پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده‏اند:
ان الملك ليصعد بعمل العبد مبتهجاً به فاذا صعد بحسناته يقول اللّه‏ عزوجل: اجعلوها فى سجيّن انّه ليس ايّاى اراد بها[1]؛ فرشته با خوشحالى عمل بنده را بالا مى‏برد، و چون نيكى‏هايش را بالا برد خداى عزوجل فرمايد: آنها را در سياهچال گذاريد، زيرا براى من انجامشان نداده است.
قصد و نيّت يا آنچه علما به آن «عمل جوانحى» مى‏گويند ـ يعنى عملى كه جايگاهش دل است ـ چارچوب و نگهبان عملى است كه از جوارح سر مى‏زند و به آن «عمل جوارحى» مى‏گويند؛ زيرا عمل جوانحى است كه به عمل جوارحى ارزش مى‏دهد، و اين قاعده‏اى كلى در نزد عقلاست، و حسابرسى خداى متعال هم به همين اساس خواهد بود.
 

:: قوام برخى اعمال، نيّت است

بدون شك، كارهايى هستند كه نوع نيّت در آنها مدخليّت ندارد، بلكه فقط تحقق آنها مطلوب است با هر نيّتى كه باشد. مثلاً بنّايى استخدام مى‏كنيد كه برايتان خانه بسازد. آنچه از او خواسته مى‏شود اين است كه در برابر مزدى كه دريافت مى‏كند كارش را درست و دقيق انجام دهد. برايتان مهم نيست كه او اين كار را با چه نيّتى انجام مى‏دهدـ مثلاً براى شهرت باشد يا رسيدن به پول ـ بلكه آنچه براى شما اهميت دارد اين است كه خودِ كار ـ بنا ـ درست صورت گيرد.
امّا كارها و اعمال ديگرى هستند كه صرف وقوع آنها، بدون نيّت و قصد خالص، كافى نيست مثل اين‏كه شما وارد مجلسى شويد و ملاحظه كنيد يك نفر در هنگام ورود شما از جا بلند شد. اگر اين كار او به خاطر شما بوده قطعاً برايتان ارزشمند است و سزاوار پاداش معنوى مى‏باشد كه همان احترام است. اما اگر به دليل ديگرى از جا بلند شده يا اصلاً بى‏دليل بوده بلكه برخاستن او مصادف با ورود شما بوده است، در اين صورت مستحق چيزى از جانب شما نمى‏باشد؛ چون مهمّ اصل برخاستن نيست بلكه قصد و نيّت و انگيزه‏اى كه در پس آن هست، مهم است. در امثال اين كارها، نيّت ـ يا نوع نيّت ـ مدخليت دارد و به آن ارزش مى‏دهد.
همين وضع در مورد اعمالى هم كه خداى متعال انجام آنها را از ما مى‏خواهد، صادق است. يعنى در اين جا نيز اعمالى هستند كه در صحت آنها نيّت قربت شرط نيست، مانند اعمال غير عبادى، هر چند با همانها هم مى‏توان به خدا نزديك شد به شرط آن‏كه شخص اين اعمال را به نيّت امتثال از خدا انجام دهد.
نمونه ديگر از امورى كه قوام و شكل‏گيرى آنها به قصد و نيت مى‏باشد، مسائل انشائى است. يعنى قضايايى كه در آنها ـ به اصطلاح علمى ـ قصد انشاء شرط است و تا زمانى كه اين شرط واقع نشود آن قضايا در خارج تحقق نمى‏يابند. مانند عقود همچون عقد بيع و نكاح و ديگر عقود. در اين‏ها بايد قصد خاص و نيّت وجود داشته باشد. مثلاً، مدرّس زمانى كه به طلاب درس مى‏دهد و صيغه عقد بيع را برايشان مثال مى‏زند و مى‏گويد: «بعتك هذا الكتاب» (اين كتاب را به تو فروختم) با اين مثال، واقعاً بيعى تحقق نمى‏يابد، هر چند صيغه بيع به صورت درستى هم اجرا شده است؛ چون در اين جا، قصد انشاء اللّه‏ نيست. اين مطلب در ديگر امور هم، نزد عقلا، جارى است.
براى توضيح بيشتر، مثال ديگرى ذكر مى‏كنيم: فقها براى صحت عقد نكاح چند شرط ذكر مى‏كند، از جمله مقدم بودن ايجاب بر قبول، جارى كردن صيغه عقد به زبان عربى و با صيغه ماضى مثل «زوجتك نفسى» و مانند آن، فاصله نيفتادن بين قبول و ايجاب، اظهار قبول با ماده خودش يعنى «قبلتُ» و الى آخر. حال اگر بپرسيم: زمانى كه اساتيد در كلاس‏هاى درس مى‏خواهند براى دانشجويانشان چگونگى تحقق عقد نكاح را بياموزند و صيغه آن را مثال مى‏زنند، اين هزاران لفظى كه با آنها صيغه عقد نكاح تحقق ـ و ساير شروط پيشگفته را هم داراست ـ چه حكمى دارند؟
جواب اين است كه: اين الفاظ و صيغه‏ها، اگر چه همه آن شروط را هم دارند، اما فاقد شرط اساسى، يعنى قصد، هستند. لذا با گفتن آنها نكاحى واقع نمى‏شود. اين را عقلا مى‏فهمند؛ چون مى‏دانند اعمالى كه قوام آنها به نيّت و قصد است، اگر فاقد اين دو باشند ارزش و اعتبارى ندارند. مطلق قصد هم كافى نيست. يعنى هر قصدى كه باشد، بلكه بايد قصد خاصّ حاصل شود. مثلاً اگر شخصى بگويد: «بِعتُ» (فروختم) و قصدش نكاح باشد نه بيعى تحقق مى‏يابد و نه نكاحى، بلكه بايد قصدش از عبارت «بعتُ» فروختن باشد و از «انكحت»، ازدواج.
 

:: در عبادات، نيّت شرط است

تمام آنچه در خصوص معاملات عقلا گفتيم، در ارتباط با خداى متعال هم صادق است. لذا گفته‏اند: عبادت تحقق نمى‏يابد مگر آن‏كه با قصد خاص همراه باشد، يعنى قصد تقرب به خداى تعالى. خداى سبحان فرموده است:
«وَ مَآ أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»[2]؛ و فرمان نيافته بودند جز اين‏كه خدا را بپرستند و دين را براى او خالص گردانند.
يعنى تنها قصد و انگيزه از انجام عبادت بايد خدا باشد و نه هيچ نيّت و انگيزه ديگرى.
منتها در اين جا در پيرامون عبادت‏هاى غير واجب و به اصطلاح، توصّليات بحثى فقهى وجود دارد؛ زيرا چيزهايى كه خداى متعال از ما خواسته است دو گونه‏اند: عباديات و توصّليات. توصّليات امورى هستند كه در آنها نيّت قربت شرط نيست، هر چند انجام دادن آنها را خداى متعال از ما خواسته است، چه آنهايى كه به نحو وجوب هستند مانند اطاعت از والدين، و پاك كردن خود از نجاسات به عنوان شرط پاره‏اى عبادات، و چه آنهايى كه جنبه استحباب دارند مثل صله رحم و صدقه دادن به فقرا.
در اين موضوع هيچ اختلافى نيست كه توصّليات، هر گاه تحقق يابند، صحيح هستند و صحّت آنها هم ربطى به حلال و حرام بودن ندارد چه رسد به وجود نيّت. مثلاً جامه نجس اگر با آب پاك شسته شود پاك مى‏شود اگر چه با آب غصبى باشد. گو اين‏كه مكلّف به خاطر غصب آب گناهكار است. در اين موضوع نيز هيچ اختلافى نيست كه عباديات ـ يعنى امورى كه در آنها نيّت شرط است ـ بدون نيت و قصد خاصّ تحقق نمى‏يابند، هر چند از مستحبات باشند.
نيز اختلافى نيست در اين‏كه هر كس واجب عبادى را از روى ريا انجام دهد ـ يعنى قصدش قربت و نيت خالص براى خدا نباشد ـ از او بازخواست مى‏شود؛ زيرا، تكليف از عهده‏اش ساقط نشده است؛ چرا كه عبادت به صورت صحيح تحقق نيافته؛ چون از روى ريا انجام گرفته و عنصر اساسى‏اش، يعنى قصد قربت، را دارا نمى‏باشد.
اما در اين جا درباره مستحبات عبادى (مانند نماز غفيله يا روزه ماه شعبان) و توصليات عموماً (مانند صدقه و انفاق واجب و مستحب و اطاعت از والدين و صله رحم) اين بحث مطرح است كه اگر از روى ريا صورت پذيرند، آيا با اين كار مكلّف مرتكب عمل حرامى شده است يا نه؟
در اين جا ميان فقها اختلاف نظر است. بعضى‏ها قائل به حرمت شده‏اند بويژه در عباديات مستحبّى ـ زيرا كسانى كه قائل به حرمت عمل مستحبى ريايى هستند تعدادشان بيشتر است ـ مثلاً كسى كه از روى ريا نماز شب مى‏خواند در واقع فعل حرامى را مرتكب شده است. قائلان به اين رأى به اطلاق ادلّه ريا تمسّك مى‏كنند. با آن‏كه مسأله دقيق و پيچيده است و براى استنباط موضع درست، نياز به تلاش بيشترى است، اما، چه ما ريا را تنها در عبادات حرام بدانيم يا در توصّليات نيز قائل به حرمت آن باشيم، يا به قدر متيقّن، يعنى حرام بودن ريا در واجبات عبادى، اكتفا كنيم و در غير آنها به بطلان و پذيرفته ناشدن بسنده نماييم، در اين امر اما شكّى نيست كه اگر كسى مستحبى مانند نماز شب را به جا نياورد و بخوابد، به مراتب بهتر از كسى است كه شب برخيزد و نماز شب بخواند اما از روى ريا باشد. شايد اين امر با آنچه در حديث شريف آمده است سازگار باشد كه مى‏فرمايد:
حبّذا نوم الأكياس و إفطارهم[3]؛ خوشا خوابيدن زيركان و روزه نگرفتن آنان.
 

:: آنچه بر فرشتگان پوشيده است بر خدا پوشيده نيست

از حديثى كه در ابتداى بحث از قول رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آورديم كه: «فرشته با خوشحالى عمل بنده را بالا مى‏برد» معلوم مى‏شود كه آن عمل جاى خوشحالى نداشته چون فاقد ارزش بوده است؛ چرا كه خالص براى خدا نبوده است. لذا دستور مى‏دهد كه آن را در سياهچال اندازند. مى‏دانيم كه فرشته از عمل فاقد ارزش خوشحال نمى‏شود. و خوشحالى‏اش از آن عمل به جهت اين بود كه تصور مى‏كرده آن كار براى خدا بوده است اما معلوم شد كه اين‏گونه نبوده است[4].
نكته دوم اين‏كه بايد در اين حديث قدرى درنگ كنيم؛ زيرا آكنده از اشارات و معانى ژرف است. همان طور كه ممكن است يك جمله قرينه‏اى لفظى براى تأكيد بر معنايى باشد، حروف نيز مى‏توانند قرينه لفظى باشند، كما اين‏كه در حديث مورد بحث ما اين‏گونه است. زيرا مى‏توانست گفته شود: «إنّ الملك يصعد» اما «لام» در اين جا [= ليصعد ]براى تأكيد آمده است صرفاً براى زيبايى تعبير. گاهى اوقات، خود حالت بيان جمله دلالت بر تأكيد دارد. مانند موقعى كه مولى از بنده‏اش با فرياد و تشر بخواهد كه برايش آب بياورد. در اين جا قطعاً مقام اقتضاى تأكيد دارد چون موضوع مهم است. چون، ممكن است انسان تصور كند كه صِرف حسنه بودن اعمالش ـ در ظاهر ـ كفايت مى‏كند، اما حديث مى‏فرمايد: «همانا فرشته بالا مى‏برد» اين اعمالى را كه در حسنه بودن آنها شك نمى‏شود ـ اعمالى مانند نماز يا روزه يا تدريس يا منبر رفتن يا مطالعه و يا تأليف ـ اين مثال‏ها را زدم چون غالباً محل ابتلاى طلاب علوم دينى هستند ـ اما چون آنها را به آسمان بالا برد، خداى عزوجل مى‏فرمايد: «آنها را در سجيّن قرار دهيد؟» يعنى در جايگاه اعمال كافران و منافقان و ستمگران! چرا؟ آيا نماز و روزه و مانند اينها نيستند؟! آيا در آنها فريبكارى بوده يا چيزى كه گوينده‏اش نمى‏داند و بى‏توجه به زبانش آورده؟ يا مانعى براى پذيرفتن آنها وجود دارد؟
پاسخ اين است كه: خير؛ هيچ مانعى وجود ندارد، و همه شرايط هم موجود است به استثناى يك چيز. خداى عزوجل مى‏فرمايد: «آنها را براى من انجام نداده است». و اين براستى كمرشكن است. اين چيزى است كه نه من آن را در وجود شما خبر دارم و نه شما در وجود من؛ زيرا تصور مى‏كنيم كه زرنگ هستيم و مى‏توانيم اين‏گونه اعمال را پوشيده نگه داريم امّا اگر حتى بر فرشته پوشيده باشد، بر خداى متعال پوشيده نيست.
 

:: خدا كجاست؟

يكى از كسبه روستايى در عراق بر مرتبه بلندى از تقوا رسيده بود. وقتى سرّ رسيدنش بر اين مرتبه را از او پرسيدند، جواب داد: علّتش عالمى در روستاى ما بود. از داستانش معلوم مى‏شود كه آن عالم در هنر هدايت مردم مهارت داشته است. تفصيل داستان از اين قرار است:
اين كاسب از عالم و روحانى روستاى خود سؤالى كرد. گفت: خدا كجاست؟ اگر اين سؤال را از يكى از ما پرسيده بود در جوابش مى‏گفتيم: خدا در همه جا هست و هيچ مكانى از خدا خالى نيست. اما آن عالم كه مى‏دانست مردم را چگونه راهنمايى كند، در جواب آن كاسب پرسيد: شغل تو چيست؟ گفت: مسگر[5]. عالم با شنيدن اين جواب گفت: اگر تو براى بستن سوراخ يك ديگ يا مانند آن قطعه‏اى كوچكتر از آنچه لازم است، استفاده كنى درز كوچكى هنوز باقى خواهد ماند. اين طور نيست؟ گفت: چرا. عالم گفت: آيا به آن درز كوچك كه ممكن است سعى كنى با چكش زدنهاى مكرر و روكش كردن آن را از بين ببرى، دقت كرده‏اى؟ خدا همان جاست و تو را مى‏بيند و عملت را زير نظر دارد.
اين چنين، همين سؤال سبب شد كه آن آقا هر روز، و بلكه روزى چند بار، به محاسبه نفس بپردازد؛ چرا كه خدا را هميشه و در همه حال ناظر به كار خود مى‏ديد.
همين حالت در مورد مشاغل ديگر هم مى‏تواند مصداق پيدا كند ـ مثلاً، بنايى كه ديوارى را تعمير مى‏كند به طورى كه صاحب خانه فكر مى‏كند عيب ديوارش برطرف شده است امّا طولى نمى‏كشد كه دوباره به حالت اول بر مى‏گردد و عيب ديوار خودش را نشان مى‏دهد و نياز به تعمير مجدد پيدا مى‏كند؛ چرا؟ چون بنا يا كارش را با دقت انجام نداده يا از مصالح ارزان و نامناسب استفاده كرده است. در صورتى كه اگر بنّا خدا را شاهد و ناظر كار خود مى‏ديد ديگر با مردم غلّ و غش روا نمى‏داشت و همين باعث اصلاح و  تكامل او مى‏شد.
ما ـ طلاب علوم دينى ـ از اين قاعده مستثنا نيستيم؛ زيرا زمانى كه نقش خود را ايفا مى‏كنيم، اگر اين مطلب در ذهن حضور داشته باشد كه خدا ناظر بر ماست و رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اعمال و كردار ما را مى‏بيند، كارمان موفق‏تر خواهد بود و بيشترين ثمر را خواهد داد.
 

:: از غربت دينش به خدا شكايت مى‏كند

سيد احمد قمى روحانى، عالمى مجتهد و منبرى تأثيرگذارى بود، چرا كه خودش انسانى پندپذير بود. من ايشان را درك كرده‏ام، و در شب نيمه شعبان كه مصادف با زيارت امام حسين عليه‏السلاماست و زوّار از همه انسان‏ها و از هر قشرى به كربلاى معلاّ مى‏آيند در مجلس ايشان حضور داشته‏ام. سيد در مدرسه هندى ـ كه يك مدرسه علميه است ـ منبر مى‏رفت و مدرسه از علما و مدرسين و منبريها و طلاب پر مى‏شد. و به دليل صداقت كلام و بلاغت بيانى كه داشت، حضّار سر تا پا گوش مى‏شدند و صحبت‏هاى ايشان را مى‏شنيدند.
نقل مى‏كنند كه اين عالم منبرى در مجلس خاصّى كه آن روزها در تهران منعقد شده و عده زيادى از منبرى‏هاى معروف در آن حضور داشتند، شركت كرده بود. خطيبى كه براى منبر رفتن در آن مجلس دعوت شده بود. به همكاران منبرى‏اش گفت: از من دعوت شده است تا در مجلسى كه از اقشار مختلف مردم در آن شركت مى‏كنند، منبر روم. ممكن است اشخاصى در آن مجلس حاضر شوند كه در تمام عمرشان در مجلسى شركت نكرده‏اند و يا سالى يك بار ـ مثلاً روز عاشورا ـ بيشتر در مجلسى شركت نمى‏كنند. لذا از شما تقاضا مى‏كنم نظرتان را درباره موضوعى كه مناسب طرح در چنين مجلسى باشد، به من بگوييد.
بعضى پيشنهاد كردند كه درباره اصول دين صحبت كند. عده‏اى پيشنهاد كردند كه از اخلاق سخن بگويد، و عده‏اى ديگر پيشنهاد كردند كه احكام نماز را براى مردم بگويد و راهنمايى‏شان كند؛ چرا كه نماز امرى واجب و از اهميت زيادى برخوردار است ـ و فرض اين است كه در يك چنين مجلس عمومى افراد بى‏نمازى هم يافت مى‏شوند ـ بلكه خدا آنها را هدايت فرمايد و نمازگزار شوند.
همه صحبت كردند و هر كسى نظرش را بيان داشت بجز سيد احمد قمى كه همچنان خاموش بود. همه كه حرفهايشان را زدند، آن خطيب رو به سيد احمد قمى كرد و گفت: دوست دارم نظر شما را هم بشنوم. سيد گفت: آقايان همه از بزرگان اين فن هستند و نظرشان را به شما گفتند. خطيب گفت: درست است، اما مى‏خواهم نظر شما را هم بدانم. سيد قمى گفت: همه فرمايشاتى كه كردند خوب است، و شما هم كه نمى‏خواهيد بيش از يك منبر برويد؛ بنابراين، به اندازه كافى پيشنهاد داده شد، پس چه نيازى به پيشنهاد بيشتر است؟ اما خطيب اصرار كرد كه نظرش را بگويد ـ آن روزها سيد هنوز منبرى معروف و درجه اولى نشده بود، اما پاسخ او نشان مى‏داد كه واقعاً منبرى درجه يكى است ـ او گفت: در واقع، من موضوع خاصّى كه مطلب تازه‏اى بر آنچه برادران پيشنهاد كردند بيفزايد، به نظرم نمى‏رسد؛ چون هر كسى موضوعى را پيشنهاد داد و شما هم بحمد اللّه‏ همه آنها را دريافت كرديد، اما، ابتدا چند سؤال از شما مى‏پرسم سپس پيشنهادم را مى‏گويم ـ سيد مى‏توانست پيشنهادش را مطرح سازد بدون آن‏كه نيازى به اين سؤال‏ها باشد ليكن مى‏خواست آن خطيب را براى موضوع آماده گرداند و پاسخ‏هاى او را به عنوان مقدمات و آمادگى روانى قرار دهد ـ .
سيد ابتدا از مكان برگزارى مجلس و مساحت فضايى كه مجلس در آن تشكيل مى‏شود، و تعداد جمعيت شركت كننده ـ مثلاً ـ سؤال كرد، سپس از او خواست جاى منبر و زاويه‏اى را كه منبر در آن قرار دارد برايش وصف كند... غرض سيد اين بود كه كم و كيف مجلس را در ذهن آن خطيب ترسيم كند.
اين جا بود كه به آن خطيب گفت: زمانى كه بالاى منبر مى‏رويد و به بيان مقدمه مى‏پردازيد و درباره ترتيب موضوعى كه انتخاب كرده‏ايد، مى‏انديشيد، تصور كنيد كه در همين حال رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رو به روى شما نشسته و محاسنش را به دست گرفته و از غربت دينش به خدا شكايت مى‏كند. فكر كنيد كه در يك چنين وضعيتى، شما چه مى‏گوييد و چگونه سخنرانى مى‏كنيد؟
آن خطيب گفت: وقتى بالاى منبر رفتم آن منظره درست در نظرم مجسّم شده و احساس حضور پيامبر تمام وجودم را فراگرفت و احساس كردم آن حضرت مرا مى‏بيند و حرفهايم را مى‏شنود و اين‏كه چگونه به دين خدمت مى‏كنم. با چنين احساسى بود كه موضوعى را انتخاب و شروع به صحبت درباره آن كردم. سخنانم تأثير معنوى فوق العاده‏اى در مردم داشت، و من مطمئن بودم كه اگر آن توجه معنوى و احساس ناظر بودن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نبود، چنين تأثيرى حاصل نمى‏شد.
 

:: شيطان از نقاط ضعف انسان وارد مى‏شود

بنابراين، ما بايد اين احساس را در خودمان ايجاد كنيم. البتّه دشوار است اما شدنى است؛ زيرا شيطان از راه‏هايى كه وجودمان از آنها لبريز است بر ما وارد نمى‏شود. مثلاً ما را دعوت به ترك نماز نمى‏كند؛ چون از كودكى با آن خو گرفته‏ايم و بلكه از وقتى چشم باز كرده‏ايم آن را ديده‏ايم و عقيده به نماز در وجودمان نشسته است؛ چرا كه پدران و نزديكان و دوستان ما نماز مى‏خوانده‏اند؛ بلكه شيطان بر هر انسانى از نقطه ضعف او وارد مى‏شود. مثلاً با انسان پول پرست از طريق پول وارد مى‏شود. با انسان زودخشم از راه خشم، با انسان شهوت پرست از در شهوت، و به همين ترتيب، با هر كس از راهى وارد مى‏شود كه با طبيعت عمل او سازگار باشد. اگر ـ العياذ باللّه‏ ـ هشيار نباشيم از كسانى خواهيم بود كه مى‏فرمايد:
«وَ بَدَا لَهُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوايَحْتَسِبُونَ»[6]؛ و آنچه تصورش را نمى‏كردند، از جانب خدا برايشان آشكار مى‏گردد.
اين واقعاً كمرشكن است، و علتش هم كوتاهى كردن در مقدمات مى‏باشد؛ زيرا كسى كه به مقدمات اعتنا نكند بى‏قيد و بند مى‏شود و كم كم عادت مى‏كند. و ناگهان چشم باز مى‏كند مى‏بيند ـ العياذ باللّه‏ ـ با دست خالى رهسپار آخرت شده است و آن جا ديگر پشيمانى و جزع و فزع كردن سودى ندارد. در حديث آمده است:
فإنّكم لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم ووهلتم وسمعتم وأطعتم ولكن محجوب عنكم ما قد عاينوا وقريباً مايطرح الحجاب[7]؛ اگر شما مى‏ديديد آنچه را كه مردگان شما ديدند بى‏تابى مى‏كرديد و مى‏ترسيديد و [حق را]مى‏شنيديد و اطاعت مى‏كرديد اما آنچه آنان ديدند از چشم شما پوشيده است ولى بزودى پرده كنار مى‏رود.
جزع و بى‏تابى فقط از عذاب نيست. بلكه بيشتر به خاطر تقصير و بلكه قصور كردن نيز مى‏باشد. انسان مى‏گويد: افسوس! چرا اين تقصير را كردم؟ يا چرا در درست فهميدن فلان چيز قصور نمودم و آن را اين‏گونه فهميدم؟
مى‏توان براى اين مطلب مثالى از همين زندگى دنيا زد. مثلاً شخصى عده‏اى اشخاص محترم را به يك ميهمانى مهم دعوت مى‏كند و همه چيز را براى آن مهمانى فراهم مى‏آورد. وقتى آماده مى‏شود كه غذا را در ظرف‏ها بكشد متوجه مى‏شود كه غذا ايرادى دارد و نمى‏تواند با اين غذا از مهمانان پذيرايى كند. از طرفى پول و زمان كافى هم براى فراهم كردن جايگزين ندارد. چنين شخصى تا زنده است اين پيشامد تلخ را فراموش نخواهد كرد. با آن‏كه شايد مقصّر هم نبوده است؛ چرا كه درد و ناراحتى علتش ممكن است قصور هم باشد.
در سابق، وقتى سخن از قاصر و مقصّر به ميان مى‏آمد، براى قاصر شخص بى‏سوادى را مثال مى‏زدند كه در روستايى زندگى مى‏كند و در آن روستا روحانى و اهل علمى وجود ندارد تا مسائلش را از او بپرسد، اما در شهرها قاصر وجود ندارد. يك بار سخن از همين موضوع به ميان آمد و يكى از علماى معاصر فرمود امروز حتى در روستاها هم افراد قاصر وجود ندارند. فعلاً كارى به اين بحث نداريم، اما آنچه مسلّم است اين است كه هيچ كس اهل علم را از قاصرين به شمار نمى‏آورد. بنابراين، نبايد غرض از درس خواندن ما تنها تدريس و تبليغ و وعظ و ارشاد ديگران و پاسخ دادن به پرسش‏هاى آنان باشد بلكه بايد درس و بحثمان براى خودمان نيز باشد؛ زيرا تهذيب و اصلاح نفس واجب است چنان كه امر به معروف و نهى از منكر واجب است. اگر جستجو كنيم چيزهاى بسيارى را خواهيم يافت كه قبلاً نمى‏شناخته‏ايم، و مطالب فراوانى را كشف مى‏كنيم كه پيشتر آنها را اين‏گونه تصور نمى‏كرده‏ايم. به عبارت ديگر، پى مى‏بريم كه نسبت به امور بسيارى جهل داشته‏ايم، و تا زمانى هم كه وجود اين جهل را محتمل بدانيم عذرى از ما درباره آن پذيرفته نيست؛ چرا كه علما مى‏گويند: دفع ضرر احتمالى واجب است.
اما حديث «رفع عن امتّي تسعة... و ما لايعلمون[8]؛ نه چيز از امت من برداشته شده است... و آنچه نمى‏دانند» نمى‏تواند مقصود از آن جاهل مقصّر باشد؛ زيرا در اين صورت معنايش اين است كه آموختن بر هيچ كس واجب نيست، و آن گاه همه معذور مى‏شوند، و ديگر وجود شخص غير معذور متصور نيست.
 

:: زنهار از شرك پنهان

بنابراين، يكى از امورى كه براى ما بيشترين اهميّت را دارد اين است كه غرضمان از تحصيل علم فقط جهل زدايى از ديگران نباشد بلكه علاوه بر آن، اين هدف را نيز دنبال كنيم كه از خودمان نيز رفع ابهام و پيچيدگى نماييم. مهمترين مسأله‏اى كه بايد به آن توجه داشته باشيم و به رفع و رجوع آن بپردازيم مسأله اخلاص و رها شدن از رياست است. پس، بياييد در هر موقعيتى با دقّت به خودمان مراجعه كنيم و ببينيم چه مقدار از آن براى خداست و چه مقدار براى خودمان. مثلاً شخص منبرى كه خودش را به رنج و زحمت مى‏اندازد تا ديگران را جذب نمايد، بينديشد كه آيا خودش را به زحمت مى‏اندازد و سعى مى‏كند با عبارت زيبا و روش جذاب سخنرانى نمايد براى اين‏كه بگويند: «فلانى سخنران موفقى است»، يا اين‏كه همه‏اش براى خداست، يا يك مقدارش براى خداست و يك مقدارش براى خودش؟ همين طور نويسنده و مدرس و مجتهد ووو...[9].
اين كار آگاهى و هشيارىِ مستمر مى‏طلبد؛ چرا كه شيطان مانند خون كه در رگ‏هاى انسان جريان دارد در وجود او جارى است[10]. پس، غافل نشويم و تسليم وسوسه‏ها و اغواگرى‏هاى او نگرديم؛ زيرا، بسيارى از مردم مرتكب خطا مى‏شوند و تصور مى‏كنند كار درستى انجام داده‏اند. گاهى اوقات كارهايى انجام مى‏دهند كه به ضرر آنهاست و خودشان هم اين را مى‏دانند اما با اين حال، از آن كار خود دست بر نمى‏دارند!
نسبت به طلّاب نيز همين طور است؛ زيرا، چه بسا، شيطان از راه علم او وارد مى‏شود و اعمالش را در نظرش مى‏آرايد، در نتيجه كارى را كه از آن نهى شده است مرتكب مى‏شود سپس بهانه مى‏آورد و مى‏گويد اين كار نهى شده است مگر آنچه با دليل خارج شود، و كم كم اين «مگر» تخصيص اكثر مى‏شود!
لذا در حديث آمده است كه:
دبيب الشرك في أمّتي كدبيب النملة السوداء على الصخرة الصمّاء في الليلة الظلماء[11]؛ خزيدن شرك در ميان امت من مانند خزيدن مورچه سياه بر روى تخته سنگ صاف در شب تاريك است. اشاره‏اى است به جمع شدن سياهى حاصل از مورچه و تخته سنگ بزرگ در بالاى كوه[12] با سياهى شب به طورى كه در چنين شرايطى حتى نمى‏توان مورچه را تشخيص داد چه رسد به خزيدن و راه رفتن آن. شرك هم احياناً اين‏گونه است. اين است تنگناى حقيقى!
 

:: هم درد ز توست هم دوايت در تو

امّا راه برون‏رفت از اين تنگنا چيست؟ آيا درس خواندن است يا تدريس و يا مانند آن؟ در پاسخ مى‏گوييم: هيچ كدام، بلكه دارويش در درون ماست.
حديثى هست كوتاه و رسا و دست نيافتنى مگر براى كسى كه از بيرون در نفس خويش بنگرد و به محاسبه آن بپردازد آن سان كه گويى نفس شخص ديگرى است، در اين صورت معناى اين حديث برايش روشن مى‏شود. حديث از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام روايت شده است. مى‏فرمايند:
إذا صعدت روح المؤمن إلى السماء تعجّبت الملائكة و قالت: عجباً! كيف نجا من دار فسد فيها خيارنا[13]؛ هرگاه روح مؤمن به آسمان بالا رود، فرشتگان تعجب كنند و گويند: شگفتا! چگونه او از سرايى رهيد كه بهترين‏هاى ما در آن تباه شدند.
مفهوم اين حديث آن است كه مؤمنان بسيار اندك هستند؛ زيرا روزانه هزاران انسان مى‏ميرند و تعجب فرشتگان را بر نمى‏انگيزد اما چون مؤمنان اندك هستند، يك مؤمن كه امروز مى‏ميرد بايد روزها يا هفته‏ها و شايد هم ماه‏ها بگذرد تا مرگ مؤمن ديگرى اتفاق بيفتد. تعجب فرشتگان از اين است كه مؤمن چگونه توانسته از آن همه فتنه‏هاى پر خطر بِرَهَد و در دام گمراهى‏هاى آنها نيفتد و تا آخر عمر همچنان مؤمن بماند. ليكن كسى كه قدم در راه بگذارد و اندك اندك آن را بپيمايد، مى‏رسد. و كسى كه با خودش صادق باشد خدا هم به او توفيق مى‏دهد. نبايد مأيوس شد بلكه بايد بيدار و هشيار بود. اميدوار بودن به رحمت خدا بسيار مهم است. يكى از اميدبخش‏ترين آيات قرآن كريم اين آيه است:
«إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ»[14]؛ مگر كسانى كه پروردگارت به آنان رحم كند و براى همين هم آنان را آفريد.
پس، صريح قرآن است كه خداى تعالى ما را آفريده تا به ما رحم كند. يعنى رحمت خدا هدف و ـ به اصطلاح فلسفه ـ علت غايى خلقت ماست.
بنابراين، اگر ما با خودمان صادق باشيم، حاشا كه خدا دست ما را نگيرد و موفّقمان ندارد. اين بدان معنا نيست كه راه آسان است، خير، دشوار و بسيار هم دشوار است اما شدنى است.
گاهى اوقات يكى از ما در برابر ديگران طورى خود را نشان مى‏دهد كه از نيّت حقيقى او پرده برندارد؛ چون مى‏داند كه مردم قادر به شناخت نيّت نيستند، در حالى كه نسبت به خدا قضيه كاملاً فرق مى‏كند؛ زيرا خداى سبحان از اسرار و پنهان‏تر از اسرار خبر دارد و لطف و رحمتش موجب مى‏شود كه بر ما پرده پوشى كند و رسوايمان نسازد.
آرى، نهانگاه دشوارى اين جاست. با اين حال، تربيت و تزكيه نفس و خالص گردانيدن نيت امرى شدنى است؛ چرا كه خداى سبحان وعده توفيق داده است. فقط انسان بايد سعى و تلاش كند. خداوند هم توفيق مى‏دهد:
«وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَـنِ إِلاَّ مَا سَعَى»[15]؛ و براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.
با وجود تلاش و دعا، خدا به بندگانش توفيق مى‏دهد. هر گاه نقاط ضعف انسان در برابر او خودنمايى كرد و خواستند او را از رفتن باز بدارند، بايد به ياد آورد كه خدا در آن‏جا ـ در كنار آن نقاط ـ حضور دارد، و بايد ذهنش را بر اين نكته متمركز كند و اين يادآورى را با خودش تكرار نمايد، در اين صورت تباهى‏هاى او اندك اندك، به خواست خدا، اصلاح خواهد شد.


(1). كافى، ج 2، ص 294، باب الرياء، ح 7.
(2). سوره بيّنه، آيه 5.
(3). نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 145، ص 495.
(4). كار فرشتگان فقط حفظ و ثبت اعمال نيك و بد است و به كنترل آنها از حيث نيت و قصد كارى ندارند. خداى متعال مى‏فرمايد: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَـفِظِينَ * كِرَامًا كَـتِبِينَ»؛ و بر شما نگهبانانى گماشته شده. نويسندگانى گرامى» سوره انفطار، آيات 10 ـ 11. از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده كه: «... فيقول اللّه‏ تعالى: أنتم حفظة عمل عبدي وأنا رقيب على ما في نفسه...؛ خداى تعالى مى‏فرمايد: شما نگهدارنده عمل بنده‏ام هستيد و من خود ناظر بر نيّت آنها هستم». مستند الشيعه، نراقى، ج 2، ص 46، اعتبار قصد القربة.
(5). در آن ايام، مسگرها بيشتر از چكش و قيچى استفاده مى‏كردند. مثلاً اگر ظروف مسى مانند ديگ و لگن و امثال اينها سوراخ مى‏شد آن را نزد مسگر مى‏بردند و مسگر تكه كوچكى مس، به اندازه سوراخ ايجاد شده در ظرف، بر مى‏داشت و آن را روى شكاف و سوراخ لحيم مى‏كرد. گاه پيش مى‏آمد كه مسگر قطعه‏اى به اندازه سوراخ نداشت، لذا همان را روى سوراخ مى‏گذاشت و كسرى آن را با چكش زدن روى قطعه و لبه‏هاى آن جبران مى‏كرد. يعنى با چكش زدن روى آن، قطعه پهن‏تر مى‏شد و تمام سوراخ را مى‏پوشاند و با آبكارى خُلل و فُرج آن پوشانده مى‏شد به طورى كه قطعه مس يكپارچه و كاملاً متصل به نظر مى‏رسيد اما پس از قرار گرفتن ظرف روى آتش، لحيم به سرعت باز مى‏شد؛ چرا كه لبه‏هاى لحيم شده آن نازك بود، به علاوه اين‏كه از اندازه مطلوب نيز كوچكتر بود.
(6). سوره زمر، آيه 47.
(7). نهج البلاغه، خطبه 20، ص 62.
(8). التوحيد، صدوق، ص 353، باب الاستطاعة، ح 24.
(9). شيخ جعفر شوشترى رحمه‏الله از مراجع بزرگ تقليد بود. اعاظم فقها، مانند سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى، صاحب عروة الوثقى حاشيه‏هايى بر رساله عمليه او نوشته‏اند، و اين نشان مى‏دهد كه شيخ جعفر، بعد از شيخ انصارى رضوان اللّه‏ عليه، بخش وسيعى از مقلدين را به خود اختصاص داده بوده است؛ چرا كه وى معاصر شيخ انصارى بود و پس از ايشان زنده ماند. از شيخ جعفر شوشترى رحمه‏الله نقل شده كه يك بار روى منبر خطاب به مردم گفت: اى مردم! همه پيامبران براى اين برانگيخته شدند كه مردم را به توحيد دعوت كنند و اعمال و كردار آنها را براى خدا خالص گردانند و كسى را شريك خدا قرار ندهند، اما شما همه اعمالتان براى غير خداست. ممكن است از شما بخواهم كه لااقل خدا را هم در آنها شريك سازيد؛ يعنى سهمى از اعمالتان را هم براى خدا قرار دهيد، چون شما هرگز آنها را براى خدا انجام نداده‏ايد و او را حتى در نيتهايشان شريك نكرده‏ايد! شكى نيست كه شيخ با مردم مزاح مى‏كرده و از روش طنزآميز براى تقريب معنا به اذهان و تأثير گذاردن بر مردم و ترغيبشان به اخلاص استفاده مى‏نمايد، نه اين‏كه منظورش حقيقتاً شرك باشد، بلكه معناى كنايى و مجازى آن مقصود است، يعنى با وجودى كه مسلمان و مؤمن به خدا هستند، اما بايد به خود آيند و از درصد شرك بكاهند و بر اخلاصشان بيفزايند.
(10). نك: كافى، ج 2، ص 440، ح 1.
(11). منتخب الانوار، نجفى، ص 16.
(12). نك: قاموس المحيط، فيروزآبادى، ج 2، ص 108.
(13). عيون الحكم والمواعظ، واسطى، ص 132، فصل 11.
(14). سوره هود، آيه 119.
(15). سوره نجم، آيه 39.