خداى متعال در قرآن كريم خطاب به پيامبر گرامى‏اش مى‏فرمايد:
«وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقَى»[1]؛ و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط ]زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم ديدگان خود مدوز و [بدان كه ]روزىِ پروردگار تو بهتر و پايدارتر است.
پند و اندرزى كه شخص مى‏دهد معمولاً متناسب با وضعيت مخاطَب است و اين تناسب را كميّت و كيفيّت هر يك از اندرز دهنده و اندرزپذير تعيين مى‏كند. طبيعى است كه موعظه و اندرز بر حسب تفاوت درجات طالب آن متفاوت باشد. مثلاً اگر دانش آموزى نزديك عالم دينى يا يك منبرى بيايد و بگويد: به من يك اندرز بدهيد يا سفارشى بكنيد، شايد آن عالم به او بگويد: درسهايت را خوب بخوان، اما اگر يك كاسب نزدش بيايد از او نصيحت و اندرزى بخواهد، شايد به او بگويد: مسائل و احكام شرعى خريد و فروش را بياموز، و از كم فروشى و احتكار دورى كن.
همچنين اگر درخواست كننده اندرز و نصيحت يك عالم يا دولتمرد و يا امثال اينها باشد، اندرز و نصيحتى كه به او مى‏شود متفاوت خواهد بود؛ زيرا حكمت اين را اقتضا مى‏كند و خود ما هم آن را با عقل خويش درك مى‏كنيم، چه رسد به خداى تبارك و تعالى كه آفريننده عقل و خداى حكمت است؛ شكى نيست كه او اين كار را از روى حكمت انجام مى‏دهد. بنابراين، وقتى اندرز دهنده خداست و اندرزپذير سالار پيامبران، بدون شكّ، اندرز، در بردارنده همه فضايل خواهد بود، و سفارشى كه خداى سبحان به پيامبر گرامى‏اش صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏كند، بدون ترديد، رساترين و بلندترين سفارش‏ها خواهد بود.
اين مسأله را با ملاحظه سخنان و خطبه‏هاى اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج البلاغه نيز مى‏توان دريافت؛ مثلاً، خطابه آن حضرت بر فراز منبر كوفه براى توده مردم با خطابه‏اى كه براى سپاهيانش ايراد مى‏كند، متفاوت است. همچنين توصيه‏هاى عمومى ايشان با توصيه‏هايى كه به فرزندانش حسن و حسين عليهماالسلام مى‏نمايد فرق مى‏كند.
در اين آيه كريمه، خداى تبارك و تعالى به پيامبرش سفارش مى‏كند. اين سفارش متوجّه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و مخاطب آن اوست، و اين چيزى است كه اين سفارش را از ديگر سفارش‏ها متمايز مى‏سازد. اگر چه، اين سفارش، و حقيقت، به طور غير مستقيم متوجّه بقيه مردم است؛ چون رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در همه كارهاى نيك اسوه و الگو مى‏باشد، امّا زمانى كه مخاطب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و مستقيماً خود آن حضرت مورد نظر مى‏باشد، شكى نيست كه روش قرآن كريم فرق مى‏كند و بايد سفارشى كه مى‏كند از بهترين سفارش‏ها باشد.
مؤيّد اين سخن كه روى خطاب به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد، اين است كه آيه كريمه با فعل امر «بگو» شروع نمى‏شود، چنان كه در بسيارى موارد اين‏گونه است، مثل: «قُل لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا...»[2]؛ بگو به كسانى كه ايمان آورده‏اند...» و آيات نظير اين، بلكه روى نصيحت و اندرز و توصيه را مستقيماً متوجه پيامبر كرده و فرموده است: «و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست...».
گويا، آيه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را از چشم دوختن به متاع دنيوى كه خدا ديگران را از آن برخوردار كرده، يا با اعجاب و حسرت نگريستن به زر و زيور دنيا كه در اختيار آنان مى‏باشد، نهى مى‏كند. اين به خاطر آن است كه تأثير آيه در دل‏هاى مسلمانان بيشتر باشد. فرقى نمى‏كند كه اين متاع و زخارف دنيوى پول و ثروت باشد يا فرزند يا زن يا كاخ و عمارت يا برخوردارى‏هاى ديگرى مانند علم و زيبايى و شخصيت و وجاهت؛ زيرا در نظر قرآن كريم، همه اينها زيور اين سراى آكنده از رنج و آفات و تيرگيهاست.
آيه، همچنين، توجه مى‏دهد كه هر كس از اين امكانات برخوردار باشد بايد بداند كه همه آنها از جانب خداى متعال مى‏باشد. مثلاً كسى كه پول و ثروتى دارد اين خداى سبحان است كه او را از آن برخوردار كرده است. كسى كه علم و دانشى دارد اين خداى متعال است كه آن دانش را به او افاضه فرموده است. كسى كه از قدرت جسمى يا زبان آورى يا هوش فوق العاده يا زيبايى زياد برخوردار است يا صاحب كاخ‏ها و عمارت‏هاى مدرن و يا هر نعمت و مزيّت ديگرى مى‏باشد. همه اينها از خداست؛ چرا كه آيه مى‏فرمايد: «و چشم مدوز به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم» يعنى اين ما هستيم كه اين نعمت‏ها را به آنها داده‏ايم و از آنها برخوردارشان ساخته‏ايم. و اين هم اصلاً مهم نيست، بلكه مهمّ در همه اين چيزها آن است كه در چه راهى به كار گرفته و بهره بردارى مى‏شوند: آيا به خاطر خدا يا به خاطر شهوات و اميال نفسانى؟ لذا آيه مى‏فرمايد: «تا ايشان را در آن بيازماييم» يعنى ببينيم با اين نعمت‏ها و امكانات چه كار مى‏كنند. پس، اينها براى امتحان و آزمايش است، و بيانگر ترجيح و گراميداشت نيست.
راستى كه چه نيازمند است انسان به پيروى از توصيه‏هاى الهى، خواه آن توصيه‏هايى كه خداى متعال به خاتم الانبيا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كرده و مرادش از آن مردم است، يا توصيه‏ها و سفارش‏هايى كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ديگر پيامبران و ائمّه عليهم‏السلام كرده‏اند.
مردم اهل علم را الگوى خود مى‏دانند و از راه و رسم آنان مى‏آموزند؛ پس، بنابراين اهل علم براى كارهايشان از دو جهت حسابرسى و بازخواست مى‏شوند؛ يكى از اين جهت كه مانند بقيه مردم هستند؛ زيرا هر انسانى در برابر اعمال و رفتارش حسابرسى خواهد شد. دوم از آن جهتى كه باعث شده است مردم به آنها اقتدا كنند، يعنى چون عالم يا طلبه و يا مانند آن بوده‏اند.
 

:: اندكى كه كفايت كند بهتر از بسيارى است كه غفلت آورد

روايت شده است كه: روزى رسول خدا بر شترچرانى گذشت. كسى را فرستاد و از او قدرى شير طلبيد. شترچران گفت: آنچه در پستانهاست شراب صبحگاهى قبيله است و آنچه در ظرف‏هاى ماست براى نوشيدن شامگاهان ايشان.
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: بار خدايا، اموال و فرزندان او را زياد گردان.
سپس بر گوسپندچرانى گذشت و از او شير طلبيد. چوپان آنچه در پستان گوسفندان بود دوشيد و شير ظرفش را هم در ظرف رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خالى كرد و همراه يك گوسفند برايش فرستاد و گفت: هر چه داشتيم همين بود. اگر بيشتر بخواهيد بيشتر مى‏دهيم.
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «اللّهم ارزقه الكفاف؛ خدايا، به قدر كفاف روزى او كن».
يكى از اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهعرض كرد: يا رسول اللّه‏، براى آن كـسى كه تقاضاى شما را نپذيرفت دعايى كرديد كه همه ما دوستش داريم، و براى كسى كه نيازتان را تأمين كرد دعايى كرديد كه هيچ كـدام ما آن را دوسـت نداريم! رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
إنّ ما قلّ وكفى خيرٌ ممّا كثر وألهى، اللهمّ ارزق محمّدا وآل محمّد الكفاف[3]؛ آنچه كم باشد و بسنده كند بهتر از چيزى است كه بسيار باشد و [از ياد خدا] غافل گرداند. بار خدايا، به محمد و آل محمد، قدر كفاف روزى كن.
كامل‏ترين عقلى كه خداى عزوجل آفريده عقل رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است. اين عقل منطقش اين است: زيرا كسى كه به قدر كفاف دارد در آسايش است، امّا صاحب ثروت و مكنت زياد در معرض انواع خطرها مى‏باشد. چون، هر اندازه دارايى انسان افزوده شود تعهدات و مسئوليتهايش بيشتر و قيد و بندهايش افزونتر مى‏شود. طالب علم اگر توانگرتر باشد ملاحظه مى‏كنيد كه غالباً به مراحل بالاى علم نمى‏رسد؛ چرا كه اين دارايى و ثروت او را از هدف اصلى‏اش باز مى‏دارد. نمى‏خواهيم بگوييم كه او را از ايمان بر مى‏گرداند بلكه پول و ثروت او را به خود مشغول مى‏سازد و وقت و فكرش را مى‏گيرد، در نتيجه، از درس و ترقى عقب مى‏ماند. به همين دليل است كه مى‏بينيم بيشتر مراجع دينى از خانواده‏هاى فقير برخاسته‏اند. دليلش اين است كه بچه‏هاى افراد ثروتمند غالباً پيشرفت در اين زمينه‏ها برايشان ميسّر نمى‏شود.
تكرار مى‏كنم كه اين به معناى نكوهش ثروت بما هو ثروت نيست بلكه غرض اين است كه بگوييم ثروت معمولاً مانعى بر سر راه ترقى انسان مى‏شود، در حالى كه آنچه مطلوب مى‏باشد اين است كه انسان به رشد و تكامل و ترقى برسد. هر چه زرق و برق دنيا بيشتر طوق گردن او شود، طبعاً بيشتر مانع رشد و ترقى او مى‏گردد مگر اين‏كه از چنان نفس و اراده نيرومندى برخوردار باشد كه اين چيزها او را مشغول و محدود به خود نسازد.
ساير نعمت‏هايى كه خدا به بندگانش عطا كرده است، مانند مقام و توانايى‏ها و نيروها و استعدادات، نيز اين‏گونه‏اند. لذا رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى آن گوسفندچران دعا كرد كه خدا به قدر كفاف روزى او كند.

:: مقصود از كفاف چيست؟

كفاف، آن مقدارى است كه نياز يك سال انسان را تأمين و كفايت كند. ملاك آن هم چند چيز است، از جمله:
ـ مقدارى كه براى تأمين معاش خود فرد ضرورى است.
ـ آنچه براى حفظ شأن و آبرويش نياز دارد، مثلاً: زيبنده نيست كه انسان فقط با يك شلوار كوتاه به كوچه و خيابان رود، هر چند مى‏تواند به تنهايى با همان زندگى كند اما براى حفظ كرامت اجتماعى خود به بيشتر از آن نياز دارد؛ چرا كه اگر فقط با يك شلوار كوتاه بيرون آيد در معرض تمسخر قرار مى‏گيرد و از شأن و شخصيت او كاسته مى‏شود.
ـ آنچه براى فراهم آوردن زندگىِ آبرومندانه جهت افراد عائله‏اش مانند زن و فرزندان، نياز دارد، كه ميهمانان را هم مى‏توان در حكم همين افراد دانست بويژه براى كسى كه مهماندارى از شؤونات اوست. بدون شكّ، صرفه جويى در هزينه‏هاى شخصى كار خوب و پسنديده‏اى است اما نسبت به خانواده و ميهمانانش سختگيرى و صرفه جويى كردن كار پسنديده‏اى نيست، بلكه عكس آن صحيح است.
ـ وانگهى، خداى متعال مسلمانان را به كار و تلاش براى رسيدن به خودكفايى و عدم وابستگى اقتصادى به كفّار امر كرده است. مثلاً ممكن است تاجرى به خاطر اين‏كه به اندازه كافى مال و ثروت به دست آورده است كار خود را رها كند اما اسلام به پيروانش دستور مى‏دهد كه تجارت و كسب و كار كنند تا زمام اقتصاد كشور و مردم به دست كفّار نيفتد. پس، مداومت بر كار تجارت بخشى از كفاف و خودكفايى اجتماعى است كه مطلوب اسلام مى‏باشد، هر چند تاجر به مرحله كفاف و خودكفايى شخصى رسيده باشد.
از اين مقدار كه بگذريم، بقيه زايد و يك دام به شمار مى‏آيد، و انسان مسلمان بايد از آن پرهيز نمايد به جاى اين‏كه آرزويش كند.

:: هدف، تعالى روح است

انسان بايد نسبت به خودش زاهدانه زندگى كند اما مستحب است كه نسبت به خانواده و ميهمانانش بذل و بخشش داشته باشد. انسان مسلمان بايد به آنچه نيازش را تأمين مى‏كند قانع باشد و به بيشتر از آن چشم ندوزد مگر در آن جا كه اسلام، خود، دستور داده است. اينها و امثال اينها نشان مى‏دهد كه هدف اسلام تربيت انسان است تا از نظر روحى به تعالى و تكامل دست يابد. اين مطلب را ما بارها گفته‏ايم. و اين هدف تحقق پيدا نمى‏كند مگر زمانى كه انسان از آنچه دوست دارد و دلخواه اوست گذشت كند. خداى متعال مى‏فرمايد:
«لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»[4]؛ شما هرگز به نيكى [يا: طاعت ]نمى‏رسيد تا اين‏كه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.
اغلب مردم سعى مى‏كنند كه بهتر بخورند و شيك‏تر بپوشند و مرفه‏تر زندگى كنند، اما زمانى كه مى‏خواهند بخشش و انفاق كنند پست‏ترين و كمترين را و آنچه را كه به دردشان نمى‏خورد، مى‏دهند. مثلاً هر گاه بخواهند ميوه‏اى به فقيرى بدهند ميوه نامرغوب مى‏دهند، و اگر از آنها بپرسند چرا اين كار را مى‏كنى؟ مى‏گويد: او به خوردن اين ميوه‏ها عادت دارد. يا هر گاه بخواهند پولى به فقيرى بدهند، مبلغ ناچيزى مى‏دهند و مى‏گويند همين مقدار كفايتش مى‏كند و بيشتر از اين را هم آرزو نمى‏كند. غافل از اين‏كه هدف از انفاق دو چيز است: اول: رفع نياز شخصى كه به او انفاق مى‏شود. دوم: به كمال رساندن خود انفاق كننده؛ چرا كه خداى متعال خودش قادر است به فقير بدهد و او را بى‏نياز گرداند، چنان كه قادر است ثروت را بگيرد و شخص را به فقر اندازد ليكن خداى سبحان اين اختلاف را به خاطر امتحان و آزمايش و تربيت، هر دو، قرار داده است. لذا خداى تعالى كه حكيم است، مى‏فرمايد:
«قُلِ اللَّهُمَّ مَــلِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَآءُ»[5]؛ بگو: بار خدايا، اى صاحبِ مُلك، به هر كه خواهى مُلك دهى و از هر كه خواهى مُلك ستانى.
 

:: از اندرزهاى حضرت عيسى عليه‏السلام

حضرت عيسى عليه‏السلام به جايى رفت و مردى يهودى با او همراه شد. يهودى دو گرده نان با خود داشت و عيسى يك گرده. عيسى به او فرمود: با من شريك مى‏شوى؟ يهودى گفت: آرى. اما وقتى ديد عيسى فقط يك گرده نان دارد، پشيمان شد. لذا، چون عيسى عليه‏السلام خوابيد يهودى تصميم گرفت يكى از دو نان خود را بخورد. يك لقمه خورد عيسى به او فرمود: چه مى‏كنى؟ يهودى گفت: هيچ؛ و آن را انداخت، تا اين‏كه همه نان را خورد. صبح كه شد عيسى به مرد يهودى گفت: غذايت را بياور. يهودى يك نان آورد. عيسى فرمود: نان ديگر كو؟ گفت: من يك نان بيشتر نداشتم. عيسى عليه‏السلام چيزى نگفت، و رفتند تا به گوسفند چرانى رسيدند. عيسى عليه‏السلام صدا زد: اى شبان! يكى از گوسفندانت را براى ما ذبح كن. شبان گفت: باشد. همراهت را بفرست آن را بگيرد. عيسى عليه‏السلام مرد يهودى را فرستاد و او گوسفند را آورد و سر بريدند و بريانش كردند. سپس به يهودى فرمود: بخور اما استخوانى را مشكن. هر دو خوردند. سير كه شدند عيسى عليه‏السلام استخوان‏ها را داخل پوست كرده و با چوبدست‏اش بر آنها زد و فرمود: به اذن خدا برخيز. ناگهان گوسفند بع بع كنان از جا برخاست. عيسى عليه‏السلامفرمود: اى شبان، گوسفندت را بردار. شبان گفت: تو كيستى؟! فرمود: من عيسى بن مريم هستم. شبان گفت: تو جادوگرى، و از او گريخت.
عيسى عليه‏السلام به يهودى فرمود: تو را به آن كسى كه اين گوسفندِ خورده شده را زنده كرد. قسم، بگو چند نان با خود داشتى؟
يهودى قسم خورد كه يكى بيشتر نداشته است.
سپس، عيسى عليه‏السلام به گاو چرانى رسيد، فرمود: اى صاحب گاوها، از اين گاوهايت گوساله‏اى را براى ما ذبح كن، گاو چران گفت: همراهت را بفرست بگيرد. عيسى عليه‏السلامبه يهودى فرمود: برو يكى بياور. يهودى رفت و گوساله‏اى آورده آن را سر بريدند و بريانش كردند و گاو چران نگاه مى‏كرد. عيسى عليه‏السلام به يهودى فرمود: بخور اما استخوانى را مشكن. چون از خوردن دست كشيدند استخوان‏ها را در پوست ريخت و با چوبدست‏اش به آن زد و فرمود: به اذن خدا برخيز. گوساله ماع ماع كنان از جا برخاست. عيسى عليه‏السلام به گاو چران فرمود: گوساله‏ات را ببر. گفت: تو كيستى؟ عيسى عليه‏السلام فرمود: من عيسى هستم. گاوچران گفت: تو جادوگرى، و از او گريخت.
يهودى گفت: اى عيسى! گوساله خورده شده را زنده ساختى؟!
عيسى عليه‏السلام فرمود: اى مرد يهودى! تو را به آن كسى كه گوسفند و گوساله خورده شده را زنده ساخت قسم، بگو چند نان با خود داشتى؟
يهودى به آن سوگند خورد كه يك نان بيشتر نداشته است.
عيسى عليه‏السلام و مرد يهودى رفتند تا به آبادى‏اى رسيدند. يهودى در بالادست آبادى فرود آمد و عيسى عليه‏السلام در پايين آن. يهودى چوبدستى مانند چوبدست عيسى عليه‏السلام برداشت و گفت: حالا من مرده‏ها را زنده مى‏كنم. حاكم آبادى به بيمارىِ سختى مبتلا بود، يهودى شروع به جار زدن كرد و مى‏گفت: چه كسى طبيب مى‏خواهد؟ آمدند و به او خبر دادند كه حاكم مريض است. گفت: مرا نزدش بريد، من بهبودش مى‏بخشم. اگر مرده باشد زنده‏اش مى‏كنم.
به او گفتند: بيمارى حاكم طبيبان پيش از تو را درمانده كرده است. هر طبيبى كه به مداواى او پرداخته و دارويش كارگر نيفتاده، به دستور حاكم دار زده شده است.
يهودى گفت: مرا نزدش بريد او را درمان خواهم كرد.
يهودى را نزد حاكم بردند. پاى حاكم را گرفت و با چوبدستش چندان زد كه حاكم مرد. او همچنان بر جسد او مى‏زد و مى‏گفت: به اذن خدا برخيز.
يهودى را گرفتند تا به دار آويزند كه عيسى عليه‏السلام رسيد و ديد او را بالاى چوبه دار برده‏اند. گفت: اگر من فرمانرواى شما را زنده كنم رفيق مرا آزاد مى‏كنيد؟ گفتند: آرى. عيسى عليه‏السلام حاكم را زنده كرد و برخاست و يهودى را پايين آورد. او به عيسى عليه‏السلام گفت: اى عيسى! تو بزرگترين منّت را بر من دارى. به خدا قسم هرگز از تو جدا نخواهم شد، و رفتند تا به سه خشت رسيدند. عيسى عليه‏السلامدعا كرد و خداى عزوجل آن سه خشت را تبديل به طلا نمود. فرمود: اى يهودى، يك خشت از آنِ من باشد، يكى از آنِ تو، و يكى از آن كسى كه آن نان را خورده است. يهودى گفت: من نان را خورده‏ام. عيسى عليه‏السلام او را با آن سه خشت تنها گذاشت و رفت. دو مرد آمدند و خواستند او را بگيرند و بكشند. يهودى گفت: آنها را ميان خود تقسيم مى‏كنيم. آن دو مرد گفتند: اين طلاها را بايد بر چيزى حمل كنيم. پس تو اين طلا را بگير و برو قدرى غذا براى خودمان و يك ستور براى حمل اين طلاها خريدارى كن.
يهودى رفت: در اين هنگام شيطان به سراغ آن دو مرد آمد و گفت: همين كه آمد او را بكشيد و طلاها را ميان خودتان دو نفر تقسيم كنيد. از جانب آنها كه خيالش آسوده گشت به سراغ مرد يهودى رفت و گفت: تو نمى‏توانى از پس آن دو مرد برآيى، پس غذا را آغشته به سمّ كن و به خورد آنها بده و تمام طلاها را خودت تنها بردار.
يهودى مقدارى سمّ از شهر خريد و در غذا ريخت. چون نزد آن دو مرد آمد به او حمله كردند و او را كشتند و غذا را پيش آوردند و خوردند و آن دو نيز مردند.
چون عيسى عليه‏السلام كارش را انجام داد و برگشت، ديد جنازه‏هاى آن سه در كنار طلاها افتاده است. به يارانش فرمود: اينان را بنگريد. آن گاه ماجراى آن سه را براى يارانش گفت، سپس فرمود: خود را برهانيد، خود را برهانيد، كه اين دنيا آتش است»[6].
آرى، وقتى امثال اين داستان‏ها را از زندگى پيامبران مى‏شنويم بايد از آنها درس عبرت بياموزيم؛ زيرا اين داستان‏ها به ما يادآورى مى‏كند كه اگر با آزمايش مشابه رو به رو شويم، آيا ما هم چونان اين سه مرد خواهيم بود كه زندگى خود را فداى سه قطعه طلا كردند يا از سرگذشت آنان عبرت خواهيم گرفت؟!
ممكن است ما به دنبال طلا نرويم چون مى‏دانيم كه به آن دست نمى‏يابيم، اما نسبت به چيزهاى ديگر هم، مانند برترى يافتن بر همگنان و عشق به شهرت و امثال اينها، همين طور خواهيم بود.
خدا ما را از بهره‏مندان از اندرزهاى قرآن كريم و توصيه‏هاى اهل بيت عليهم‏السلام و عبرت‏آموزان از سرگذشت امت‏هاى گذشته قرار دهد.


(1). سوره طه، آيه 131.
(2). سوره جاثيه، آيه 14.
(3). كافى، ج 2، ص 140، باب الكفاف، ح 4.
(4). سوره آل عمران، آيه 92.
(5). سوره آل عمران، آيه 26.
(6). نك: تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 47، ص 396.