مناسب است در اين مبحث به بيان مطلبى بپردازيم كه از رهگذر آن هم به ساحت مقدس ولى اللّه‏ الاعظم صاحب العصر و الزمان امام و حجّت منتظر صلوات اللّه‏ و سلامه عليه اظهار عشق و ارادت كرده باشيم، و هم انشاءاللّه‏ تذكرى باشد براى خود ما.
دو موضوع را به اختصار مطرح مى‏كنيم؛ موضوع اول به خود امام مربوط مى‏شود، و موضوع دوم به خود ما.
اما موضوع اول: در حديثى متواتر از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده است كه فرمودند:
من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية[1]؛ هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است.
يعنى در حال كفر مرده است. همان گونه كه شناخت خدا شرط ايمان است اما تا زمانى كه با شناخت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلههمراه نباشد، كافى نيست. شناخت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز به تنهايى و بدون شناخت امام كفايت نمى‏كند. به عبارت ديگر: شناخت خدا و پيامبر بدون شناخت امام فايده‏اى ندارد و بلكه شناخت آن دو، بدون شناخت امام، شناخت به معناى دقيق آن نيست.

:: مقدّرات امور در دست امام است

خداى تبارك و تعالى همه نيروهاى جهان هستى را در تصرف امام معصوم قرار داده است. دليل بر اين مطلب سخنان خود معصومين عليهم‏السلام است. زيارتى هست كه آن را كلينى در كافى و ابن قولويه در كامل الزيارات روايت كرده‏اند و اسانيد متعددى دارد و به طريق صحيح روايت شده است. امام صادق عليه‏السلاممى‏فرمايند:
إرادة الربّ في مقادير أموره تهبط إليكم و تصدر من بيوتكم و الصادر عمّا فُصّل من أحكام العباد...[2]؛ اراده پروردگار درباره مقادير امورش به سوى شما زود مى‏آيد و از خانه‏هاى شما صادر مى‏شود، و احكام بندگان نيز از خانه‏هاى شما صادر مى‏شود.
اهل فضل خوب مى‏دانند كه جمع مضاف، افاده عموم مى‏كند، يعنى ظهور در عموم دارد. كلمه «امور» هم جمع است و به ضميرى كه مرجع آن «پروردگار» مى‏باشد، اضافه شده است.
«امور خدا» چيست؟ آيا چيزى در عالم وجود دارد كه از امور خداى عزوجل نباشد؟ همه ماسوى اللّه‏ مصداق امور خداست، بنابراين، آفرينش انسان و حيوان و افلاك و فرشتگان و جنّ و حور و بهشت و جهنم و... همگى از مصاديق «امور خداى سبحان» است.
كلمه «مقادير» هم مصدر ميمى و جمع «مقدار» است، بنابراين معنايش «اندازه هر چيزى را به آن دادن» است. مثلاً: چه كسى به دنيا مى‏آيد و چه وقت مى‏آيد؟ چه امورى بر او خواهد گذشت؟ سرنوشت و فرجامش چه خواهد بود؟ كى مى‏ميرد و نسل او چه كسانى هستند و تا كى ادامه خواهند يافت؟ و همچنين، مقدّرات غير انسان، مانند حيوانات و بيابانها و درياها و فرشتگان و جبرئيل و ميكائيل و حاملان عرش و عزرائيل و جن و بهشت و جهنم و وقت ظهور خود امام عليه‏السلامو... همه اينها مصداق «مقادير امورش» هستند.
اگر عبارت اين‏گونه بود: «اراده پروردگار در مقادير امور بندگانش» قطعاً اين عموميت را نداشت؛ زيرا آن را در چارچوب امور بندگان مقيّد و محدود مى‏كرد اما عبارت «در مقادير امورش» به معناى كليه امور پروردگار متعال است.
اما چرا نفرمود: «اراده خدا»؟ اين نكته ظريفى دربردارد كه اين جا مجال ذكر آن نيست. لكن اجازه بدهيد فعلاً بحث ادبى را رها سازيم و به اين مطلب مهم بپردازيم كه اراده خدا در هر آنچه مصداق «امور» اوست ـ يعنى امورى كه از خداى سبحان سر مى‏زند ـ به ائمه عليهم‏السلام مى‏رسد و از خانه‏هاى آنان صادر مى‏شود. اين بدان معناست كه: تمام آنچه خداى تعالى نسبت به امور تكوينى و تشريعى‏اش اراده مى‏كند فقط يك راه براى اعمال اين اراده قرار داده و آن راه اهل بيت عليهم‏السلام است[3].
اگر بگوييم كه جمله اول ظاهراً از امور تكوينى سخن مى‏گويد، به قرينه بعد آن: اما جمله دوم دامنه شمول آن را به امور تشريعى نيز مى‏كشاند، به قرينه اين فرموده امام عليه‏السلام كه: «و احكام بندگان نيز از خانه‏هاى شما صادر مى‏شود...». بنابراين، معناى دو جمله، روى هم رفته، چنين مى‏شود: هر آنچه به خداى تعالى مربوط مى‏شود، از تكوين و تشريع، مسيرش فقط چهارده معصوم هستند، و ادامه يافتن فيض اين دو ملازم است با ادامه يافتن وجود مبارك ايشان كه از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آغاز مى‏شود و به خاتم الحجج، حضرت بقية اللّه‏ المنتظر صلوات اللّه‏ و سلامه عليه ختم مى‏گردد[4].
بنابراين، تمام آنچه به مقدّرات ما ـ يكايك ما ـ مربوط مى‏شود و ميزان تغيير يا كاهش و افزايش آن مقدّرات در خصوص خانواده و جامعه و مناطق جهان و قوميت‏ها در واقع يكى از صغراهاى اين حديث صحيح و شريف را تشكيل مى‏دهد.
از آنچه گذشت، روشن مى‏شود كه گذشته و اكنون و آينده كليه امور جهان و قواى آن، اعم از امور مربوط به انسان‏ها يا موجودات ديگر را خداى متعال در دست امام معصوم عليه‏السلامقرار داده است. در اين باره روايات متواترى داريم[5]، و روايتى كه ذكر شد تنها يكى از اين روايت‏هاى صحيح است.
اين از يك سو، از سوى ديگر معصومين عليهم‏السلام به فضل خود آگاهتر از ما هستند؛ و هر چه هم عطا كنند از شأن آنها كاسته نمى‏شود. مثلاً اگر غير معصوم، يك ميليون دينار داشته باشد و از آن مبلغ يك دينار ببخشد به مقدار همان يك دينار، از يك ميليون كاسته مى‏شود و ديگر يك ميليون تمام نيست، اگر يك ميليارد داشته باشد و يك دينار ببخشد به همان اندازه از يك ميليارد كم و كسر شده است. حتى اگر هزار ميليارد باشد قطعاً با بخشيدن مقدار آن كم مى‏شود. حتى اقيانوس‏ها و درياها اگر سوزنى را در آنها فرو بريد و بيرون آوريد مقدارى رطوبت ـ اگر چه بسيار اندك و ناچيز ـ بر آن سوزن مى‏چسبد و به همان مقدار آب اقيانوس يا دريا را كم مى‏كند. درست است كه اين مقدار ـ به حمل شايع ـ صادق نيست؛ چون نمودى ندارد اما در واقع كم شده است.
اهل بيت عليهم‏السلام ـ از جمله حضرت بقية اللّه‏ الاعظم صاحب الامر عجّل اللّه‏ فرجه ـ نيازها و حاجت‏هاى شما را بهتر از خودتان مى‏دانند، و اگر هزار حاجت بزرگ هم از آنان بخواهيد و آنها را برآورده سازند، هرگز چيزى از ايشان كم نمى‏شود؛ حتى اگر همه بشر كه شمارشان از شش ميليارد متجاوز است، هزاران حاجت از امام بخواهند، امام قادر خواهد بود همه حاجت‏هايشان را برآورد و بدون اين‏كه حتى به مقدار همان رطوبتى كه از آب درياها به سر سوزن مى‏چسبد، از او چيزى كاسته شود.
امّا مشكل در خود ماست. در وجود هر يك از ما مانعى هست كه نمى‏گذارد معصوم عليه‏السلام به او افاضه كند؛ چرا كه امام معصوم حكيم است و كار بيجا نمى‏كند. بنابراين، بايد درك ما و نوع حاجت‏هاى ما و درخواست‏هايمان و چگونگى آنها به گونه‏اى باشد كه برآوردن آنها را حكمت اقتضا كند.
اين بود مختصرى درباره امام و قطره‏اى از درياى بيكران عظمت او.
 

:: وظيفه روحانيّت

اما موضوع دوم كه به خود ما اهل علم مربوط مى‏شود، اين موضوع از مسائل بسيار مهم است و جا دارد براى آن وقت و نيرو بگذاريم تا به نتيجه مطلوب برسيم و گرنه چيزى نخواهيم بود، و هر چه هم داشته باشيم مساوى با عدم است اگر بدتر از عدم نباشد؛ زيرا علمى كه دارنده‏اش از آن بهره‏اى نبرد فقط مايه دور شدن بيشتر از خداست:
العلم إذا لم يُعمل به لم يزد صاحبه إلاّ كفراً و لم يزدد من اللّه‏ إلاّ بعداً[6]؛ علم اگر به آن عمل نشود براى دارنده‏اش جز كفر نمى‏افزايد و جز باعث دورى بيشتر از خدا نمى‏شود.
پناه مى‏بريم به خدا از اين چنين علمى. پس، طلاب علوم دينى دو قسم اند: قسم اول كسانى هستند كه دلشان مى‏خواهد به مقام عدالت و اجتهاد و تقوا برسند و پيوسته در اين راه حركت مى‏كنند و گاهى به آن مى‏رسند و گاهى هم نمى‏رسند. اينان همچنان در مرتبه سربازان امام هستند. قسم دوم كسانى هستند كه موفق شده‏اند به مقام عدالت و اجتهاد بـرسند. اينان هـمان وكـلاى عام حضرت حجّت عجل اللّه‏ فرجه مى‏باشند. شما مى‏دانيد كه وكيل چنانچه به نحو شايسته رفتار و دخل و تصرف كند اهميت او در نزد موكِّلش بيشتر از رفتار انسان عادى است. طبعاً سرباز نيز اين‏گونه است. اگر در برابر فرمانده و آقايش درست رفتار كند بيشتر شايسته احترام است تا اشخاص عادى. اما عكس قضيه نيز صادق است. يعنى اگر وكيل و سرباز ـ العياذ باللّه‏ ـ نادرست رفتار كنند سزاوار كيفرى سخت‏تر و شديدتر هستند.
نمونه‏هاى فراوانى در اين زمينه وجود دارد كه من براى شما فقط دو نمونه ذكر مى‏كنم: نمونه اول: فضل بن شاذان رضوان اللّه‏ عليه كه نمونه يك وكيل و نماينده خوب بود. نمونه دوم كه درست در برابر اوست، على بن ابى حمزه بطائنى مى‏باشد، و از قبيل اوست حسين بن منصور حلاج و امثال اين دو.
فضل بن شاذان از وكلاى خوب ائمه عليهم‏السلام بود. روايت شده است كه فضل بن شاذان نماينده‏اى نزد امام حسن عسكرى عليه‏السلامفرستاد. اين نماينده مى‏گويد، امام عسكرى عليه‏السلامبه او فرمود: «أغبط اهل خراسان لمكان الفضل بن شاذان بمكانه بين أظهرهم[7]؛ من به مردم خراسان به خاطر وجود شخصى چون فضل بن شاذان در بين آنها غبطه مى‏خورم».
گفتنى است كه مقصود از «غبطه» در اين جا معناى مجازى آن است نه حقيقى؛ زيرا غبطه در مقابل حسادت است. حسادت آن است كه انسان زوال آمدن نعمت از ديگران را آرزو كند، و اين از صفات رذيله است، اما در غبطه آرزوى زوال نعمت ديگران نيست؛ بلكه غبطه به اين معناست كه انسان آرزو كند مانند آن نعمت را او نيز داشته باشد، و اين از فضايل است. از آن جا كه غبطه به اين معنا در شأن امام معصوم عليه‏السلامنيست، زيرا آن چه چيز خوبى است كه در هر يك از مردم باشد و مانند آن يا بهتر از آن در امام معصوم نباشد. به طورى كه غبطه امام معصوم عليه‏السلام را برانگيزد؟ اصلاً كدام فضيلت حقيقى از فضايل معصومين در ديگر مردمان وجود دارد؟!
بنابراين شكى نيست كه در اين جا معناى حقيقى غبطه مقصود نيست بلكه بايد به معناى مجازى آن باشد. نزديك‏ترين معناى مجازى هم از طريق قراين خارجى دانسته مى‏شود. مثلاً در اين جا معناى فرمايش امام عليه‏السلامكه: «من به مردم خراسان غبطه مى‏خورم» اين است كه كسى در خراسان نيست بايد به مردم خراسان ـ خراسان در آن زمان به معناى بيشتر كشور فعلى ايران بود ـ براى برخوردارى از نعمت مجاورت با فضل بن شاذان غبطه بخورد. اين يعنى آن‏كه عمل كردن درست وكيل به وظيفه‏اش او را به اين مقام و منزلت مى‏رساند.
اما اگر وكيل ـ العياذ باللّه‏ ـ بد باشد عاقبتش مانند عاقبت على بن ابى حمزه بطائنى خواهد بود. با اين‏كه او وكيل دو امام معصوم بود و برخى كارگزاران بنى اميه به واسطه او هدايت شدند[8]. اما ببينيد عاقبت كار او چه شد:
حسن بن على وشّاء مى‏گويد: سَروَرم حضرت رضا در مرو مرا به حضور خود خواند و فرمود: «اى حسن! امروز على بن ابى حمزه بطائنى مرد و الساعه او را به خاك سپردند و دو فرشته قبر نزدش آمدند و پرسيدند: پروردگارت كيست؟ او گفت: خدا. گفتند: پيامبرت كيست؟ گفت: محمد. گفتند: ولىّ‏ات كيست؟ گفت: على بن ابى طالب. گفتند: سپس چه كسى؟ گفت: حسن. گفتند: سپس؟ گفت: حسين. گفتند: سپس؟ گفت: على بن الحسين. گفتند: سپس؟ گفت: محمد بن على. گفتند: سپس؟ گفت: جعفر بن محمد. گفتند: سپس؟ گفت: موسى بن جعفر. گفتند: سپس؟ به لكنت افتاد و به او نهيب زدند و گفتند: سپس چه كسى؟ او سكوت كرد. به او گفتند: آيا موسى بن جعفر تو را به اين امر كرد؟ آن گاه با گرزى آتشين بر او كوفتند و قبرش را تا روز قيامت بر او شعله‏ور ساختند»[9].
آرى تاكنون على بن ابى حمزه همچنان معذّب است و بلكه تا قيام قيامت معذب خواهد بود؛ چرا كه امام فرمود: «تا روز قيامت».
على بن حمزه بطائنى وكيل امام صادق و كاظم عليهماالسلام بود اما منحرف شد و در نتيجه با گرزى آتشين بر او كوفته شد و هنوز هم كوفته مى‏شود.
آرى، علما مسئولند و مسئوليت آنان هم دو چندان است در حديث شريف آمده است:
لتحملنّ ذنوب سفهائكم على علمائكم[10]؛ گناهان نادانان شما به گردن علماى شما بار مى‏شود.
مراد از علما در اين جا تنها مراجع نيستند بلكه مراد عالم به معناى لغوى آن است و هر كسى را كه مسئوليت هدايت مردم را به دوش دارد، در بر مى‏گيرد.
 

:: مسئوليت دو چندان

پس، بياييد عزم خود را جزم كنيم و گام‏ها را سريع‏تر برداريم تا از كسانى باشيم كه از مقام اول، يعنى تلاش كردن براى قرار گرفتن در صف سربازان امام عليه‏السلام، گذشته و به مقام دوم، يعنى وكالت و نيابت عام، رسيده‏اند؛ همان كسانى كه امام منتظَر عجّل اللّه‏ فرجه شيعيانش را به مراجعه به آنان ترغيب كرد و فرمود:
و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فانّهم حجّتي عليكم[11]؛ اما در رخدادهاى نوپديد، به راويان حديث ما رجوع كنيد؛ زيرا آنان حجّت من بر شما هستند.
اگر چه هر دو مقام، چنانچه انسان در آنها درست عمل كند، مقام بالايى هستند، ولى اگر درست به وظيفه عمل نشود، كار بسيار مشكل مى‏شود. امام صادق عليه‏السلام به يكى از يارانش فرمودند:
الحُسن من كلّ أحدٍ حسن و منك أحسن لمكانك منّا و القبيح من كل أحد قبيح و منك أقبح لمكانك منّا[12]؛ خوب از هر كسى خوب است اما از تو خوب‏تر است چون به ما مرتبط هستى، و زشت از هر كسى زشت است اما از تو زشت‏تر؛ زيرا به ما مرتبط مى‏باشى.
پس، بايد خوب رفتار كنيم؛ چرا كه امام از اعمال و نيت‏هاى ما خبر دارد. در كافى و جز آن آمده است كه هر روز ليست كردارها و گفتارها و نيّت‏هاى ما به خداى متعال و پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام معصوم عليه‏السلام عرضه مى‏شود. حتى در برخى روايات است كه هر بامداد عرضه مى‏شود، پس آن حضرت را ناراحت نكنيد[13].
بالا رفتن به مدارج عاليه شبيه بالا رفتن از كوه است. اگر كسى از ارتفاع يك مترى كوه سقوط كند جراحت مختصرى بر مى‏دارد اما هر چه ارتفاع بيشتر باشد سقوطش شديدتر و پيامدهايش بدتر خواهد بود. مثلاً كسى كه از ارتفاع دويست مترى سقوط كند به مراتب بيشتر از كسى صدمه مى‏بيند كه از ارتفاع مثلاً دو مترى به زير افتد. چه رسد به كسى كه از قله كوه سقوط كند!
درست است كه كسى به قله برسد معروف مى‏شود اما سقوط از آن جا نيز ممكن است به نابودى كامل او بينجامد. همچنين است كسى كه از مقامات بلند معنوى سقوط كند، چنان كه حلاّج[14] و هلالى[15] و شريعى[16] و بطائنى[17] و ديگران كه از ناحيه امام لعنت شدند[18]، سقوط كردند.
چه حالى دارد كسى كه از طرف صاحبِ مهربان‏ترين قلب عالم لعنت شود! قطعاً سخت‏ترين لعنت عالم را خواهد داشت.
در پايان، بياييد براى جلب رضايت امام بكوشيم؛ زيرا شكى نيست كه رضايت او رضايت خدا و پيامبرش صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در پى دارد. رضايت امام هم از طريق مطابقت عمل با شريعت به دست مى‏آيد؛ زيرا، ما ـ بحمد اللّه‏ ـ وظايف خود را مى‏دانيم و اگر شخصى از ما سؤال كند پاسخ سؤال او را مى‏دهيم اما بايد پاسخ خود را با عمل نيز همراه سازيم.
از خداى متعال مى‏خواهيم كه به بركت وجود حضرت صاحب العصر عجل اللّه‏ فرجه الشريف و صلوات اللّه‏ و سلامه عليه، به آنان كه عمل مى‏كنند توفيق بيشتر عنايت كند و ديگران را هم توفيق عمل دهد. وصلّى اللّه‏ على محمّد و آله الطاهرين.


(1). بحارالأنوار، ج 32، ص 331، باب 8، حكم من حارب علياً عليه‏السلام.
(2). كافى، ج 4، ص 575، ح 2؛ كامل الزيارات، ص 362، باب 54، ثواب من زار الحسين بن على عليهماالسلام، حديث 2.
(3). مؤيّد اين مطلب، اين فرموده رسول خداست كه: «فنحن صنائع اللّه‏ والخلق كلّهم صنائع لنا؛ ما دست پرورده خدا هستيم و خلايقش جملگى دست پرورده مايند». نك: اللمعة البيضاء، تبريزى،ص 64.
(4). قندوزى به سند خود از امام صادق عليه‏السلام روايت كرده است: «...وبنا يمسك السماء أن تقع على الأرض إلاّ بإذنه، وبنا ينزل اللّه‏ الغيث وتنشر الرحمة وتخرج بركات الأرض ولولا ما على الأرض منا لساخت بأهلها؛ به واسطه ما آسمان را از افتادن بر زمين نگه داشته، و به واسطه ما خدا باران فرو مى‏فرستد و رحمت منتشر مى‏شود، و بركات زمين بيرون مى‏آيد. اگر از ما كسى بر روى زمين نبود زمين اهلش را فرو مى‏بلعيد». نك:ينابيع المودّة، ج 3، ص 360، ش 3.
(5). ر.ك: كافى، ج 1، ص 168 ـ 428، كتاب الحجة.
(6). كافى، ج 1، ص 44، ح 4.
(7). تهذيب الاحكام، ج 10، ص 49؛ جامع الرواة، اردبيلى، ج 12، ص 5. مزار فضل شاذان در نيشابور است و من بارها موفق به زيارتش شده‏ام. نيشابور در راه مشهد واقع شده، بنابراين، سزاوار است كسانى كه به مشهد براى زيارت امام رضا عليه‏السلام مى‏روند از مزار فضل در نيشابور زيارت كنند. حتى اگر مزارش در جاى ديگرى هم قرار داشت باز سزاوار بود كه مخصوصا به زيارتش بروند.
(8). روايت شده كه شخصى براى توبه خدمت امام صادق عليه‏السلام آمد و عرض كرد: «فدايت شوم، من در ديوان اين جماعت مشغول به كار بوده‏ام و از دنياى آنان به مال بسيارى رسيدم و به حلال و حرام بودن آن توجهى نداشتم. امام صادق عليه‏السلام فرمود: «اگر بنى اميه كسى را پيدا نمى‏كردند كه برايشان كاتبى كند و غنيمت گرد آورد و برايشان بجنگد و در جماعتشان حاضر شود، هرگز حق ما را غصب نمى‏كردند، و اگر مردم آنها را با آنچه داشتند رها مى‏كردند آنها مى‏ماندند با آنچه دارند. جوان عرض كرد: فدايت شوم، آيا راه خروجى از اين وضع براى من هست؟ فرمود: اگر به تو بگويم انجام مى‏دهى؟ عرض كرد: انجام مى‏دهم. فرمود: «از هر چه از ديوان آنها به دست آورده‏اى خودت را خلاص كن. كسانى را كه مى‏شناسى اموالشان را به خودشان بازگردان، و كسانى را كه نمى‏شناسى، از طرفشان صدقه بده، در اين صورت من ضمانت مى‏كنم كه خدا تو را به بهشت بَرد». جوان مدتى سر به زير افكند و در انديشه فرو رفت، سپس عرض كرد: «اين كار را مى‏كنم، فدايت شوم». اين جوان، يكى از آن كسانى بود كه همين ابن ابى حمزه سبب هدايت آنان شد. بحارالأنوار، ج 47، ص 382، ح 105.
(9). مناقب آل ابى طالب، مازندرانى، ج 3، ص 449، باب امامة على بن موسى الرضا عليه‏السلام.
(10). مستطرفات السرائر، ابن ادريس حلّى، ص 598.
(11). الغيبة، طوسى، ص 290، ش 247.
(12). الانوار البهية، قمى، ص 159، فصل فى مكارم اخلاقه، يعنى مكارم اخلاق امام جعفر صادق عليه‏السلام.
(13). ر.ك: كافى، ج 1، ص 219، باب عرض الاعمال على النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و الائمه عليهم‏السلام.
(14). ابومعتب حسين بن منصور بيضاوى معروف به «حلاّج» كه ادعاهاى باطلى و سخنان مشهورى داشت. او خود را يكى از ابواب ناحيه مقدّسه در زمان غيبت صغرى مى‏دانست، و از ناحيه مقدسه توقيعى در تكذيب او و ادعاهايش صادر شد، روضات الجنّات، خوانسارى، ص 225.
(15). احمد بن هلال معروف به «هلالى». درباره او نيز از ناحيه مقدسه توقيعى صادر شد كه در آن به طرفدارانش در عراق مى‏فرمايد: «از اين صوفى متظاهر بر حذر باشيد».نك: اختيار الرجال، طوسى، ج 2، ص 816، ش 1020.
(16). كنيه‏اش «ابومحمد» است. او نخستين كسى بود كه ادعاى مقامى را كرد كه خدا او را در آن مقام قرار نداده بود. نك: الغيبه، طوسى، ص 397، ش 368.
(17). مختصرى از او در عنوان «وظايف روحانيت» گفتيم.
(18). ر.ك: الغيبه، طوسى، ص 63 ـ 67.