خداى متعال فرموده است:
«وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى»[1]؛ و امّا كسى كه از مقام پروردگارش ترسيد و نفس را از هوى باز داشت. پس جايگاه او همان بهشت است.
 

:: تلازم ميان ترس و دورى از هواى نفس

ترس از مقام خدا و باز داشتن نفس از هوا و هوس دو روى يك سكّه‏اند و جانمايه آن را وَرَع و تقوا در مؤمنان تشكيل مى‏دهد؛ زيرا، هر گاه مؤمن نفس خود را از آنچه مى‏خواهد و هوس مى‏كند باز دارد از مقام پروردگارش ترسيده است، و هر گاه از مقام پروردگارش بترسد نفس خود را از هوى و هوس باز مى‏دارد. پس، عطف در اين جا عطف شبه تفسيرى است.
شايد علّت آن‏كه اين دو جنبه در يك سياق ذكر شده‏اند اين باشد كه ظهور هر يك از اينها در برخى مردم سريعتر از ديگران است؛ زيرا بعضى مؤمنان ابتدا از مقام پروردگارشان مى‏ترسند و در نتيجه نفس خويش را از هوى و هوس باز مى‏دارند، و بعضى ديگر، بر عكس، نفس خود را از هوى و خواهش باز مى‏دارند آن گاه به مرتبه ترس از مقام پروردگارشان مى‏رسند.
اين اصل اساسى در احاديث متعددى آمده است. اين احاديث به اين نكته اشاره دارند كه ميزان خدا در پاداش دادن به مردم و اعمال و كردارهاى آنها اين است كه اعمال آنان برخاسته از اين دو امر باشند: ترس از مقام خدا، و ممانعت از هواى نفس. اگر طاعات و عبادات منبعث از خوف خدا و ممانعت از هواى نفس باشند پذيرفته مى‏شوند. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
لو صُمت الدهر كلّه و قمت الليل كلّه ثمّ قُتلت بين الصفا و المروة ـ او قال: بين الركن و المقام ـ لما بعثك اللّه‏ إلاّ مع هواك بالغاً مابلغ، إن في جنّة ففي جنّة وإن في نار ففي نار[2]؛ اگر همه عمر روزه بگيرى و تمام شب را به عبادت بگذرانى سپس ميان صفا و مروه ـ يا فرمودند: ميان ركن و مقام ـ كشته شوى، خدا تو را جز با هوايت بر نمى‏انگيزد، هر چه باشد. اگر بهشتى باشد در بهشت خواهى بود و اگر دوزخى باشد در دوزخ.
پس، كسى كه تمام عمرش را به روزه گذراند و همه شبهايش را به شب زنده‏دارى و عبادت، و زندگى‏اش به شهادت در بين صفا و مروه يا ركن و مقام ختم شود، يعنى در مكانى كه از بس نزد خدا حرمت و قداست دارد گناهان بندگان در آن جا مى‏ريزد، با همه اينها از طبيعت خواست و هوايش فراتر نمى‏رود: اگر دنيا خواه بوده و اعمال و عباداتش از خوف خدا و مقام او بهره‏اى نداشته قطعاً با طبيعت اين خواست و بر حسب درصد و درجه آن محشور خواهد شد، و بالعكس.

:: هواى نفس بالاترين دشمن انسان است

از امام صادق عليه‏السلام روايت شده است كه:
احذروا أهوائكم كما تحذرون أعداءكم فليس شيء أعدى للرجال من اتّباع أهوائهم[3]؛ از هواهاى نفس خود بر حذر باشيد چنان كه از دشمنانتان حذر مى‏كنيد؛ زيرا براى انسان‏ها دشمنى بدتر از پيروى هواهايشان نيست.
اگر انسان دشمن خطرناكى داشته باشد و بخواهد خود را از شرّ و گزند او دور نگه دارد، طبعاً در جايى كه نشسته است از او بر حذر است. تمام حواس خود را جمع مى‏كند و محتاطانه به او مى‏نگرد، اگر چه مشغول صحبت كردن با ديگرى يا خواندن كتابى باشد. و ممكن است از خودش بپرسد كه چرا دشمنش به آن مجلس آمده است؟ آيا قصد سوئى نسبت به او دارد يا آمدنش تصادفى است؟ هر جا او را ببيند از وى حذر مى‏كند. اگر غذايى برايش بياورد با ترس و ترديد نگاه مى‏كند، اگر او را به جايى دعوت كند درنگ و احتياط مى‏كند و به همين ترتيب در همه كارهايش. با هواى نفس هم كه بالاترين دشمن انسان است بايد همين طور بود يعنى در هر كارى كه انسان انجام مى‏دهد يا هر كلمه‏اى كه به زبان مى‏آورد بايد درنگ كند و بيدار باشد تا مبادا با هواى نفس آميخته باشد.
نقل مى‏كنند كه خطيبى در بستر بيمارى افتاده بود و ساعات آخر عمر خود را مى‏گذراند. يكى از كسانى كه به عيادتش رفته بود، حالت او را چنين وصف كرده است: ديدم از چشمانش اشك مى‏ريزد، با آن‏كه به خاطر زحماتى كه در خدمت به اباعبداللّه‏ الحسين عليه‏السلام كرده بود، مى‏بايست منتظر اجر فراوان خداى متعال باشد. علّت را از او پرسيدم. گريه‏اش بيشتر شد و به حوض آبى كه نزديك او بود اشاره كرد و گفت: من به اندازه آب اين حوض از مردم اشك گرفته‏ام اما زحماتم بيش از آن‏كه محض رضاى خداى تعالى باشد براى خودم بود. مى‏خواستم مشهورتر شوم و نفسم را راضى كنم.
پس، هر عملى كه انسان انجام مى‏دهد يا هر سخنى كه مى‏گويد خودش از نيّت خويش آگاه است و مى‏داند كه آيا دل و انديشه‏اش متوجه خداى متعال است يا به غرض ديگرى چسبيده است. از سوى ديگر، بدترين صدمه‏اى كه ممكن است انسان از دشمنانش بخورد اين است كه دشمن به بخشى از زندگى او پايان دهد، يعنى مثلاً او را از چند سالى از عمر و زندگى‏اش محروم گرداند، در صورتى كه هواى نفس ـ يعنى بالاترين دشمن انسان ـ چنانچه انسان جلو او را باز بگذارد و عنانش را رها سازد تمام زندگى او را نابود مى‏كند تا جايى كه دنيا و آخرتش، هر دو را مى‏گيرد. از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام روايت شده است كه فرمودند:
أخوف ما أخاف عليكم اثنان: اتبّاع الهوى و طول الأمل، فامّا اتباع الهوى فيصدّ عن الحق، و أمّا طول الأمل فينسي الآخرة[4]؛ بيشترين ترس من براى شما از دو چيز است: پيروى از هواى نفس و آرزوى دراز. پيروىِ هواى نفس از حق باز مى‏دارد و آرزوى دراز آخرت را از ياد مى‏برد.
اما چگونه انسان مى‏تواند به مرتبه‏اى برسد كه باز داشتن نفس از هوا و هوس ملكه وجود او شود؟ بويژه طلاّب علوم دينى كه خود را از بسيارى زرق و برق‏هاى دنيوى محروم ساخته‏اند؛ چرا كه اگر از هواى نفس پيروى كنند آثار منفى بيشترى بر اطرافيان و كسانى كه با آنها زندگى مى‏كنند، بر جاى مى‏گذارند؛ زيرا آنها از او توقعاتى دارند كه از ديگران ندارند.
زيان اهل علم، اگر خداى نخواسته از هواى نفس پيروى كنند مانند زيان مادّى شخصى است كه به پادشاهى يا رئيسى يا تاجرى نزديك شود تا از او به سودى دست يابد اما از مقام و موقعيت او يا از پول او سودى نصيبش نگردد. بديهى است افسوس و زيان اين شخص بيشتر از كسى است كه بكلّى از آن پادشاه يا رئيس يا تاجر دور باشد. بنابراين، زيان كسى كه چاپلوسانه اين راه را پيموده و به چيزى از امور دنيوى نرسيده بزرگتر خواهد بود.

:: زيان دنيوى و سود اخروى

روايت مى‏شود كه امام صادق عليه‏السلام به زيارت قبر جدّش پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رفت و به خادمش فرمود افسار اسب او را نگهدارد تا برگردد. وارد حرم شريف كه شد مردى از بازرگانان خراسان نزد خادم آمد و گفت حاضر است همه اموالش را به او بدهد و در مقابل، آن خادم نگهدارىِ افسار اسب را به وى بسپارد. خادم قدرى انديشيد سپس به او گفت: نزد آقايم بروم و از ايشان اجازه بگيرم. آن‏گاه افسار اسب را به دست مرد بازرگان داد و خدمت امام رفت و عرض كرد: يابن رسول اللّه‏! آيا در تمام مدّت خدمتم از من بديى ديده‏ايد؟ امام فرمود: نه. خادم عرض كرد: اگر بخواهد خيرى به من برسد آيا جلو رسيدن مرا به آن مى‏گيريد؟ حضرت باز فرمود: نه. خادم گفت: تاجرى خراسانى اين پيشنهاد را به من داده است، و از حضرت اجازه خواست او را از خدمت مرخص سازد تا با پولى كه مرد خراسانى به او مى‏دهد تجارت كند. امام موافقت فرمود. اما هنگامى كه خادم خواست حرم را ترك كند امام عليه‏السلام او را صدا زد. خادم نزد امام برگشت.
حضرت به او فرمود: چون مدتى به ما خدمت كرده‏اى پس، حق نصيحت بر ما دارى؛ آن‏گاه از درجاتى كه شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم‏السلام نزد خدا دارند و از جايگاه نزديكى كه در آخرت نسبت به اهل بيت دارند و اين‏كه هر چه خير در دنيا و آخرت است نصيب كسانى است كه ملازم اهل بيت باشند، برايش بيان فرمود. خادم از سخنان امام عليه‏السلام دگرگون شد و تصميم گرفت در خدمت حضرت عليه‏السلامبماند. از حرم كه بيرون آمد، بازرگان او را ديد، به او گفت: دست خالى برگشتى. نشانى از شوق به معامله را در چهره تو نمى‏بينم. خادم به او گفت كه هرگز حاضر نيست اين معامله را انجام دهد.
البتّه ما نه آن بازرگان را مى‏شناسيم و نه خادم را، اما اين داستان بيانگر بزرگى شخصيت بازرگان و خادم، هر دو مى‏باشد؛ زيرا، اولى حاضر بود در مقابل خدمت به امام عليه‏السلام از همه دارايى‏اش دست بردارد، و خادم هم از آن سفر كوتاه پر تأثير به خود آمد و به خاطر خداى سبحان و آخرت، از آن همه پول و مال و منال صرف نظر كرد.

:: كسى كه تقوا داشته باشد روزى داده مى‏شود

نقل شده است كه: مردى از عابدان بنى‏اسرائيل سبد مى‏بافت و از اين راه زندگى خود و خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. روزى بر دَرِ سراى يكى از سلاطين گذشت. او مردى خوش سيما بود. همسر سلطان چشمش به او افتاد. كسى را فرستاد تا آن مرد را به قصر آورد. چون نزد ملكه آمد، از عابد تقاضاى نامشروع كرد. مرد عابد زير بار نرفت. ملكه اصرار كرد كه بايد اين كار را بكند. عابد براى خلاصى خود چاره‏اى انديشيد: از همسر سلطان خواست كه اجازه دهد پشت بام قصر را تميز كند. ملكه به خدمتكاران اشاره كرد كه او را بالاى بام برند. مرد با خودش گفت: من عمرم را به عبادت گذرانده‏ام و هرگز آن همه عبادت را به ساعتى تباه نمى‏سازم. سپس تصميم گرفت خودش را از بام قصر به زير اندازد ـ شايد خودكشى براى رهايى از گناه در ميان برخى امت‏هاى گذشته روا بوده، يا شايد اين عابد دانا به احكام نبوده است اما در اسلام اين كار جايز نيست. كسى كه در چنين مواقعى به ارتكاب حرام اجبار شود بايد به واسطه حلال يا از طريق حرامى كم اهميت‏تر خودش را برهاند نه اين‏كه خودكشى كند ـ .
على اىّ حال، آنچه اين داستان مى‏خواهد بگويد فنا شدن اين مرد در ترس از مقام پروردگار، و قدرت او در مبارزه با هواى نفسش مى‏باشد؛ زيرا او تصميم به افكندن خود از بام قصر گرفت، اما خداى تبارك و تعالى به جبرئيل دستور داد او را بگيرد و بر زمين بگذارد. جبرئيل هم اين كار را كرد و گزندى به عابد نرسيد و از چنگ همسر سلطان گريخت.
از آن جا كه سبدهايش را در قصر سلطان جا گذاشته بود، بدون سبد و بدون پولى كه با آن، طبق معمول، براى خورد و خوراك خانواده‏اش چيزى بخرد، نزد همسرش بازگشت. همسرش گفت چه خريده‏اى؟ عابد گفت: هيچ. سپس به زنش گفت تنور را روشن كند تا همسايگان خيال نكنند آنها گرسنه‏اند. زن دستور شوهرش را اطاعت كرد. اتفاقاً يكى از زنان همسايه آمد و از آنها قدرى آتش خواست. گفتند: برو خودت از تنور بردار. زن رفت آتش برداشت و پيش آنها برگشت و گفت: نانتان نزديك است بسوزد، چرا از تنور بيرون نمى‏آوريد؟ عابد و همسرش كنار تنور آمدند و در آن واقعاً نان ديدند. نان‏ها را در آوردند و خوردند و دانستند كه اين روزى را خدا به آنها داده است. و اين نبود مگر نتيجه جلوگيرى از هواى نفس و ترس از مقام پروردگار، و مصداق عينى سود بردن در دنيا و آخرت.


(1). سوره نازعات، آيه‏هاى 40 و 41.
(2). شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج 4، ص 105.
(3). كافى، ج 2، ص 335، باب اتباع الهوى، ح 1.
(4). نهج البلاغه، خطبه 42، ص 83.