خداى متعال در كتاب گرامى‏اش مى‏فرمايد:
«لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»[1]؛ هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.
 

:: انفاقِ سازنده

هدف نهايى اخلاق در يك امر خلاصه مى‏شود و آن خودسازى و تربيت نفس است، و اين، خود از پيچيده‏ترين و دشوارترين مسائل مى‏باشد؛ زيرا بسيارى از مردم ممكن است در مسائل دشوارى موفق شوند اما در اين مسأله موفّق نمى‏شوند. حتّى مى‏توان گفت كه اين امر يكى از محورهاى اساسى هدف خداى متعال از آفريدن جهان و زندگى و انسان و فرستادن پيامبران و رسولان و نصب اوصيا است. از همين روست كه ملاحظه مى‏كنيم اهتمام قرآن كريم و احاديث شريف غالباً در جهت دعوت به تحقق اين امر مى‏باشد، از جمله همين آيه شريفه كه مى‏فرمايد: «هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد».
انسان هر گاه چيز پست و يا اضافه مال خود را انفاق كند، اگر چه بخشى از مال خويش را انفاق كرده و ممكن است گرهى هم از كار كسى كه به او انفاق شده حلّ شود، اما امكان ندارد صاحب خود را به ساحل نيك و نيكوكارى برساند. بر خلاف وقتى كه از آنچه دوست دارد يا مورد نياز خود اوست انفاق كند؛ اين دقيقاً همان انفاقى است كه نفس را تربيت مى‏كند و آن را به آنچه مطلوب آيه كريمه است مى‏رساند.
خدا نه به انفاق نياز دارد و نه به انفاق كننده؛ چرا كه او، خود، مى‏تواند همه مردم را توانگر و بى‏نياز گرداند به طورى كه حتى يك فقير محتاج انفاق وجود نداشته باشد، لكن خداى سبحان فقير و غنى و نيازمند و انفاق كننده قرار داده است تا امتحان و تربيت و خودسازى باشد.
شكى نيست كه اگر فقير گرسنه‏اى باشد و شما چند عدد نان كه خود به آنها نياز نداريد به وى بدهيد، اين خودسازى و تربيت تحقق پيدا نمى‏كند، هر چند اين كار شما هم انفاق است و يك كار نيك در خور پاداش محسوب مى‏شود لكن اگر توانستيد نانى را كه خود به آن نياز داريد، به آن فقير بدهيد، اين يعنى آن‏كه شما به مرحله بالايى از تربيت نفس و خودسازى رسيده‏ايد. خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ‏مِسْكِينًا وَ يَتِيًما وَ أَسِيرًا»[2]؛ طعام را با وجود دوست داشتنش به مستمند و يتيم و اسير مى‏خورانند.
يعنى با وجود آن‏كه خود، آن غذا را دوست دارند [و به آن محتاجند] ـ بنا بر برخى تفاسير كه ضمير «دوست داشتنش» را به طعام بر مى‏گردانند[3] ـ به ديگران مى‏دهند.
چنين تربيتى، با دادن غذاى اضافى مازاد بر نياز كه نفس رغبتى به آن ندارد، محقّق نمى‏شود، بلكه بايد انسان به آن غذايى كه مى‏دهد، خود، نيازمند باشد و با اين حال، آن را به ديگرى ببخشد، اين حالت است كه در تربيت نفس نقش دارد و از فضايل و ارزش‏ها به شمار مى‏آيد؛ چرا كه مقصود از فضايل و اخلاق اين است كه انسان نفس خويش را تربيت كند، و زمام نفس و كنترل آن در دست او باشد نه بر عكس.
تسلّط بر نفس هم نياز به رياضت و تمرين دارد كه اين كار گاه چند دهه طول مى‏كشد. معمولاً هر كسى دوست دارد كه از اخلاق نيك و پسنديده برخوردار، و زمام نفسش را در اختيار داشته باشد، و او بر نفس خود فرمان راند نه نفسش بر او. اغلب مردم دوست ندارند كه بنده شهوات خود باشند؛ زيرا هر انسانى دوست دارد خوب باشد مگر معدود افرادى كه ذاتاً گرايش به بدى دارند. بسيارى تصور مى‏كنند كه رسيدن به اين امر كار آسانى است و نيازى به پشتكار و رياضت ندارد، در حالى كه دشوارترين و عميق‏ترين كار همين است و به آسانى به دست نمى‏آيد. تمركز و تأكيد مدام آيات و احاديث بر مسأله تربيت نفس و خودسازى و نشان دادن راهكار آن، خود، حاكى از اين امر است.
 

:: هر چه براى نفس سخت‏تر باشد، سودبخش‏تر است

زراره از امام صادق عليه‏السلامروايت كرده است كه فرمودند:
واللّه‏ ما عرض لعليّ عليه‏السلام أمران قطّ كلاهما للّه طاعة الاّ عمل بأشدّهما و أشقّهما عليه[4]؛ به خدا سوگند كه هيچ گاه براى على عليه‏السلامدو كار پيش نيامد كه هر دو هم، طاعت خدا بود مگر آن‏كه به سخت‏ترين آنها عمل مى‏كرد.
پس با آن‏كه هر دو كار مورد رضايت خداى متعال است، اما اميرالمؤمنين سخت‏تر را انتخاب مى‏كرد؛ چون خودسازى در انتخاب شقّ دشوارتر است. ممكن است مقصود از سخت‏تر در اين جا، اين نباشد كه فقط براى بدن سخت‏تر است بلكه مقصود سخت‏تر از نظر روحى هم هست؛ زيرا، بعضى اوقات انسان، به سبب راحتى روح، رنج و مشقت جسمى را احساس نمى‏كند. مانند شب زنده‏دارى كه براى كسى كه عادت كرده شب بخوابد ـ مثل اغلب مردم ـ از نظر بدنى كار سختى است، اما از نظر روحى براى كسى كه مثلاً دوستى صميمى يا خويشاوندى نزديك بعد از سالها غياب و فراق نزدش آمده باشد، چنين نيست؛ زيرا چنين شخصى ممكن است اصلاً خواب به سراغش نيايد؛ چرا كه بيدار ماندن در چنين موقعيتى براى روح سخت و دشوار نمى‏آيد و بلكه اصلاً آن را احساس نمى‏كند چون به ديدار دوست و عزيزى كه مدتها او را نديده مأنوس است. بنابراين، مقصود از سخت‏تر عمدتاً سخت‏تر بودن براى روح است، و همين سختى و دشوارى است كه انسان را مى‏سازد و به خداى عزوجل نزديكترش مى‏كند.
كارگر ساختمانى كه در يك روز مثلاً بارانى براى كار خود دو برابر مزد مى‏طلبد، اگر در چنان روزى كارش را از دست بدهد احساس ناراحتى خواهد كرد؛ زيرا ضررى كه در آن روز متحمل مى‏شود بيشتر از نرفتن سر كار در يك روز عادى است، و اگر به او گفته شود: تو بايد خوشحال باشى چون از زحمت كار در يك روز بارانى نجات يافته‏اى، در جواب خواهد گفت: اما من مزد دو برابرى را كه با كار كردن در اين روز مى‏توانستم به دست آورم از دست دادم.
اين وضعيت نسبت به كسى هم كه در راه خدا كار مى‏كند صادق است؛ زيرا مؤمن واقعى همواره در جستجوى سخت‏ترين كارهايى است كه خداى متعال دوست دارد تا از اين طريق به قرب و مزد بيشترى از خدا نايل آيد. در حديث آمده است:
ثواب العمل على قدر المشقّة فيه[5]؛ پاداش عمل به اندازه سختى آن عمل است.
 

:: برترى انفاق كردن به خويشاوندان

شايد يكى از علل اين‏كه در احاديث تأكيد شده است كه انفاق كردن به پدر و مادر فضيلتش بيشتر از انفاق كردن به ديگر خويشاوندان، و انفاق كردن به خويشاوندان ثوابش بيشتر از انفاق كردن به غير خويشاوند است، همين نكته باشد. چه آن‏كه نزديكان شخص ـ معمولاً ـ براى انفاق او ارزش زيادى قائل نيستند؛ چون غالباً از حدود توانايى مالى او خبر دارند. مثلاً اگر كسى درآمد ماهانه‏اش هزار تومان باشد و ده تومان به يكى از خويشاوندان نيازمندش بدهد، اين دهشِ او ناچيز جلوه خواهد كرد و چه بسا آن خويشاوند اعطاى آن مبلغ را اهانت تلقى كند؛ زيرا از سطح مالى خويشاوندش آگاه است، در حالى كه اگر يك تومان به نيازمند غريبه‏اى بدهد، همان يك تومان مورد رضايت و خوشايند آن نيازمند واقع خواهد شد؛ چون از وضعيت مالى دهنده آگاه نيست و توقع بيشترى از او ندارد.
علاوه بر اين، گاهى اوقات انفاق كننده با بى‏مهرى خويشاوندش كه به او انفاق كرده است، مواجه مى‏شود؛ چون انسان معمولاً در برابر كسى كه به او انفاق مى‏كند احساس حقارت مى‏كند. حال اگر انفاق كننده، خويشاوند انسان باشد، اين احساس دو چندان مى‏شود؛ زيرا ممكن است متألم شود و احساس پستى و محروميت وجودش را فراگيرد و از بخت خويش بنالد و بگويد: چرا بايد من نادار و محتاج باشم و فلانى كه از نزديكان من است ثروتمند باشد؟ و لذا براى فرونشاندن آتش تألم و رنجش متوسل به بى‏مهرى مى‏شود.
روشن است كه وقتى پاى انفاق كردن به پدر و مادر در ميان باشد، مسأله دشوارتر و سخت مى‏شود؛ زيرا ـ بدون شك ـ توقع و انتظار آنان از فرزندشان بيشتر است، مخصوصاً اگر از ميزان واقعى دارايى او مطلع باشند؛ چون معتقدند كه فرزندشان و هر چه دارد مال آنهاست[6]، و هر اندازه هم به آنها بدهد باز كم داده است. پس، هر مقدار به پدر و مادرش بدهد، در نظر آنان اندك و ناچيز مى‏آيد. نسبت به نكته دوم نيز همين طور، يعنى حقارتى كه خويشان و نزديكان بيشتر احساسش مى‏كنند و بى‏مهرى و برترى جويى در پى دارد. اين احساس، در صورت انفاق كردن به پدر و مادر، شديدتر است چون نزديكترند، بويژه آن‏كه پدر و مادر نه تنها فرزندشان را نظير خود احساس نمى‏كنند بلكه خود را برتر از او هم مى‏شمارند، لذا اگر آن دو نادار باشند و فرزندشان ثروتمند باشد و به آنها كمك مالى كند، تألم و احساس ناراحتى افزايش مى‏يابد.
برخى از علماى اخلاق مى‏گويند: شايد به همين دو علت ـ توقع بيشتر، و بى‏مهرى ـ باشد كه انفاق كردن به نزديكان و خويشاوندان فضيلت بيشترى دارد. البته عوامل ديگر را انكار نمى‏كنند. اين دو علّت، در تربيت نفس و خودسازى تأثير بسزايى دارند؛ چرا كه چيره آمدن بر آنها يعنى چيره آمدن بر نفس.
به اين دو نكته، نكته سومى را هم مى‏توانيم بيفزاييم كه در همان راستا قرار دارد. آن نكته اين است كه بسيارى اوقات ما شاهد قطع رابطه ميان خويشاوندان هستيم. در چنين حالتى براى آن‏كه دست به انفاق مى‏زند، چيره آمدن بر نفسش و اجابت كردن دعوتِ ايمان به انفاق بر خويشاوند تنگدست، اگر چه به او بدى كرده باشد، كار دشوارى است. لذا، انفاق كردن به خويشاوندان برتر از انفاق كردن به غير خويشاوند شمرده شده است.
 

:: صدقه پنهانى، خشم خدا را فرو مى‏نشاند

انفاق كردن، كارى نيكو و سودمند است امّا آنچه در اين كار اهميت بيشترى دارد اين است كه انسان خودش را تربيت كند و بسازد. از همين رو در حديث آمده است: «صدقة السرّ تطفى‏ء غضب الربّ[7]؛ صدقه پنهانى خشم خدا را فرو مى‏نشاند».
صدقه دادن نهانى، علاوه بر اين‏كه عطاكننده را تربيت مى‏كند، باعث مى‏شود كه گيرنده نيز احساس خوارى نكند؛ زيرا انسان وقتى در حضور ديگران انفاق مى‏كند باعث ستايش و تعريف و تمجيد آنان مى‏شود و همين از دشوارى عطا كردن و صدقه دادن مى‏كاهد؛ چون احساس مى‏كند كه با اين عمل براى خود شهرت و اعتبارى خريده است؛ بنابراين سختى داد و دهش خويش را احساس نمى‏كند، اما صدقه دادن نهانى به معناى دست و پنجه نرم كردن با دشوارى بخشش و چيره آمدن بر آن است؛ چرا كه از عامل تشويق وتحسين و تمجيد و مانند اينها خبرى نيست. پس، صدقه پنهانى خشم خدا را فرو مى‏نشاند؛ چون به اخلاص نزديكتر است، علتش هم آن است كه خداى متعال ـ چنان كه در سخن معصوم آمده ـ سريع الرضاست[8]، و از طرفى حليم است يعنى زود خشم نمى‏گيرد، و اين اگر با حالات ما انسان‏ها سنجيده شود، ممكن است جمع اضداد به نظر آيد.
كسانى كه بردبارند و زود به خشم نمى‏آيند، در واقع خشم خود را فرو مى‏خورند نه اين‏كه اصلاً متأثر نمى‏شوند. و اين بدان معناست كه خشم آنان انباشته مى‏شود و چون كاسه خشمشان پر و لبريز شد، آن وقت خشم‏شان شديد است و دير هم برطرف مى‏شود. از قديم گفته‏اند: «پناه مى‏بريم به خدا از خشم بردباران». اما خداى متعال اين‏گونه نيست، بلكه او بردبار است، و در صورتى هم كه خشم گيرد سريع الرضاست و زود خشمش فرو مى‏نشيند و از بندگان راضى مى‏شود؛ چرا كه خداى عزوجل رحمت مطلق است، و رحمتش به خشم او پيشى دارد، و اصلاً ما را آفريده است تا مورد رحمتش قرارمان دهد. مى‏فرمايد:
«إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ...»[9]؛ مگر كسى كه پروردگارت [به او] رحم كند، و براى همين هم آنان را آفريد.
يعنى براى اين‏كه به آنان رحم آورد. اما با اين حال، بنده نبايد هيچ معصيتى را كوچك بشمارد؛ زيرا، ممكن است خشم خدا در همان معصيتى باشد كه ما آن را دست كم گرفته‏ايم. همچنين، بايد همواره كارى را كه باعث از بين رفتن خشم خدا مى‏شود، انجام دهد، و يكى از كارهايى كه خشم او را خاموش مى‏سازد صدقه دادن پنهانى است؛ زيرا صدقه دادن پنهانى، به اين معناست كه شخص موفق شده است خودش را تربيت كند و به بندگى خداى عزوجل درآورد. به علاوه اين‏كه گيرنده چنين صدقه‏اى هم احساس حقارت و پستى در بين مردم نمى‏كند.

:: هدف از فضايل اخلاقى

يكى از مهمترين امور در اين جا اين است كه انسان خودش را تربيت كند؛ زيرا، اساس كار اين است، هر چند فضايل اخلاقى، به خودى خود، خوب و لازم مى‏باشد، مانند اين‏كه مردم را با زبان خودش يا با اخلاق بدش يا با رفتار بدش و يا با بخل‏اش آزار ندهد. داستان‏هايى كه از علما و صُلحا در اين زمينه نقل شده نشانگر كنترل نفس و خويشتندارى شديد است.
اين‏كه مى‏بينيم مردم غالباً به داستان‏ها و سرگذشت كسانى كه خود را درست تربيت كرده‏اند اهتمام مى‏ورزند حتى بيشتر از اهتمامشان به مجتهدين، با اين‏كه اجتهاد چيز سهل الوصولى نيست؛ بلكه يك شخص برخوردار از هوش متوسط بايد قريب بيست سال شب و روز زحمت بكشد تا به اين مرتبه نايل آيد. آرى، با وجود اين و با وجود هزاران مجتهد در حوزه‏هاى علميه كه ـ بحمد اللّه‏ ـ در گذر زمان ظهور كرده‏اند، نديده‏ايم كتاب‏هايى را كه به آمار مثلاً مجتهدين شيعه بپردازند، امّا ملاحظه مى‏كنيم كه به نقل داستان‏ها و سرگذشت‏هايى كه حاكى از جنبه خودسازى در برخى علماست اهتمام نشان داده شده است، و اين نشان مى‏دهد كه خودسازى و تربيت نفس كارى پراهميت و دشوار و نادر است.
 

:: يك داستان عبرت‏آميز

نقل شده كه شيخ انصارى همدرسى داشت به نام سعيد العلماء كه با هم در درس شريف العلما شركت مى‏كردند ـ خدا همه اين بزرگان را رحمت كند ـ شيخ انصارى اهل شوشتر بود و سعيد العلما اهل مازندران. بعد از ده سال رفاقت و همدرسى اين دو عالم، مازندرانى‏ها از سعيد العلما تقاضا كردند كه براى اقامه نماز جماعت و پاسخگويى به مسائل شرعى آنها و قضاوت و رفع دعاوى و حل مشكلات ايشان به مازندران برود و جناب سعيد العلما درخواست آنها را پذيرفت و به مازندران رفت و در آن جا حوزه‏اى تأسيس كرد و مقيم شد، امّا شيخ انصارى در كربلاى معلاّ ماند و بعد از درگذشت شريف العلما به نجف اشرف نقل مكان داد و در طول مرجعيت صاحب جواهر رضوان اللّه‏ عليه به درس و تدريس و بحث و تحقيق پرداخت. پس از وفات صاحب جواهر، نگاه‏ها متوجه شيخ انصارى شد و از ايشان خواهان تصدّى مقام مرجعيت و افتاء و انتشار رساله عمليه بودند اما شيخ انصارى به آنها جواب داد كه در مرجع تقليد، اعلم بودن شرط است، و مى‏گفت زمانى كه در كربلا نزد شريف العلما درس مى‏خوانده، همدرسى داشته به نام سعيد العلما كه از او باهوش‏تر بوده است و مردم را به تقليد از او راهنمايى مى‏كرد. گروهى از عراقى‏ها به مازندران رفتند و موضوع را با سعيد العلما در ميان نهادند و از ايشان تقاضا كردند كه رساله عمليه منتشر سازند تا مؤمنين از او تقليد كنند. اما سعيد العلما نپذيرفت و اظهار داشت: من از زمانى كه كربلا را ترك كردم و براى امامت جماعت و هدايت مردم به مازندران آمدم بحث و تحقيق را كنار گذاشتم در صورتى كه شيخ انصارى به درس و بحث در محضر شريف العلما و سپس صاحب جواهر ادامه داده و تمام وقت خود را صرف بحث و تحقيق كرده است، لذا او اعلم از من است، اگر چه من قبلاً اعلم از او بودم. آن عده نزد شيخ انصارى بازگشتند و گفته سعيد العلما را برايش نقل كردند، اين جا بود كه شيخ انصارى تقاضاى آنها را پذيرفت و بر كتاب «نجاة العباد» كه رساله عمليه صاحب جواهر بود، حاشيه نوشت.
اين داستان يكى از فراوان داستان‏هايى است كه درباره شيخ انصارى نقل مى‏شود و حكايت از بلندى روح و تهذيب نفس او دارند. اين داستان‏ها، بيگمان، در تربيت نسل‏ها مؤثرند. به همين دليل است كه مى‏بينيم جمع آورى و نوشته مى‏شوند و مردم آنها را براى يكديگر نقل و بازگو مى‏كنند و پند مى‏گيرند حتى اگر بارها شنيده شده باشد، چرا كه اين قبيل چيزها نادر است و در هر كسى به آسانى يافت نمى‏شوند. شايد پنجاه سال تربيت و رياضت لازم باشد تا نفس انسان به اين مرحله برسد كه چنين پيشنهادى به او بشود و او از پذيرفتنش خوددارى ورزد، در حالى كه بعضى افراد هر گاه با فقيرى مواجه مى‏شوند كه نياز به كمك دارد ممكن است در مبلغى كه قصد دارد به او بدهد ترديد كند: آيا ـ مثلاً ـ ده تومان بدهد يا پنج تومان يا دو تومان؟ و شايد هم در آخر چيزى به او ندهد و حتى از يك قران پولش هم كوتاه نيايد.
 

:: نخست، تربيت نفس و خودسازى

از مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى نقل مى‏شود كه استاد ايشان سيد فشاركى ـ كه از علماى برجسته و مجتهدين محقق و از شاگردان مجدّد شيرازى رضوان اللّه‏ عليهم بود ـ مى‏گفته‏اند: بعد از درگذشت مجدّد شيرازى[10]، بسيارى از مردم براى تقليد خود به شيخ محمد تقى شيرازى[11] رجوع كردند. پدر من ـ يعنى پدر سيد محمد فشاركى ـ نيز مجتهد و مرجع تقليد بود. ايشان مرا نزد شيخ محمد تقى شيرازى فرستادند تا از ايشان بپرسم كه آيا خودش را اعلم مى‏داند يا پدر مرا. پدرم در نامه‏اش به شيخ نوشته بود: عيال و فرزندان من مقلّد مجدد شيرازى بوده‏اند و اكنون كه ايشان از دنيا رفته است، آيا معتقديد كه شما اعلم هستيد تا ايشان در تقليد به شما رجوع كنند يا مرا اعلم از خود مى‏دانيد كه به خود من رجوع نمايند؟!
سيد فشاركى مى‏گفت: بعد از ابلاغ سلام و تحيات پدرم به شيخ شيرازى و طرح سؤال ايشان، شيخ قدرى انديشيد، سپس به من گفت: به پدرتان سلام برسانيد و بگوييد: نظر خود شما چيست؟
سيد فشاركى افزود: من خدمت پدرم بازگشتم و گفته شيخ محمد تقى را به اطلاع ايشان رساندم. دوباره مرا نزد شيخ فرستاد كه اين بار از ايشان بپرسم به نظر شما اعلم بودن به چه معناست؟ آيا اعلم كسى است كه هوش و ذكاوتش بيشتر است يا تعمق و دقّتش يا كسى كه از نظر عرفى ذهن قويترى دارد؟ چون نزد شيخ باز آمدم ايشان مرا نزد پدرم برگرداند كه بپرسم: تعريف ايشان از مفهوم اعلم چيست؟ پدرم پس از دقت فراوان در اين باره، به افراد خانواده‏اش دستور داد كه از شيخ محمد تقى شيرازى تقليد كنند؛ زيرا، طبق تفسير پدرم از معناى اعلم، اعلم بودن شيخ را ترجيح دادند. از آنچه گفته شد، معلوم مى‏شود كه برخى مراجع ما به چه حدّ از ورع و خودسازى و تربيت نفس رسيده بودند به طورى كه بر سر مرجعيت و زعامت رقابت نمى‏كنند، بلكه پس از درنگ و مراقبت و دقت فراوان، و بعد از آن‏كه امّت و علماى امّت مسئوليت را به گردن آنها مى‏اندازند، عهده‏دار اين منصب مى‏شوند. اين بزرگان، از حيث علم و ورع و تقوا و اخلاق و بلندى روح و تهذيب نفس و زهد به دنيا و دور افكندن همه مظاهر دنيوى مانند شهرت و مقام و مال و...، شايستگى مرجعيت و زعامت را داشتند؛ چرا كه هدف از فضايل اخلاقى را خودسازى مى‏دانستند.
داستان‏هاى اين بزرگان نسلها را تربيت مى‏كند. اى بسا كه يكى از اين داستان‏ها و ماجراها مسير زندگى يك فرد را تغيير داده و او را به راه راست درآورده است. اين داستان‏ها و ماجراها، در واقع، حاصل تربيتى است كه صاحبان آنها را متمايز مى‏سازد و بعدها به صورت صدقه‏اى جاريه[12] در مى‏آيد كه در كتاب‏ها نقل مى‏شود و نسل‏هاى متوالى آن را زبان به زبان مى‏كنند.
آرى، اگر «الكلمة الطيبة صدقة[13]؛ سخن پاك، صدقه است». پس عمل و رفتار پاك و درست چگونه خواهد بود؟ بدون شك، كردار و رفتار شايسته بيشتر سزاوار صدقه بودن است. پس، بياييد از هم اكنون در خودسازى و تربيت نفس خويش بكوشيم؛ زيرا تهذيب و تربيت نفس بايد بالاترين هدف درس و منبر و تأليف باشد. تهذيب نفس همان هدف پيامبران و اوصياء است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»[14]؛ همانا گرامى‏ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست».
و رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز فرموده‏اند:
ادّبنى ربّي فأحسن تأديبي[15]؛ مرا پروردگارم تربيت كرد و نيكو تربيتم كرد.
بنابراين، هر كس در اين راه زحمت بكشد و به آن برسد اگر چه پس از مدتى طولانى، به هدفى كه براى آن آفريده شده، رسيده است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ لَوْ شَآءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ لاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ»[16]؛ و اگر پروردگار تو مى‏خواست قطعاً همه مردم را امّت واحدى قرار مى‏داد، در حالى كه پيوسته در اختلافند. مگر كسانى كه پروردگار تو به آنان رحم كرده و براى همين آنان را آفريده است.
در صورتى كه اگر ثروتمندترين و تندرست‏ترين و باهوش‏ترين مردم عالم باشد اما به اين هدف دست نيافته باشد، تمام زندگى‏اش بر باد خواهد شد، و از تمام آنچه به دست آورده، اميد كمترين فايده‏اى نخواهد رفت، چنان كه قارون شد. همو كه خدا داستانش را در قرآن كريم آورده است و مى‏فرمايد:
«قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِى أَوَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِمِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعًا»[17]؛ قارون گفت: من اينها را در نتيجه دانش خود يافته‏ام. آيا وى ندانست كه خدا نسل‏هايى را پيش از او نابود كرد كه از او نيرومندتر و مال اندوزتر بودند؟.


(1). سوره آل عمران، آيه 92.
(2). سوره انسان، آيه 8.
(3). ر.ك: تفسير نور الثقلين، حويزى، ج 4، ص 30، تفسير آيه 8 از سوره دهر.
(4). نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 110.
(5). عيون الحكم و المواعظ، واسطى، ص 218، باب 4، فصل 3.
(6). روايت شده است كه مردى نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و از پدرش شكايت كرد، حضرت به او فرمودند: «أنت ومالك لأبيك؛ تو و آنچه دارى متعلق به پدرت هستيد». نك: استبصار، طوسى، ج 4، ص 7، حديث 1، فضل صدقة السرّ.
(7). كافى، ج 4، ص 7، ح 1، فضل صدقة السرّ.
(8). چنان كه در بسيارى از ادعيه و اذكار آمده است. نك: مفاتيح الجنان، مثلاً: دعاى كميل.
(9). سوره هود، آيه 119.
(10). ميرزا محمد حسن شيرازى، صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو در زمان ناصرالدين شاه كه با يكى از شركت‏هاى خارجى قراردادى راجع به تنباكو بست كه به زيان ملت ايران بود. وى در سال 1312 ه درگذشت.
(11). صاحب فتواى مشهور در انقلاب مردم عراق بر ضد اشغالگران انگليسى به سال 1920 م. وى در سال 1338 ه درگذشت.
(12). پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «إذا مات ابن آدم، انقطع عمله إلا من ثلاث: ولد صالح يدعو له، وصدقة جارية، وعلم ينتفع به؛ هر گاه آدميزاد بميرد رشته عملش قطع مى‏شود مگر از سه چيز: فرزند شايسته‏اى كه برايش دعا كند، و صدقه جاريه، و دانشى كه مردم از آن بهره‏مند شوند»، غوالى اللئالى، ج 1، ص 97.
(13). نك: مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 468، الفصل الخامس، من وصية رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لأبى‏ذر.
(14). سوره حجرات، آيه 13.
(15). بحارالأنوار، ج 16، ص 210، باب 9، مكارم اخلاقه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله.
(16). سوره هود، آيه‏هاى 118 و 119.
(17). سوره قصص، آيه 78.