درباره مدارا، احاديث و روايات فراوانى رسيده است كه از مجموع آنها مى‏توان به جايگاه بلند مدارا در اسلام پى برد. مثلاً: از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمودند:
من عاش مدارياً مات شهيداً[1]؛ هر كس مداراكنان زندگى كند شهيد از دنيا رود.
در روايتى ديگر از آن حضرت آمده است:
أمرني ربّي بمداراة الناس كما أمرني بإقامة الفرائض[2]؛ پروردگارم مرا به مدارا كردن با مردم امر فرمود همچنان كه به انجام دادن واجبات امر كرد.
و فرموده‏اند:
بعثت بمداراة الناس[3]؛ من براى مدارا كردن با مردم برانگيخته شده‏ام.
از امام حسن مجتبى عليه‏السلامنيز روايت شده است كه:
مداراة الناس نصف الإيمان[4]؛ مدارا كردن با مردم، نصف ايمان است.
مردم همان گونه كه از نظر شكل و رنگ و قيافه متفاوتند به لحاظ خلق و خوى و ذوق و سليقه نيز با هم فرق دارند. تقريباً هيچ انسانى پيدا نمى‏شود كه از هر جهت مانند ديگرى باشد. مدارا يكى از پل‏هايى است كه از طريق آن مى‏توان در مردم تأثير گذاشت. مدارا با مداهنه و سازش فرق مى‏كند. از اميرالمؤمنين عليه‏السلام روايت شده است كه فرمودند:
لاترخصوا انفسكم فتداهنوا، ولاتداهنوا في الحق فتخسروا[5]؛ به نفس‏هاى خود رخصت ندهيد كه سازشكار مى‏شويد، و در كار حق سازشكارى نكنيد كه زيان مى‏بينيد.
 

:: فرق ميان مدارا و سازشكارى

فرق اصلى ميان مدارا و سازشكارى اين است كه سازشكارى يا مداهنه در راه هدايت و تربيت نيست. كسى كه با شخص گنهكارى سازشكارى نشان مى‏دهد هدفش رعايت كردن اهمّ و مهمّ نيست، بلكه غرضش جلب رضايت گنهكار است؛ بنابراين، به خاطر منافع شخصى با او كنار مى‏آيد. مثلاً مى‏خواهد احترام شخص گنهكار يا محبت او را به دست آورد، يا به نان و نوايى از او برسد.
مداهنه و سازشكارى مذموم است و انسان به خاطر آن حسابرسى مى‏شود. لذا روايت شده است كه خداى متعال به شعيب پيامبر وحى فرمود: «من از قوم تو صد هزار نفر را عذاب مى‏كنم. چهل هزار از بدهاى آنان را و شصت هزار از خوبانشان را. شعيب عرضه داشت: پروردگارا، بدها را آرى، خوبان را چرا؟ خداى عزوجل به او وحى فرمود كه: آنان با گنهكاران سازش و مداهنه كردند و براى خشم من خشم نگرفتند»[6].
امّا مدارا، از درايت و دانش و معرفت و توسل به راه‏هاى درست براى كشاندن انسان به مسير حق يا باقى نگه داشتن او در اين مسير است. به عبارت ديگر: مدارا اين است كه موضع انسان در برابر مردم طورى باشد كه به طرق گوناگون اما مشروع، به جذب مردم و هدايت آنان به اسلام و اخلاق و فضيلت خدمت كند.

:: با چه كسى مدارا كنيم؟

مسلمانان اوليه را، از لحاظ نقش، به چهار گروه تقسيم كرده‏اند: بعضى فقط در اسلام آوردن پيشگام بوده‏اند بدون آن‏كه نقش و سهمى و موضع قابل ملاحظه‏اى داشته باشند. بعضى اگر چه در پذيرش اسلام پيشگام نبودند اما نقش و سهم مؤثر داشتند، گروه سوم هر دو امتياز را داشتند، و گروه چهارم هيچ يك از آنها را نداشتند.
نمونه گروه دوم، يعنى كسانى كه نقش داشته‏اند اما پيشگام نبودند، آن شخصى است كه در بحبوحه جنگ در ركاب رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اسلام آورد و شهادتين گفت سپس كشته شد بدون آن‏كه جنگ به او مهلت دهد بعد از آن نمازى بخواند يا روزه‏اى بگيرد[7].
حرّ بن يزيد رياحى نيز مى‏تواند از مصاديق اين گروه باشد؛ زيرا، او در لشكرى بود كه به روى امام حسين عليه‏السلام شمشير كشيدند. يعنى در صفوف دشمنان كينه‏توز اهل بيت عليهم‏السلام بود، اما پيش از آغاز جنگ توبه كرد و به شهادت رسيد در حالى كه بعد از ملحق شدن به جناح اهل بيت عليهم‏السلام شايد موفق نشد يك نماز صحيح بخواند؛ زيرا، آن طور كه از او نقل مى‏شود، به امام حسين عليه‏السلامعرض كرد: «يابن رسول اللّه‏، من اولين كسى بودم كه در برابرتان ايستادم، پس اجازه دهيد اولين شهيد در ركاب شما باشم»[8].
اما نمونه گروه چهارم، يعنى كسانى كه نه پيشگام بوده‏اند نه نقش آفرين، پيرمرد مثلاً هفتاد ساله‏اى است كه اسلام مى‏آورد و شروع به انجام تكاليف اسلامى خود مى‏كند. نماز مى‏خواند و روزه مى‏گيرد و عباداتش را به جا مى‏آورد اما تحمل سختى در دين را ندارد، و ممكن است هنگام مواجه شدن با سختى و در برابر ساده‏ترين امتحان الهى از اسلام شانه خالى كند، يا با اولين سختى كه برايش پيش مى‏آيد مرتكب معصيت شود. با امثال اين افراد، به دليل ضعف ايمانشان، بايد مدارا كرد؛ چنان كه با جوانان نيز بايد مدارا نمود تا مبادا از راه بگريزند و در گناهان غوطه‏ور شوند.
 

:: مدارا، مقدم داشتن اهمّ بر مهمّ است

سالها پيش از اين، در كربلاى معلاّ جلساتى را براى گروهى از جوانان تشكيل داده بودم كه در آن جلسات به بيان اصول دين و احكام و آداب اسلامى مى‏پرداختم. در آن جلسات، علاوه بر طلاب علوم دينى، عده‏اى جوان دانشجو و برخى روشنفكران و دانش آموختگان مدارس جديد نيز شركت مى‏كردند. در يكى از جلسات، جوانى كه قبلاً او را در جلسه نديده بودم و نمى‏شناختمش، توجه مرا به خود جلب كرد. ديدم انگشترى طلا در دست دارد ـ گويا تازه داماد بود ـ امّا صلاح نديدم كه بلافاصله او را از پوشيدن انگشتر طلا نهى كنم؛ چون هم اولين جلسه‏اى بود كه شركت مى‏كرد و هم او را نمى‏شناختم، لذا ترسيدم كه اگر در همان اولين برخوردم با او، وى را نهى كنم ديگر در جلسات ما شركت نكند. البته ترس من از صرف شركت نكردنش نبود بلكه ترسم از اين بود كه ترك اين جلسات ممكن است او را به راه‏هاى نادرستى بكشاند.
ماجرا را كه براى مرحوم پدر نقل كردم، به من فرموند: كار خوبى كردى. بگذار ابتدا بيايد و به حضورش در جلسات ادامه دهد تا اصول و فروع دين و اوامر و نواهى مترتّب بر آنها را بياموزد. بعد از آن‏كه ايمانش قوى شد و اراده‏اش براى اقدام به ترك منكرات قوّت گرفت، آن گاه مى‏توانى مسأله را برايش مطرح كنى و بگويى: اين كار جايز نيست؛ زيرا اگر همين حالا او را نهى كنى احتمال دارد كه ديگر در جلسات شركت نكند.
پس، اين يكى از معانى مدارا شمرده مى‏شود. يعنى مقدم داشتن اهمّ بر مهمّ در هنگام تعارض، آن هم به خاطر هدايت كردن مردم به اسلام يا نگهداشتن آنان در اسلام و پايبند ماندن به اصول و احكام آن. به هر حال، مدارا با سازشكارى فرق دارد. در سازشكارى چنين هدفى وجود ندارد، بلكه غرض شخص مداهنه‏گر و سازشكار از سكوتش در برابر باطل رسيدن به منافعِ شخصىِ دنيوىِ صرف است.
 

:: يونس پيامبر و مدارا

از روايات چنين پيداست كه يونس پيامبر عليه‏السلام ترك مدارا نموده و غير آن كارى را كرده بود كه، از باب اولويت، مى‏بايست انجام دهد «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ»[9]؛ پس، ماهى او را فرو بلعيد» و بر سرش آن آمد كه آمد. مثلاً از امام صادق عليه‏السلامروايت شده است كه فرمودند: «پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدر شب نوبتى امّ سلمه، در خانه او بود. نيمه شب ام سلمه متوجه شد كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در بسترش نيست. سوء ظن زنانگى به سراغش آمد. لذا برخاست و در گوشه و كنار اتاق به جستجوى حضرت پرداخت. آخر الامر او را در گوشه‏اى از اتاق يافت كه ايستاده و دستهايش را به سوى آسمان برداشته است و مى‏گويد: «اللّهم لاتنزع منّي صالح ما أعطيتني أبدا، اللّهم ولا تكلني إلى نفسي طرفة عين أبدا. اللّهم لاتُشمت بي عدوّا ولا حاسدا أبدا. اللّهم لاتردّني في سوء استنقذتني منه أبدا؛ بار خدايا! آنچه از خوبى به من عطا كرده‏اى هرگز از من مگير. بار خدايا! مرا هرگز طرفة العينى به خودم وامگذار. بار خدايا! هرگز دشمن و بدخواه مرا نسبت به من شاد مكن. بار خدايا! هرگز مرا به بدى و بلايى كه از آن نجاتم داده‏اى، باز مگردان».
امّ سلمه بازگشت در حالى كه به شدت مى‏گريست به طورى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمتوجه گريه او شد و فرمود: «چرا گريه مى‏كنى، ام سلمه؟
ام سلمه عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، چرا گريه نكنم؟ شما با اين مقامى كه نزد خدا داريد و گناهان گذشته و آينده شما را آمرزيده است، از او درخواست مى‏كنيد كه هرگز دشمن و بدخواهتان را نسبت به شما شاد نكند، و هرگز به بدى و بلايى كه از آن نجاتتان داده است باز نگرداند، و آنچه از خوبى عطايتان كرده است از شما نگيرد، و هرگز طرفة العينى شما را به خودتان وانگذارد.
حضرت فرمودند: «يا أمّ سلمة، وما يؤمنني، وإنّما وكل اللّه‏ يونس بن متى إلى نفسه طرفة عين فكان منه ماكان منه[10]؛ اى ام سلمه! چه چيز مرا ايمن مى‏دارد در حالى كه خدا يونس بن متى را يك آن به خودش واگذاشت و بر سر او آن آمد كه آمد».
يونس عليه‏السلامقوم خود را به ايمان متمايل ساخت اما اندكى بعد آنان را رها كرد در صورتى كه نمى‏بايست اين كار را مى‏كرد بلكه سزاوارتر آن بود كه با ايشان بيشتر مدارا مى‏نمود ليكن او ترك اولى كرد؛ چرا كه خداى متعال ـ به فرموده پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدر حديث پيشگفته ـ او را يك لحظه به خودش واگذاشت!
ما نيز بايد اين موضوع را مدّ نظر قرار دهيم؛ چرا كه بسيارى اوقات به خاطر خداى متعال خشم مى‏گيريم غافل از آن‏كه اين خشم از سر جهل مركب است ـ هر چند براى خدا باشد ـ بنابراين، نبايد به سرعت خشم خود را نمايان سازيم تا مبادا رفتارى از ما سرزند كه عاقبت خوشى ندارد. اين نيز از مصاديق مداراست.
وانگهى، مردم يا مؤمن‏اند يا كافر يا منافق، و همه آنها نياز به مدارا دارند. مؤمن نياز به مدارا دارد تا بر ايمانش افزوده شود، كافر نياز به آن دارد تا مسلمان شود، و با منافق بايد مدارا كرد تا اندك اندك از نفاق خود دست بردارد و مؤمن شود.
با مسلمان، در هر دو صورت آن، بايد مدارا كرد تا بر اسلامش استوار بماند و آن را تقويت كند.
 

:: الگو بودن رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى همه ما

كسى كه در سيره رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جستجو كند ملاحظه خواهد كرد كه آن حضرت در اوج مدارا با مردم، با هر مسلك و مشربى، قرار دارد، تا جايى كه كمتر مى‏بينيم آن بزرگوار براى كارهايى كه بايد از آنها اجتناب نمود كلمه «حرام» را به كار مى‏برد، بلكه جاى آن از كلمات و تعبيرات ديگرى استفاده مى‏كرد، مثلاً مى‏فرمودند: «من اين كار را نمى‏كنم»، «من خوش ندارم» چرا كه اين‏گونه تعبيرات بهتر در شنونده اثر مى‏گذاشت، مردم هم از اين تعبيرات به حرام بودن آن كار پى مى‏بردند بدون آن‏كه كمترين واكنش منفى نشان دهند.
از نمونه‏هاى مدارا با مردم در سيره رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خوددارى آن حضرت از كشتن منافقانى بود كه مستحق قتل بودند، تا مبادا بعضى از مردم نسبت به اسلام دچار بدفهمى شوند. لذا آنان را رها مى‏كرد. از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمودند:
لولا أنّي أكره أن يقال: إنّ محمدا استعان بقوم حتى إذا ظفر بعدوّه قتلهم، لضربت أعناق قوم كثير؛ اگر نبود كه خوش ندارم گفته شود: محمد از عده‏اى كمك گرفت و چون بر دشمنش پيروز شد آن عده را كشت، گردن عده زيادى را مى‏زدم[11].
شكى نيست كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اقدام به قتل احدى نمى‏كند مگر زمانى كه مستحق قتل باشد؛ زيرا، به قتل رساندن امرى است ـ به تعبير فقها ـ داير ميان واجب و حرام. ما قتل مستحب يا مكروه يا مباح نداريم. بر خلاف فرايض مانند ـ مثلاً ـ روزه كه يك روزه واجب داريم، يك روزه حرام، يك روزه مستحب و يك روزه مكروه. اما قتل يا واجب است مانند كشتن شخص مهدورالدم، و يا حرام مانند شخصى كه خونش مصون است. پس، اين‏كه فرموده «گردن عده زيادى را مى‏زدم» معنايش اين است كه بنا به حكم اوّلى، آن عده مستحق قتل بوده‏اند، منتها پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به خاطر مسأله‏اى مهمتر، يعنى بدبين نشدن به اسلام كه ممكن است باعث دور شدن و رميدن مردم از آن شود، حكم را اجرا نكرده است.
اين نشان مى‏دهد كه مدارا تا چه اندازه در شريعت اهميت دارد. همان گونه كه انسان در امور مادى و شخصى بر پايه قاعده اهمّ و مهمّ رفتار مى‏كند. مثلاً گاه ـ بر حسب مصلحت و اهميتى كه به نظرش مى‏رسد ـ به يك نفر مبلغ زيادى پول مى‏دهد در حالى كه چنان مبلغى را به ديگرى نمى‏دهد. يا گاه ساعت‏ها از وقت خود را براى شخصى صرف مى‏كند اما براى ديگرى جز دقايقى چند وقت نمى‏گذارد. در مسأله مدارا نيز، آن جا كه بايد قاعده اهمّ و مهمّ و مقدم داشتن اولى بر دومى را رعايت كرد، همين طور است. پيامبران و رسولان، بويژه پيامبر ما و اهل بيت معصوم او صلوات اللّه‏ و سلامه علهيم اجمعين و به تبع آنها، اوليا و علما و صالحان همواره همين شيوه را داشته‏اند و بر اين راه و رسم رفته‏اند[12].
 

:: الگو بودن معصومان  عليهم‏السلام

روايت مى‏شود كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در پى مراجعت از جنگ حنين ـ كه بعد از فتح مكه رخ داد و در آن خداى متعال او را بر مشركان پيروز گردانيد ـ غنايم را آورد و با همراهان خود در جِعِرّانه[13] فرود آمد و غنايمى را كه به دست آورده بود، جهت تأليف قلوب، ميان قريش و ديگر عرب‏ها تقسيم كرد، و چيزى از آن را ـ كم يا زياد ـ به انصار نداد. محمد بن اسحاق مى‏گويد: به ابوسفيان بن حرب صد شتر داد، به پسرش معاويه صد شتر، به حكيم بن حزام از بنى اسد بن عبدالعزى صد شتر و... گروهى از انصار از اين كار عصبانى شدند و سخن ناپسندى از آنان سر زد، تا جايى كه يكى از آنها گفت: اين مرد چشمش به كسان و عموزادگانش افتاده است، با آن‏كه همه سختى‏ها و ناملايمات را ما تحمل كرده‏ايم. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چون ناراحتى انصار از اين عمل خود را ديد، دستور داد همه آنان بنشينند و از غير انصار كسى در ميانشان نباشد. سپس با حالتى عصبانى گونه در حالى كه حضرت على عليه‏السلام به دنبالش حركت مى‏كرد، آمد و در ميان آنها نشست و فرمود: آيا زمانى كه نزدتان آمدم شما بر لبه گودالى از آتش نبوديد و خدا به واسطه من نجاتتان داد؟... حتى اگر دلتان خواست، بگوييد: تو را راندند و تكذيبت كردند و نزد ما آمدى و ما تو را پناه داديم و تصديقت كرديم، از ترس [قومت] نزد ما آمدى و ما تو را در امان داشتيم.
در اين هنگام، صداهاى انصار بلند شد، و بزرگانشان به طرف پيامبر آمدند و دست و پا و زانوى آن حضرت را بوسيدند و گفتند: ما از خدا و رسولش راضى هستيم. اين اموال ما نيز در اختيار توست، اگر خواستى آنها را ميان قومت تقسيم كن.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اى گروه انصار! آيا از اين‏كه اموالى را براى به دست آوردن دل‏هاى قومى ميان آنان تقسيم كردم و شما را به ايمانتان واگذار نمودم از من ناراحت شديد؟ آيا راضى نمى‏شويد كه ديگران با گوسفند و شتر باز گردند و شما در حالى باز گرديد كه رسول خدا سهم شماست...[14]؟
آرى، پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انصار را از غفلت به خود آورد و آنچه را از ياد برده بودند به يادشان آورد و آگاهشان كرد كه اگر آن همه غنايم را به آن مردم بخشيده و به انصار چيزى نداده است غرضش جذب دل‏هاى آنان به اسلام و نشان دادن عظمت اسلام و براى اين منظور بوده كه روحيه عداوت را در آنان بشكند تا امثال ابوسفيان و پسرش معاويه و ديگر منافقان دوباره دست به توطئه عليه اسلام نزنند. و در همان حال، با اين جمله كه: «آيا راضى نمى‏شويد كه پيامبر خدا سهم شما باشد» عواطف انصار را برانگيخت.
 

:: چند شرط گريز ناپذير

كسى كه در سيره پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جستجو كند، متوجه مى‏شود كه موضعگيرى‏هاى آن حضرت با شرايط پيرامونى او متناسب بوده است. مثلاً زمانى كه گروهى از مسلمانان پيرامونش را گرفتند يك روش داشت، زمانى كه به مدينه هجرت فرمود تا دولت اسلامى را تشكيل دهد روش ديگرى داشت، و زمانى كه به توسعه پهنه دولت اسلامى و جنگ با كفر و طغيان، براى نشر آموزه‏هاى الهى، پرداخت، روش سومى داشت. در آغاز دعوتش، هر كجا كه مردم را مى‏ديد به سراغشان مى‏رفت، خواه روى كوه صفا يا مروه يا در مسجد الحرام يا كوچه‏ها و بازارها در ايام حج، و خطاب به آنها بانگ مى‏زد: «يا أيّهاالناس، قولوا لا إله إلا اللّه‏ تفلحوا؛ هان اى مردم! بگوييد لا اله الا اللّه‏ تا رستگار شويد»[15].
اما بعد از آن‏كه پيروانش بيشتر شدند، رفتار آن حضرت متناسب با شمار مسلمانان شد، و زمانى كه به مدينه هجرت فرمود باز شيوه برخورد ايشان تغيير كرد؛ زيرا، در آغاز كه عدّه وعُدّه‏اى نداشت، مى‏بايست بر وفق روش صرفاً تبليغى، مردم را به سوى آفريدگار يگانه و عبادت او فرابخواند. ليكن بعد از آن‏كه به مدينه هجرت كرد و پيروانِ گرونده به آن بزرگوار افزايش يافتند، به علاوه اين‏كه مسأله نبوتش اشاعه يافته بود، به اقتضاى موقعيت و با اتّكا به نفرات و تجهيزات، شروع به نشر اسلام در ميان مردم كرد. همچنين، دست آن حضرت در فعّال‏تر كردن احكام شريعت در بين مسلمانان باز شد، و امثال اين.
بنابراين، شرايط اجتماعى غالباً در اين‏گونه امور دخالت دارد. اين بدان معنا نيست كه حلال حرام شود و حرام، حلال؛ بلكه معنايش اين است كه بايد ميزان آمادگى مردم و حق پذيرى آنها را مدّنظر قرار داد. به تأخير افكندن حكم شرعى، به هيچ رو، به معناى تبديل يا ابطال آن نيست.
روايت شده است كه مردى خدمت امام صادق عليه‏السلامرسيد و عرض كرد: خدا شما را به سلامت دارد، شما فرموديد كه على بن ابى طالب عليه‏السلامجامه درشت مى‏پوشيد، پيراهن چهار درهمى به تن مى‏كرد، و امثال اينها، اما مى‏بينيم كه خودتان جامه‏هاى نيكو بر تن داريد. امام عليه‏السلام به او فرمودند: على بن ابى طالب اين جامه‏ها را در زمانى مى‏پوشيد كه ايرادى نداشت، اگر مانند جامه‏هاى امروزين مى‏پوشيد، انگشت نما مى‏شد. پس، بهترين لباس هر زمانى لباس مردم آن زمان است. البته قائم ما اهل بيت زمانى كه قيام كند على‏وار لباس مى‏پوشد و به راه و رسم على مى‏رود[16].
از اين روايت، براى ما روشن مى‏شود كه مدارا كردن مستلزم شناخت طبيعت جامعه و عادت‏ها و سنت‏هاى آن در انتخاب روش‏هاى مناسب است؛ پس، شيوه هدايت كردن مردم به معناى سكوت كردن در برابر حرام يا ترك واجب نيست؛ بلكه معنايش اين است كه در بيان حرام و واجب و مانند آن گام به گام و مرحله به مرحله پيش برويم تا مداراكننده و آن‏كه با او مدارا مى‏شود در حرامى بدتر نيفتند. از آن جا كه مردم ـ از جمله مؤمنان ـ همگى نه عادلند و نه به تمام آنچه در تشريع مدخليت دارد آگاهند، لذا كسى كه مى‏خواهد آنها را هدايت و راهنمايى كند بايد در برخوردش با افراد به زيور مدارا در حدّ اعلاى آن آراسته باشد.
خداى سبحان، خلق را آفريد تا آنان را مورد رحمت خود قرار دهد، پس كسى هم كه مى‏خواهد آنان را هدايت نمايد بايد تا آخرين لحظه با ايشان مدارا كند تا بتواند به سوى خداى تعالى رهنمونشان شود. يعنى گفتار و كردارش همه مردم را دربرگيرد و هدايتگر آنان باشد؛ چرا كه او مسئول است آنان را از حق گريزان نسازد.
 

:: يك نمونه عملى

اگر يك نويسنده تازه كار از مؤلفى توانا بخواهد كه مقاله‏اى را كه نوشته است، بخواند، و آن مؤلف پس از مطالعه مقاله به مقدار كلماتى كه نوشته شده است در آن مقاله خطا و اشتباه بيابد، و در همان بار اول همه آن خطاها را به او يادآور شود، اين نويسنده تازه كار ممكن است اميد به پيشرفت در عرصه نويسندگى را از دست بدهد و نوشتن را رها كند اما اگر با تدبير و خردمندى و فرزانگى با او رفتار نمايد و پاره‏اى از اشتباهات را به نويسنده گوشزد كند و آنها را در نظر او كم جلوه دهد، سپس در بار دوم خطاهاى ديگرى را به او يادآور شود و به همين ترتيب، بدون شك آن نويسنده جوان نه تنها نوميد نمى‏شود بلكه استعدادش رشد مى‏كند و آمادگى‏اش براى تبديل شدن به يك نويسنده قابل بيشتر مى‏شود. اين يكى از مصاديق مداراست.

:: مدارا، آسان‏ترين راه هدايت

يك طلبه بايد بداند كه چگونه ديگران را هدايت كند و آنها را به خداى سبحان رهنمون شود. اما اگر با مردم سختگيرانه و درشتناك رفتار نمايد، شايد بسيارى از آنان از راه منحرف شوند، خصوصاً در اين زمان ما كه جريان‏هاى فكرى گوناگون و فراوانى وجود دارد و مترصد آنند كه افراد سرگردان و دورافتاده از مسير حق را شكار كنند. بنابراين، ما نبايد ميدان را در برابر اين جريان‏هاى فاسد و گمراه كننده براى صيد جوانان خود باز بگذاريم مخصوصاً با وجود اين همه جريان‏هاى باطلى كه انواع دام‏ها و كمندهاى خود را براى شكار كردن افراد سست ايمان يا گريخته از حق و حق گرايان پهن كرده‏اند.
از خداى متعال مى‏خواهيم كه ما را در آراسته شدن به اين خصلت والا موفق بدارد، خصلتى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره آن فرموده است: «مَن عاش مداريا مات شهيدا؛ هر كس مداراگر زندگى كند [و بميرد] شهيد مرده است».


(1). روضة الواعظين، نيشابورى، ص 380، مجلس فى ذكر حسن الخلق.
(2). امالى طوسى، ص 481، مجلس السابع عشر، ش 19.
(3). شعب الايمان، بيهقى، ج 6، ص 351، ش 8475.
(4). تحف العقول، حرّانى، ص 42.
(5). نك: مستدرك الوسائل، نورى، ج 11، ص 177، حديث 12682.
(6). كافى، ج 5، ص 55.
(7). روايت شده است كه: عمرو بن قيس با تأخير اسلام آورد، او زمانى كه شنيد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جنگ است شمشير و سپرش را برداشت و مانند شيرى غرّان آمد و در حالى كه «أشهد أن لا إله إلا اللّه‏ و أنّ محمد رسول اللّه‏» مى‏گفت به دشمن حمله‏ور شد و به شهادت رسيد. مردى از انصار بر او كه در ميان كشتگان افتاده بود، گذشت، گفت: اى عمرو! آيا تو بر دين اول خود هستى؟ عمرو گفت: نه به خدا. من گواهى مى‏دهم كه معبودى جز اللّه‏ نيست و محمد فرستاده خداست. اين را گفت و از دنيا رفت. مردى از ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفت: يا رسول اللّه‏! عمرو بن قيس اسلام آورد و كشته شد. آيا او شهيد است؟ حضرت فرمودند: آرى به خدا، شهيد است. هيچ مردى نيست كه براى خدا يك ركعت نماز نخواند و به بهشت رفته باشد مگر او. تفسير قمى، ج 1، ص 117، تفسير آيه 122 آل عمران.
(8). ر.ك: اسرار الشهادة، ج 2، ص 210 ـ 219.
(9). سوره صافات، آيه 142.
(10). تفسير قمى، ج 1، ص 49، تفسير آيه 87 سوره انبياء.
(11). كافى، ج 8، ص 345، ح 544.
(12). در بحارالأنوار، ج 72، ص 401، باب 87، باب التقية و المداراة، ح 42، از تفسير امام عسكرى عليه‏السلام آمده است كه فرمود: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «إن الأنبياء إنما فضّلهم اللّه‏ على خلقه بشدّة مداراتهم لأعداء دين اللّه‏...؛ پيامبران را خدا به خاطر شدّت مدارايشان با دشمنان دين خدا، بر ديگر مردمان برترى بخشيده است».
(13). آبى است ميان طائف و مكّه و به مكّه نزديكتر است. نك: معجم البلدان، حموى، ج 2، ص 142.
(14). ر.ك: اعلام الورى، طبرسى، ج 1، ص 235، غزوه حنين.
(15). مناقب آل ابى طالب، مازندرانى، ج 1، ص 51، فصل في ما لاقى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله من الكفار.
(16). فروع كافى، ج 6، ص 444، باب اللباس، ح 15.