:: مدارا كردن با منافق

احاديث و روايات متعددى وجود دارد كه تأكيد مى‏كنند انسان نبايد هر چه حبّ و بغض در دلش نسبت به ديگرى دارد و هر آنچه در مغز و ذهنش راجع به او مى‏گذرد، اظهار نمايد بلكه بايد به اندازه‏اى كه موقعيت اقتضا مى‏كند، مانند امر به معروف و نهى از منكر كردن و مانند اينها ـ كه در جاى خود از ادله‏اش دانسته مى‏شود ـ بروز دهد. در روايتى از امام صادق عليه‏السلامكه شيخ صدوق آن را در «من لايحضره الفقيه» روايت مى‏كند و مجلسى اول در «روضة المتقين» بر درستى سند آن تأكيد مى‏ورزد، آمده است كه: اسحاق بن عمّار ـ يكى از اصحاب امام صادق عليه‏السلام ـ گفت: امام صادق عليه‏السلام به من فرمودند:
يا اسحاق! صانع المنافق بلسانك واخلص ودّك للمؤمن، وإن جالسك يهودي فأحسن مجالسته[1]؛ اى اسحاق! با منافق مدارا كن، و دوستى‏ات را با مؤمن خالص گردان، و اگر يهوديى با تو همنشينى كرد با او خوش همنشينى كن.
طبيعى است كه مؤمن نه تنها منافق را دوست نمى‏دارد بلكه از او متنفر و بيزار هم هست امّا امام در اين جا به او دستور مى‏دهد كه با منافق لساناً مدارا كند، يعنى در گفتار با او مؤدبانه رفتار نمايد؛ زيرا يكى از خصلت‏هاى پسنديده مؤمن اين است كه اگر از شخصى كه با او كاملاً همسازى ندارد قلباً خوشش نمى‏آيد، اين نفرت و بيزارى خود را كاملاً اظهار نكند، اگر چه آن شخص منافق باشد، چه رسد به اين‏كه مؤمن باشد.
گاهى اوقات مؤمن، از نظر رفتار يا اخلاق يا عادات يا ذوق و سليقه و يا برخى صفات، با برادر مؤمنش متفاوت است، امّا اين تفاوت‏ها نمى‏تواند پايبندى به تعاليم اسلامى را از مؤمن سلب كند. بنابراين، مؤمنان نبايد نسبت به يكديگر بغض و دشمنى بورزند ـ لذا امام عليه‏السلام در اين جا توصيه فرموده است كه: «دوستى‏ات را با مؤمن خالص گردان» يعنى با او به عنوان يك مؤمن رفتار كن، و دوستى و محبتت را به وى اظهار نماى، و كارى به شكل و رنگ و زبان و سليقه و تربيت خاصّ او، در صورتى كه با موازين اسلامى منافات نداشته باشد، نداشته باش.
در رابطه با منافق ـ يعنى كسى كه به ظاهر ابراز مسلمانى مى‏كند اما در باطن كافر است ـ امام ما را به رفتار مؤدبانه با او توصيه مى‏فرمايد: «با منافق به زبانت مدارا و سازش كن». پس خط مشى كلى اخلاق اسلامى اين است كه با مردم ـ اعم از مؤمن و منافق و كافر ـ خوب سخن بگوييم و خوشرفتار باشيم. اگر هم پاره‏اى استثنائات و اقتضائات خارجى وجود داشته باشد كه مى‏طلبد اهمّ را بر مهمّ مقدم بداريم، در اين‏گونه موارد بايد به جاهاى خاص خود مراجعه شود، اما آنچه بايد در اين خط مشى كلى بفهميم اين است كه مؤمن بايد در رفتار و گفتارش با مردم، حتى با غير مؤمنان مانند منافقان و يهود كه خداى متعال آنان را سرسخت‏ترين دشمنان اهـل ايمان مـعرفى كرده است[2]، مدارا پيشه كند و مثبت باشد.

:: اقتدا كردن به روش پيامبر و اهل بيت آن حضرت

كسى كه در تاريخ پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خاندان پاك او عليهم‏السلام، و سپس در تاريخ زندگى علماى بزرگوار جستجو كند، اين روش اخلاقى درست را در رفتار آنان و برخوردشان با مردم خواهد يافت. نقل شده است كه هر گاه شخصى با پيامبر دست مى‏داد، آن حضرت دستش را از دست او نمى‏كشيد تا اين‏كه آن شخص دستش را بكشد[3]. بديهى است همه كسانى كه با رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دست مى‏داده‏اند مؤمن نبوده‏اند بلكه ـ بدون شك ـ در بين آنها منافق هم وجود داشته است، و باز در ميان منافقان كسانى بوده‏اند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از باطن آنها خبر داشت و مستحق كشته شدن بودند اما آنها را نكشت براى اين‏كه گفته نشود: محمد از عده‏اى كمك گرفت، و وقتى بر دشمنش پيروز شد آن عده را هم كشت[4].
اهل بيت عليهم‏السلام نيز اين‏گونه بودند. كسى كه تاريخ زندگى آنان را ورق بزند همين روش را خواهد يافت. كسى كه به زندگى اميرالمؤمنين عليه‏السلامنگاهى بيندازد ملاحظه خواهد كرد كه آن بزرگوار در ايام حكومتش حتى با خوارج و منافقان مدارا مى‏كرد، و وقتى نسبت به ايشان اسائه ادب مى‏كردند با آنان به درشتى سخن نمى‏گفت بلكه در كمال نرمى و ملاطفت برخورد مى‏كرد[5].
البته گاهى اوقات امر به معروف و نهى از منكر در موردى خاص اقتضا مى‏كند كه موضعگيرى خاصى به عمل آيد ـ و اين بستگى به ارزيابى و موقعيت‏شناسى انسان و شناخت او از حكم شرع دارد ـ امّا خط مشى كلى اين است كه با مردم خوب رفتار كند، نسبت به منافقان هم نبايد نفرت قلبى خودش را ابراز نمايد، بلكه بايد به زبان با آنها خوش و بش كند؛ زيرا، اين از جمله صفاتى است كه اهل بيت عليهم‏السلام پيروان خود را به آن توصيه مى‏كردند. در اين باره، علاوه بر رواياتى كه گذشت، روايات عديده ديگرى هم وجود دارد[6].
 

:: خودسازى، راه نوآورى و خلاقيت

هر گاه در مردم ـ عموماً، چه رسد به مؤمنان ـ انحرافى باشد، غالباً اين انحراف در ابتداى كار انحرافى سطحى است و اگر با نصيحت نيكو و درست همراه باشد، تدريجاً از بين مى‏رود اما با روش‏هاى خشونت‏آميز، اين انحراف سطحى عميق مى‏شود. رفتار خوب معمولاً تأثير مثبت در انسان منحرف مى‏گذارد و انحراف او را اصلاح مى‏كند. به ندرت پيش مى‏آيد كه اين روش در تعامل با افراد مؤثر واقع نشود، مخصوصاً اگر آن افراد مؤمن باشند. از همين رو، وقتى در برخى جنبه‏هاى مهم زندگى علماى گذشته خود جستجو و كاوش مى‏كنيم، مشاهده مى‏كنيم كه همين روش اخلاقى در رفتار آنان راه را برايشان گشود تا كارهاى سترگ و جاويدانى را ابداع و خلق كنند. اما كسانى كه از ابراز احساسات منفى خود در برابر اين و آن خوددارى نكرده‏اند، نتوانسته‏اند آنچه را كه آن مردان بزرگ بر اثر رفتار اخلاقىِ والاى خود آفريده‏اند، خلق كنند.
پس، آن علّت مهمى كه به مجدّد شيرازى رضوان اللّه‏ عليه اين امكان را داد تا با مهاجمان اشغالگر زمان خود بجنگد و تمام نيروهاى مردمى را ضد آنان بسيج كند، دورى كردن از كارهاى كوچك و اعتنا نكردن به آنهاست؛ چه، اين بزرگوار پيشاپيش مى‏دانست كه اگر ـ با آن مقام والايى كه دارد ـ به كاستى‏ها و معايب فلان و بهمان شخص بپردازد و سرگرم اين چيزها شود، ديگر مجال پيدا نمى‏كند به مبارزه با استعمار بپردازد. در حالى كه همان زمان دو عالم وجود داشتند كه نماينده جنبه منفى هستند. لذا، در عرصه‏هاى اجتماعى مطلب قابل ذكرى از آن دو نقل نمى‏شود. و اگر نامشان برده شود شايد بيشتر شما به ياد نياوريد كه نام آنان را شنيده باشيد، با آن‏كه از موقعيت علمى بالايى، حتى در سطح مجدد شيرازى، برخوردار بوده‏اند، اما تعامل اجتماعى منفى آنان باعث گرديد از تاريخ دور شوند.
گفتنى است كه در زمان اين دو عالم، شخصى وجود داشت كه توانايى علمى‏اش انگشت نما بود امّا آدم طعنه‏زنى بود و در هنگام مناقشه آراى علماى گذشته، پاره‏اى تعبيرات نامناسب از او نسبت به آن بزرگواران سر مى‏زد. روزى اين آقا در مجلسى حاضر شد كه در آن مجلس يكى از آن دو عالم ياد شده ـ يعنى يكى از همان دو آقايى كه از نظر علمى به سطح مجدّد شيرازى مى‏رسيدند ـ حاضر مى‏شدند. براى آن شخص چايى آوردند. چايى‏اش را كه خورد صاحبخانه رفت استكان را از جلو او بردارد. آن عالم از گوشه مجلس صدا زد: بگوييد استكان چايى را آب بكشند! اشاره به اين‏كه استفاده‏كننده آن ـ همان آقاى به كاربرنده تعبيرات گزنده ـ كافر و نجس است، و از آن پس به «مُكفَّر» ملقب شد، يعنى تكفير شده، اما اين آقاى تكفيركننده با همه مقام علمى كه داشت، به سبب اين رفتار تكفيرى‏اش، نتوانست در صحنه‏هاى اجتماعى تاريخ زندگى‏اش خودى نشان دهد جز در همين يك مورد كه به آن معروف و مشهور شد. يعنى در مسائل اجتماعى تنها چيزى كه از ايشان نقل مى‏شود همين است كه فلانى را تكفير كرد، در حالى كه مجدّد شيرازى رضوان اللّه‏ عليه به مبارزه با انگليس و خنثى كردن توطئه‏هاى آن عليه مسلمانان معروف شده است. بهترين گواه بر اين مبارزات ضد استعمارى فتواى ايشان در زمينه تحريم تنباكوست كه بعدها به «قيام تنباكو» شهرت يافت.
بنابراين، اگر انسان مؤمن اين موضوع را مورد توجه قرار دهد و با مؤمن صميمانه دوستى و محبت ورزد و با غير مؤمن، اعم از منافق و كافر، مدارا پيشه كند، مى‏تواند، علاوه بر اصلاح خود، در جهت هدايت مردم گام بلندى بردارد. به عبارت ديگر، اگر ما با اين روحيه با مردم برخورد كنيم و هر يك از ما با مثلاً صد منافق رفتارى مداراآميز در پيش گيريم، به احتمال قوى نود نفر آنها كم كم به راه درست و مسير خير باز خواهند گشت. نبايد سرپيچى آن تعداد باقيمانده ما را از راهمان منصرف سازند، چنان كه نبايد آن نود نفر را ـ مادام كه اين آمادگىِ گرايش به راه درست در آنها وجود دارد ـ به سبب امتناع آن ده نفر باقيمانده از باز آمدن به راه درست و صلاح، قربانى كنيم.
 

:: آنچه براى خود دوست داريد براى ديگران نيز دوست بداريد

مردم را عموماً، مى‏توان از طريق نرمش و ملايمت به طرف خود جلب كرد، محبت و رأفت باعث انس و الفت آنان مى‏شود و تندى و خشونت آنها را مى‏رماند. بنابراين، اگر انسان بتواند محبت و الفت مردم را به دست آورد و آنان را از خود فرارى ندهد، در امور و كارهاى خويش توفيق بيشترى حاصل مى‏كند. ما بردبارى را دوست داريم، ما پاسخ بدى را به نيكى دادن دوست داريم، و ديگر كارهاى نيك را دوست داريم. پس، ديگران هم اين‏گونه‏اند. مثلاً اگر لغزشى از ما سرزند دوست داريم چگونه با ما برخورد شود؟ جز بردبارى و گذشت؟ همچنين است اگر آن لغزش از ديگرى سرزند. او نيز همين برخورد را دوست دارد، و دلش مى‏خواهد كه نسبت به وى بردبارى و گذشت به خرج دهيم. پس، ما بايد همواره آنچه را براى خود دوست داريم براى ديگران نيز دوست بداريم، و نسبت به ديگران كارى را بكنيم كه مايليم آنها همان كار را نسبت به ما انجام دهند. بنابراين، انسان در اين امورى كه پيش مى‏آيد، بايد خودش را به جاى ديگران، و ديگران را به جاى خودش بگذارد.
روزى، شخصى نزد شيخ محمد تقى شيرازى رحمه‏الله آمد و از ايشان خواست كه نماز و روزه استيجارى به او بدهد ـ شيخ در كسى كه از طرف ميّت نماز و روزه قضا به جا مى‏آورد عدالت را شرط مى‏دانست ـ شيخ به او فرمود: فعلاً كه چيزى ندارم. آن مرد عصبانى شد و به شيخ ناسزا گفت و رفت! مدتى بعد، مقدارى پول جهت قضاى نماز و روزه براى شيخ آوردند. شيخ تصميم گرفت آنها را براى آن مردى كه به ايشان ناسزا گفته بود، ارسال كند. به ايشان گفته شد: مگر شما در كسى كه از طرف ميّت نماز يا روزه قضا به جا آورد عدالت را شرط نمى‏دانيد؟ فرمود: چرا. گفتند: اگر آن مرد عادل هم بوده با ناسزا گفتن به مؤمن از عدالت افتاده است. شيخ گفت: معلوم نيست كه او به گفته‏اش توجه داشته است؛ چرا كه از شدّت فقر حال خوبى نداشت.
آرى، اين اخلاق والا از اين عالم جليل القدر براستى سزاوار تمجيد و ستايش است؛ زيرا اگر اين قضيه براى خود ما پيش آمده بود، آيا همان كارى را مى‏كرديم كه شيخ كرد؟ يا ناسزاگويى او حداقل ما را در عدالتش دچار شك و ترديد مى‏ساخت و چيزى را كه مقتضى عدالت در آن است، به او نمى‏داديم؟ تازه اگر نگوييم كه: صرف همين حالت پرخاشگرى او را تجرّى به معصيت و ظلم تلقى مى‏كنيم؛ زيرا طبيعت انسان طورى است كه غالباً اين تلقينات منفى در قبال ديگران را به او مى‏كند تا وى را از جاده اخلاق نيكو منحرف سازد.
پس، اگر سعى نكنيم كه اين طبيعت را تغيير دهيم، همواره با مردم، در موقعيت‏هاى مشابه آنچه ياد شد، برخورد منفى خواهيم داشت، اما اگر آن موقعيت و برخورد را از زاويه‏اى ديگر بنگريم و آن را بر محمل‏هاى خويش حمل كنيم، قطعاً به اقتضاى عشق به خير و صلاحى كه در نهاد ماست، راه حل‏هاى مناسبى برايش پيدا خواهيم كرد، و اين شدنى نيست مگر زمانى كه نفس را بر آراسته شدن به خصلت‏هايى كه ائمه اطهار ما و علماى وارسته‏مان آراسته بوده‏اند، رياضت دهيم.
از علامه حلّى رضوان اللّه‏ عليه داستانى در اين زمينه نقل مى‏شود. داستان اين است كه فقها مى‏گفتند: آب چاه با ملاقات نجاست نجس مى‏شود؛ چرا كه آب چاه كُر يا جارى محسوب نمى‏شود. اما علامه در اين مسأله شك داشت، تا اين‏كه يك روز در چاه خانه‏اش نجاستى افتاد علامه بيدرنگ چاه را پر كرد، سپس مسأله را با دقت بررسى نمود و پس از رسيدن به حكم شرعى به پاك بودن آب چاه فتوا داد و آن را در حكم آب كّر دانست اگر چه كمتر از مقدار آن باشد، بنابراين، با ملاقات نجاست، به شرط آن‏كه تغيير نكند، نجس نمى‏شود.
شايد دليل اين كار علامه [كه ابتدا چاه را پر كرد و سپس به تحقيق مسأله پرداخت ]اين بوده كه منفعت شخصى‏اش ـ ولو بسيار اندك ـ در جستجوى او از ادلّه و شواهدى كه علامه را در نهايت به پاك بودن آب چاه و نجس نشدنش با ملاقات نجاست رساند، تأثير نگذارد.
از اهل بيت عليهم‏السلام روايت شده است كه فرموده‏اند:
من اتّهم نفسه اَمن خدع الشيطان[7]؛ كسى كه خودش را متّهم بدارد از نيرنگ‏هاى شيطان در امان ماند.
و فرموده‏اند:
من اتّهم نفسه فقد غالب الشيطان[8]؛ هر كس خودش را متهم كند بر شيطان چيره شده است.
هر گاه انسان بخواهد خود را تربيت كند در قدم اوّل، بايد هميشه خويش را در رفتارهاى شخصى‏اش متّهم سازد، به اين ترتيب كه در تمام قضايا خودش را به جاى ديگران بگذارد و ديگران را به جاى خودش؛ زيرا انسان در بسيارى از موارد براى خود طورى قضاوت مى‏كند و براى ديگران طورى ديگر. يعنى همان موضوع اگر براى خودش پيش بيايد به گونه‏اى هماهنگ با غرايز و تمايلاتش حكم مى‏كند، و اگر براى ديگران اتفاق بيفتد به گونه‏اى مغاير با آنچه براى خود حكم كرده، حكم مى‏كند.
از خواجه نصيرالدين طوسى ـ كه علاوه بر عالم و فيلسوف و فقيه بودن، در مصدر حكومت نيز بود ـ نقل مى‏شود كه شخصى نامه‏اى حاوى توبيخ و سرزنش و بى‏ادبى به ايشان نوشت، و از جمله در آن نامه نوشته بود: «اى سگ». خواجه به او نوشت: ... و اما اين‏كه مرا «سگ» خوانده‏اى اين درست نيست؛ زيرا سگ حيوانى است كه چهار دست و پا راه مى‏رود در صورتى كه من روى دو پا راه مى‏روم. سگ بدنش از مو پوشيده است و من چنين نيستم. از همه اينها گذشته، من حيوان ناطق ـ بر حسب تعريف منطقى آن ـ هستم و سگ حيوان غير ناطق.
اين اخلاق مدارى در پاسخ خواجه طوسى، باعث تمجيد و تحسين اوست؛ چرا كه نشانگر اعتماد به نفس خواجه و بى‏اعتنايى‏اش به اسائه ادب آن شخص و در عوض، تمركز كردن بر امور مهم شرعى و اجتماعى است.
در صورتى كه اگر چنين موضوعى براى ما اتفاق بيفتد، و پستچى نامه‏اى را از جانب شخصى براى ما بياورد كه حاوى چنان عباراتى باشد، آيا مى‏توانيم ـ بدون آن‏كه خودمان را تربيت كرده باشيم ـ پاسخى همانند پاسخ خواجه طوسى به آن بدهيم، و سعى نكنيم مقابله به مثل و امثال آن كنيم؟
 

:: اهميت ندادن به مسائل كوچك و پيش پا افتاده

شكى نيست كه مردم، علاوه بر تفاوت در اخلاق، در ذوق و سليقه نيز يك جور نيستند. بنابراين، كسى كه با مردم سر و كار دارد بايد از امور پست و بى‏ارزش چشمپوشى كند. اين مسأله بويژه در خصوص علما و روحانيون اهميّت دارد؛ زيرا اينان با مردم ارتباط نزديك دارند، لذا در معرض مشكلات بيشترى از ديگران هستند؛ چون بعضى افراد با روحانيون در مسأله‏اى مخالفت مى‏كنند يا نظرشان را ردّ مى‏كنند يا ذوق و سليقه‏شان با آنها متفاوت است، حتى گاه افرادى پيدا مى‏شوند كه علما و روحانيون را آماج لعن و ناسزا قرار مى‏دهند. پس اگر روحانيون به اين و آن سرگرم شوند، عمرشان تلف خواهد شد و زندگى و نيرويشان بى‏جهت ضايع خواهد گشت بى آن‏كه سودى به بار آورد.
ائمه ما عليهم‏السلام به ما آموخته‏اند كه مؤمن را قلباً دوست داشته باشيم و با منافق زبان سازش داشته باشيم تا بتوانيم، علاوه بر تربيت خودمان، جامعه را نيز تغيير دهيم.
نقل مى‏كنند كه عده‏اى از دشمنان منافق، فرزند مجدّد شيرازى رضوان اللّه‏ عليه ـ فرزند ارشد ايشان ـ را به قتل رساندند اما آن مرحوم در برابر آنها موضعى جز موضع بردبارى اتخاذ نكرد و از قاتلان فرزندش با سماحت تمام گذشت كرد! با آن‏كه حقّ شرعى ايشان اين بود كه خون فرزندش را مطالبه كند، و اين كار هم برايش امكانپذير بود؛ چرا كه همه كارها براى او مهيّا بود اما اين كار را نكرد، وگرنه نمى‏توانست تمام نيروهاى خودش و مسلمانان را براى رويارويى با استعمار بريتانيا كه در آن زمان بر روى سينه امّت بختك انداخته بود، بسيج نمايد.
همين مسأله براى سيد ابوالحسن اصفهانى رحمه‏الله نيز اتفاق افتاد. يعنى فرزند ايشان به قتل رسيد و قاتل بازداشت شد اما سيد با آن‏كه داغدار بهترين فرزندش بود، مصرّانه از مسئولين خواست كه قاتل را آزاد كنند. و بدين ترتيب، قاتل آزاد شد و پى كارش رفت. آرى، همين توجه و اخلاق و پرداختن به امور مهم كه در آنها مصلحت عموم مدّ نظر قرار مى‏گيرد، بود كه سيد اصفهانى رحمه‏الله را به چنان مقام بلند و رفيعى رساند؛ زيرا، انسان هر گاه به امور كوچك و پيش پا افتاده بپردازد به امور بزرگ و مهمّ نخواهد رسيد. طلبه علوم دينى در آغاز ورودش به ميدان درس يا تدريس يا منبر و يا تأليف، با آرزوهاى بزرگ و رؤياهاى دامنه‏دارى وارد مى‏شود، اما پرداختن و سرگرم شدنش به رطب و يابس زندگى حركت او را كند و متوقف مى‏سازد و در نتيجه، آرزوها و رؤياهايش را كه اصلاً حركت را به خاطر آنها شروع كرده بود، با شكست مواجه مى‏كند.
بنابراين، زمانى كه خواجه نصيرالدين طوسى يا مجدّد شيرازى يا شيخ محمد تقى شيرازى يا سيد ابوالحسن اصفهانى رحمهم‏الله و ديگر علماى بزرگ را براى چنان خوى و خصلت‏هاى والايى مى‏ستاييم، نبايد به همين اكتفا كنيم؛ بلكه بايد راه آنها را بپيماييم، و اين پيمودن راه آنها هم با رياضت و تربيت نفس ممكن است، تا در نتيجه به چنان اخلاق بلندى برسيم و با مردم به نيكى رفتار نماييم.
وقتى طالب علم بتواند به اين سطح برسد، آن گاه آرزوها و آرمانهايى را كه به خاطر آنها راهش را آغاز و به اميد رسيدن به آنها مراحلى را طى كرده بود، تحقق مى‏بخشد، در غير اين صورت نبايد اميدوار باشد كه چيزى را تحقق بخشد؛ زيرا در عرصه‏اى محدود و در محيطى تنگ و كارهايى كوچك همچنان دور خواهد زد، گرچه برخى از اين كارها به خودى خود خوب باشند اما در امورى ديگر شايد چنين نباشد. نتيجتاً، اين آدم عمر خود را ـ كه مى‏بايست صرف هدايت مليونها انسان كند ـ در بهترين فرض صرف هدايت چند نفر و حداكثر دهها نفر كرده است، اين در صورتى است كه عمرش را در امور ناچيز و حاشيه‏اى زندگى تلف نكرده باشد.
انسان در اين زندگى دو بار عمر نمى‏كند؛ بنابراين، اگر عمرش را صرف امور كم اهميت‏تر بكند از كارهاى مهم باز مى‏ماند، و به هر اندازه كه ما در امور مهم عقب بمانيم به همان اندازه دشمنان ما در آن امور جلو مى‏افتند!
موفّق شدن در آنچه گفته شد، نيازمند كمك جستن هميشگى از خداى بزرگ و پناه بردن به او از لغزش‏ها در پيچ‏هاى خطرناك است، و در عين حال محتاج تمركز و تلاشِ توأم با صبر و شكيبايى مى‏باشد؛ چه، خداى تعالى كسى را كه به لطف او اميد بندد نااميد نمى‏گرداند. از خداى سبحان مى‏خواهيم كه به لطف و فضل خويش ما را توفيق ارزانى دارد.


(1). من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 404.
(2). خداى متعال مى‏فرمايد: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَ وَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا الْيَهُودَ»؛ مسلماً يهوديان و... را دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت». سوره مائده، آيه 82.
(3). انس بن مالك مى‏گويد: بيست سال در خدمت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بودم، و هر گونه عطرى را استشمام كرده‏ام اما بويى خوشتر از بوى رسول خدا نبوييده‏ام. هر گاه يكى از يارانش به او مى‏رسيد حضرت با او مى‏ايستاد و نمى‏رفت تا اين‏كه ابتدا آن شخص مى‏رفت. و هر گاه يكى از يارانش به او مى‏رسيد و دست مى‏داد حضرت دست خود را نمى‏كشيد تا اين‏كه او ابتدا دستش را مى‏كشيد. هرگز در حضور همنشين خود زانوهايش را از هم باز نمى‏كرد. و هرگاه مردى در كنار حـضرت مى‏نشست هـرگـز حـضرت بلند نمى‏شد تا اين‏كه ابتدا او بلند مى‏شد و مى‏رفت. مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 17.
(4). از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمودند: «لولا أفي اكره أن يقال: إنّ محمدا استعان بقوم حتى إذ ظفر بعدوّه قتلهم، لضربت أعناق قوم كثير؛ اگر نبود كه خوش ندارم گفته شود: محمد از عده‏اى كمك گرفت و چون بر دشمنش پيروز شد آن عده را كشت، هر آينه گردن افراد بسيارى را مى‏زدم». كافى، ج 8، ص 345.
(5). براى ديدن تفصيل مطلب رجوع كنيد به: مناقب اميرالمؤمنين، كوفى، ج 2، ص 342، كلام اميرالمؤمنين عليه‏السلام حول قتاله مع اعدائه.
(6). ر.ك: بحارالأنوار، ج 71، ص 154، آداب العشرة.
(7). عيون الحكم و المواعظ، واسطى، ص 437.
(8). غرر الحكم، تميمى، ص 329، شماره 4831، توبيخ النفس.