از امام جعفر صادق عليه‏السلام روايت شده است:
ثلاث من أتى اللّه‏ بواحدة منهنّ أوجب اللّه‏ له الجنّة: الإنفاق من إقتار، و البِشر لجميع العالَم، و الإنصاف من نفسه[1]؛ سه چيز است كه هر كس يكى از آنها را نزد خدا بَرَد، خدا بهشت را براى او واجب گرداند: انفاق كردن در حال تنگدستى، خوشرويى با همه مردم، و انصاف داشتن.
حديث مى‏فرمايد كه هر كس يكى از اين صفات را دارا باشد و با آن از دنيا برود، سزاوار بهشت است. اين بدان معنا نيست كه شخص مستحق آتش باشد و با اين حال خدا او را اهل بهشت قرار مى‏دهد بلكه به اين معناست كه هر كس اين صفات يا يكى از آنها در او باشد شايسته بهشت مى‏باشد.
اعمال و رفتارهاى انسان، در واقع، برخاسته از خود اوست. اعمال نيك و خصلت‏هاى پسنديده از نفسى سر مى‏زند كه صاحبش زمام آن را در دست دارد، مانند نفوس معصومين عليهم‏السلام و اولياى خداى متعال. چنان كه معاصى و گناهان نيز سر نمى‏زند مگر از نفسى كه صاحبش بر آن تسلّط و كنترل ندارد. طبيعى است كه چنين انسانى نمى‏تواند متّصف به صفاتى باشد كه مى‏توانند او را به بهشت برند. اما انسانى كه زمامدار نفس خويش است پيوسته از يك صفت نيك به صفت نيك ديگرى منتقل مى‏شود تا اين‏كه اهل بهشت مى‏شود. اين خصلت‏هايى كه امام عليه‏السلامنام برده فقط در كسانى تحقق مى‏يابد كه داراى نفوس عالى باشند.
 

:: خصلت اول: انفاق كردن در حال تنگدستى

از مروان بن ابى حفصه نقل است كه: «منصور، معن بن زائده شيبانى را شديداً تحت تعقيب قرار داده و براى كسى كه او را بياورد جايزه‏اى تعيين كرده بود. معن در يمن به من گفت كه چون بشدّت تحت تعقيب قرار داشت مجبور بود در آفتاب بخوابد ـ به طورى كه آفتاب صورتش را سوزاند ـ و ريشش را كوتاه كند و جامه پشمين ضخيمى بپوشد و شترى از شترهاى سنگين را سوار شود و به سوى باديه حركت كند. او در جنگ يزيد بن عمرو بن هبيره شجاعانه جنگيده بود، لذا ترسيد و منصور عصبانى شد و در جستجوى او كوشيد.
معن گفت: از باب حرب كه خارج شدم غلام سياهى شمشير به كمر مرا تعقيب مى‏كرد و چون از چشم نگهبانان دور شدم آمد و مهار شتر را گرفت و او را خواباند و مرا گرفت.
گفتم: چه مى‏خواهى؟ گفت: اميرالمؤمنين در جستجوى توست. گفتم: مگر من كه هستم كه اميرالمؤمنين در جستجوى من باشد؟ گفت: تو معن بن زائده‏اى. گفتم: اى مرد، از خدا بترس. من كجا و معن كجا؟ گفت: دست بردار، به خدا قسم من تو را بهتر از خودت مى‏شناسم. گفتم: اگر داستان چنين است كه تو مى‏گويى، اين جواهرى كه با خود دارم چند برابر جايزه‏اى مى‏ارزد كه منصور براى دستگيرى من تعيين كرده است. اين را بگير و خونم را مريز. گفت: بده. آن را به او دادم. ساعتى به آن نگريست و گفت: درباره قيمتش راست گفتى، اما آن را نمى‏پذيرم تا سؤالى از تو بپرسم، اگر راست گفتى، رهايت مى‏كنم. گفتم: بگو. گفت: مردم از بخشندگى تو سخن مى‏گويند. به من بگو آيا هرگز تمام اموالت را بخشيده‏اى؟ گفتم: نه. گفت: نصفش را؟ گفتم: نه. گفت: يك سوم‏اش را؟ تا رسيد به ده. من خجالت كشيدم و گفتم: گمان مى‏كنم اين كار را كرده باشم. گفت: اما من فكر نمى‏كنم كرده باشى. به خدا قسم من پياده سوارم و بيست درهم از ابوجعفر [منصور دوانيقى] مواجب مى‏گيرم. اين جواهر قيمتش هزار دينار است و آن را به خودت بخشيدم. آن را به خودت و سخاوتمندى‏ات كه زبانزد مردم است بخشيدم تا بدانى كه در دنيا بخشنده‏تر از خودت وجود دارد. بنابراين، از خود راضى نباش و بايد از اين پس هر كارى را كه كرده‏اى كوچك شمارى، و از بزرگمنشى باز نايست. سپس آن جواهر را در دامن من پرت كرد و مهار شترم را رها نمود و رفت. گفتم: آنچه را به تو بخشيدم بردار؛ چون من به آن نياز ندارم. خنديد و گفت: مى‏خواهى كارى كنى كه آنچه گفتم دروغ از كار درآيد. به خدا آن را نمى‏گيرم، و براى كار نيك هرگز پولى نمى‏ستانم! و رفت. به خدا قسم، بعد از آن‏كه خطر از من رفع شد، در طلب آن غلام سياه برآمدم و گفتم هر كس او را برايم بياورد هر چه بخواهد به او مى‏دهم، اما خبرى از او به دست نياوردم؛ گويى آب شده به زمين فرو رفته بود»[2].
آرى، كسى كه از روحيه‏اى مانند روحيه اين مرد برخوردار باشد مى‏تواند متحول شود و انسانى صالح گردد.
 

:: انفاق كردن در تنگدستى برتر از ايثار است

انفاق كردن در تنگدستى بالاتر از ايثار است. نمونه آن انفاقى است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و دو فرزند آنها عليهم‏السلام انجام دادند. آن بزرگواران سه شب پياپى افطار خود را به مسكين و يتيم و اسير دادند و خود گرسنه ماندند. در ايثار ممكن است شخص ايثار كننده به آنچه ايثار مى‏كند نياز شديد نداشته باشد. مثل اين‏كه انسان فقط يك عبا داشته باشد اما چون فعلاً به آن احتياجى ندارد يا مى‏تواند عباى ديگرى براى خود بخرد، همان يك عبا را به ديگرى دهد. ليكن انفاق كردن در تنگدستى وقتى است كه انسان فقط يك عبا داشته باشد و قدرت خريد عباى ديگرى را هم نداشته باشد و در حال حاضر نيز خودش به آن عبا نياز شديد دارد، مثلاً فصل زمستان است و بايد خودش را از سرما حفظ كند، اما آن عبا را ببخشد.
 

:: خصلت دوم: گشاده رويى با همه مردم

معنايش اين است كه انسان با هر كس رو به رو مى‏شود با روى خوش و گشاده برخورد كند، خواه خويشاوند باشد يا غريبه، مسلمان باشد يا كافر، رابطه‏اى با او داشته باشد يا نداشته باشد. اين نيز كار بسيار دشوارى است. اگر كسى تصميم بگيرد اين را تجربه كند دشوارى‏اش را لمس خواهد كرد. چگونه انسان مى‏تواند هيچگاه ناراحت و آزرده نشود و آثار رنجيدگى در چهره او نمايان نشود با آن‏كه در جامعه و محيط او ذوق و سليقه‏هاى گوناگون و رفتارهاى ضد و نقيض وجود دارد، به علاوه كينه‏ها و دشمنى‏ها و درگيرى‏ها و منازعات. اين يكى به شما حسادت مى‏كند، آن يكى با شما عداوت مى‏ورزد، ديگرى در خورد و خوراك يا درس و غيره ذائقه‏اش با شما يكى نيست. گاه از يك دوست خطايى سر مى‏زند كه شخصى كه آن خطا نسبت به او سر زده است آن را فراموش نمى‏كند ولو پنجاه سال بر آن بگذرد، بلكه هر وقت به ياد آن مى‏افتد ناراحت مى‏شود. بنابراين، كسى كه با وجود همه اين عوامل نفس خود را كنترل و در برابر آن ايستادگى كند و همچنان با همگان گشاده رو باشد، انسان بسيار بزرگى است.
خنديدن با صداى بلند و قهقهه زدن مكروه است، بر خلاف تبسّم و لبخند زدن. لذا امام عليه‏السلاماز عبارت خوشرويى استفاده كرده است تا بدين وسيله تبسّم را از خنديدن جدا سازد. مسأله به نفس انسان بر مى‏گردد و اين‏كه انسان بتواند بر آن چنان تسلّطى داشته باشد كه در همه شرايط و حالات با بردبارى و روى باز و گشاده برخورد كند؛ چرا كه كنترل نفس نياز به همّت بلند و نيز تمرين و رياضت مستمر دارد.

:: پايدارى، شرط اساسى

يكى از علما درباره خودش مى‏گفت كه وى همدرس يكى از مراجع معروف بود و هر دو با هم مراحل تحصيلى و علمى را طى كردند، و از نظر هوش و علم هم كمتر از ايشان نمى‏باشد ليكن تنها عيبش كه مانع شد به مقام همدرس خود برسد، اين است كه روحيه مسخره كردن داشت به طورى كه با مشاهده كوچكترين چيزى كه توجه او را بر مى‏انگيخت نمى‏توانست خود را كنترل كند بلكه به هر كس مى‏رسيد مسخره‏اش مى‏كرد و او را دست مى‏انداخت.
آن آقا مى‏گفت: يك بار از اين اخلاق خودم ناراحت شدم و تصميم گرفتم اين روحيه‏ام را كه باعث شده است در آنچه ديگران پيشرفت كنند من عقب بمانم، كنترل كنم. لذا عزم كردم كه از آن روز به بعد كسى را استهزا نكنم و دست نيندازم. با آن كه چندين بار هم با موقعيت‏هايى رو به رو شدم اما خودم را كنترل كردم و با مشقت زياد توانستم يكى را پس از ديگرى پشت سر بگذارم اما پس از مدّتى ديدم كه تحت فشار زيادى هستم. لذا گفتم: فايده‏اى ندارد. نمى‏شود نفس را اصلاح كرد. پس آن را به حال خود رها مى‏كنم و مى‏گذارم كه هر كار خواست بكند، و عملاً هم اين طور شد و به شخصيت پيشين خود بازگشتم، و كارم به آن جا رسيد كه امروز فقط از طريق نماز استيجارى امرار معاش مى‏كنم كه پولش را از آن مرجع مى‏گيرم كه روزى همدرس بوديم.
اين ماجرا نشان مى‏دهد كه تسلّط بر نفس كار سختى است اما، در عين حال، نبايد از تزكيه و تربيت آن عقب نشينى كرد.
مرحومه والده هميشه به ما توصيه مى‏كرد كه حرف را پيش از آن‏كه بگوييم هفت مرتبه ـ به تعبير ايشان ـ ببلعيم. يعنى در به زبان آوردن آن عجله نكنيم بلكه هفت بار در آن بينديشيم تا بعداً پشيمان نشويم. اين توصيه، در واقع، بيانگر حكمتى است كه از سخن حكيمانه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام الهام گرفته شده است. آن حضرت فرموده‏اند:
لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الأحمق وراء لسانه[3]؛ زبان خردمند در پشت قلب اوست، و قلب نادان در پشت زبان او.
يعنى انسان خردمند ابتدا مى‏انديشد سپس مى‏گويد، اما آدم نادان مى‏گويد سپس در سخنى كه گفته است، و در زيان‏ها و فوايد آن و اين‏كه چرا آن را گفت، مى‏انديشد. در صورتى كه انسان خردمند كارى نمى‏كند كه بعد از سر زدن سخن از او جواب پس دهد؛ چون قبلاً بارها در مطلبى كه مى‏خواهد بگويد مى‏انديشد.
بدون شك كسى كه در عواقب كارهايش بارها بينديشد مى‏تواند مقدمات آن را استوار سازد و غالباً در آنها خطا و اشتباه نمى‏كند. علاوه بر اين، كسى كه مطلبى را تكرار كند در آن ماهر و پخته مى‏شود. شهيد ثانى از جمله سفارش‏هايى كه به طالب علم براى حفظ كردن درسش مى‏كند، اين است كه مى‏گويد: «سپس آن را خوب حفظ كند، و پس از حفظ كردن خوب تكرارش كند، سپس در اوقاتى كه براى مواظبت آن تعيين مى‏كند، به آنچه حفظ كرده رسيدگى نمايد تا كاملاً در ذهن رسوخ كند، و از آن مراقبت نمايد به طورى كه هميشه بخوبى در حافظه بماند»[4].
عادت دادن نفس به خصلت‏هاى نيكو، مانند گشاده رويى با همه مردم، نيز بايد همين حالت را داشته باشد؛ زيرا، ذوق و سليقه مردم مختلف است. گاهى اوقات آدم در روز با دهها شخص و موقعيت رو به رو مى‏شود و ممكن است از برخى آنها ناراحت گردد، و براى اين‏كه خصلت گشاده رويى با مردم را حفظ كند بايد به خودش فشار آورد تا اين تأثّر در چهره و رفتارش آشكار نگردد. اگر موفق شد زندگى‏اش را با اين وضع سازگار كند معنايش اين است كه بر خود مسلّط است.
يكى از علما گفت: يكى از اساتيدم زود ناراحت مى‏شد و گاه با طلاب درشتى مى‏كرد. روزى درباره مسأله‏اى با او بحث كردم و دست بردار نبودم. هر جوابى كه مى‏داد پاسخش را مى‏دادم و آنقدر بحث كردم كه بشدّت ناراحت شد و با كف دستش چنان ضربه محكمى به سينه‏ام زد كه تا سه روز درد داشتم به طورى كه از شدّت درد مجبور شدم چسب طبى استفاده كنم.
ظاهراً، آن استاد خويشتندار نبوده، لذا اين‏گونه رفتار كرده است. در صورتى كه بحث ثمربخش بهترين راه براى رشد علمى طلاّب است و استاد بايد با كياست و سعه صدر برخورد كند. گاه استاد از شاگردش ناراحت مى‏شود چون سريع درس او را نفهميده يا فهميده اما جرّ و بحث مى‏كند. نكته مهم در اين است كه انسان خودش را كنترل كند و بر اعصابش مسلّط باشد و با همگان با خوشرويى و آغوش باز برخورد كند.
 

:: مؤمن، خوشرو و خندان است

در خبر آمده است كه:
المؤمن هَشٌّ بَشٌّ[5]؛ مؤمن خوشرو و خندان است.
پس، مؤمن بايد چهره و قيافه‏اى بشاش داشته باشد هر چند در باطن ناراحت باشد، و اين اراده قوى و نفس تربيت شده مى‏خواهد؛ چون طبيعت نفس طورى است كه انسان را به حال خود وا نمى‏گذارد بلكه، به سبب بحران‏هاى زندگى و شرايط گوناگون كه خلاف ميل اوست، انسان را به ترشرويى در برابر ديگران فرا مى‏خواند مگر اين‏كه انسانْ مؤمن باشد. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در وصف مؤمن مى‏فرمايند:
المؤمن بشره في وجهه و حزنه في قلبه[6]؛ مؤمن شادى‏اش در چهره اوست و اندوهش در دل او.
تعجبى نيست اگر آراسته شدن به اين خصلت‏ها كار دشوارى باشد؛ چون اينها بهاى بهشتند، و براى بهشت نمى‏توان قيمت تعيين كرد؛ زيرا، لحظه‏اى در بهشت بودن ارزشش از ميليونها و بلكه ميلياردها گنج دنيا بيشتر است، خصوصاً كه با جاودانگى همراه است.
بنابراين، طبق حديثى كه در آغاز بحث آورديم هر كس داراى يكى از خصلت‏هايى باشد كه امام عليه‏السلام ذكر فرمودند، مستوجب بهشت است. گفتيم كه اين كار نياز به تمرين و تربيت مستمر نفس دارد. اكنون اضافه مى‏كنيم كه هر كس يكى از اين خصلت‏ها را داشته باشد بقيه آنها هم دنبالش مى‏آيند؛ چون اين صفات با يكديگر تلازم دارند.
 

:: خصلت سوم: انصاف داشتن با مردم

اگر مؤمن، در موردى، متوجّه شد كه حقّ با او نيست بلكه با طرف مقابلش مى‏باشد ـ خواه آن طرف استادش باشد يا شاگردش يا دوستش يا خويشاوندش يا همكارش يا هر شخص ديگر كه با او تعامل دارد ـ بايد به برحق بودن او اقرار كند و از حرف و نظر خود برگردد. اين خصلت فقط در نفس‏هايى مى‏تواند باشد كه تابع ايمان و خردند. خداى تعالى در وصف نفسِ تابع غير حقّ مى‏فرمايد:
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالاْءِثْمِ»[7]؛ و هر گاه به او گفته شود: از خدا بترس، نخوت گناه او را مى‏گيرد.
احتمالاً بيشتر مردم اين‏گونه هستند مگر كسانى كه نفس خود را بر خلاف خواهش‏ها و غرايزشان تربيت كنند. پس، اگر به مؤمن گفته شود: «از خدا بترس»، ذلّت معصيت و گناه را احساس خواهد كرد، اما اگر انسان، مؤمن حقيقى نباشد نخوت گناه او را مى‏گيرد و گردنكشى مى‏كند.
روزى با يكى از برادران در جايى قدم مى‏زديم كه ديديم شخصى ـ العياذ باللّه‏ ـ به خدا بد و بيراه مى‏گويد. آن برادر به او تَشَر زد و از اين كار بازَش داشت، امّا آن شخص رو به ما كرد و گفت: من مى‏دانم و عمداً اين حرف‏ها را مى‏زنم. نه جاهلم نه غافل! آرى، اين‏گونه نخوت گناه او را گرفته بود.
به ندرت پيش مى‏آيد با كسى برخورد كنيد كه از صميم قلب نصيحت را بپذيرد ـ مقصودم از نصيحت، پند و موعظه همگانى نيست، مانند سخنانى كه منبرى يا سخنران ايراد مى‏كند، بلكه مقصود نصيحت مستقيم و در موقعيت مناسب آن است ـ اگر چه به شيوه درست و با لطف و ملايمت هم باشد. نفس انسان، غالباً، از حق تبعيت نمى‏كند و تسليم آن نمى‏شود، هر چند موضعش صحيح نباشد؛ بلكه هر كسى سعى مى‏كند به خود و به ديگران وانمود كند كه موضع او درست بوده و حقيقت را مى‏دانسته است.
اين خصلت هم درست مانند دو خصلت قبلى است، و همه آنها در برابر شما و در اختيار شما هستند و مى‏توانيد خودتان را در آنها بيازماييد تا با چشم خود ببينيد كه آسان است يا دشوار. اگر چه نفوس انسان‏ها در برابر هر يك از اين خصلت‏ها متفاوتند و اين اختلاف و تفاوت به محيط و تربيت و فضايى كه در آن زندگى كرده‏اند و مراحلى كه پيموده‏اند بستگى دارد، امّا دشوارى براى همه آنها وجود دارد ليكن درجاتش فرق مى‏كند. برخى از اين خصلت‏ها براى بعضى دشوارتر است و برخى از آنها كمتر دشوارند و... .
 

:: بيشتر از ديگران، به بهشت انديشيدن

ما طلاب علوم دينى بايد بيشتر از ديگران در فكر بهشت باشيم و شوق رسيدن به آن را داشته باشيم؛ چون اولاً فرض اين است كه علّت روى آوردن ما به اين راه، جلب رضاى خداى سبحان بوده است، ثانياً ما، عموماً شناخت بيشترى از اين چيزها داريم. پس، طلبه بايد بيش از ديگران در انديشه بهشت باشد، و به نفس خود در پايدارى بر اخلاص كمك كند؛ چرا كه او از همه به اين كار سزاوارتر است؛ چون او دنيا را به خاطر خداى سبحان ترك كرده، هر چند دنيا به او روى آورده بود. شكى نيست كه بسيارى از ما اگر طلبه نبوديم وضع مالى و اقتصادى بهترى داشتيم. پس، حال كه از دنيا دست شسته‏ايم و آن را فروخته‏ايم ـ ولو تا حدّى ـ بياييم اندكى تمركز و اهتمام ورزيم تا كالاى خريدارى شده مان بهشت باشد؛ چرا كه خداى متعال بهشت را براى مؤمنان مخلص و نيكوكاران با اخلاص آفريده است، و شما آقايان طلاب با اختيار خودتان مسافتى را پيموده‏ايد. پس راه را تمام كنيد، و همان گونه كه زحمت شروع كردن را تحمل كرديد زحمت به پايان بردن راه را هم تحمل نماييد.
بياييد از همين حالا امتحان كنيم و از آسان‏ترين خصلت‏ها آغاز نماييم سپس بالاتر رويم. از گشاده رويى با همه مردم بياغازيم؛ زيرا از انفاق كردن در تنگدستى و از انصاف داشتن نسبتاً آسان‏تر است. تكرار مى‏كنم كه گشاده رويى با مردم به معناى دائم خنديدن نيست؛ چرا كه خداى متعال خنده را نكوهش كرده فرموده است:
«فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلاً وَلْيَبْكُوا كَثِيرًا»[8]؛ پس، بايد كم بخندند و بسيار بگريند.
مقصود از گشاده رويى آن است كه اگر شخص غمگينى شما را ببيند غم و اندوهش از بين برود. مى‏دانيم كه اين رفتار تأثيرش در مردم بيشتر از گفتار است. گاهى اوقات شما سعى مى‏كنيد با نيم ساعت يا بيشتر صحبت كردن با برادرتان غم و اندوه را از سينه او بزداييد و جواب نمى‏گيريد، در حالى كه ممكن است برخورد خوبتان با او و رو به رو شدن با گشاده رويى در بهبود يافتن حال او تأثير بگذارد با آن‏كه اين موضع گاه يك دقيقه هم طول نمى‏كشد. لذا در حديث از امام صادق عليه‏السلامآمده است:
كونوا دعاة الناس بغير ألسنتكم[9]؛ مردم را با غير زبانهايتان دعوت كنيد.
پس، بياييد تجربه كنيم كه با هر كسى رو به رو مى‏شويم گشاده رو باشيم، و مأيوس نشويم؛ زيرا اگر چه اجمالاً كار دشوارى است امّا با ممارست و مواظبت، تحقق يافتنى است.
بين دو تن از خويشان ما مشكلى وجود داشت. خويشاوند يكى از آنها ـ كه به رحمت خدا رفته است ـ نزد آن دو رفت و به طرز ظريفى نصيحتشان كرد و گفت: شما هيچ چيز كم نداريد جز از بين بردن دعوا و كدورتى كه ميان شما وجود دارد. چرا كه شما، بحمد اللّه‏، مسلمان و پيرو اهل بيت عليهم‏السلام و اهل نماز و روزه و قرائت قرآن و نيكوكار و آشنا به احكام دين هستيد؛ پس، چرا اين «فضله موش» را در نامه اعمالتان نگه مى‏داريد؟!
شما، طلاب علوم دينى، هم كه غالباً بيشتر لذت‏هاى دنيوى را به خاطر خداى سبحان رها كرده‏ايد، چرا نامه اعمالتان را، با خالص ساختن تمام آن براى خداى متعال، كامل نمى‏كنيد؟ انسان فقط بايد بكوشد و آغاز كند، و خداى متعال هم قدم به قدم او را كمك مى‏كند تا اين‏كه به مقصود مى‏رسد.
دشوار بودن اين كار هم امرى طبيعى است و نياز به تمرين و ممارست و مداومت و كمك طلبيدن از خداى متعال دارد.


(1). كافى، ج 2، ص 103، باب حسن البشر، ح 2.
(2). الفرج بعد الشدّة، قاضى تنوخى، ج 2، ص 372.
(3). نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 40، ص 476.
(4). منية المريد، شهيد ثانى، ص 264.
(5). ر.ك: التمحيص، اسكافى، ص 74، ش 171.
(6). نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 333، صفحه 533.
(7). سوره بقره، آيه 206.
(8). سوره توبه، آيه 82.
(9). كافى، ج 2، ص 78، ح 14.