در كتاب‏ها تدريس نمى‏شود بلكه در يك چيز خلاصه مى‏شود و آن رهايى از عقده «من» است. اين كار البته خالى از سختى و دشوارى نيست ليكن، در عين حال، شدنى است. اين بدان معنا نيست كه خود را در نزد اين و آن خرد كنيد بلكه مراد اين است كه قلباً باور داشته باشيد كه شما همواره محتاج خدا هستيد و ديگران هرگز قادر نيستند بر خلاف خواست و اراده خدا به شما سودى يا زيانى برسانند. بدين ترتيب، بايد اميدتان را از غير خدا ببريد، ديگر هرگز به اين فكر نكنيد كه از مردم به نوايى برسيد، و بايد همواره از شيطان بر حذر باشيد؛ زيرا شما گاه مى‏خواهيد از ورطه‏اى خلاص شويد اما شيطان شما را در ورطه‏اى ديگر مى‏اندازد. مثلاً مى‏خواهيد متواضع باشيد و از تكبر دورى كنيد ولى او شما را در خوارى و حقارت مى‏افكند.
بنابراين، مقصود از كنار گذاشتن «من» خوار كردن خود نيست بلكه مقصود اين است كه كار و عمل فقط براى خدا باشد. پس، اگر روزى از روزها يكى از شما مدرس يا منبرى يا امام جماعتى شد بايد از صميم دل «من» را كنار بگذارد نه اين‏كه به اين كار تظاهر نمايد و قلبش آكنده از كبر و خودنمايى و شهرت‏طلبى باشد.
 

:: اخلاق، راه نجات

نقل مى‏كنند يكى از علماى زاهد به شهرى مسافرت كرد. چون آدم معروفى بود، اهالى آن شهر از او تقاضا كردند تا در مدتى كه نزد آنها هست، امامت جماعتشان را بر عهده گيرد. آن عالم تقاضايشان را پذيرفت. محلى كه مى‏بايست در آن جا نماز را اقامه كند از خانه او دور بود، لذا بر چارپايش سوار شد و براى اداى نماز حركت كرد. در بين راه چارپا سكندرى خورد و آن عالم زمين خورد و سرش شكست. او را به خانه‏اش برگرداندند و زخمش را پانسمان كردند و مدتى در خانه ماند و نمى‏توانست براى اقامه جماعت بيرون برود.
در اين مدت به او خبر رسيد كه حسودان و بدخواهان كه از او، به دليل قبول امامت جماعت، ناراحت و عصبانى بودند، در بين مردم شايع كرده‏اند كه شيخ بر اثر ضربه وارد شده به سرش ديوانه شده است!
چنين خبرى معمولاً براى چنين شخصى سنگين است، زيرا بعد از پنجاه سال زحمت و درس خواندن و رنج پايدارى، او را ديوانه مى‏خوانند. مخصوصاً كه تأثير چنين شايعه‏اى بر بسيارى از مردمان سريعتر از گرفتن آتش در خرمن كاه است: چرا كه زمين خوردن و شكستن سر و بعد هم حاضر نشدن براى اقامه نماز، چيزهايى است كه ميل بسيارى از مردم را براى پذيرش و باور چنين شايعه‏اى تقويت مى‏كند.
اما پس از آن‏كه حال شيخ رو به بهبودى نهاد و عده‏اى از دوستانش به عيادتش رفتند و پيشنهاد كردند كه مجدداً تقاضاى آنها را براى امامت جماعت بپذيرد و به او اطمينان دادند كه اين شايعه در مردم كارگر نيفتاده است، شيخ درخواست آنها را پذيرفت و بر چارپاى خود سوار شد و به طرف مسجد حركت كرد. انبوه جمعيت براى استقبال از آن عالم در دو طرف مسير حركتش جمع شده بودند. او اندكى توقف كرد سپس از همراهانش تقاضا كرد به او اجازه دهند به منزلش برگردد، چون از تصميمش در امامت نمازگزاران منصرف شده است. هرچه اصرار كردند و وساطت نمودند و به او گفتند كه مردم منتظر ايشان هستند و درست نيست برگردند، اثر نكرد، و به بيان اين جمله اكتفا كرد كه حالش مساعد نيست و نمى‏تواند درخواست آنها را بپذيرد.
بعد از برگشت به خانه، جمعى از دوستان نزديكش نزد او آمدند و با اصرار علت انصرافش را جويا شدند، شيخ در جوابشان گفت: هنگامى كه از منزل براى اداى نماز خارج شدم و چشمم به هزاران نفر افتاد كه منتظر من هستند، با خودم گفتم: كجايند آنانى كه شايع كردند من ديوانه شده‏ام؟ بيايند و با چشم خود ببينند كه چگونه توده‏هاى مردم دروغ‏هاى آنها را باور نكردند، و شايعه پراكنى‏شان در ايشان اثر نكرد، به طورى كه هزاران نفر به استقبالم آمده‏اند.
اما، ناگهان متنبّه شدم و خطاب به خودم گفتم: شيخ! تو براى خدا نماز مى‏گذارى يا براى مردم؟! لذا تصميم گرفتم در آن نماز حاضر نشوم.
انكار نفس خود و اخلاص براى خداى متعال است كه انسان را در چنين حالات و مواردى متنبه مى‏كند. آن عالم امامت نمازگزارانى را كه در انتظار او بودند، ردّ كرد فقط به اين خاطر كه انديشه‏اى شيطانى از ذهنش گذشت، و او با آن خطور شيطانى جنگيد؛ زيرا مى‏دانست كه همين خطور، تمام آنچه را كه رشته است پنبه مى‏كند.
از امثال اين مطالب، مى‏توانيم معناى اين فرموده امام سجاد عليه‏السلامرا بفهميم كه:
إنّ العلم إذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه من اللّه‏ إلا بعداً[11]؛ علم، چنانچه به آن عمل نشود جز بر دورى صاحبش از خدا نمى‏افزايد.
اگر علم ـ كه حاصل پنجاه سال يا بيشتر رنج و زحمت است ـ باشد اما عمل در كار نباشد آن علم وبال گردن صاحبش مى‏باشد.
مقصود ما از عمل انجام دادن مستحبّات ـ چه رسد به واجبات ـ مانند نماز شب و زيارت معصوم نيست، اگرچه اينها هم مطلوب است، بلكه مقصود موضع‏گيرى‏هاى درست مبتنى بر علم است، آن گونه كه در نمونه پيشگفته ديديم، و الاّ اگر ما باشيم و فهم و برداشت سطحى از حديث، در اين صورت آن عالم عمل مستحبى را كه عبارت از امامت جماعت است ترك گفته است، ليكن حقيقت اين است كه آن عالم مى‏دانسته است كه نرفتنش، در واقع، مبارزه با نفس و اجابت نكردن خطورات و انديشه‏هاى شيطانى است.
آرى، اين است مقصود از عمل در فرموده امام سجاد عليه‏السلام. انسان بايد خودش قاضى خويش باشد ـ چرا كه هر انسانى خويشتن را بهتر مى‏شناسد[12] ـ و عقلش را به كار گيرد و موضع درست را استنباط نمايد و بكوشد، به مقتضاى تشخيص و به اندازه وسعش، آن را در خود پياده كند، چرا كه:
«لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ مَآ ءَاتَاهَا»[13]؛ خدا هيچ كس را جز به قدر آنچه به او داده است تكليف نمى‏كند.
خداى متعال از مثلاً شيخ انصارى جز به اندازه فهم و توانش تكليف نمى‏خواهد. از شما نيز فقط همان مقدارى را مى‏خواهد كه مى‏توانيد به آن برسيد. در اين جا مهم اين است كه انسان علم خود را در وجود خويش پياده كند و همواره طالب اخلاص باشد و هدفش مردم و ماسواى خدا نباشد، و اين را بداند كه:
إنّ اللّه‏ يغفر للجاهل سبعين ذنباً قبل أن يغفر للعالم ذنباً واحداً[14]؛ خدا پيش از آن‏كه از عالم يك گناه بيامرزد از نادان هفتاد گناه را مى‏آمرزد.
مقصود از عالم، فقط مرجع تقليد نيست بلكه منظور هر عالمى در هر سطحى است.
 

:: نتيجه

هر يك از شما در راه علم به دهها و بلكه صدها مسأله و نياز مالى و خانوادگى و اجتماعى و غيره پشت پا زده‏ايد، و از امور گوناگون ديگرى چشم پوشيده‏ايد. كار بسيار خوبى هم كرده‏ايد و من اين توفيق را به شما تبريك مى‏گويم، و براستى توفيق بزرگى است؛ چه، بسيارى از مردم از اين توفيقى كه خدا نصيب شما كرده است، محرومند، لكن سعى كنيد از اين همه رنج و فداكارى استفاده نماييد، و بدانيد كه آن سعادت واقعى فقط از طريق علم به دست نمى‏آيد؛ زيرا با فقط علم اكتسابى نمى‏توان به درجات عاليه رسيد، بلكه علم حقيقى همان نورى است كه خداى عزوجل آن را در قلب هر كس بخواهد هدايتش كند و براى اين هدايت تلاش نمايد، مى‏افكند.
آنچه از ما خواسته شده اين است كه انسان، با افزايش علمش، دچار غرور و خود بزرگ بينى نشود، بلكه بايد بين روزى كه كتب مقدمات را مى‏خوانده و روزى كه يك مرجع تقليد يا مدرّس بزرگ حوزه و امثال آن شده است، فرقى احساس نكند.
ممكن است انسان زيرك باشد و نگذارد كسى بفهمد در او مثلاً تكبر است، اما خودش كه از آن در وجود خويش خبر دارد، و خدا هم ـ چنان كه در سفارش لقمان به فرزندش آمده بود: «زر سنج بيناست» ـ از وسوسه‏هاى درونى و نفسانى ما آگاه‏تر است و به هر يك از ما به اندازه اخلاصش كه نزد خدا روشن است پاداش خواهد داد، نه آن چنان كه خود شخص ادّعا مى‏كند يا به مردم وانمود مى‏كند. همان اخلاصى كه به واسطه آن به شيخ انصارى آن چيزى داده شد كه يك بار ـ در ماجراى سيد على شوشترى ـ ناچار شد به گوشه‏اى از آن تصريح نمايد. آيا ما نيز اين‏گونه هستيم يا ـ خداى نكرده ـ به غرورى دچار خواهيم شد كه خداى متعال را از ياد ما مى‏برد و خدا هم خودمان را از يادمان مى‏برد[15].


(1). مشكاة الانوار، طبرسى، ص 563، الباب التاسع: فى ذكر الواعظ.
(2). درس خارج، مرحله‏اى عالى از درس‏هاى حوزوى است.
(3). وسائل الشيعه، حرّ عاملى، ج 5، ص 191، باب 44، باب جواز تقدم المصلى عن مكانه، حديث 2.
(4). وى استاد شيخ جعفر كاشف الغطاء است كه شريف العلما، استاد شيخ انصارى و همشاگردى او همان كه در اين داستان مورد بحث ماست شاگرد او بوده است.
(5). سؤال و جواب، سيد محمد كاظم يزدى، ص 47.
(6). وسائل الشيعه، ج 5، ص 191، باب 44، ح 5.
(7). شريف العلما ساكن كربلاى معلاّ بود. آن طور كه مى‏گويند، كربلا در آن زمان بزرگترين حوزه علميه شيعه در جهان بوده است. پس از وفات شريف العلما، حوزه به نجف اشرف منتقل شد، و شيخ انصارى از جمله كسانى بود كه به نجف اشرف مهاجرت كردند.
(8). اقتباسى است از آيه شريفه: «يَعْلَمُ خَآئِنَةَ الْأَعْيُنِ...»، سوره غافر، آيه 19.
(9). نك: مصباح الشريعه، ص 16؛ خلاصة عبقات الانوار، ج 1، ص 114.
(10). نك: اختصاص، شيخ مفيد، ص 341.
(11). بحارالأنوار، مجلسى، ج 14، ص 319، ح 20.
(12). اقتباسى از آيه شريفه «بَلِ الاْءِنسَـنُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ»؛ «بلكه انسان خود بر نفس خويشتن بيناست»، سوره قيامت، آيه 14.
(13). سوره طلاق، آيه 7.
(14). سعد السعود، على بن طاووس حلّى، ص 78.
(15). اشاره است به آيه شريفه «وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوااللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»؛ سوره حشر، آيه 19.