خداى متعال مى‏فرمايد:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِينَ»[1]؛ [شيطان] گفت: پس به عزّتت سوگند كه همگى آنان را جدّاً از راه به در مى‏كنم. مگر آن بندگان مُخلَص تو را.
فرق است ميان مُخلِص و مُخلَص. «مخلِص» ـ به كسر لام ـ كسى است كه اعمال و كارهايش خالص براى خدا باشد. يعنى آنها را فقط براى خدا انجام دهد. در اين باره آيات متعددى در قرآن كريم آمده است، از جمله اين آيه:
«وَ مَآ أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»[2]؛ و فرمان نيافته بودند جز اين‏كه خدا را بپرستند و دين [خود] را براى او خالص گردانند.
پس، مخلِصين كسانى هستند كه دين خود را براى خدا خالص مى‏گردانند. اما «مُخلَص» ـ به فتح لام ـ كسى است كه خدا او را براى طاعت و فرمانبرى خويش خالص گردانيده است. در اين معنا نيز آيات چندى وارد شده است، از جمله همين آيه‏اى كه در ابتدا ذكر شد و در آن آمده است كه شيطان ـ در پى امتناع از سجده در برابر آدم عليه‏السلامو رانده شدن از بهشت ـ به عزّت خدا سوگند ياد كرد كه فرزندان آدم را اغوا خواهد كرد اما بندگان مخلَص خدا را از اين امر استثنا نمود ـ زيرا كسانى كه خداى متعال آنها را خالص گردانيده و اخلاص‏شان را امضا كرده است، ابليس هرگز قادر به اغوا كردنشان نمى‏باشد ـ و كس ديگرى، حتّى مُخلِصين، را استثنا نكرد.
 

:: اخلاص، از امور واقعى است

در زندگى يك سلسله امورى واقعى داريم، اعم از اين‏كه آن امور مادى باشند يا معنوى. مثلاً يكى از امور واقعى اين است كه انسانى كه بتواند بر اعصابش مسلّط باشد و در برابر آدم‏هاى نادان خويشتندارى كند نه سلامت خود را از دست مى‏دهد نه دينش را و نه حرمت و كرامت اجتماعى‏اش را، به خلاف كسى كه زود برانگيخته مى‏شود و كنترل بر اعصابش را از دست مى‏دهد و گاه در جواب يكى دو تا مى‏گويد كلوخ انداز را پاداش سنگ مى‏دهد، و در نتيجه از يك شخصى كه مورد ستم واقع شده به فردى ستمگر و متجاوز تبديل مى‏شود، و هم دين خود را از دست مى‏دهد و هم، به سبب خشم و عصبانيت، به صحت و سلامت خويش صدمه مى‏زند، و هم موقعيت اجتماعى‏اش متزلزل مى‏گردد چون در معرض انتقاد و خرده‏گيرى از سوى ديگران قرار مى‏گيرد. بنابراين، نفر اول، در اين مثال، به گونه‏اى رفتار كرده كه موقعيت را برده است در حالى كه نفر دوم بازنده شده است.
انسان فطرتاً كمال را دوست دارد؛ زيرا، حتى كسى كه از علم بى‏بهره است دوست دارد به او عالم بگويند و از اين بابت خوشحال مى‏شود. چنان كه شخص جاهل دوست ندارد به او جاهل بگويند اگر چه در واقع جاهل است. اين نشان مى‏دهد كه علم و جهل واقعيت دارند.
اين‏كه اخلاص يك امر خوب و پسنديده مى‏باشد، اين نيز از امور واقعى است؛ زيرا، انسان معمولاً از اين‏كه به او گفته شود در كارش اخلاص ندارد، ناراحت و متأثر مى‏شود، به طورى كه حتى اگر به آدم غير مخلص بگويند او آدم مخلصى است خوشحال مى‏شود هر چند در واقع چنين نيست. ديگر واقعيت‏ها، مانند صداقت و شجاعت و بخشندگى، نيز اين‏گونه‏اند.
 

:: آثار عملى اخلاص

امور واقعى، آثار و نتايج عملى دارند. اين آثار با درجه واقعيت تناسب دارد. هر اندازه يك چيز از واقعيت بيشترى برخوردار باشد آثارش بيشتر است.
در احوال يكى از علماى گذشته رحمه‏الله نقل شده كه هر گاه براى اقامه نماز ميّت دعوت مى‏شد، بر جنازه حاضر مى‏شد و نمازش را مى‏خواند و بعد از آن نمى‏ماند بلكه دنبال كارها و امور ديگر خود مى‏رفت ـ چون مرجع تقليد و صاحب رساله عمليه بود و مردم در امور و احكام دينشان به ايشان مراجعه مى‏كردند ـ دست بر قضا، روزى يكى از قصّاب‏هاى آن شهر از دنيا رفت و به آن عالم خبر دادند و براى نماز بر او حاضر شد اما اين بار ـ بر خلاف عادتش ـ بعد از اقامه نماز در آن جا ماند تا اين‏كه ميّت را به خاك سپردند، سپس بر سر قبرش نشست و مقدارى از ادعيه و چند سوره‏اى از قرآن كريم را برايش خواند.
اين كار تعجب برخى را برانگيخت؛ چرا كه قصّاب فوت شده نه از نزديكان آن عالم بود و نه از جمله علما و زهّاد! زمانى كه آن عالم خواست برگردد يكى از افراد علّت عنايت ايشان به آن ميّت و آن همه طلب رحمت براى او را سؤال كرد. عالم گفت: اين قصّاب در روزهاى سختى و تنگدستى به من كمك كرد. زمانى كه محتاج بودم، او به من قرض مى‏داد در حالى كه مرا نمى‏شناخت و اميدى هم نداشت كه من بتوانم بدهى‏اش را پس دهم؛ چون روزى كه به اين شهر آمدم عيالوار و تنگدست بودم و هيچ كس، از جمله اين قصّاب، مرا نمى‏شناخت. من از اين مرحوم گوشت مى‏خريدم. يك بار كه گوشت خريدم پول آن را نداشتم؛ او به من گفت: اشكالى ندارد. من حاضرم به شما نسيه بدهم. روز بعد و روزهاى بعد اين وضع تكرار شد و او با خوشرويى تمام به من گوشت نسيه مى‏داد بدون آن‏كه مرا بشناسد يا بداند كه قادر به پرداخت بدهى‏ام هستم؛ زيرا يك طلبه بودم و منبع درآمدى نداشتم كه اميدوار باشم از آن طريق پولى به دستم آيد. روزى از او پرسيدم: آيا كسى سفارش مرا به شما كرده است؟ گفت: نه. گفتم: مرا مى‏شناسيد؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا به من نسيه مى‏دهيد؟ گفت: ديدم شما آدم مؤمن و ظاهر الصلاح و عيالوارى هستيد، لذا به خاطر خدا به شما نسيه مى‏فروشم. اگر پول دستتان آمد كه بدهى‏تان را مى‏پردازيد، و اگر نيامد اشكالى ندارد و من در معامله‏ام با خدا زيان نكرده‏ام.
من از اخلاص اين مرد كه بدون آن‏كه مرا بشناسد به خاطر خدا كمكم مى‏كرد شگفت زده شدم.
پس، وقتى ما آدم‏ها كمك مخلصانه را فراموش نمى‏كنيم، و مى‏توانيم آن را در بين هزاران كمك ديگر تشخيص دهيم و قدرشناسى نماييم، و وقتى ما اين حقيقت را درك مى‏كنيم و همه بر آن همداستانيم ـ و اين حقيقت هم از جمله واقعيتهاست و واقعيتها هم، چنان كه گفتيم، آثار خود را دارد ـ پس خداى متعال كه دانا و حكيم است چگونه خواهد بود.
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
إنّ لنا محبّين لو قطّعنا الواحد منهم إرباً إرباً ما زادوا الاّ حبّاً، ولنا مبغضين لو ألعقناهم العسل ما ازدادوا إلاّ بغضاً[3]؛ ما را دوستدارانى است كه اگر يكى از آنها را قطعه قطعه كنيم جز بر دوستى آنها نسبت به ما افزوده نمى‏شود، و دشمنانى هم داريم كه اگرعسل در دهانشان بگذاريم جز بر نفرت و دشمنى آنان از ما افزوده نمى‏گردد.
مگر مى‏شود كه يك نفر با شمشير تكّه تكّه شود و با اين حال، همچنان كسى را كه به خاطر او اين بلا سرش آمده است دوست داشته باشد؟! آرى مى‏شود، آن‏گاه كه عشق و محبّت او به خاطر خداى متعال باشد.
 

:: اخلاص و نتايج آتى آن

در روايت آمده است: «چون آدم عليه‏السلامبه زمين فرود آورده شد، حيوانات بيابان به ديدنش آمدند و بر او سلام كردند، و آدم به فراخور جنس هر حيوانى برايشان دعايى مى‏كرد. پس گروهى از آهوان نزدش آمدند و آدم برايشان دعا كرد و دستى بر پشتشان كشيد كه بر اثر آن نافه‏هاى مشك در اين آهوان پديد آمد. آهوان ديگر كه اين نافه‏ها را در آنها ديدند، گفتند: اين را از كجا داريد؟ گفتند: ما به ديدار برگزيده خدا، آدم، رفتيم و او برايمان دعا كرد و بر پشتمان دست كشيد. ديگر آهوان نزد آدم رفتند و براى آنها نيز دعا كرد و بر پشتشان دست كشيد امّا نافه‏اى در آنها ظاهر نشد. گفتند: ما هم مانند شما سلام كرديم اما چيزى كه شما به دست آورديد ما به دست نياورديم. آن آهوان نافه دار گفتند: شما اين كار را براى آن كرديد كه آنچه برادرانتان به دست آوردند به دست آوريد، اما آنها كارشان فقط براى خدا بود نه چيز ديگرى. لذا، آن نافه در نسل و اعقاب آنها تا روز قيامت ادامه يافت»[4].
نقل شده كه عربى باديه نشين به زيارت قبر اميرالمؤمنين على عليه‏السلام آمد و در آن جا يك بيت شعر گفت كه نه وزن درستى داشت و نه نكته نو و تازه‏اى در آن بود. در اين هنگام بند قنديل طلايى كه در سقف حرم آويزان بود، پاره شد و قنديل جلو او افتاد. به آن باديه نشين گفته شد: اين قنديل به احترام تو افتاد و هديه‏اى از امام به توست. چرا كه چنين كارى سابقه نداشته و بر خلاف عادت است. چون قنديل‏ها با زنجيرهاى آهنى محكم بسته شده‏اند. لذا، اين اتفاق كرامتى از اميرالمؤمنين عليه‏السلامنسبت به آن باديه نشين تفسير شد.
يكى از شعراى آن روزگار نجف اين ماجرا را شنيد. قصيده غرّايى سرود و تصميم گرفت آن را در كنار ضريح امام بخواند تا هم صاحب يك قنديل طلا ـ اگر نگوييم چند تا! ـ شود و هم شهرتى به دست آورد. در روز مقرّر با دوستانش در حرم امام عليه‏السلام جمع شدند و شروع به خواندن بيت اول كرد امّا چيزى نيفتاد. بيت دوم و سوم و چهارم و... بيستم را خواند و قصيده تمام شد ليكن بى‏فايده بود. در اين وقت، شاعر بسيار متألم شد و به سوى ضريح مقدس جلو رفت و خطاب به امام گفت: آن عرب باديه نشين يك بيت شعر كه سروته آن معلوم نبود و هيچ‏گونه معناى بديعى هم نداشت برايتان سرود و شما جايزه‏اش داديد، و من اين قصيده غرّاء را كه با زحمت سرودم به محضرتان آوردم ولى پاداشم نداديد! اين را گفت و با ناراحتى رفت.
در عالم خواب امام عليه‏السلام را ديد كه به او مى‏فرمايد: چرا امروز از من گِله كردى؟ عرض كرد: اگر منظورتان داستان آن شعر است، شعر من كه زيباتر و رساتر است، پس چرا به او جايزه داديد و به من نداديد؟ امام به او فرمود: آن باديه نشين به خاطر من شعر گفت، و تو براى قنديل گفتى! درست است كه تو مرا مدح كردى ليكن به خاطر قنديل و شهرت اجتماعى.

:: مسئوليّت روحانيون

طلاّب علوم دينى بيشتر از ديگران در مسأله اخلاص آزموده مى‏شوند؛ زيرا، ايشان گاه ـ بر اثر درس خواندن ـ به چنان جايگاه اجتماعى دست مى‏يابند كه شيطان، بدان سبب، در فريفتن ايشان طمع مى‏كند؛ چرا كه اگر يكى از آنان ـ خداى نكرده ـ بلغزد، به واسطه او، جمع بسيارى دچار لغزش و گمراهى خواهند شد. مثلاً هنگامى كه فردى از ايشان به مقام مرجعيّت برسد و وجوهات برايش گرد آورده شود و از احترام و گراميداشت و محبّت مردم برخوردار گردد، يا هنگامى كه نماينده يك مرجع باشد يا يك منبرى معروف، و يا صاحب هر موقعيت بالاى اجتماعى باشد، چرا كه اين چيزها فريبنده‏اند و شخص بايد از همان ابتدا هوشيار باشد و به اين هوشيارى ادامه دهد.
بنابراين، اگر انسان به اين لوازم ناشى از تصدّى مسئوليّت، مثل هيبت و احترام و اعتبار يا پول و ديگر درآمدهاى مادى، نظر داشته باشد، با وجود زحمات سخت و رنج بسيارى كه كشيده است، به او گفته خواهد شد: تو هر كارى كردى به خاطر اين چيزها كردى و به آنها هم رسيدى؛ بنابراين، ديگر نزد ما چيزى ندارى. براى شهرت و آوازه كار كردى تا درباره‏ات، مثلاً، بگويند: نويسنده چيره دستى است يا: سخنران توانايى است، يا عالمى اهل عمل است، و يا مانند اينها، و به خواسته‏ات نايل شدى. چنين كسى مانند همان شاعرى است كه براى قنديل شعر گفت، يا مانند آن آهوانى كه به خاطر نافه‏هاى مشك به ديدن آدم رفتند و نه به خاطر خداى متعال. اما كسى كه اين كارها را كرده و قصدش از آنها نه پول بوده و نه مقام و نه ديگر امور دنيوى بلكه محض خدا انجام داده است، خدا هم از عمل او تقدير خواهد كرد و بهترين پاداش را به او خواهد داد.
پس، بياييد پيش از آن‏كه زمان بگذرد و قبل از آن‏كه پرده‏ها كنار رود ـ و آن‏گاه ديگر زمان عبرت گرفتن نيست ـ عبرت بگيريم و از سرگذشت‏هاى ديگران درس بياموزيم؛ زيرا، وقتى انسان با فطرت خويش درك مى‏كند كه فقط انسان مُخلِص سزاوار پاداش است و نه كس ديگرى ـ چنان كه از داستان آن عالم كه قصّاب را بعد از وفاتش به سبب اخلاص او گرامى داشت، براى ما روشن شد ـ و اين‏كه اخلاص آثار وضعى و طبيعى دارد و اين آثار حتى در اعقاب او تا روز قيامت باقى مى‏ماند، پس بنابراين بايد به خودش مراجعه كند و ببيند آيا اعمالش را و درس خواندنش را و جهادش را حقيقتاً براى خدا انجام مى‏دهد يا چيزهاى ديگرى را هم با خداى سبحان شريك مى‏سازد؟ بويژه اهل علم بايد بدانند كه آزمايش آنها سخت‏تر و بزرگتر است؛ چون شيطان آنها را بيش از ديگران هدف قرار مى‏دهد، و عوامل وسوسه‏انگيز و فريبنده در برابر آنان ممكن است بيشتر باشد. گواه اين سخن هم اندك بودن مخلصين است.
 

:: اخلاص دروغين و بازتاب آن

رسيدن به مرحله اخلاص به طور كلى دشوار است و براى اهل علم دشوارتر؛ چون اهل علم، تقريباً مى‏دانند چگونه اعمال خود را به نحوى تنظيم كنند كه هر كس آنها را مى‏بيند تصور كند آدم‏هاى واقعاً مخلصى هستند تا جايى كه وقتى بعد از مدتى كسى كه با آنان حشر و نشر دارد متوجه شد اخلاصشان ساختگى است و واقعاً مخلص نيستند نسبت به اخلاص همه اهل علم دچار شك و ترديد مى‏شود و به خودش مى‏گويد: اين آقايى كه من اين همه مدّت با او معاشرت داشتم به تصور اين‏كه آدم مخلصى است، متقلّب بودنش بر من معلوم شد. لابد ديگران هم همين طورند.
بدين سان، اهل علمى كه تظاهر به اخلاص مى‏كند تأثير بدى در مردم نسبت به علماى واقعاً مخلص مى‏گذارد. بنابراين، يكى از اصولى كه انسان بايد از خدا بخواهد او را در آن توفيق بخشد و بر ادامه آن كمكش كند، اين است كه اعمال و كردارش حقيقتاً براى خدا باشد. ايرادى ندارد انسان درس بخواند براى اين‏كه مرجع شود و به مردم سود رساند يا يك مبلغ يا سخنران و يا عالم فلان شهر و آبادى شود اما بايد همه اينها به نيّت ثواب و اجر خدا باشد. كسى كه هدفش اين باشد، ديگر به اين اهميّت نمى‏دهد كه زيد و عمرو درباره او چه مى‏گويند، چه مثبت يا منفى. درست است كه تشويق و دلسردسازى، هر دو، در روان انسان اثر دارد، اما كسى كه به درجه اخلاص برسد، اين چيزها تأثير زيادى در او نمى‏گذارد.
عيبى ندارد اگر كسى ما را به چيزى تشويق كند امّا اگر انتظارمان فقط اين باشد كه ديگران آن سخن تشويق‏آميز را، از باب تعريف و تمجيد، به ما بگويند، بايد بدانيم كه اين چيزى كه عقل‏هاى قاصر ما آن را مى‏فهمد قطعاً بر خداى متعال پوشيده نيست، و همه چيز، به هر اندازه‏اى، در نزد او هست.
شيطان گمراه مى‏تواند ميان مخلِص و مخلَص فرق بگذارد، و وقتى به خدا سوگند ياد مى‏كند مى‏داند با هر يك از اين دو گروه چگونه عمل خواهد كرد. او مُخلَصين را از دايره اغواگرى‏اش مستثنا مى‏كند و كار خود را روى ديگران متمركز مى‏سازد و از مُخلِصين به پايين شروع مى‏كند. خداى سبحان هم همه اينها را مى‏داند و همه چيز را به اطلاع ما مى‏رساند تا هر گونه بهانه‏اى از دست ما گرفته شود «فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَــلِغَةُ»[5]؛ پس، براى خداست حجّت رسا».
بياييد به خودمان بنگريم، تشويق و آيه يأس خواندن چقدر در ما اثر مى‏گذارد؟ اگر دلسرد كردن صد در صد ما را تحت تأثير قرار مى‏دهد، اين دليلى است بر اين‏كه اخلاص در ما وجود ندارد، حتى يك درصد. مثلاً، اگر خواستيد كارى ـ مثلاً تأليف كتاب ـ انجام دهيد، سپس ملاحظه كرديد كه يك نفر، در حضورتان يا پشت سرتان، بر ضد شما صحبت مى‏كند و شما را شخصى مجادله گر يا فلان و بهمان مى‏خواند، اگر گفتيد: اين كار فايده‏اى ندارد! من انجامش دهم و مردم عليه من سخن بگويند، پس انجامش نمى‏دهم! اين نشان مى‏دهد كه در كار شما اخلاص وجود ندارد، مگر اين‏كه مصلحتى دينى در ترك كار باشد، يعنى انجام ندادنش هم به خاطر خدا باشد نه به سبب متأثر شدن براى خودت.
مثال ديگر: اگر به فكر انجام دادن كارى نباشيد امّا ديگران شما را تشويق كنند و شما ببينيد كه مردم به اين كار رغبت دارند و به خاطر رغبت و علاقه مردم آن كار را انجام مى‏دهيد نه به خاطر اين‏كه خدا شما را به آن امر كرده يا آن را دوست دارد. اين نيز به معناى فقدان اخلاص است. اين‏ها دو مثال از نبود حتى يك درصد اخلاص است.
اما اگر كار براى خدا باشد ولو پشت سر آن تشويق باشد، يا ترك كار براى خدا باشد هر چند دلسردسازى پشت سر عمل باشد، ليكن انجام عمل يا ترك آن ناشى از مصلحت دينى باشد، اين به معناى وجود داشتن اخلاص است.
پس، ما بايد خودمان را با اخلاص تربيت كنيم و كار و عمل ما تماماً براى خداى متعال باشد تا بينى شيطان را به خاك بماليم؛ چرا كه امام عليه‏السلاممى‏فرمايند:
لإبن آدم لُمّتان: لُمّة مِنَ المَلَك و لمّة من الشيطان[6]؛ براى فرزند آدم، دو گونه خطور است: خطورى از فرشته و خطورى از شيطان.
امام معصوم بهتر از هر كسى شيطان را مى‏شناسد، لذا از او دورى مى‏كند، ليكن ما آن را آن طور كه امام مى‏شناسد، نمى‏شناسيم و گرنه بايد مانند امام از آن دورى مى‏كرديم. ديده‏ايد كه هر يك از ما چگونه از آدم درنده خو يا از حيوان درنده فرار مى‏كند؟! علتش اين است كه ما اين دو را مى‏شناسيم. اگر شب در اتاقى باشيد و بخواهيد بخوابيد و به شما گفته شود يك افعى در اتاق پنهان شده است آيا پلكهايتان به هم مى‏رسد يا تا صبح بيدار مى‏مانيد؟!
شيطان از افعى خطرناك‏تر است. او دشمن ماست، چنان دشمنى كه خدا ما را از آن بر حذر داشته است، پس بايد از آن بر حذر باشيم و فريبش را نخوريم، پيش از آن‏كه فرصت از دست برود و ـ خداى نخواسته ـ بر ما چيره آيد و مسخّر خود كند و آن‏گاه پشيمان شويم اما پشيمانى ديگر سودى ندارد. در حديث آمده است:
إذا بلغ الرجل أربعين سنة ولم يغلب خيره شرّه قبّل الشيطان بين عينيه، وقال: هذا وجه لايفلح[7]؛ هرگاه انسان به چهل سالگى رسد و خوبى او بر بدى‏اش غالب نشود شيطان پيشانى‏اش را مى‏بوسد و مى‏گويد: اين رويى است كه رستگار نمى‏شود.
البته كسى هم كه به سن چهل يا بيشتر رسيده باشد نبايد از رحمت خدا نوميد شود، اما متحوّل شدن در اين سنّ و سال يك استثناست «إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى»[8]؛ مگر آن‏كه پروردگارم رحم كند»، و با دشوارى زيادى همراه مى‏باشد.
جوانان قدرت بيشترى دارند بر اين‏كه پيشانى شيطان را خرد كنند و بينى‏اش را به خاك بمالند، پس بايد پيش از آن‏كه شيطان بر آنها قدرت يابد، بشتابند و كارى بكنند؛ چرا كه خلاص شدن از بند او در آينده دشوارتر مى‏شود، و شيطان اين را مى‏داند، و مى‏داند كه انسان وقتى به چهل سالگى رسد قواى او و اراده‏اش در مبارزه با شيطان ناتوان مى‏شوند مگر كسى كه خدا به او رحم كند.
حال كه چنين است، پس بايد از هم اكنون آغاز كنيم و هر روز به بررسى اعمال و كردار خود بپردازيم. هر كسى در حوزه كار خودش. بايد پيش از آن‏كه كار بر ما دشوارتر شود و قبل از آن‏كه پرده‏اى كه مانع نفوذ نور يقين و معرفت به درون ما مى‏شود وجودمان را فرا بگيرد خويشتن را ارزيابى كنيم تا اساساً بتوانيم تشخيص دهيم كه شيطان چيست و اخلاص كدام است!
اكنون بنگريد كه تا چه حدّ به اين واقعيتى كه بدان معتقديم و باور داريم كه امرى اساسى است و همه امور ديگر بر آن استوار مى‏باشد، اهتمام داريم.
بنابراين، ما ـ طلاّب علوم دينى ـ بايد به اين نكته توجه كنيم كه فقدان اخلاص در محيط ما خطرناك‏تر از نبود آن در ديگر اقشار است؛ چرا كه اخلاص نداشتن ما ـ العياذ باللّه‏ ـ آثار بدترى خواهد داشت، و شايد اين آثار در طول تاريخ باقى بماند، و عدّه بسيارى، به واسطه ما يا در نتيجه برداشتى كه از رفتار ما دارند، به كجراهه روند. بنابراين، ما بايد بيش از ديگران به موضوع اخلاص اهتمام داشته باشيم.
اين از يك طرف؛ از طرف ديگر شيطان در محافل متديّنين بيشتر فعاليت مى‏كند و آنها را به راههايى مى‏كشاند كه بتوانند در آنها دم از اخلاص بزنند حال آن‏كه در واقع چنين نيستند، از شيطان به خدا پناه مى‏بريم و از خدا مى‏خواهيم به ما توفيق دهد تا در شمار مخلصان در آييم. ان شاء اللّه‏.


(1). سوره ص، آيه‏هاى 82 و 83.
(2). سوره بيّنه، آيه 5.
(3). نوادر المعجزات، طبرى، ص 60، ش 26.
(4). بحارالأنوار، ج 62، ص 89، ابواب الصيد و الذباحه.
(5). سوره انعام، آيه 149.
(6). اللمعة البيضاء، تبريزى، ص 331.
(7). مشكاة الأنوار، طبرسى، ص 169.
(8). سوره يوسف، آيه 53.