ميان اخلاق و علوم ديگر، تفاوت‏هاى آشكارى است كه در اين جا به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏كنيم:
 

:: 1ـ نمادين بودن اخلاق

كسى كه در يك علم تخصّص پيدا مى‏كند و تمام توان و تلاش خود را به كار مى‏گيرد، در آن علم به بالاترين درجات مى‏رسد و غالباً بر كسى كه مى‏خواهد چند علم ـ از جمله آن علم ـ را با هم فرابگيرد تفوق مى‏يابد. اخلاق، براى رسيدن به مراتب عاليه در آن، نياز به جدّ و جهد و پشتكار دارد. سطحى كه انسان اخلاقمند ـ به ويژه طلبه علوم دينى ـ به آن مى‏رسد در ايفاى نقش اجتماعى آن شخص تأثير مى‏گذارد؛ زيرا گفتار و كردار و زندگى و تاريخ او مردم را به سوى فضايل اخلاقى و دورى كردن از اخلاق رذيله تشويق مى‏كند، البته اگر خودش اهل فضيلت باشد، اما اگر بر عكس باشد، ديگران را هم به طرف عكس سوق مى‏دهد.
شهيد ثانى شيخ زين الدين عاملى قدس‏سره[1]، در كتاب «منية المريد[2]» مى‏گويد: «بدان كه پوشنده جامه علم» يعنى طلبه علوم دينى «مورد نظر است» يعنى مردم به او نگاه مى‏كنند «و به كردار و گفتار و طرز سر و وضع او تأسى مى‏جويند» يعنى مردم از او الگو و سرمشق مى‏گيرند «پس اگر رفتارش خوب و اخلاقش نيكو باشد و انسانى فروتن باشد، و اعمالش را براى خداى متعال خالص گرداند، اوصاف او به عامه مردم نيز سرايت مى‏كند، و خوبيها در ميان آنان رواج مى‏يابد و كارهايشان سروسامان مى‏گيرد، و هر گاه چنين نباشد» يعنى پايبند فضايل نباشد «مردم از او هم بدتر مى‏شوند» يعنى در اين هنگام مردم حتى به واجبات و محرّمات هم پايبند نمى‏مانند «بنابراين، او علاوه بر فاسد بودن خودش منشأ فساد و آسيب خوردن به نوع خود هم مى‏شود»، برخلاف توده مردم كه فساد آنها چنين تأثيرى در ديگر افراد جامعه ندارد «و براى گناهكارى و طرد و دورى از حق همين كافى است».
شهيد ثانى، سپس، مى‏گويد: «يكى از عارفان گفته است: توده مردم هميشه يك مرتبه پايين‏تر از عالم قرار دارند. بنابراين، هر گاه طالب علم پارسا و پرهيزگار و صالح باشد» يعنى علاوه بر التزام به واجبات و محرّمات به فضايل و ارزش‏هاى اخلاقى نيز پايبند باشد «توده مردم به امور مباح مى‏پردازند، و هر گاه او به مباح سرگرم شود توده مردم به شبهات مى‏پردازند، و اگر او در شبهات وارد شود فرد عامى به حرام چنگ مى‏زند، و اگر او حرام به جا آورد فرد عامى گرفتار كفر مى‏شود»[3].
بنابراين، طلبه علوم دينى نبايد مكروهات را با اين ادعا كه هر مكروهى جايز است، به جا آورد؛ يا مستحبات را به بهانه اين‏كه هر مستحبى جايز است، ترك كند؛ چرا كه اين كار باعث مى‏شود عوام و توده مردم حتى در واجبات و محرمات هم سهل‏انگارى كنند.
اما اگر طلبه به فضايل عمل كند ـ يعنى مكروهات را ترك نمايد و مستحبات را به جا آورد و فقط خود را مقيّد به واجبات و محرّمات نداند ـ اين موجب مى‏گردد كه توده مردم هم عادل باشند، يعنى به كليه حدّ و حدود شرعى پايبند باشند.
طلبه علوم دينى نبايد بگويد: حُسن خلق خوب است اما واجب نيست، پس چرا به آن ملتزم باشم؟ يا: بد اخلاقى، در حدودى از آن، مكروه است، پس چرا بايد به ترك آن ملتزم باشم؟ يا: نمازِ اول وقت فضيلت دارد اما واجب نيست و بنابراين اگر در آن تسامح كنم به عدالتم خللى وارد نمى‏كند، و امثال اينها. و بهانه‏اش هم در تمام اين موارد اين باشد كه: «باتقواترين مردم آن كسى است كه به واجبات عمل كند» .
اگر عالم يا طلبه در همين حدّ بماند، محيطى كه وى در آن زندگى مى‏كند و اشخاصى كه شاهد و ناظر رفتار او هستند، در آن حد متوقف نخواهند شد؛ چرا كه آنها هميشه يك درجه از او پايين ترند، و آن درجه، در اين جا، چيزى نيست جز افتادن در ورطه گناهان و ترك كردن واجبات؛ چرا كه فرد عامى وقتى ببيند شخصى كه الگوى اوست نماز صبح را لحظاتى مانده به طلوع آفتاب مى‏خواند، او به اصل واجب كم‏اعتنايى خواهد كرد. و هرگاه ببيند وى عمل مكروه انجام مى‏دهد، حرام در نظر او بى‏اهميت جلوه خواهد كرد و به زبان حال خواهد گفت: اين‏كه يك مرد عالم يا يك سيد فاضل است فلان عمل را انجام مى‏دهد يا بهمان عمل را ترك مى‏كند، پس از من كه فردى عادى هستم چه انتظارى است؟
حال اگر كسى كه ملبّس به لباس اهل علم است واجبى را ترك كند يا حرامى را به جا آورد، مثلاً شخصى را به ناحق بكشد يا غيبت كند يا به مؤمنى تهمت بزند، اين جاست كه توده مردم كافر خواهند شد. بنابراين، طلبه علوم دينى بايد در پايبندى و التزام به فضايل و اخلاق عنايت ويژه‏اى نشان دهد؛ زيرا هر چه در اين دو زمينه از سطح بالاترى برخوردار شود، بالتبع، سطح پايبندى مردم به اينها نيز بالا مى‏رود.
اين يكى از تفاوت‏هايى است كه اخلاق را از ساير علوم و فنون مثل فقه، اصول، بلاغت، فلسفه، خطابه و... متمايز مى‏سازد.
 

:: 2ـ دشوارى پيشرفت و ترقى

فرق ديگر ميان اخلاق و ساير علوم در دشوارى اين علم نسبت به علوم ديگر نهفته است. پيشرفت در اخلاق سخت‏تر از پيشرفت در ديگر علوم مى‏باشد، حتى از فقه كه يكى از دشوارترين علوم به شمار مى‏آيد؛ چرا كه فقه افق‏هاى وسيع و مسائل فراوانى دارد. لذا ملاحظه مى‏كنيد كه يك فقيه پنجاه سال عمر خود را صرف فقه مى‏كند و تمام نيرو و توان خود را در آن به كار مى‏گيرد، با اين حال، گاه وقتى مسأله‏اى را از او مى‏پرسيد مى‏گويد: بايد مراجعه كنم. كمتر فقيه مجتهدى را مى‏يابيد كه بالفعل همه مسائل فقه را بداند ـ يعنى قوه فعلى استنباط را داشته باشد ـ به طورى كه هر مسأله‏اى بر او عرضه شود بتواند فى الفور پاسخش دهد. من شمارى از مجتهدان معروف در فقه را ديده‏ام كه مسائلى از آنها پرسيده شده است اما در گفتن جمله «نمى‏دانم» ترديد به خود راه نداده‏اند، با آن‏كه بعضى از آنان هشتاد سال عمر خود را در فقه گذرانده بود. پس، چگونه نمى‏داند و در طول اين مدت چه مى‏كرده است!
پاسخ اين است كه: فقه مبحثى گسترده و ژرف است. به همين دليل، هزاران طلبه علوم دينى را مى‏يابيد كه درس خود را به اين اميد آغاز مى‏كنند كه روزى فقيهى مجتهد و متبحر شوند اما هر چه در مسير خود جلوتر مى‏روند با دشوارى‏هاى بيشترى رو به رو مى‏شوند. لذا از شمار كسانى كه به سوى اين هدف مى‏روند كاسته مى‏شود، و در نتيجه، بيشترشان به سمت تخصص در عرصه‏هاى ديگر مانند سخنورى يا تأليف يا تدريس مى‏روند. مثلاً اگر فرض كنيم كسانى كه با اين نيّت درس خود را آغاز مى‏كنند هزار نفر باشند، صد نفرشان بعد از گذشت دو سال از ادامه درس منصرف مى‏شوند، و به همين ترتيب، با گذشت سالها، تعداد كمتر و كمتر مى‏شود تا جايى كه از آن هزار نفر تنها بيست يا سى نفر باقى مى‏مانند كه همچنان به مسير خود ادامه مى‏دهند.
شخصى كه بيست سال از عمرش را به درس خواندن گذرانده بود، به من گفت: از مجتهد شدن نااميد شده‏ام؛ زيرا با هر مسأله‏اى كه مواجه مى‏شوم در آن دشوارى فوق العاده‏اى مى‏يابم. امّا من به ايشان گفتم: نوميد نشو.
يكى از عواملى كه رسيدن به مرتبه اجتهاد فقهى را دشوار مى‏سازد اين است كه در فقه، در قياس با علوم و فنون ديگر، نتيجه با سرعت حاصل نمى‏شود؛ چرا كه گاهى اوقات دو سال درس خواندن و تلاش و تمركز كافى است براى اين‏كه شخصِ باهوش تبديل به يك سخنران شود و منبر رود و هزاران نفر مستمع داشته باشد. اين مطلب درباره وكلا و نمايندگان مراجع تقليد نيز صدق مى‏كند. كسى كه مى‏خواهد در منطقه يا شهر خودش وكيل مرجعى شود، به يكى از مراكز علمى، مانند شهر مقدس قم، مى‏آيد و مثلاً پنج يا ده سال درس مى‏خواند و در اين مدت رساله عمليه و شرائع الاسلام و عروة الوثقى و قدرى اخلاقيات مى‏خواند و شخص شايسته‏اى مى‏شود سپس، بعد از آن‏كه يكى از مراجع به او از طرف خودش وكالت مى‏دهد، به شهرش برمى‏گردد، و بدين سان بعد از ده سال نتيجه زحماتش را مى‏يابد.
اما اگر بخواهيد فقيه شويد لازمه‏اش آن است كه مدت بيست و شايد هم سى سال مستمراً درس بخوانيد، نه براى اينكه نتيجه بگيريد بلكه براى آن‏كه در درجه اول با مشكلات مواجه شويد، و اين حقيقتاً شخصى را مى‏طلبد كه هرگز چشم طمع به هيچ نفع و سودى نداشته باشد بلكه با پشتكار تمام درس بخواند و مأيوس نشود. به همين دليل است كه مجتهد شدن در فقه كار بسيار دشوارى مى‏باشد.
امّا، با اين همه، اخلاق دشوارتر از فقه است؛ چرا كه اخلاق يعنى تهذيب نفس و خودسازى. به قول يكى از اهل خبره: مجتهد شدن سخت است اما آدم شدن سخت‏تر است. بعضى هم گفته‏اند: آدم شدن محال است. قطعاً مقصود از محال بودن در اين جا محال عقلى نيست، بلكه مقصود اين است كه كار فوق العاده دشوارى است.
ارتقاى در اخلاق و فضايل سخت‏تر از اجتهاد در فقه است و ثمره و نتيجه‏اش هم بسيار ديرتر و سخت‏تر از فقه حاصل مى‏شود. انسان نتيجه سعى و تلاشش را تنها زمانى لمس مى‏كند كه از قلبى پاك و سليم برخوردار شود و اخلاق و فضايل در وجود او ملكه شوند. در اين هنگام است كه لذت اخلاق و رسيدن به مراتب عاليه آن را احساس مى‏كند، و اين جاست كه ارزش رياضت نفس و مخالفت با خواهش‏هاى نفسانى را مى‏شناسد.
اخلاق هم تنها زمانى در وجود شخص ملكه مى‏شود كه با نفس خود مبارزه و مخالفت كند و به اين مخالفت و نفس ستيزى خويش همچنان ادامه دهد تا ملكه خير دوستى در همه ابعادش در وجود او رشد كند. و آن‏گاه كه اين ملكه را به دست آورد، احساس لذت مى‏كند، و نتيجه رنج‏ها و زحماتش را در زمينه اخلاق و فضايل لمس مى‏نمايد. اين معنا نيز به سرعت حاصل نمى‏شود بلكه نياز به يك عمر دارد. لذا، پيمودن مدارج اخلاق دشوار و بلكه دشوارتر از اجتهاد در فقه است. بهترين دليل اين مطلب، واقعيت خارجى است، چه، در خارج ملاحظه مى‏كنيم كه شمار كسانى كه بر مرتبه انسان متعادل رسيده‏اند به مراتب كمتر از شمار مجتهدين است.
پس، آراسته شدن به زيور اخلاق كارى دشوار است و جويندگان آن اندكند، و گرنه كدام انسان است كه دوست ندارد از فضايل اخلاقى برخوردار شود؟ سختىِ راه و طولانى بودن زمان رسيدن به نتيجه مطلوب، آنها را از ادامه راه باز مى‏دارد؛ چرا كه انسان طبعاً خواهان زود رسيدن به نتيجه است.
مقصودمان از دشوارى اخلاق، دشوارى درس اخلاق، مانند مطالعه كتاب جامع السعادات يا ايراد سخنرانى‏ها و درس‏هاى اخلاق يا گوش دادن به آنها نيست؛ زيرا اينها علم اخلاق است، بلكه مقصود، دشوار بودن عمل است.
همچنين، مقصود اين نيست كه شخص از اخلاق، به دليل دشوار بودنش، منصرف شود، بلكه بايد به آن بيشتر اهتمام ورزد؛ زيرا طالب اخلاق، هر گاه اخلاق را ساده و دست‏كم بگيرد، نمى‏تواند به مأموريت خود ادامه دهد؛ چرا كه بزودى با سختى‏هايى مواجه مى‏شود. پس، ما در آغاز به اين دشوارى‏ها و دراز بودن راه توجه مى‏دهيم تا اين‏كه جوينده، خود را آماده سازد و آستين همت بالا زند و مسأله را جدّى بگيرد؛ چه آن‏كه نتيجه اخلاق زود نمايان نمى‏شود، و لذّت احساس تعالى روحى و رشد معنوى جز پس از رنج و پايدارى حاصل نمى‏گردد.
 

:: 3ـ نبود عامل تشويق

از فرق‏هاى ديگر ميان اخلاق و ساير علوم اين است كه انسان ذاتاً تشويق را دوست دارد، و براى پيشرفت در عرصه‏هاى گوناگون زندگى كافى است كه انگيزه و مشوّق داشته باشد، اما كسى كه راه ترقى در اخلاق را مى‏پيمايد نه تنها نبايد انتظار تشويق از كسى را داشته باشد بلكه بايد انتظار دلسرد كردن و آيه يأس خواندن هم داشته باشد؛ چرا كه وضعيت جامعه غالباً اين‏گونه است. مثلاً، گاهى اوقات يك طلبه چند ساعت صرف مطالعه يك درس مى‏كند تا آن را خوب فرابگيرد، سپس روز بعد مى‏آيد تا به سؤالات استادش پاسخ دهد. استاد از پاسخ دادن او مى‏فهمد كه اين طلبه درسش را به دقت مطالعه كرده و آن را كاملاً فراگرفته است. لذا او را تشويق مى‏كند و مى‏گويد: آفرين، به همين منوال ادامه بده، و هرگاه سؤالى برايت پيش آمد سعى كن آن را به بحث بگذارى. اين تشويق‏ها باعث مى‏شود كه آن طلبه ادامه بدهد و سرانجام در آن درس به سطحى برسد كه خودش به تدريس آن بپردازد.
ولى در اخلاق و پايبندى به فضايل، قضيه كاملاً فرق مى‏كند؛ چرا كه بيشتر مردم شخص را دلسرد مى‏كنند و او را به ادامه كار تشويق نمى‏نمايند. مثلاً اگر ميان شما و يكى از خويشاوندانتان مشاجره‏اى پيش آيد و از شما قهر كند و شما بخواهيد به خودتان فشار آوريد تا با او ارتباط برقرار نماييد و تصميم بگيريد به ديدنش برويد تا به كدورتى كه ميانتان پيش آمده خاتمه دهيد، بيشتر اطرافيانتان ممكن است نه تنها شما را به اين كار تشويق نكنند بلكه انواع بهانه‏ها و مانع تراشى‏ها هم برايتان بكنند.
مى‏گويند يكى از مراجع تقليد گرفتار شخصى شد كه به او دشنام مى‏داد و حتّى در مجالس عمومى و انظار مردم به ايشان بد و بيراه مى‏گفت. ظاهراً آن شخص از اطرافيان ايشان هم بوده است. اتفاقاً روزى آن مرجع را تنها ديد. فرصت را مغتنم شمرده به ايشان از نياز مالى‏اش شكايت كرد. آن آقاى مرجع نه تنها از كمك به او دريغ نورزيد بلكه كمك زيادى هم كرد. اما عجيب است كه آن شخص نه تنها از بى‏ادبى و گستاخى نسبت به مرجع باز نايستاد، بلكه مى‏گفت: فلانى به من پول داد تا دهنم را ببندد. اين كمك او براى خدا نبود. اى كاش مى‏دانست كه پول دهن مرا نمى‏بندد!
هنگامى كه اين خبر به گوش عده‏اى از ياران آن مرجع رسيد، بشدت ناراحت شدند و تصميم گرفتند نماينده‏اى را از بين خود انتخاب كنند تا با مرجع صحبت كند. نماينده خدمت مرجع رسيد و عرض كرد: آقا آيا شما به فلانى پولى داده‏ايد؟!
مرجع فرمود: چرا؟ مگر چه پيش آمده است؟
آن شخص گفت: آيا حضرتعالى مى‏دانيد كه او به شما بد و بيراه مى‏گفته است؟
مرجع فرمود: بله.
آن شخص گفت: آيا مى‏دانيد كه او هنوز هم به شما ناسزا مى‏گويد و ادعا مى‏كند كه شما آن پول را محض رضاى خدا به او نداده‏ايد بلكه حق السكوت يا رياست؟
او ادامه داد: به فرض كه نگوييم شما يك عالم دينى و مرجع تقليد هستيد، مؤمن هم نيستيد؟ آيا تشويق كردن كسى كه به مؤمن ناسزا مى‏گويد، درست است؟ آيا پول دادن شما به آن شخص تشويق او محسوب نمى‏شود؟! آيا اين رفتار شما باعث ترغيب او به اهانت به علما و تشويق ديگران در پيروى از او نمى‏شود، به طورى كه اين روش حتى بعد از درگذشت شما هم ادامه پيدا كند؟ و...
در اين هنگام، آن مرجع سرش را بلند كرد و گفت: من يك چيز از شما مى‏پرسم؟ آيا اين مرد متأهل است؟
آن آقا گفت: بله، چند فرزند هم دارد.
مرجع فرمود: وضع مادى او چگونه است، نيازمند است يا پولدار؟
گفت: نه، نيازمند است، خانه ندارد، مستأجر است.
مرجع فرمود: فرض كنيم او با دشنام دادن به من مرتكب حرامى شده است. اما گناه زن و بچه هايش چيست كه وقتى شب نزد آنها بر مى‏گردد پولى نداشته باشد كه خوراكشان را تأمين كند؟!
مثالى ديگر: چرا تعداد طلاب علوم دينى نسبت به طالبان علوم ديگر اندك است؟ آيا چون مردم از راهنما بى‏نيازند و نياز به طلاب علوم دينى كمتر از تعداد موجود آنهاست؟!
علتش آن است كه تشويق و ترغيب به تحصيل علم دين كمتر از تشويق در جهت تحصيل علوم جديد مى‏باشد. مثلاً اگر پدرى بخواهد فرزندش را براى تحصيل علوم دينى به حوزه بفرستد اغلب اعضاى خانواده و نزديكان مخالفت و يا اظهار ناراحتى خواهند كرد. و اى بسا كه موفق شوند او را از تصميمش منصرف نمايند. در صورتى كه اگر فرزند به تحصيل در مدارس جديد بپردازد و بخواهد حرفه‏اى را بياموزد، كلّ افراد خانواده و نزديكان او را تشويق مى‏كنند و مى‏گويند: او بايد درس بخواند تا مهندس يا پزشك و... شود. اين نشان مى‏دهد كه تشويق در جهت تحصيلات جديد و مدارس جديد وجود دارد، برخلاف مدارس دينى كه بايد بيشتر منتظر دلسرد كردن بود تا تشويق نمودن! بگذريم از خدماتى مانند بيمه كه دولت براى كارمندانش در نظر مى‏گيرد، در حالى كه همين مقدار هم براى طلاب علوم دينى فراهم نيست.
در زمينه امور اخلاقى نيز همين واقعيت حاكم است. مثلاً اگر انسان قصد كند صبور يا راستگو باشد و يا در مواردى كه با منافع شخصى او برخورد دارد يا با خواهش‏ها و اميال نامشروع مردم تعارض پيدا مى‏كند وفاى به عهد كند، بيشتر آنها سعى مى‏كنند وى را از نيّتش منصرف سازند. بنابراين، التزام به اخلاق و فضايل و ترقى در اين دو نياز به تقوا و صبر و پايدارى و تمركز و پشتكار دارد.

:: 4ـ وارونه سازى و تلاش براى افكندن در شبهات

فرق ديگر ميان اخلاق و ساير علوم عبارت است از هجوم شبهات و وارونه شدن بسيارى از فضايل و ارزش‏ها به ضدّ ارزش است. و اين چيزى است كه افراد كارشكن و مأيوس كننده معمولاً از آن در برابر كسى كه مى‏خواهد به يكى از فضايل آراسته شود، استفاده مى‏كنند، مثلاً، صبر يك فضيلت و ارزش است، اما گاه به ذلّت تبديل مى‏شود و ذلّت يك رذيله و ضد ارزش مى‏باشد. چنانچه انسان تصميم بگيرد در يك موضعى صبر پيشه كند كه صبر در آن موضع درست هم هست، كسى پيدا مى‏شود و به او مى‏گويد: درست است كه صبر خوب است اما اين جا، جاى صبر نيست، بلكه اين صبر كردن تو خوارى و ذلّت است. گاهى هم اين حديث مروى از امام صادق عليه‏السلام را برايش ذكر مى‏كند كه: «إن اللّه‏ عزوجل فوّض إلى المؤمن أموره كلّها و لم يفوّض إليه أن يكون ذليلاً[4]؛ خداى عزوجل به مؤمن هر كارى را واگذار كرده، اما ذليل بودن را به او واگذار نكرده است».
آرى، اين دامى است كه خلق بسيارى در آن گرفتار آمده‏اند و نابود شده‏اند.
مثالى ديگر: بخشندگى خصلت پسنديده‏اى است، و موارد فراوانى پيش مى‏آيد كه انسان دست به بخشندگى مى‏زند و به جا هم هست اما بسيارى سعى مى‏كنند اين اقدام او را در نظرش اسراف و تبذير كه خصلتى ناپسند است، جلوه دهند.
به ياد دارم كه يكى از برادران يك دوره كتاب بحارالأنوار را به كتابخانه‏اى عمومى در كربلاى معلاّ اهدا كرد. در آن ايام، دوره كامل بحار هنوز چاپ نشده بود و بلكه مجموع مجلّدات منتشر شده به بيست جلد هم نمى‏رسيد و قيمت آن از ده دينار تجاوز نمى‏كرد. شهريه هر طلبه در آن روزها يك دينار بود. آن برادر بخشى از شهريه‏اش را براى خريد كتاب پس انداز مى‏كرد و آن چند جلدى را كه به كتابخانه ياد شده اهدا كرد از همان پس‏اندازش خريدارى كرده بود. يك نفر از اهل علم با لحنى بسيار سرزنش‏آميز خطاب به آن اهدا كننده گفت: تو خيال مى‏كنى كار خوبى كرده‏اى؟ و آيا چنين توقّعى از تو مى‏رود؟ تو بايد نخست جايگاه بخشندگى را ياد بگيرى...! و پيوسته او را سرزنش مى‏كرد چنان كه گويى گناهى مرتكب شده است.
به همين ترتيب، اگر انسان بخواهد ايثارى كند يا خود را به زيور خصلتى از خصال پسنديده بيارايد، ممكن است اطرافيانش او را رها نكنند تا امر را بر وى مشتبه سازند. اين فرق با آنچه در بند قبل گفته شد، تفاوت دارد. آن جا دلسرد كردن صرف بود، اما اين، علاوه بر دلسرد كردن، وارونه سازى نيز هست.
منشأ بسيارى از بدعت‏هاى موجود، و كشمكش‏ها و درگيرى‏هايى كه ميان مؤمنان شاهدش هستيم، در همين جا نهفته است. آيا خيال مى‏كنيد همه طرف‏هاى درگير از نتايج عملشان آگاهند و مى‏دانند كه كار آنها معصيت است؟! خير، بلكه بسيارى از آنها تصور مى‏كنند كه راهشان درست است، و خود را بر حق مى‏دانند.
مى‏گويند: آقايى مى‏گفت: من همه كسانى را كه از من غيبت كنند مى‏بخشم بجز كسى را كه اول فسق مرا ثابت مى‏كند سپس از من غيبت مى‏نمايد. چنين كسى را نمى‏بخشم.
به بعضى افراد اگر بگويى: چرا غيبت مى‏كنى، جواب مى‏دهد: چه كنيم، به اين كار عادت كرده‏ايم. بعداً از خداى متعال طلب آمرزش مى‏كنيم. اما بعضى ديگر ادعا مى‏كنند كه اين از مستثنيات غيبت است و شخصى كه از او غيبت مى‏كند فاسق و متجاهر به فسق مى‏باشد و از كسانى است كه غيبتشان جايز است تا مردم از او بر حذر باشند، يا كسى را كه از او غيبت مى‏كند در نظرتان بدعتگذار جلوه مى‏دهد بدون آن‏كه قرينه يا دليلى براى گفته خود بياورد، و گاه براى تأييد غيبت خود به اين حديث متشبث مى‏شود كه:
باهتوهم كيلا يطمعوا في الفساد في الإسلام ويحذرهم الناس ولايتعلّموا من بدعهم[5]؛ آنها را با دليل و برهان خفه كنيد تا نتوانند به فساد در اسلام طمع كنند، و مردم از ايشان دورى نمايند و بدعتهايشان را فرانگيرند.

:: خلاصه

اين بود پاره‏اى از تفاوت‏هاى ميان علم اخلاق و علوم ديگر، ما براى آن‏كه خويشتن را از افتادن در ورطه شبهات دور نگه داريم، علاوه بر سعى خودمان، نياز فراوانى به توسل به خداى متعال و استمداد از او داريم؛ چرا كه ما بدون كمك و نگهدارى و حفاظت خدا، نه مى‏توانيم كارى انجام دهيم و نه به نتيجه‏اى برسيم.
همچنين، بايد روى اخلاق تمركز نماييم تا همانند آن كسى شويم كه در يك فن استاد است. بايد به ملكه فضايل و به قلب سليم دست يابيم؛ زيرا تنها چيزى كه به انسان سود مى‏بخشد همين قلب سليم و دل پاك است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«يَوْمَ لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ * إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»[6]؛ روزى كه نه مالى سود بخشد و نه فرزندان، مگر كسى كه با قلبى سليم نزد خدا آيد.
با اين قلب سليم و دل پاك است كه مى‏توانيم از مانع تراشى و آيه يأس خواندن مردم و فريبكارى نفس امّاره رهايى يابيم.
پس، هر گاه يقين كرديم كه راه اخلاق سخت و پر از خار و سنگلاخ است و پيمودن آن نياز به صبر، و پيش از همه محتاج استمداد از خداست، و بايد همواره مواظب باشيم كه نلغزيم، آن گاه بايد بدانيم كه قدم در راه گذاشته‏ايم و، با توكل به خداى متعال، به هدف مورد نظر از بعثت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خواهيم رسيد؛ چرا كه رسول خدا فرموده‏اند:
إنما بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق[7]؛ من، در حقيقت، براى اين برانگيخته شده‏ام كه مكارم اخلاق را كامل گردانم.


(1). شيخ اجل زين الدين بن على بن احمد بن محمد بن جمال الدين عاملى جبعى. حرّ عاملى درباره‏اش مى‏گويد: در وثوق و علم و فضل و زهد و عبادت و ورع و تحقيق و جلالت قدر و عظمت‏شان و جامعيت فضايل و كمالات مشهورتر از آن است كه نياز به گفتن داشته باشد، و محاسن اخلاقى و صفات پسنديده‏اش از حدّ و شمار بيرون است، و داراى مصنفات فراوان و مشهورى مى‏باشد. وى از شمار بسيار زيادى از علماى شيعه و سنّى شام و مصر و بغداد و قسطنطنيه و جاهاى ديگر روايت كرده است. سيد مصطفى بن الحسين حسينى تفرشى در كتاب الرجال خود از او نام برده و گفته است: او يكى از چهره‏هاى برجسته و از افراد مورد وثوق اين طايفه [شيعه] است. محفوظاتش فراوان، و خوش سخن بود. شاگردان جليل القدرى داشت، و كتاب‏هاى پاكيزه و نيكويى دارد، از جمله: شرح شرائع محقق حلّى، وى به جرم شيعه بودن، در سال 966 ه.ق در قسطنطنيه كشته شد ـ امل الآمل، حرّ عاملى، ج 1، ص 85.
(2). منية المريد، كتابى است در علم اخلاق كه مؤلف آن شهيد ثانى نام «منية المريد فى آداب المفيد و المستفيد» بر آن نهاده است. شايسته است طلاب و دانشجويان ارجمند اين كتاب را مطالعه كنند؛ چرا كه حاوى مطالب ارزشمندى در موضوعات علمى است.
(3). منية المريد، ص 162 و 163.
(4). كافى، كلينى، ج 5، ص 63.
(5). كافى، ج 2، ص 375.
(6). سوره شعراء، آيه‏هاى 88 و 89.
(7). مستدرك الوسائل، نورى، ج 11، ص 187.