اقتدا كردن و عبرت آموختن[1]

:: 1ـ اقتدا كردن به عالمان ربّانى

ترديدى نيست كه ما و شما ـ و ديگر علماى دين و طلاب علوم دينى ـ وارث حوزه‏هايى با سابقه تاريخى چند قرن، و وارث هزاران طلبه علوم دينى و استاد و ائمه جمعه و جماعات و دانشمند هستيم. ما نه اولين گروه هستيم و نه آخرين نسل خواهيم بود. همه ما بايد از راه قرآن كريم و راه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و فاطمه زهرا و دوازده امام معصوم صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين پيروى كنيم، و از زندگى علماى گذشته بياموزيم و اقتباس كنيم تا اين‏كه هم خود صالح باشيم و هم نسل‏هاى آينده از ما بياموزند، ان شاء اللّه‏ تعالى.
برايتان داستانى از گذشته حوزه علميه شهر نجف اشرف، راجع به يكى از علماى پيشين نقل مى‏كنم كه خود، روزى جوانى محصّل بوده سپس استاد و بعد عالم و مرجع تقليد شده منظورم مرحوم شيخ محسن خنفر است. شيخ خنفر در زمان صاحب جواهر مى‏زيست و شايد، آن گونه كه از شرح حالش برمى‏آيد، در مرجعيت بر صاحب جواهر تقدم داشته است. صدها نفر در نزد ايشان شاگردى مى‏كردند و از آن ميان دهها نفر فقيه و مرجع تقليد شدند، كه يكى از آنان مرحوم شيخ محمد طه نجف است.
مى‏گويند شيخ محسن خنفر در اواخر عمرش به مرضى دچار شد كه او را خانه نشين كرد و در بستر انداخت به طورى كه نتوانست به امور مرجعيت، از قبيل تدريس و تحقيق مسائل و پاسخگويى به پرسش‏هاى شرعى و... بپردازد، و بيمارى‏اش به طول انجاميد و سرانجام در سال 1270 ه. از دنيا رفت ـ صاحب جواهر چهار سال قبل از او يعنى در سال 1266 از دنيا رفته بود ـ در فاصله وفات صاحب جواهر تا وفات شيخ خنفر، مرجعيت به مرحوم شيخ مرتضى انصارى رضوان اللّه‏ عليه رسيد.
از آن جا كه طبيعت مردم، غالباً، طورى است كه وقتى شخصى بيمار و يا به هر دليلى از انظار غايب شد از حال او جويا نمى‏شوند، اگر چه شخص مهمّى باشد، بلكه خيلى زود فراموشش مى‏كنند، به ديدارش نمى‏روند و حالش را نمى‏پرسند! شيخ خنفر ـ اين مرجع بزرگ و تربيت كننده دهها فقيه ـ كارش به آن جا رسيد كه چيزى نداشت حتّى خوراك خانواده‏اش را تأمين كند!
در اين زمان يك كيسه بزرگ پر از اشرفى طلا براى شيخ انصارى رضوان اللّه‏ عليه آوردند. شيخ بدون اين‏كه سر كيسه را باز كند گفت: اين را نزد شيخ محسن خنفر ببريد. كيسه را پيش شيخ خنفر بردند. پرسيد: اين چيست؟ گفتند: شيخ انصارى به شما سلام رساندند و گفتند: اين متعلّق به شماست. شيخ خنفر پرسيد: داخل آن چيست؟ گفتند: اشرفى طلا. شيخ خنفر نشست و كيسه را باز كرد و يك اشرفى برداشت و تكه‏اى از آن را شكست و براى خود برداشت و بقيه را به كيسه برگرداند و گفت: اين را نزد شيخ انصارى باز گردانيد؛ زيرا همين مقدار كه برداشتم فعلاً برايم كافى است.
وقتى كيسه را نزد شيخ انصارى برگرداندند، آنچه را در كيسه بود ميان فقرا و ايتام و مساجد و حسينيه‏ها و مجالس اهل بيت عليهم‏السلام و براى ديگر طرح‏هاى خيريه خرج كرد.
چند روز بعد، شيخ خنفر وفات كرد و معلوم شد همان مقدارى كه از اشرفى برداشته براى رفع نياز او و خانواده‏اش در ايام باقيمانده زندگى‏اش كافى بوده است.
آرى، شيخ محسن خنفر درگذشت و قريب ده سال بعد، شيخ مرتضى انصارى از دنيا رفت[2] و اكنون حدود 150 سال از رحلت آن دو بزرگوار مى‏گذرد اما آثار آنان و داستانهايشان تا قيام قيامت نخواهد مرد. اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايند:
هلك خزّان الأموال و هم أحياء و العلماء باقون ما بقي الدهر، أعيانهم مفقودة و أمثالهم في القلوب موجودة[3]؛ مال اندوزان در زمان حياتشان هم مرده‏اند، و دانشمندان تا روزگار باقى است، زنده‏اند، پيكرهايشان ناپديد است اما ياد آنان در دلها موجود است.
اين ماجرا، در حقيقت، امتحان بزرگى براى شيخ محسن خنفر بود؛ چرا كه بيمارى و نادارى و درد را تحمل كرد اما گول مال دنيا را نخورد و سربلند از دنيا رفت. اهل علم با شرايط سخت و دشوارى، و بيشتر اوقات با آزمايش‏هاى فراوانى، مواجه مى‏شوند، لذا بايد خود را طورى تقويت كنند كه دنبال شهوات و اميال نفس كشيده نشوند. در روايات شريف آمده است:
إنّ الإمام علي بن ابيطالب عليه‏السلام سمع رجلاً يقول: الّلهم إنّي أعوذ بك من الفتنة. فقال: أراك تتعوّذ من مالك و ولدك، يقول اللّه‏ عزّوجلّ: «إِنَّمَآ أَمْوَ لُكُمْ وَ أَوْلَـدُكُمْ فِتْنَةٌ»ولكن قل: الّلهم إنى أعوذ بك من مُضلاّت الفتن[4]؛ امام على بن ابى طالب صلوات اللّه‏ و سلامه عليه شنيد مردى مى‏گويد: بار خدايا، من از فتنه به تو پناه مى‏برم، حضرت به او فرمودند: مى‏بينم كه از مال و فرزندت به خدا پناه مى‏برى. خداى عزوجل مى‏فرمايد: «دارايى‏ها و فرزندان شما فتنه‏اند»، بلكه بگو: بار خدايا، از گمراهى‏هاى فتنه‏ها به تو پناه مى‏برم.
منشأ سعادت گذشتگان و راز برخوردارى آنان از توفيق الهى عبارت است از تحمل سختى‏ها و مشكلات و مشقّت‏هاى دنيا و فريفته نشدنشان به زرق و برق‏ها و لذّت‏هاى آن. لذا در تاريخ به عنوان علمايى بزرگ جاويدان شدند. پس، شايسته است كه شما نيز بر شيوه علماى گذشته و در مسير آنان باشيد. سرگذشتشان را بخوانيد و از آنان بياموزيد تا نسل‏هاى آينده هم از شما بياموزند؛ زيرا علماى ما رضوان اللّه‏ تعالى عليهم ميراث گرانبهايى براى ما گذاشته‏اند و ما بايد آنچه را به ارث برده‏ايم براى نسل‏هاى آينده به ارث گذاريم. پس، هيچ يك از شما نبايد به فكر نوشيدنى گواراتر يا غذاى لذيذتر يا جامه لطيف‏تر يا خانه زيباتر و مرفه‏تر و امثال اين امور مادى و دنيوى فناپذير باشد؛ زيرا نه خانه پيامبر شيك‏ترين خانه در مدينه بود و نه خانه اميرالمؤمنين عليه‏السلامباشكوه‏ترين خانه كوفه. اين چيزها مايه افتخار علما نيست، بلكه آنچه براى آنان مهم و مايه افتخار مى‏باشد اين است كه از علم و تقوا و زهد بهترى برخوردار باشند.
 

:: 2ـ عبرت آموختن از فرجام ستمگران

در اطراف شهر سامرا منطقه‏اى است به نام «الخلفاء» و در نزديكى گلدسته معروف به «الملويّه» واقع است. اين گلدسته حدود دو كيلومتر با حرم مطهّر عسكريين عليهماالسلام فاصله دارد. در اين منطقه گورهاى خلفاى بنى عباس قرار دارد، از جمله گور ديكتاتور جنايتكار، متوكل كه حدود بيست سال ستم و سركشى كرد و هزاران تن از دوستداران اهل بيت عليه‏السلامرا سر بريد و هزاران نفر ديگر را آواره كرد. اما اگر امروز كسى از شما به اين منطقه برود نشانى از گورهاى عباسيان نخواهد يافت حتى به اندازه يك آجر. يكى از نكات شنيدنى كه در كتاب «مآثر الكبراء فى تاريخ سامراء» آمده اين است كه: روزى يكى از نوادگان حكّام بنى عبّاس با گروهى از دوستانش به سامراء رفتند و بر سر مرقد امامين عسكريين[5] عليهماالسلام فاتحه‏اى خواندند، سپس به قبرستان بنى عباس رفتند. يكى از آنها به آن نواده عباسى گفت: پدران و اجداد تو خليفه و شاه بودند و بر نصف دنيا حكومت مى‏كردند و قدرت و شوكت و ثروت و سپاه و آدم و اسلحه و همه چيز داشتند ولى اينها ـ به مرقد امامين عسكريين عليهماالسلام اشاره كرد ـ در دست پدران و نياكان تو اسير بودند. چه شد كه قبرهاى اينها آباد است و مردم به زيارتشان مى‏آيند اما از قبرهاى اجداد تو اثرى نمى‏بينيم؟ آن مرد عباسى گفت: چون اينها ـ اشاره به ضريح امامين عسكريين عليهماالسلام ـ بر حق بودند، و پدران و اجداد من بر باطل.
 

آموختن مبارزه با «من» از علما[6]

خداى متعال مى‏فرمايد:
«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»[7]؛ آنچه نزد شماست نابود مى‏شود و آنچه نزد خداست ماندنى است.
نقل شده است كه يك بار شيخ بهايى ـ در زمانى كه مرجعيت و زعامت شيعه را داشت ـ به زيارت عتبات عاليات به عراق رفت و در نجف اشرف با مقدس اردبيلى كه در آن هنگام از بزرگترين شخصيت‏هاى علمى بود ملاقات كرد و در مجلسى كه پر از علما و شخصيت‏هاى دينى بود مابين آن دو بر سر مسأله‏اى بحث درگرفت. پس از مناقشات فراوان و ردّ و اثبات، شيخ بهايى توانست نظر خود را به اثبات رساند و بحث را ببرد.
چند روز بعد، اين دو عالم بزرگ بر سر قبرى در وادى السلام رفتند و بعد از خواندن فاتحه كنارى نشستند و مقدس اردبيلى همان مسأله را دوباره پيش كشيد و با شيخ بهايى به بحث پرداخت و با ادلّه محكم و قوى توانست شيخ بهايى را نسبت به نظر خود قانع سازد. شيخ بهايى گفت: آيا در بحث آن روز ما، شما اين ادلّه را مى‏دانستيد يا بعداً به آنها پى برديد؟ اردبيلى گفت: بله، آن روز هم اينها را مى‏دانستم لكن از ترس اين‏كه مقام علمى شما را كه در مقام زعامت مطلقه مذهب هستيد، خدشه‏دار سازم و شخصيتتان در چشم حاضران كوچك شود، مطرح‏شان نكردم.
اكنون قريب چهارصد سال از اين حادثه مى‏گذرد و در طىّ اين مدت هزاران طلبه در حوزه نجف اشرف تربيت شده‏اند اما از بسيارى از آنان حتى نامى هم باقى نمانده است در حالى كه نام مقدس اردبيلى و امثال ايشان باقى مانده است؛ زيرا، آنچه براى خدا باشد رشد مى‏كند و آنچه براى غير خدا باشد از بين مى‏رود و نابود مى‏شود. نام مقدس اردبيلى باقى ماند و تا ابد باقى خواهد ماند چون فقط براى خداى متعال عمل مى‏كرد.
آرى، در زمان مقدس اردبيلى، علماى بسيارى مى‏زيستند اما اگر به كتاب‏هاى تراجم و تاريخ مراجعه كنيد از بيشتر آنان هيچ نام و يادى نخواهيد يافت. پس، عمل ماندگار آن عملى است كه رنگ خدايى داشته باشد، اما هواهاى نفسانى فناپذير و نابود شدنى هستند.
عزيزان! شما كه اكنون راه علم را مى‏پيماييد، بايد بين اين‏كه طورى عمل كنيد كه بر اثر آن مانند مقدس اردبيلى و شيخ بهايى و ديگران نامتان جاويدان بماند، يا در شمار كسانى باشيد كه هيچ نام و يادى از ايشان باقى نمانده است، انتخاب كنيد. اين هم به نيّت‏ها و اعمال شما بستگى دارد. اگر براى خداى سبحان باشند نام شما جاويدان خواهد ماند، امّا اگر براى غير خداى متعال باشد از جاودانگى و ماندگارى نام خبرى نخواهد بود.
از اينها گذشته، خودنمايى از صفات نفس امّاره، و از شهوات و اميال نفس است كه در باطن هر انسانى وجود دارد، و هر كسى دوست دارد كه توانايى‏ها و نقاط مثبت خود را نشان دهد.
بنابراين، كسى كه خواهان توفيق بيشتر است بايد تصميم بگيرد كه خود را از اين خصلت بد و ناپسند حفظ نمايد، و اين هم از طريق تسلّط بر شهوات و هوس‏هاى نفس ميسّر است.
 

علما و بر پا داشتن دين[8]

خداى متعال مى‏فرمايد:
«أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»[9]؛ دين را بر پا داريد و در آن تفرقه اندازى نكنيد.
و مى‏فرمايد:
«إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الاْءِسْلَـمُ»[10]؛ دين نزد خدا همان اسلام است.
با مقايسه‏اى ميان اين دو آيه مباركه، نتيجه مى‏گيريم كه خداى متعال ما را به انجام دادن كارهايى كه موجب بر پا داشتن اسلام و اعلاى كلمه آن مى‏باشد امر كرده است. بر پا داشتن اسلام را مى‏توان به ساختن يك عمارت يا ساختمان تشبيه كرد؛ چرا كه اسلام يك عنوان كلى براى مجموعه‏اى از اخلاقيات و عقايد و ارزش‏ها و احكام و آداب گوناگون در زندگى انسان است كه مجموعه‏اى از احكام شرعى آنها را تعيين مى‏كند. مقصود از بر پا داشتن دين اين است كه همه مردم، از كوچك و بزرگ و مرد و زن، بدان ملتزم و پايبند باشند و به احكام آن عمل كنند. بنابراين، بر پا داشتن دين اعم از فهميدن و شناخت آن است. بر پا داشتن دين مستلزم ايمان و التزام به قوانين دين و پياده كردن همه احكام آن است.

:: مقدمات بر پا داشتن دين

بر پا داشتن دين، مقدماتى چند را مى‏طلبد. يكى از آنها آموختن و فراگيرى علوم اسلامى و علوم مرتبط با آنها، مانند علوم عربى و بلاغت، و به عبارت ديگر: علوم معروف به علوم دينى يا حوزوى است؛ زيرا، كسى كه در علوم اسلامى مهارت و تخصّص داشته باشد مى‏تواند با پيروان اديان ديگر، بويژه با علماى آنها مناظره كند و نادرستى عقايدشان را به اثبات برساند و حجت را بر آنان تمام كند و به مذهب اهل بيت عليهم‏السلام هدايتشان نمايد.
خداى متعال خواسته است كه اهل حق و هدايت، راه هدايت و درستى را از روى شناخت و آگاهى انتخاب كنند، و اهل باطل نيز به نادرستى عقايد خود پى ببرند، و راه خويش را از روى علم و شناخت يا بعد از اتمام حجت بر آنان، برگزينند. خداى متعال فرموده است:
«لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَةٍ»[11]؛ تا كسى كه بايد هلاك شود با دليلى روشن هلاك گردد و كسى كه بايد زنده شود با دليلى واضح زنده بماند.
از يكى از فضلا  كه در يكى از كشورها زندگى مى‏كند پرسيدم آيا صحت دارد كه آن كشور يك ميليون و دويست هزار دانش آموخته براى تبليغ مذهب باطل خود تربيت و آماده كرده است؟ گفت: اين آمار به چندين سال پيش از اين مربوط مى‏شود. اما در حال حاضر تعداد اين افراد به يك مليون و پانصد هزار نفر رسيده است كه بيش از صد هزار نفرشان را زنان تشكيل مى‏دهند و همگى منحرف از مذهب اهل بيت عليهم‏السلام مى‏باشند!
براى اين‏كه ما در رويارويى با اين جريان منفى موفق بشويم، بدون شك بايد ما نيز نيروهاى دانش آموخته و كارآمدى داشته باشيم، و براى اين كار قبل از هر چيز بايد علوم اسلامى را آموخت.

:: واقعيت تشيّع

هزاران تن از علماى مذاهب ديگر داريم كه بعد از عمرى تكيه زدن بر مسند تدريس و فتوا، مستبصر شدند و به مذهب تشيّع در آمدند. در برخى از آنها اين تحول مبارك روحى بعد از هفتاد و هشتاد سالگى رخ داده است. مسلّم است كه انسان اگر عالم نباشد نمى‏تواند با عالمى از يك مذهب ديگر مناظره و او را به راه راست هدايت كند. اگر كسى در برخى مناظرات علماى شيعه با علماى ديگر اديان و مذاهب دقت كند شاهكارهايى از علم و معرفت مى‏يابد. يكى از اين مناظرات ـ مثلاً ـ مناظره سيد محمد باقر قزوينى با علماى يهود در شهر ذى الكفل عراق در حدود صد و پنجاه سال پيش از اين است كه باعث شد شمارى از آنها به عالم نورانى اسلام و تشيع درآيند.
 

:: خُبرگى در بازار علم

در اين جا مايلم نظر شما را به يك مسأله جلب كنم و آن اين است كه همان طور كه در دنياى كالا و اقتصاد و معاملات تجارى پديده‏اى به نام «غلّ و غشّ» داريم، يعنى فروختن كالاهاى تقلبى به جاى كالاهاى اصل، در بازار علم نيز اين‏گونه است. چه بسيار است مواردى كه در آنها حقايق تحريف مى‏شود و باطل جامه حق مى‏پوشد و مغالطه ـ استدلالِ باطلِ حق نما ـ به جاى برهان و استدلال حقيقى مى‏نشيند.
همان گونه كه فقط افراد خبره و كارشناس مى‏توانند عقيق و ياقوت و ديگر سنگ‏هاى قيمتى را از سنگ‏هاى معمولى تشخيص دهند، همچنين تنها علماى درس خوانده و چيره دست است كه مى‏توانند در بازار علم، حق را از باطل جدا سازند و ناپاك را از پاك تميز دهند و ناخالص تقلبى را از خالص و اصل باز شناسند. زيان و ناخالصى در بازار علم بسيار بدتر از زيان در امور مادى است. مثلاً، اگر يك نفر، بدون مشورت با كارشناس و خبره در سنگ‏ها، به جاى عقيق سنگ بى‏ارزش را با قيمت بسيار گران بخرد فقط مبلغ زيادى از دست داده است امّا كسى كه به مغالطه‏هاى گمراه كننده گرفتار شود دنيا و آخرت را از دست مى‏دهد. يك عالم وارسته، فقط به خودش سود نمى‏رساند بلكه مانع گمراه شدن ديگران نيز مى‏شود.
نكته ديگرى كه مايلم توجه شما را به آن جلب كنم وجود خرافات فراوان در اديان غير آسمانى است. لذا شما بايد چند سالى را به تحصيل علم بپردازيد و با يكديگر مباحثه كنيد و توانايى‏هاى علمى خود را تقويت نماييد تا در برابر هر گونه مغالطه‏اى كه ممكن است با آن رو به رو شويد احساس ناتوانى نكنيد و به شبهات با روش درست علمى پاسخ دهيد. تنها در اين صورت است كه موفق به انتشار اسلام و بر پا داشتن دين مى‏شويد.
 

:: بر پا داشتن دين، يك وظيفه همگانى است

جمله «دين را بر پا داريد» امر است و امر افاده وجوب مى‏كند. يعنى بر پا داشتن دين واجب است. از طرف ديگر، خداى متعال بر پا داشتن دين را مقيّد به حجاز يا ايران يا هيچ جاى ديگر نكرده است. به عبارت ديگر: آيه اطلاق دارد، و اين يعنى: وجوب بر پا داشتن دين در هر نقطه‏اى از دنيا. بنابراين، بر هر انسانى واجب است كه در حدّ توان خود براى بر پا داشتن دين در هر مكانى تلاش كند، و اين واجب منحصر به مردان نمى‏شود بلكه مرد و زن در آن يكسانند و هر دو گروه مسئوليت دارند؛ زيرا امر قرآنى شامل مردان و زنان، هر دو، مى‏شود. در طول تاريخ چه بسيار زنانى بوده‏اند كه روياروى شبهات و مغالطه‏ها ايستاده‏اند و از مكتب اهل بيت دفاع كرده‏اند و به صيانت از عقايد و مقدسات پرداخته‏اند.
 

ضرورتِ آموختن از پارسايى علما[12]

حدود يك قرن پيش از اين، آخوند خراسانى قدس‏سره، در حوزه نجف درس خارج مى‏داد. روزى دو نفر از شاگردانش تصميم گرفتند آمار تعداد حاضران در درس را بگيرند. يكى از آن دو نفر جلو دَرِ ورودى تالار درس ايستاد و ديگرى جلو در خروجى. و هر كدام آنها براى شمردن تسبيحى به دست گرفت. مجموعاً 1200 طلبه در درس آخوند شركت داشتند. اما از اين تعداد، چند نفر نامشان در تاريخ مانده است؟ شايد صد نفر يا ـ در بالاترين فرض ـ دويست نفر. لذا من به كليه طلاب علوم دينى خصوصاً، و به مسلمانان عموماً، دو توصيه مهم مى‏كنم:
1ـ كسب كردن آمادگى علمى، از طريق مغتنم شمردن فرصت‏ها و ضايع نكردن وقت، بلكه بهره گرفتن از آن براى علم و آموختن.
2ـ تقواى راستين «احتياط در دين».
شيخ مرتضى انصارى قدس‏سره، در ايام تحصيل خود، دوستى داشت كه با هم درس مى‏خواندند. قضا را روزى از روزها هر دوى آنها، مجموعاً بيش از يك فلس نداشتند. دوست شيخ انصارى رو به ايشان كرد و گفت: آيا موافقيد با اين فلس يك عدد نان بخريم و با هم نصف كنيم؟ شيخ انصارى موافقت كرد و آن آقا به بازار رفت تا نانى بياورد اما در راهِ برگشت به فروشنده شيره خرما برخورد. به او گفت: آيا به اندازه يك فلس به من شيره قرضى مى‏دهى؟ فروشنده قبول كرد به او شيره داد. شيره را وسط نان گذاشت و نزد شيخ برگشت. شيخ انصارى با ديدن شيره روى نان تعجب كنان پرسيد: پول شيره را از كجا آوردى؟ ما كه يك فلس بيشتر نداشتيم. او گفت: شيره فروش به من قرض داد. شيخ انصارى رو به دوستش كرد و گفت: آيا تو تضمين مى‏كنى كه زنده بمانى تا قرضش را بدهى؟ تو نمى‏بايستى اين كار را بكنى؛ چون نان تنها هم ما را سير مى‏كرد. حالا من از كناره‏هاى نان كه شيره به آن نرسيده است مى‏خورم و بقيه‏اش را براى تو مى‏گذارم.
روزها سپرى شد و سى سال از اين ماجرا گذشت، و همدرسى شيخ انصارى از ايران به نجف اشرف بازگشت. در آن روز، شيخ انصارى مرجع بزرگى شده بود و در حرم مطهر علوى تدريس مى‏كرد. وقتى او رسيد، شيخ انصارى درس را تمام كرده بود و طلاب در حال خارج شدن از حرم بودند. آن دوست قديمى وارد صحن كه شد به شيخ انصارى كه در حال خارج شدن بود برخورد و سلام كرد و با لحن دوستى قديمى خطاب به او گفت: چه مى‏شد اگر رفاقتمان ادامه مى‏يافت؟ چه شد كه شما به اين مقام بلند رسيديد اما من به جايى نرسيدم؟ شيخ انصارى رو به او كرد و با لحن يك دوست قديمى و به مزاح گفت: شايد به خاطر اين‏كه من آن شيره را نخوردم و شما نتوانستيد آن را نخوريد.
درست است كه سخن شيخ انصارى رحمه‏الله مزاح بود اما در عين حال خالى از حقيقت نبود. اگر چه قرض گرفتن هيچ اشكالى ندارد و كسى نگفته كه اين كار حرام است امّا احتياط فوق العاده شيخ انصارى به او اجازه اين كار را نداد، پس، پارسايى فوق العاده شيخ چيزى است كه باعث جاودانگى او شد. بنابراين، هر يك از شما از همين حالا بايد با خودش بينديشد و تصميم بگيرد كه آيا مى‏خواهد جزء آن هزاران فراموش شده باشد يا جزء آن تعداد اندكى كه نام و يادشان باقى مانده است؟ هر كس مى‏خواهد كه حتى بعد از گذشت هزار سال نامش باقى بماند، بايد اين دو توصيه را به بهترين وجه به كار بندد.
 

الگو گرفتن از پايدارى و اخلاق رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله[13]

خداى متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ»[14]؛ قطعاً براى شما در رسول خدا الگويى نيكوست، براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد.
بدون شك، معنايى كه از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود اين است كه قرآن به ما دستور مى‏دهد كه همه چيز را از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بياموزيم؛ زيرا علماى بلاغت مى‏گويند: «حذف متعلّق افاده عموم مى‏كند». پس، تاريخ و زندگى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بخوانيد و آنچه را اختصاص به آن حضرت داشته است، مانند وجوب نماز شب براى آن بزرگوار، و اختيار نه همسر با عقد دائم، و وارد شدن مسلّحانه به مكّه مكرمه كه براى آن حضرت، آن هم فقط براى يكبار، مجاز شمرده شد و براى ديگران مطلقاً جايز نيست، استثنا كنيد. بخوانيد و ببينيد كه آن بزرگوار با اسيران و بردگان و كودكان و مؤمنان و گنهكاران و منافقان چگونه رفتار مى‏كرده است. با همسرانش و اصحابش و نزديكان و خويشاوندانش چگونه معاشرت مى‏كرده است، با دشمنانش چه برخوردى داشته است. چگونه اموال شخصى‏اش را از اموال امّت جدا مى‏ساخته است. چگونه خداى سبحان را عبادت مى‏كرده است. به سيره آن حضرت به دقت بنگريد آن گاه از ايشان الگو و سرمشق بگيريد؛ زيرا كسى كه خواهان رستگارى و نجات در آخرت است بايد به رسول خدا تأسى جويد؛ چرا كه خداى عزوجل مى‏فرمايد: «براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد». به اين مناسبت، دو نكته از زندگى و سيره پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برايتان عرض مى‏كنم و از هر كدام به ذكر يك نمونه بسنده مى‏كنم؛ چرا كه سخن گفتن از سيره و زندگى آن حضرت صدها و صدها شب و روز مى‏طلبد.
 

:: 1ـ پايدارى پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حق چنان پايدارى و استقامتى داشت كه در تاريخ بشريت، حتى در بين ديگر پيامبران و فرستادگان الهى[15]، نظير ندارد. در اين باره مى‏توان دهها نمونه آورد. از جمله: زمانى كه خداى متعال آن حضرت را مبعوث فرمود، نخستين سخنش با مشركان اين بود: «قولوا لا إله إلاّ اللّه‏ تفلحوا[16]؛ بگوييد خدايى جز اللّه‏ نيست تا رستگار شويد».
از آن جا كه مشركان خدايان متعدد و گوناگونى مى‏پرستيدند: خدايى از چوب، خدايى از پنبه، خدايى از آهن، خدايى از سنگ و گل، خدايى از طلا و نقره و مس، و هر روستايى و هر قبيله و عشيره‏اى و بلكه هر خانواده‏اى و احياناً هر فردى براى خود بتى داشت، و از آن جا كه مشركان با بت پرستى رشد و پرورش يافته بودند، لذا اين جمله رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تأثير زيادى بر آنها داشت، و برايشان غير قابل تحمّل بود، به طورى كه نزد ابوطالب عليه‏السلام عموى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ـ آمدند و گفتند: برادرزاده‏ات ما را نابخرد مى‏خواند و جوانانمان را فاسد و منحرف كرده است... به او بگو: اگر از فقر ناراحت است آنقدر برايش پول جمع مى‏كنيم كه ثروتمندترين عرب شود و او را بر خود سلطنت مى‏دهيم. و باغ زرد و سرخ‏هاى زيادى نشان دادند. ابوطالب عليه‏السلامسخن آنها را به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله منتقل كرد. پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏توانست بگويد: اين اعتقاد من است و براى اثبات آن دلايل عقلى دارم و مى‏توانم هر كس را كه با من بحث كند قانع سازم كه معبودى جز اللّه‏ نيست و من فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم، امّا اينها را نفرمود، بلكه پاسخى به آنها داد كه ديگر نتوانند چنان سخنانى را تكرار كنند. فرمود:
لو وضعوا الشمس في يميني والقمر في يساري ما أردته[17]؛ اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپم، قبول نمى‏كنم.
اين است پايدارى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنابراين، هر كسى كه حق را مى‏شناسد و آن را باور دارد بايد ايستادگى كند. چرا كه خداى متعال مى‏فرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَـمُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»[18]؛ كسانى كه گفتند پروردگار ما اللّه‏ است سپس ايستادگى كردند بيمى بر آنان نيست و اندوهگين نمى‏شوند.
بايد مقاومت و پايدارى كند اما با اخلاق خوش نه با خشونت يا ايجاد وحشت يا درشتى و زور.
بياييد ايستادگى و مقاومت را از رسول خدا بياموزيم و با جان و دل تصميم بگيريم كه با آن حضرت پيمان پايدارى ببنديم تا از دعاى ايشان صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بهره‏مند شويم؛ زيرا هر انسانى‏نسبت به عقيده‏اى كه مى‏پذيرد و باورى كه دارد در پيشگاه خداى سبحان مسئول است. در دنيا، در برابر جامعه خود، در برابر كسانى كه خبرش به آنها مى‏رسد، و در برابر تاريخ و نسل‏هاى آينده مسئول است. پس، كسى كه به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاعتقاد دارد بايد در راه او پايدارى ورزد. كسى كه به اميرالمؤمنين عليه‏السلام اعتقاد دارد بايد در راه او پايدارى كند. كسى كه به فاطمه زهرا عليهاالسلام معتقد است بايد به خاطر آن بانو و در راه او ايستادگى كند. كسى كه به حسن و حسين معتقد است بايد در راه آن دو بزرگوار عليهماالسلام ايستادگى كند. كسى كه به بقيه امامان از اهل بيت اعتقاد دارد بايد در راه آنها ايستادگى كند، و كسى كه به ولى اللّه‏ الأعظم صاحب العصر و الزمان معتقد است بايد بر اين اعتقاد خود پايدارى ورزد.
 

:: 2ـ اخلاق پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

اگر تاريخ زندگى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ورق زنيد و آن را با دقت بخوانيد به خلق و خوى باعظمت و سجاياى بزرگوارانه آن حضرت پى خواهيد برد. شواهد بر اين مطلب بسيار است. مثلاً: زمانى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مدينه منوّره زندگى مى‏كرد ـ يعنى دورانى كه حاكم و رئيس دولت اسلامى و همه چيز تحت امر و نهى ايشان بود ـ «عرب باديه نشين آمد و رداى آن حضرت را چنان با شدّت كشيد كه ديدم ـ انس بن مالك مى‏گويد ـ لبه آن بر گردن ايشان رد انداخت، سپس گفت: اى محمد! دستور بده از مال خدا كه نزد توست به من بدهند. پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تبسّم كنان رو به او كرد و دستور داد چيزى به او دهند»[19].
به عبارت ديگر، حضرت او را بخشيد و مقابله به مثل نكرد در صورتى كه مى‏توانست توى گوش او بزند يا اجازه دهد يارانش اين كار را بكنند، يا قصاصش كند. چرا كه خداى متعال مى‏فرمايد:
«فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ»[20]؛ هر كس بر شما تعدى كرد، همان گونه كه بر شما تعدى كرده، بر او تعدّى كنيد.
اما آن حضرت بدى را با بدى جواب نداد بلكه با لطف و محبت رفتار كرد. آيا در دنياى امروز رئيس حكومتى را مى‏يابيد كه بتوان حتى به او نزديك شد، چه رسد به كشيدن عبايش؟!
نمونه ديگر: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چند همسر داشت و برخى از آنها با ايشان بى‏ادبى مى‏كردند به طورى كه قرآن آنها را سرزنش و بلكه تهديد كرد، آن جا كه مى‏فرمايد:
«إِن تَتُوبَآ إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَ إِن تَظَـهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَـلـهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صَــلِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلَـلـءِكَةُ بَعْدَ ذَ لِكَ ظَهِيرٌ»[21]؛ اگر شما [شما دو زن ]به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است]. واقعاً دلهايتان انحراف پيدا كرده است، و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت خدا خود سرپرست اوست، و جبرئيل و صالح مؤمنان [نيز ياور اويند] و گذشته از اين، فرشتگان [هم] پشتيبان او خواهند بود.
حتى كار يكى از آنها به جايى رسيد كه در نبوت او شك كرد؛ چون در روايات آمده كه آن زن به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهگفت: تو ادعا مى‏كنى كه پيامبر خدا هستى[22]؟ و هيچ كس نقل نكرده است كه آن زن بعد هم به نبوت حضرت يقين پيدا كرد. همچنين نقل شده كه بين، آن زن و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سخنى رفت، و پيامبر پدر او را داور قرار داد. آن زن به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفت: بگو، و جز حقيقت نگو. پدرش سيلى به صورت او زد و گفت: اى دشمن خدا! پيامبر غير حق مى‏گويد[23]؟!
با اين همه، حتى يك بار نديديم كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بى‏ادبى يكى از زنانش را بابى ادبى پاسخ دهد. چه بى‏ادبى در گفتار يا در كردار.
نمونه ديگر: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ياران زيادى داشت و در بين آنها آدم‏هاى خوب و خيلى خوب و بد و خيلى بد هم وجود داشت، حتى بعضى از آنان، به صريح قرآن كريم، منافق بودند. آن جا كه مى‏فرمايد:
«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُم مِّـنَ الْأَعْرَابِ مُنَـفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ»[24]؛ و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافقند و از ساكنان مدينه [نيز عده‏اى] بر نفاق خو گرفته‏اند. تو آنان را نمى‏شناسى، ما آنان را مى‏شناسيم. بزودى آنان را دو بار عذاب مى‏كنيم، سپس به عذابى بزرگ بازگردانيده مى‏شويد.
پس، ما بايد اين خلق و خوها را از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بياموزيم و به ايشان اقتدا كنيم و مانند ايشان رفتار نماييم. در مقابل بدى كردن دوستان و همسايه و نزديكان و ديگران آن طور عمل كنيم كه مولايمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏كرد. اين هم شدنى نيست مگر با تصميم و اراده. و كسى كه تصميم بگيرد خداى متعال به او توفيق مى‏دهد تا در رضوان او و در شمار كسانى درآيد كه به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اقتدا كردند و او را الگوى خود قرار دادند و به آيه شريفه ذكر شده در آغاز بحث عمل كردند. پس، توفيق، بدون تصميم و اراده به دست نمى‏آيد.
بدانيد كه صدها ميليون آدم در دنيا زندگى مى‏كنند، در آسيا و اروپا و امريكا و جاهاى ديگر. و همچنين در قاره افريقا كه هم اكنون قسمت اعظم آن آزاد يا در شرف آزادى است. پس، سعى كنيد از اين فضاهاى آزاد استفاده كنيد و تاريخ و سيره پيامبر مصطفى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت اطهار او عليهم‏السلام را به همه اين ميليونها انسان برسانيد؛ زيرا، نود درصد مردم مثلاً افريقا يا مسلمان نيستند يا اهل بيت عليهم‏السلام را نمى‏شناسند اما معاند نيستند. حتى افراد متعصبى كه شستشوى مغزى شده‏اند، اگر چهره حقيقى رسول گرامى و اهل بيت صلوات اللّه‏ و سلامه عليه و عليهم را بشناسند عوض مى‏شوند و برمى‏گردند؛ زيرا، شايد يك كلمه يا يك داستان يا يك سطر عبارت درست و راست زندگى انسان را دگرگون سازد. مانند آن عالمى كه اهل بيت را نمى‏شناخت اما توجه به حرف جرّ «مِنْ» در اين آيه شريفه، مسير زندگى او را تغيير داد:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّــلِحَـتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيَما»[25]؛ خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، به برخى از ايشان، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده است.
اين عالم در اين آيه شريفه تأمل و تدبر كرد و انديشيد و در كتاب‏ها و احاديث و تاريخ جستجو كرد و سرانجام حق را يافت و در راه آن پايدارى ورزيد. او به اين نتيجه رسيد كه اصحاب رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلههمگى بر صواب و يا آمرزيده نيستند و همه آنها به خاطر صحابى بودن رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا به جا آوردن نماز و روزه و حج و... مأجور نمى‏باشند.
پس، شما بايد در گفتار و كردار به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اقتدا كنيد و روش رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در زندگى خود پياده نماييد، و پايدارى و اخلاق خوش و نيكو را از آن حضرت بياموزيد؛ زيرا كه ميليونها نفر در جهان منتظرند تا به سبب و به واسطه شما با راه و رسم پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و از طريق شما، با راه قرآن كريم، و با قلم و زبان و رفتار شما، با راه اهل بيت عليهم‏السلام آشنا شوند. پس، آنها را محروم نكنيد، و براى آن‏كه در اين زمينه موفق شويد بايد دامن خدمت به كمر زنيد و عميقاً بياموزيد، و در سطح گسترده فعاليت كنيد.
 

تحصيل علم يك فريضه است[26]

رسول گرامى خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده‏اند:
طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة[27]؛ تحصيل علم بر هر مرد و زن مسلمانى واجب است.
همان طور كه نماز و روزه و حجّ و زكات، با شرايط خود، واجب هستند، تحصيل علم هم بر مرد و زن واجب مى‏باشد.
علوم حقيقى اسلام بر سه قسم است:
1ـ اصول دين، 2ـ فروع دين، 3ـ اخلاق و آداب.
مقصود از اصول دين شناخت جزئيات و ادلّه توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد است. شناخت اصول دين باعث اعتقاد و ايمان به خداى متعال و به فرشتگان و پيامبران و اوصياى او، و تصديق كتاب‏ها و پيام‏ها و صحيفه‏هايش مى‏شود. از طرف ديگر، از طريق اصول دين مى‏توان پى برد به اين‏كه اوصياى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوازده نفرند كه نخستين ايشان اميرالمؤمنين على عليه‏السلاماست و آخرينشان امام مهدى موعود عجل اللّه‏ تعالى فرجه، و از ايشان يازده نفر شهيد شدند امّا امام منتظر زنده ولى غايب است و روزى ظهور مى‏كند و دنياى آكنده از ستم و بيداد و انحراف را پر از عدل و داد مى‏سازد. اين دوازده نفر به همراه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و بى‏بى فاطمه زهرا عليهاالسلام چهارده معصوم هستند. يعنى از سهو و نسيان مصونند، و فقط ايشان كامل هستند و اطاعت از آنان بر همگان واجب مى‏باشد.
فروع دين را، با جزئيات آنها، مى‏توان در رساله‏هاى عمليه يافت. اخلاق و آداب هم مربوط مى‏شود به رفتار فرد و جامعه و تعامل انسان با همتايانش مانند همسر و فرزندان و نزديكان و دوستان و همسايگان و همكاران و... .
همان طور كه شناخت اصول دين در حد نياز بر همگان واجب است و مى‏توان آن را از طرق مختلف شناخت، فروع دين نيز همين گونه است، و مى‏توان براى دانستن آنها به عالم فقيه مراجعه كرد. شناخت بايد و نبايدهاى اخلاقى و آداب هم، در حدّ واجب و حرام، بر هر فردى واجب است و بايد موارد ابتلا به آنها را از طريق مطالعه زندگى و سيره پيامبر و اهل بيت ايشان به دست آورد. شايسته است كه اين علوم را، پس از فراگرفتن، به ديگران نيز بياموزيم.
بد نيست در اين جا به ذكر نمونه‏هايى كه با اخلاق و آداب مرتبط هستند، بپردازيم. تاريخ از زنان بسيارى نام برده كه به هدايت ديگران برخاستند. يكى از اين بانوان، ديلم دختر عمرو و همسر زهير بن قين، از ياران امام حسين عليه‏السلام، است. زهير هواخواه عثمان بود. او از مكّه به عراق مى‏رفت كه فهميد امام حسين عليه‏السلامنيز در همان مسير حركت مى‏كند. آن طور كه نقل شده، زهير با گروهى از فزاره و بجيله بود. اين افراد گفته‏اند: ما با زهير بن قين بجلى از مكّه مى‏آمديم و با كاروان حسين عليه‏السلام در يك مسير بوديم. ناخوشايندترين چيز براى ما اين بود كه با او در يك منزل پياده شويم. اما يك بار حسين عليه‏السلام در منزلگاهى فرود آمد و ما هم چاره‏اى نداشتيم جز اين‏كه با او هم منزل شويم. حسين عليه‏السلامدر گوشه‏اى چادر زد و ما در گوشه‏اى ديگر. نشسته بوديم و غذا مى‏خورديم كه ناگهان فرستاده حسين عليه‏السلام آمد و سلام كرد و وارد چادر شد و گفت: اى زهير بن قين! اباعبداللّه‏ الحسين مرا دنبال تو فرستاده است. هر يك از ما هر چه در دستش بود افتاد و گويى خشكمان زد، زن زهير به او گفت: سبحان اللّه‏! فرزند رسول خدا در پى تو فرستاده است و تو نمى‏روى؟! خوب است بروى ببينى چه مى‏گويد، بعد برگردى. زهير بن قين نزد امام حسين عليه‏السلامرفت، و طولى نكشيد كه خوشحال و در حالى كه چهره‏اش برق مى‏زد، آمد و دستور داد خيمه و بار و شتر و متاعش را جمع كنند و به سوى حسين عليه‏السلام حركت كرد و به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. نزد خانواده‏ات برو. چون دوست ندارم از من به تو غير از خير چيزى برسد. سپس به همراهانش گفت: هر يك از شما دوست داشت مى‏تواند با من بيايد و گرنه اين آخرين ديدار ماست»[28].
بنابراين، يك زن با ايمان مى‏تواند زندگى يك انسان را طورى تغيير دهد و دگرگون سازد كه از دشمن اميرالمؤمنين به دوستدار و پيرو او تبديل شود. زهير ـ به لطف راهنمايى و تذكّر همسرش ـ در شمار كسانى در آمد كه هر روز هزاران نفر خطاب به او مى‏گويند: پدر و مادرم به فدايت.
يكى ديگر از اين زنان، ام الاسود بنت اعين بن سنسن است كه توانست ده برادر خود را به راه اهل بيت هدايت نمايد. يكى از اين ده نفر زرارة بن اعين است كه محدّثان بزرگى از نسل او به وجود آمدند و خدمات شايانى به تشيع كردند، از جمله ابوغالب رازى. آرى، همه مردان و زنان مسلمان مى‏توانند فعاليت مؤثرى در اخلاق و آداب داشته باشند و از اين طريق خشنودى خداى تعالى و رسول او و اهل بيت رسول او را به دست آورند.
 

چگونه از عنايت صاحب الزمان برخوردار شويم؟[29]

مرحوم سيد مهدى بحرالعلوم رضوان اللّه‏ تعالى عليه بارها به افتخار ملاقات با آقا امام زمان مهدى موعود عجل اللّه‏ فرجه نايل آمده بود. از ايشان ـ زمانى كه مرجع تقليد بود ـ نقل كرده‏اند كه يك بار از شهر نجف اشرف به شهر حلّه مسافرت كرد و در بدو ورودش به حلّه مردم به استقبالش آمدند و هر يك از استقبال كنندگان از سيد خواهش مى‏كرد كه ميهمان او شود، امّا سيد آدرس و نام يكى از كسبه شهر را از آنها پرسيد ولى بيشترشان او را نمى‏شناختند. پس از پرس‏وجو معلوم شد كسى كه سيد سراغش را مى‏گيرد يك كاسب معمولى است كه در يكى از محلاّت شهر دكان ساده‏اى دارد به او خبر دادند كه سيد بحرالعلوم سراغش را مى‏گيرد. مرد خوشحال شد و خدمت سيد رسيد. سيد از او پرسيد: آيا اجازه مى‏دهى كه در منزل شما اقامت كنم؟ مرد گفت: با اين كار بر بنده منّت مى‏نهيد، اما خانه من بسيار كوچك و ساده است و گنجايش پذيرايى از ملاقات كنندگان شما را ندارد. سيد گفت: فقط خودم به خانه شما مى‏آيم و ملاقات با مردم را در محل ديگرى برگزار مى‏كنم.
امّا مردم اعتراض كردند و گفتند: اين مكان مناسب شما نيست. شما يك مرجع بزرگ هستيد و عده‏اى زيادى از مردم به حضورتان شرفياب مى‏شوند. سيد جواب داد: هر زمان و در هر مكانى كه شما انتخاب كنيد براى ملاقات با مردم خواهم آمد. همه با اصرار ايشان موافقت كردند و از آن متعجّب بودند.
مدتى بعد، از سيد بحرالعلوم سبب اصرارش را براى اقامت گزيدن در خانه آن كاسب معمولى پرسيدند. سيد رحمه‏الله گفت: حسب الأمر آقا و مولايم حجة بن الحسن عجل اللّه‏ فرجه اين كار را كردم. گفتند: آيا سبب آن را از آقا پرسيديد؟ گفت: من گوش به فرمان آقا هستم و چاره‏اى جز امتثال امر ايشان ندارم. گفتند: سخنان اهل بيت عليهم‏السلام همه‏اش از روى حكمت است. بنابراين، آيا مى‏توانيد علّت آن را به نظر شخص خودتان برايمان بيان كنيد؟ سيد گفت: زمانى كه ميهمان آن مرد بودم بسيار ميل داشتم بدانم كه علت عنايت مولى صاحب العصر و الزمان عجل اللّه‏ فرجه به او چيست، ديدم زندگى ساده‏اى دارد و آدم متديّن و ساده‏اى است اما به همه واجبات و فرامين پايبند است. وقتى به او گفتم كه از طرف آقا عجل اللّه‏ فرجه مأمور شدم كه در منزل او اقامت گزينم، تعجب كرد و از خوشحالى گريست! سپس گفت: من يك كاسب ساده هستم و اگر يك روز كارم را رها كنم شب بايد گرسنه بخوابم اما سعى كرده‏ام در حد توانم از دينم محافظت نمايم و به احكام و اخلاق آن پايبند باشم.
سيد بحرالعلوم مى‏گويد: بعد از آن‏كه به او اصرار و پافشارى كردم مطلبى برايم گفت كه من آن را علت برخوردارى‏اش از همه خير و بركت‏هاى او در زندگى‏اش مى‏دانم.
اين داستان ويژگى خاصى ندارد؛ زيرا هر انسانى، خواه مرد باشد يا زن، جوان باشد يا پير باسواد باشد يا بى‏سواد، خداى متعال دو قوه متضاد در وجودش به وديعه نهاده است: يكى عقل و ديگرى اميال و خواهش‏ها و اين دو از شگفتى‏هاى آفرينش خداى بلند مرتبه است؛ پس هر يك از ما مى‏تواند به اندازه‏اى كه معتقدات خويش را بر هواى نفس و شهوات آن برترى دهد از عنايت امام مهدى عجل اللّه‏ فرجه برخوردار گردد و به ايشان نزديك شود.
 

بايد امروز ما بهتر از ديروزمان باشد[30]

امام صادق عليه‏السلام فرموده‏اند:
من استوى يوماه فهو مغبون و من كان آخر يومه شرّهما فهو ملعون[31]؛ هر كس دو روزش برابر باشد او مغبون است، و هر كس آخرين روزش بدتر باشد او ملعون است.
مولا اميرالمؤمنين عليه‏السلام نيز فرموده‏اند:
الكيّس من كان يومه خيراً من أمسه[32]؛ زيرك كسى است كه امروزش بهتر از ديروزش باشد.
اين سه وضعيتى كه در اين دو حديث شريف آمده شامل هر فردى مى‏شود، هر كه مى‏خواهد باشد: عالم باشد يا جاهل، بازارى باشد يا كارمند، مرد باشد يا زن. معناى مغبون اين است كه انسان يك شى‏ء گرانبهايى را با قيمتى نازل بفروشد يا شى‏ء ارزان قيمتى را با قيمت گرانى بخرد. بديهى است كه نتيجه اين معامله افسوس و پشيمانى است.
اگر انسان ضرر مالى كند يا ثروتش را از دست بدهد مى‏تواند روزى آن را جبران كند اما خسارت در عمر را هرگز نمى‏توان جبران كرد؛ زيرا، آنچه از دست رفت ديگر برنمى‏گردد. هر انسانى كه عمر خود يا روزهاى زندگى‏اش را مطابق يكى از دو وضعيت ياد شده سپرى كند قطعاً زيان كرده و عمرش را باخته است. كسى كه دو روز او مثل هم باشد مانند كسى است كه ثروتش را دست داده باشد. همچنين كسى كه در تحصيل علم يا در تقرّب به خداى متعال از طريق عبادات و خدمت به مردم و تعامل خوب با خانواده و خويشاوندان و دوستانش ترقى نكند مانند كسى است كه عمرش را باخته است. زيرك ـ آن طور كه در حديث پيشگفته آمده ـ كسى است كه امروزش از ديروزش بهتر باشد، و لعنت شده ـ پناه به خدا ـ كسى است كه امروزش از ديروز بدتر باشد.
خداى متعال نعمت‏هاى فراوانى به انسان بخشيده است، نعمت‏هايى چون گوش و چشم و زندگى و عقل كه خداى متعال آن را معيار ثواب و عقاب قرار داده، و قدرت كار و توليد. بنابراين، انسان بايد از اين نعمت‏ها به شكل درست استفاده و بهره‏بردارى كند، و تصميم بگيرد و با تمام توان تلاش كند كه امروز او بهتر از ديروزش، و اين ماه او بهتر از ماه گذشته‏اش باشد تا بر ساعت‏ها و روزهاى زندگى‏اش افسوس نخورد، و در دنيا و آخرت به توفيق و سعادت نايل آيد.
 

تأسّى به حضرت صدّيقه زهرا عليهاالسلام[33]

يازده امام معصوم عليهم‏السلام از نسل بى‏بى فاطمه زهرا عليهاالسلام هستند، و اطاعت از آنان واجب است. اينان الگو و حجت بر همه خلق مى‏باشند و حضرت زهرا عليهاالسلام حجت بر ايشان مى‏باشد. در حديث شريف از امام حسن عسكرى عليه‏السلامآمده است:
نحن حجج اللّه‏ على خلقه و جدّتنا فاطمة حجّة علينا[34]؛ ما حجت‏هاى خدا بر خلق او هستيم و جدّه مان فاطمه حجّت بر ما مى‏باشد.
معنايش اين است كه بر امام حسن و امام حسين و بقيه ائمه اطهار عليهم‏السلام واجب است كه به مادرشان عليهاالسلام تأسّى جويند.
اراده خداى متعال بر اين تعلق گرفته است كه هيچ زنى همتراز فضل و مقام بى‏بى زهرا خلق نكند، چه پيش از او و چه پس از او. زنى خدمت صديقه فاطمه زهرا عليهاالسلام آمد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش دچار شبهاتى شده و مرا فرستاده است تا از شما بپرسم. حضرت فاطمه عليهاالسلام به سؤال او جواب دادند. زن سؤال دوم را پرسيد. بى‏بى جواب دادند. زن سؤال سومش را پرسيد. بى‏بى جواب دادند. تا ده مرتبه پرسيد و بى‏بى همچنان جواب او را دادند. تا آن‏كه زن از سؤال كردن زياد خجالت كشيد و عرض كرد: اى دخت رسول خدا، ديگر زحمتتان نمى‏دهم. حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمودند: هر چه مى‏خواهى بپرس. آيا اگر كسى را يك روز استخدام كنند تا بار سنگينى به پشت بامى برد و صد هزار دينار به او مزد دهند، اين كار بر او دشوار مى‏آيد؟ زن عرض كرد: خير. حضرت فرمودند: من هم به ازاى پاسخگويى به هر مسأله‏اى با مرواريدهايى بيش از فرش تا عرش استخدام شده‏ام، پس به طريق اولى نبايد بر من دشوار و سنگين آيد. از پدرم [رسول خدا] صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه مى‏فرمايند:
إنّ علماء شيعتنا يحشرون فيخلع عليهم من خلع الكرامات على قدر كثرة علومهم و جِدهم فى إرشاد عباد اللّه‏ حتى يخلع على الواحد منهم ألف ألف خلعة من نور[35]؛ علماى شيعه ما به محشر كه مى‏آيند به اندازه فراوانى علوم آنان و جدّيتشان در ارشاد بندگان خدا بر آنان خلعت پوشانده مى‏شود تا جايى كه به هر يك از آنها هزار هزار خلعت از نور مى‏پوشانند.
بنابراين، شايسته است كه مادران ـ و به طور كلى بانوان مؤمن ـ در هر كارى به بانو صديقه كبرى عليهاالسلام تأسى كنند. مسائل شرعى و علوم اهل بيت عليهم‏السلام را از حضرتش بياموزند و بكوشند آنها را به همگنان خود نيز تعليم دهند. علوم اهل بيت عليهم‏السلام هم در احكام و عقايد و آداب و سنن موجود است. پس سعى كنيد آنها را عميقاً بياموزيد و ـ با اقتدا به حضرت فاطمه عليهاالسلام ـ به ديگران آموزش دهيد. به اندازه‏اى كه در اين زمينه كوشش و تلاش نماييد روز قيامت به سرور زنان عالم نزديك خواهيد شد. بسيارى از دختر خانم‏هاى امروز مسائل شرعى و آداب و فرهنگ اسلامى را نمى‏دانند. بنابراين، به شما توصيه مى‏كنم كه تعطيلات تابستانى را مغتنم شماريد و سعى كنيد خانم‏هاى خويشاوند و محلّه خود را جمع كنيد و برايشان جلسات آموزش اصول دين و احكام و اخلاق و آداب و سنن دينى تشكيل دهيد؛ زيرا هر كدام از ما دو وظيفه داريم: اول عمل كردن به احكام اسلام، و دوّم امر به معروف و نهى از منكر. مثلاً همه ما مكلفيم خمس بپردازيم و ديگران را نيز به اين كار تشويق نماييم؛ زيرا كسى كه خمس بدهد اما امر به معروف نكند يا ديگران را به پرداخت خمس ترغيب ننمايد به يكى از دو وظيفه عمل كرده است، اما كسى كه هم خودش خمس بدهد و هم امر به معروف كند يا ديگران را به دادن خمس ترغيب نمايد به هر دو وظيفه عمل كرده است، و كسى كه هر دو كار را ترك كند هر دو وظيفه را ترك كرده است.
اين دو وظيفه، دو واجب مستقل از يكديگرند، لذا نبايد اگر موفّق نشديم به احكام دين عمل كنيم تبليغ و تعليم آنها را رها كنيم، بلكه بايد، ضمن سعى و تلاش براى تبليغ و تعليم احكام اسلام به ديگران، بكوشيم كه خود نيز به احكام اسلام عمل كنيم و آنچه را مى‏گوييم به كار بنديم.
 

تلاش براى رفع نيازها و مشكلات مردم[36]

يكى از طلاّب به نام شيخ محمد كوفى در شهر نجف اشرف سكونت داشت و پس از مدتى منتقل به شهر كوفه شد و يكى از غرفه‏هاى مسجد كوفه را براى سكونت خود انتخاب كرد، و از كسانى بود كه به زيارت مسجد سهله اهتمام داشت. اين داستان مربوط به عصر مرجع بزرگ شيعه، جناب سيد ابوالحسن اصفهانى رحمه‏الله مى‏شود. در آن روزها به هر طلبه يك دينار با مقدارى نان به اندازه خورد و خوراك يك ماه شهريه مى‏داد و طلاب آن مقدار نان را از نانوايى‏ها به حساب سيد مى‏گرفتند.
شيخ محمد كوفى هفته‏اى يك بار به نجف اشرف مى‏رفت و مقدارى پنير و ماست مى‏خريد و آنها را خشك مى‏كرد تا بتواند ظرف يك هفته استفاده كند و در كنار آن يك وعده نان هم مى‏گرفت. خادم مسجد كوفه نيز اگر غذايش اضافه مى‏آمد، به او مى‏داد. يك روز شيخ محمد نزد سيد ابوالحسن رفت و زد زير گريه. وقتى سيد از او پرسيد: چرا گريه مى‏كنى؟ گفت: من سال‏ها در جستجوى آقايم حجة بن الحسن عجّل اللّه‏ فرجه بودم و يك مرتبه ايشان را ديدم اما نشناختم و وقتى شناختم گم‏شان كردم. سيد پرسيد: چگونه اين اتفاق رخ داد؟ گفت: در راه مسجد كوفه به مسجد سهله پياده مى‏رفتم كه احساس كردم كسى پشت سر من است. او به من گفت: شيخ محمد! از كجا مى‏خورى؟ گفتم: از يك دينار و مقدار نانى كه سيد ابوالحسن اصفهانى به طلاب كمك مى‏كند. به من گفت: به سيد ابوالحسن بگو: «از خودت وقتى بگذار و در تالار بنشين و به رفع حوايج مردم بپرداز، ما كمكت مى‏كنيم». سيد ابوالحسن بلافاصله ورقه‏اى برداشت و اين سفارش را يادداشت كرد. نقل كرده‏اند كه سيد رحمه‏الله گفته است: هر زمان كه بر اثر كارهاى روزانه و پرداختن به مسئوليتهايم احساس خستگى و فشار مى‏كردم اين ورقه را برمى‏داشتم و سفارش مولايم حضرت حجّت عجّل اللّه‏ فرجه را مى‏خواندم و خستگى ام از بين مى‏رفت و تجديد قوا و روحيه مى‏كردم.
سيد ابوالحسن رفت، اما توصيه مـولايمان صاحب العصر و الـزمان عـجل اللّه‏ فـرجه هـمچنان بـاقى است و سفارشى براى همگان است. بنابراين، ما نبايد به خستگى مجال بدهيم، و بايد از عباراتى مثل: اين كار من نيست، يا در شأن من نيست يا وقتم ارزش دارد و... دورى كنيم؛ چرا كه ائمه هدى و اطهار ما صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين بيشتر اوقات خود را در راه رفع نيازهاى مردم مى‏گذراندند. وقت ما كه مقدس‏تر و عزيزتر از اوقات آن بزرگواران نيست.
شايد يكى از ما قدرى از وقت خود را براى يك شخص ساده صرف كند و در حد توان نيازهاى او را برآورده سازد، و بعد معلوم شود كه آن شخص وليّى از اولياى خداى متعال است. چنان كه در حديث شريف از سرورمان سيد الشهدا امام حسين صلوات اللّه‏ و سلامه عليه آمده است:
إنّ اللّه‏ عزّوجلّ أخفى أربعة في أربعة:... و أخفى أولياءه في الناس فلايستصغرنّ أحدكم أحداً فإنّه يوشك أن يكون وليّا للّه‏ تعالى...[37]؛ خداى عزوجل چهار چيز را در چهار چيز نهان كرده است:...و اوليايش را در ميان مردم. پس هرگز كسى را كوچك نشماريد؛ زيرا ممكن است كه همان شخص ولىّ خداى تعالى باشد.

مزد به قدر زحمت[38]

خداى عزوجل فرموده است:
«فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ كَذَ لِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ...»[39]؛ امّا كف، بيرون افتاده از ميان مى‏رود، ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند در زمين باقى مى‏ماند. خدا مَثَلها را چنين مى‏زند.
خداى تبارك و تعالى احوال دنيا را به سيلابى تشبيه فرموده كه در مسير خود بسيارى از اشياى سبك مانند خار و خاشاك و پوشال و امثال اينها را مى‏روبد و با خود مى‏برد، و چون اين اشياء سبك هستند بر روى آب شناور مى‏شوند اما بعد از مدتى از بين مى‏روند و ناپديد مى‏شوند و چيزهاى سودمند و مفيد باقى مى‏مانند.
اراده خداى متعال بر اين تعلق گرفته است كه امور دنيا خالى از مشكلات نباشند. به همين دليل است كه مى‏بينيد برترين مخلوقات خداى متعال و كسانى كه خدا همه عالم را به خاطر آنان و به طفيل وجود ايشان آفريد ـ يعنى فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين ـ در راه تبليغ پيام پروردگارشان با انواع آزارها و ستم‏ها و اعتراض‏ها و مخالفت‏ها رو به رو شدند. اگر امروزه مؤمنان مبلّغ به خاطر فعاليت‏هاى تبليغى‏شان در فلان مكان با واكنش‏هاى منفى يا مشكلاتى مواجه نمى‏شوند، شايد علتش فداكارى‏هايى باشد كه گذشتگان صالح ما از خود نشان دادند و سختى‏ها و مشقت‏هايى باشد كه در اين راه تحمل كردند. مثلاً: همين شهر اصفهان ـ كه امروز يكى از شهرهاى معروف در پايبندى به تشيع است و مبلغان بسيارى را به اطراف و اكناف عالم مى‏فرستد ـ اهالى آن در يك دوره‏اى از تاريخ نه تنها در برابر مبلغان و علماى تشيع واكنش منفى نشان مى‏دادند بلكه حتى طاقت شنيدن كلمه «شيعه» را نداشتند، اما بر اثر تلاش‏ها و فداكارى‏هاى علماى اعلام مانند علامه مجلسى و محقق كركى و امثال اين دو بزرگوار رضوان اللّه‏ تعالى عليهم اصفهان امروز به يكى از شهرهاى بزرگ پيرو ولايت و دوستدار اهل بيت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهتبديل شده است.
برخورد منفى با مبلّغان شيعه، امروز كمتر از گذشته است. اگر به كتاب «شهداء الفضيله» علامه امينى رضوان اللّه‏ تعالى عليه مراجعه كنيد برايتان معلوم مى‏شود كه سلف صالح ما در راه ترويج علوم اهل بيت عليهم‏السلام چه آزارها و مشقت‏ها و شكنجه‏ها تحمل كرده‏اند. حتى برخى از آنان را زنده زنده سوزانده‏اند.
حدود هزار سال پيش از اين، درس خواندن و نوشتن و تحقيق و پژوهش كار بسيار سختى بود؛ زيرا، جمع آورى فقط چند حديث تقريباً يك سال زمان مى‏طلبيد، و گاه يك نفر نيروى زيادى را صرف مى‏كرد و سختى‏هاى بسيارى را در سفر به جان مى‏خريد تا از فلان محدّث مثلاً اين حديث رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بشنود كه:
عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور معه حيثما دار[40]؛ على با حق است و حق با على است، هر جا بچرخد او هم با آن مى‏چرخد.
يا اين حديث را كه:
فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني[41]؛ فاطمه پاره تن من است، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است.
چون دست‏يابى به يك حديث در آن زمان از فراهم آوردن چندين كتاب در زمان ما سخت‏تر بوده است. بلكه هر كس يك ورق كه در آن حديثى پيرامون منقبتى از مناقب حضرت زهرا عليهاالسلام بود با خود مى‏داشت، جانش در خطر بود. مى‏گويند جوانى (در آن زمانها) در كوفه زندگى مى‏كرد و عمرش را در خدمت به علوم اهل بيت عليهم‏السلامگذرانده و احاديث زيادى درباره ولايت اهل بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جمع آورى كرده بود و آنها را به رفقايش نشان داد و گفت: مى‏خواهم اين اوراق را از كوفه بيرون ببرم تا در بقيه مناطق منتشر نمايم. رفقايش به او گفتند: اين كار خطرناك است!! اما از آن جا كه جوان مصمم بود به هر قيمتى شده اين كار را انجام دهد، رفقايش به او پيشنهاد كردند كه به بصره برود چون در آن جا تعداد كمى شيعه وجود دارد، و او را از رفتن به شهر اصفهان بر حذر داشتند. ليكن او براى تبليغ نوشته‏هايش همان اصفهان را انتخاب كرد و رخت سفر به سوى اين شهر بربست و رنج سفر را، مانند گرسنگى و خطر حيوانات درنده و راهزنان و جلاّدانى كه مأمور بودند هر كسى را كه به تشيع دعوت مى‏كند بكشند، به جان خريد و شروع به فعاليت تبليغى خود كرد و احاديثى را كه يادداشت كرده بود انتشار داد و سرانجام هم در اين راه به شهادت رسيد.
بدون شك، اين جوان و علماى صالح گذشته ما كه با تلاش‏ها و زحمات آنها اصفهان به يك شهر شيعى تبديل شد، در روز قيامت مقام بسيار بالايى خواهند داشت، و پاداش آنها را خود رسول خدا و ائمه اطهار صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين خواهند داد.
مواجه شدن با مشقت‏ها و مشكلات در كار تبليغى يك امر بديهى است؛ بنابراين، ما نبايد از آزار و اذيت و مشكلات در راه ترويج فرهنگ اهل بيت عليهم‏السلامبترسيم، بلكه بايد با اقتدا به گذشتگان صالح خويش، خودمان را نذر دشوارى‏ها و رنج‏ها كنيم. «عطيّه» يكى از علما و مفسّران كوفه است. او از ترس بيدادگرى حجاج بيست سال آواره بود و با خانواده‏اش در سخت‏ترين شرايط زندگى مى‏كرد. بعد از اين مدت، حجاج ملعون او را در يكى از مناطق ايران دستگير كرد و دستور داد او را چهارصد شلاّق بزنند و ريشش را بِكَنَند. همه اينها به خاطر آن بود كه وى احاديث مربوط به مناقب بى‏بى فاطمه عليهاالسلام را نقل مى‏كرد.
سختى‏هاى كار تبليغى از امور با ارزش به شمار مى‏آيند. اين رنج‏ها و دردها در نزد خدا ارزش بزرگى دارند و عاقبت تلخى آنها شيرين است. قرآن كريم و ائمه هداة ما را به درس گرفتن از زندگى گذشتگان فرا خوانده‏اند. اگر به صفحات تاريخ مراجعه كنيد خواهيد ديد كه مؤمنان بسيارى ـ امثال آن جوان كوفى ـ در معرض انواع آزارها و شكنجه‏ها قرار داشته‏اند، زير تازيانه‏هاى جلاّدان جان داده‏اند. شماها نيز بزودى از رنج و زحمت خلاص خواهيد شد؛ پس مبادا يك وقت از كسانى باشيد كه در برابر بى‏بى صديّقه كبرى عليهاالسلام احساس تقصير و شرمندگى كنيد. پس، هيچ كار تبليغى را كوچك نشماريد و هيچ كلمه‏اى را در اين زمينه دست كم نگيريد؛ زيرا، شايد حتى يك كلمه به ظاهر ساده و كم اهميت كه از دهانتان خارج مى‏شود منجرّ به اين شود كه افراد بسيارى به بركت نورانيت اهل بيت عليهم‏السلام بينا و هدايت شوند و بسيارى از كسانى كه شما آنها را نمى‏شناسيد شيعه شوند، در اين صورت مى‏توان گفت: كار خوب و زيبايى كرديد كه ايامى از عمرتان را صرف تبليغ و نشر علوم اهل بيت عليهم‏السلام نموديد. پس مطمئن باشيد كه آنچه از رنج و سختى تحمل كرده‏ايد و هر تلاشى كه در اين راه به عمل آورده‏ايد نزد خداى عزوجل محفوظ است و مورد عنايت و مشمول دعاى مولايمان بقية اللّه‏ الأعظم عجّل اللّه‏ فرجه خواهيد بود.
 

اين‏گونه عمرها طولانى مى‏شود[42]

در روايات شريف آمده است كه در ايّام حضرت امام موسى كاظم عليه‏السلام دو برادر از شهر خود به قصد مكّه مكرمه خارج شدند و در راه به روستايى رسيدند. در آن جا پيرامون چيزى با هم اختلاف پيدا كردند به طورى كه دعوايشان افتاد و به يكديگر بد و بيراه گفتند و از هم جدا شدند و هر يك از راهى رفت. يكى از آنها ـ به نام يعقوب ـ آمد و به تنهايى وارد مكه مكرمه شد و به طواف پرداخت.
امام كاظم عليه‏السلامشخصى را در پى او فرستاد. فرستاده حضرت آمد و به او گفت: مى‏خواهى موسى بن جعفر را ببينى؟ مرد گفت: آرى. گفت: دنبالم بيا.
«امام عليه‏السلامبا ديدن او فرمود: اى يعقوب! تو ديروز آمدى و ميان تو و برادرت در فلان و بهمان جا دعوايى شد به طورى كه يكديگر را دشنام داديد، و اين از دين من و دين پدران من نيست و ما هيچ كس را به چنين كارهايى توصيه نمى‏كنيم، پس، از خداى يكتا و بى‏انباز بترس؛ چون بزودى مرگ شما دو تن را از هم جدا مى‏كند. برادرت در همين سفر پيش از آن‏كه به خانواده‏اش برسد، مى‏ميرد و تو به خاطر رفتارى كه كرده‏اى پشيمان خواهى شد. علتش هم اين است كه شما دو برادر از يكديگر بريديد، در نتيجه، خدا عمرتان را كوتاه كرد.
مرد عرض كرد: فدايت شوم، من، اجلم كى مى‏رسد؟
امام فرمود: اجل تو هم رسيده بود امّا چون در فلان و بهمان منزلگاه به عمويت خوبى كردى بيست سال به عمرت افزوده شد.
راوى گويد: من آن مرد را در حج ديدم و به من گفت كه برادرش به خانواده‏اش نرسيد و در بين راه مرد و همان جا به خاك سپرده شد»[43].
عين اين ماجرا در هر زمانى و براى همه مردم تكرار مى‏شود؛ بنابراين، اختصاص به اين دو برادر ندارد. عاقبت كار بد مخصوصاً بد رفتارى با والدين و قطع رحم كوتاه شدن عمر است و بر عكس، كار نيك بويژه نيكى كردن به والدين و صله رحم اجل را به تأخير مى‏افكند. اين چيزى است كه در احاديث شريف آمده است[44].
لذا هر فردى بايد تصميم بگيرد در حدّ توان و امكانش كار خير انجام دهد، هر اندازه كه باشد، و هيچ گاه اين كار را ترك نكند، خواه نيكى كردن به والدين باشد يا به خويشاوندان يا همسايگان يا همكاران. و در خدمت كردن به احدى از مردم كوتاهى و سستى نورزد. اميرالمؤمنين على عليه‏السلاممى‏فرمايند:
وصدقة العلانية فإنّها تدفع ميتة السوء، وصنائع المعروف وتقي مصارع الهوان[45]؛ صدقه دادن آشكار از مردنِ بد جلوگيرى مى‏كند، و نيكوكارى از سقوط در پستى و خوارى نگاه مى‏دارد.
از طرف ديگر، خوددارى از همه اشكالِ بدى، مانند ستم كردن و اذيت كردن و امثال اينها، نيز اهميت دارد؛ زيرا، كار بد ـ پناه به خدا ـ دامنگير انسان مى‏شود. پس، كار بد عمر انسان را كوتاه مى‏كند و كار خوب آن را طولانى مى‏گرداند. گرفتارى يا مشكلى كه احياناً به انسان مى‏رسد ممكن است تقدير الهى براى بالا بردن درجه در آخرت باشد، و ممكن است به سبب تقصير يا معصيت يا ستم و يا قطع رحم باشد. بنابراين، همه ـ بويژه نوجوانان و جوانان ـ بايد سعى كنند تصميم بگيرند كار بد را ترك كنند اگر چه كوچك باشد؛ زيرا تصميم به اين كار از انجام دادن كار بد مى‏كاهد، و در مقابل تصميم بگيرند كار خوب و عمل نيك انجام دهند، اگر چه كوچك باشد؛ چون تصميم به اين كار، خود، بر توفيق انجام دادن كار خوب مى‏افزايد. هر كارى كه با شما شد و آن را خوب ديديد شما هم با ديگران همان كار را انجام دهيد، و هر چيزى را كه براى خودتان بد ديديد شما آن كار را با ديگران نكنيد.
 

سرچشمه خوشبختى[46]

هر انسانى كه خواهان خوشبختى است در جستجوى آن مى‏باشد و براى به دست آوردنش تمام تلاش و كوشش خود را به كار مى‏گيرد. بعضى مردم خوشبخت زندگى مى‏كنند و بسيارى از آنها هم خوشبخت نيستند. پس، خوشبختى و سعادت در كجا پنهان است؟
ريشه و سرچشمه خوشبختى، راضى بودن به چيزى است كه خداى متعال قسمت كرده است، نه به داشتن پول و ثروت يا علم يا جوانى يا تندرستى يا در شغل و مقام يا در شخصيت يا داشتن ايل و فاميل و خويشاوند زياد و يا شهرت و خوشنامى؛ زيرا، عده زيادى هستند كه اين چيزها را دارند اما در عين حال، از نظر روحى خسته و افسرده‏اند و يا ـ العياذ باللّه‏ ـ اقدام به خودكشى مى‏كنند. بنابراين، ملاك در خوشبختى اين است كه انسان نسبت به آنچه خداى متعال قسمت او كرده است در اعماق وجودش احساس قناعت و رضايت بكند، خواه جوان باشد يا پير، متأهل باشد يا مجرد، مرد باشد يا زن، ثروتمند باشد يا فقير، دانشگاهى يا حوزوى، و در هر زمينه‏اى باشد. پس، اگر صد در صد راضى باشد صد در صد خوشبخت است. آيات كريمه قرآن و احاديث شريف چهارده معصوم صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين تأكيد زيادى بر اين مطلب دارند. مثلاً در قرآن كريم آمده است:
«لِّكَيْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَآ ءَاتَاكُمْ»[47]؛ تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به سبب آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد.
در دعاى امام زين العابدين كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان مى‏خوانيم و به دعاى ابوحمزه ثمالى معروف است ـ دعايى كه اگر انسان يك بار آن را با تأمل و تعمق بخواند جاى اميدوارى است كه در پايان آن، به خواست خداى متعال، مستجاب الدعوة شود ـ در پايان يكى از سطرهاى آن مى‏خوانيم:
وَ رَضِّني من العيش بما قسمت لي؛ و مرا از معاش به آنچه قسمت من كرده‏اى راضى بدار.
همسر فرعون با بدترين مردها زندگى مى‏كرد؛ چرا كه مردى سركش و زورگو و ستمگر بود، اما همسرش به آنچه خدا قسمت او كرده بود رضايت داد و گفت:
«رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ»[48]؛ پروردگارا، برايم نزد خودت در بهشت خانه‏اى بساز و مرا از فرعون و كار او دور بدار.
پس، او يك زن خوشبخت بوده و نمونه‏اى براى اقتدا و تأسّى شد؛ زيرا خداى عزوجل در كتاب ارجمندش زنان و مردان را به آموختن از او فرا مى‏خواند. پس اساس خوشبختى اين است. راضى بودن به قسمت الهى معنايش اين نيست كه انسان براى رفع مشكلات خود يا برطرف كردن كاستى‏هاى زندگى‏اش يا از بين بردن رنجهايش نكوشد بلكه معنايش اين است كه علاوه بر اين بايد به آنچه خداى عزوجل قسمت او كرده است قانع باشد تا در معيشت و زندگى‏اش خوش باشد. كسى كه به آنچه خدا برايش قسمت كرده است راضى باشد دستخوش بيمارى‏ها، خواه جسمى يا روحى و روانى، نمى‏شود و هرگز خودش را نمى‏كشد، و اين امرى بسيار حائز اهميت است و آثار مثبت بزرگى دارد پس، هر مؤمنى بايد عزم خود را بر راضى بودن به قسمت الهى جزم كند و همواره آن را به كار بندد تا زندگى‏اش گوارا باشد و احساس خوشبختى كند.

راز موفقيت و كاميابى[49]

خداى متعال در قرآن كريم خطاب به پيامبر گرامى‏اش مى‏فرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»[50]؛ پس به [بركت ]رحمت الهى با آنان نرمخو شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. پس، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن زيرا خدا توكل كنندگان را دوست مى‏دارد.
در آيات ديگرى، خداى متعال به بندگان مؤمنش امر مى‏كند كه از پيامبر بياموزند و در زندگى‏شان به او اقتدا كنند و آن حضرت را الگوى خود قرار دهند. مى‏فرمايد:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[51]؛ قطعاً براى شما در رسول خدا الگويى نيكوست.
اگر بخواهيم از انسان كامياب و موفق در زندگى‏اش جستجو كنيم بى‏گمان او را در آن كسى خواهيم يافت كه به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت گرامى آن حضرت اقتدا كرده است، و تعجبى ندارد كه چنين كسى كاميابترين و موفق‏ترين فرد در زندگى باشد؛ چون پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سخنش و سكوتش و باطن و ظاهرش و فعل و تركش و خلاصه در همه حالاتش نمونه اعلاى انسان بود و بلكه، به شهادت دوست و دشمنش، از همه شخصيت‏هاى عالم، از آغاز آفرينش تا پايان آن، برتر و بالاتر مى‏باشد. يك نويسنده مسيحى كتابى نوشته به نام «صد نفر اول» كه در آن نام صد تن از بزرگترين شخصيت‏هاى جهان را آورده و در مقدمه‏اش نوشته است كه ترتيب اشخاص را بر حسب موفقيت آنان در زندگى‏شان و تحقق بخشيدن به اهدافى كه دنبال مى‏كرده‏اند، قرار داده است نه بر پايه تسلسل زمانى. لذا ـ با آن‏كه مسيحى است ـ نام پيامبر ما را قبل از همه آورده چون ايشان را موفق‏ترين شخصيت شمرده است.
راز موفقيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در زندگى‏اش، على رغم همه جنگ‏ها و فشارهايى كه از آغاز اعلان دعوتش تا شهادت آن بزرگوار از طرف قومش و ديگران با آنها مواجه شد، چيست؟ يكى از عوامل اصلى كه در پس اين موفقيت درخشان نهفته است همان است كه قرآن كريم در چندين جا بيان فرموده است. از جمله در آيه‏اى كه سخن را با آن آغاز كرديم، يعنى آيه: «فَبَِما رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ» يعنى نرمخويى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نرمخو و مهربان بود. با هيچ كسى درشتى نمى‏كرد. نه فقط به عنوان يك پيامبر در رفتار مربوط به دعوتش، بلكه همچنين در مقام يك شوهر با همسرش و در مقام يك پدر با فرزندانش، و در مقام يك فرمانده با سربازانش، با آن‏كه ايشان فرمانده كل نيروهاى مسلّح بودند و يك اشاره از جانب ايشان كافى بود كه جنگى متوقف شود يا ادامه يابد، معذلك در سخن گفتن با احدى از سربازان و يارانش و بلكه حتى با دشمنانش تندى و خشونت به كار نمى‏بردند بلكه هميشه با زبان خوش و با حوصله و بردبارى سخن مى‏گفتند.
در زمينه تبليغ رسالت هم، با وجود آن همه فشارها و سختى‏هايى كه از طرف قومش به ايشان رسيد و مخالفت‏هاى شديدى كه با دعوتش كردند تا جايى كه جنگ بدر و احد و جز اينها را عليه آن بزرگوار به راه انداختند در حالى كه پيشتر در ميان آنها به صادق امين معروف بود. آرى، با وجود همه اينها در جايى نقل نشده كه آن حضرت در طول زندگى مقدّسش با يكى از آنان رفتار درشت و خشونت‏آميز كرده باشد. با آن‏كه از نظر قدرت بدنى يا روحى هم انسان ناتوانى نبود. بلكه ايشان نيز مانند بقيه آدم‏ها ناراحت و عصبانى مى‏شد. از نظر نيروى بدنى ـ آن طور كه در روايات آمده[52] ـ قدرتى معادل چهل مرد داشته است، اما چون از اخلاق بسيار والايى برخوردار بود، با مسلمان و حتى با دشمنانش با محبّت و اخلاق خوش رفتار مى‏كرد و به سبب همين اخلاق بزرگش دشمنان را جذب و تبديل به دوست مى‏كرد، و بر عشق و علاقه و دوستانش نسبت به خود مى‏افزود.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چهل سال در ميان قومش زندگى كرد و شنيده نشده است كه در تمام اين مدت كسى را آزار و اذيت كرده باشد. بلكه در بين عرب او تنها كسى است كه به صادق و امين ملقّب گشته است. اما به محض آن‏كه دعوتش را اعلان فرمود، فشارها و تحريم‏ها و جنگ‏ها عليه آن حضرت آغاز شد و بيست سال ادامه داشت، و در اين مدت او و يارانش گرسنگى و تشنگى كشيدند و در شِعب ابى طالب محاصره شدند و به يثرب مهاجرت كردند، و بارها توطئه قتل آن حضرت را چيدند اما خداى متعال او را از اين توطئه‏ها حفظ كرد ... به رغم همه اينها پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله توانست دولت خود را بنا كند و در تمام جنگ‏هايى كه مشركان مكّه به راه انداختند، بر آنان پيروز شود، و همه اينها پيش از آن‏كه با زور شمشير باشد با قدرت اخلاق بود.
در روايات آمده است كه: «زمانى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وارد مكه شد يكى از پرچم‏ها در دست سعد بن عباده بود و او فرياد مى‏زد: امروز روز كشتار است. امروز روز اسيرى زنان است. خدا قريش را خوار كرد. ابوسفيان شنيد و فرياد زد: اى رسول خدا، آيا به كشتن قومت فرمان داده‏اى! سعد اين طور مى‏گويد. تو را به خدا بر قومت رحم كن. تو نيكوكارترين و مهربان‏ترين و مردمدارترين انسان‏ها هستى. پس، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ايستاد و فرمود: نه! امروز روزِ رحمت است. خدا قريش را عزّت داده است. آن‏گاه شخصى را پيش سعد فرستاد و او را از فرماندهى عزل كرد، و به على عليه‏السلام فرمود: پرچم را از او بگير و در ميان مردم جار زن. على عليه‏السلامپرچم را گرفت و فرياد مى‏زد: امروز روز رحمت است»[53].
مطالعه زندگى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نشان مى‏دهد كه آن حضرت مى‏توانست دشمنان رسالت را بكشد ـ و اين حق را هم داشت ـ اما آن حضرت دست مهر و محبّتش را سوى آنان دراز كرد و با اخلاق والايش ايشان را از منجلاب بت پرستى و شرك بيرون كشيد؛ چرا كه او ـ به تعبير قرآن كريم ـ پيامبر رحمت و ملايمت بود.
به اين مناسبت، سه مطلب را به مؤمنين توصيه مى‏كنم:
1ـ برگزارى مراسم جشن و شادى در ايام ولادت و مناسبت‏هاى شاد اهل بيت عليهم‏السلام، به علاوه زنده داشتن مراسم اندوه و سوگوارى در ماه‏هاى محرم و صفر؛ چرا كه اميرالمؤمنين عليه‏السلامفرموده‏اند:
إنّ اللّه‏ اطلع إلى الأرض فاختار لنا شيعة ينصروننا و يفرحون لفرحنا ويحزنون لحزننا ويبذلون أنفسهم وأموالهم فينا، أولئك مِّنا وإلينا[54]؛ خدا به زمين نظر افكند و براى ما شيعيانى برگزيد كه ياريمان مى‏كنند، و از شادى ما شاد مى‏شوند و از اندوه ما اندوهگين مى‏شوند، و جان و مالشان را در راه ما نثار مى‏كنند. اينان از ما هستند و به ما مى‏پيوندند.
2ـ ارائه خدمات اجتماعى كه از برجسته‏ترين مصاديق آن كمك كردن در امر ازدواج جوانان است؛ زيرا وضعيت جوانان در جوامع اسلامىِ امروز نه تنها مرضىّ امام زمان عجل اللّه‏ فرجه نيست بلكه آن حضرت را بسيار ناراحت مى‏كند. انجام اين مسئوليت كه در واقع، اجراى وصيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد، بر عهده يك طبقه يا يك گروه از جامعه نيست بلكه همه مسئولند، هر كس بر حسب موقعيت و بر حسب توانايى‏اش.
3ـ بهبود بخشيدن به وضعيت اقتصادى و معيشتى مؤمنين از طريق كمك كردن در همه سطوح، مانند تأسيس صندوق‏هاى وام بلند مدّت جهت مساعدت در حلّ مشكلات اقتصادى و معيشتى نيازمندان.
مسئوليت هر فردى از شما امروز عبارت است از مشاركت در ايجاد مؤسسات فرهنگى براى نشر و ترويج فرهنگ اهل بيت عليهم‏السلام، خواه مشاركت مالى باشد يا فرهنگى يا حمايت معنوى و تشويق و استفاده از تمام روابط و امكاناتش و قرار دادن آنها در اين زمينه.
 

تلاش براى ايجاد جامعه‏اى مؤمن[55]

خداى متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:
«أَقِيمُوا الدِّينَ»[56]؛ دين را بر پا داريد.
شكى نيست كه اين مسئوليت بر عهده همه است، اعم از زن و مرد و پير و جوان. يك مرتبه هست كه خداى متعال ما را به فروع يا مقدمات امر مى‏كند و مى‏فرمايد: «أَقِيمُوا الصَّلَوةَ»[57]؛ نماز را بر پا داريد» يا: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ»[58]؛ روزه بر شما نوشته شده است» يا: «وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ»[59]؛ و براى خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است»... و يك مرتبه ما را مستقيماً به نتيجه امر مى‏كند و مثلاً مى‏فرمايد: «دين را بر پا داريد»، و اين بدان معناست كه هر آنچه در بر پا داشتن دين نقش و سهم دارد، انجام دادنش واجب است، مانند به جا آوردن فروع و واجبات شرعى پيشگفته. همچنين است خواندن درس‏هاى حوزوى و ساخت مسجد و حسينيه و مدرسه و چاپ و نشر كتاب و سخنرانى و تأليف و تبليغ و اطلاع رسانى و كسب اطلاعات درست و تحصيل علوم جديد، و در يك كلمه: هر كارى كه نتيجه‏اش اقامه دين باشد.
دين شامل مجموعه‏اى از واجبات و احكام و آداب و اخلاق مى‏شود، و همگان موظفند براى ايجاد يك جامعه ديندار كار و فعاليت كنند. هر كس به تناسب توانايى‏ها و استعدادها و امكاناتى كه خداى سبحان به او بخشيده است، و هر كس در اين زمينه كوتاهى كند نزد خداى متعال مسئول خواهد بود.
درست است كه شخص به تنهايى نمى‏تواند مقدمات ساختن جامعه مؤمن را در همه جا فراهم آورد، چنان كه نمى‏تواند براى اقامه دين در همه شهرها و كشورها به آنها سفر كند، بنابراين، نسبت به آنچه از قدرت و توان او خارج است معذور مى‏باشد، امّا اين امر او را از كار و فعاليت در حدّ ميسور معاف نمى‏كند.
در زمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كشيشى نصرانى به نام «سنسن» زندگى مى‏كرد كه تا آخر عمر به اسلام نگرويد. اما تنها فرزندش به نام «اَعْيَن» اسلام آورد و حافظ قرآن و اديبى برجسته شد. از او ده پسر و يك دختر به نام «ام الاسود» باقى ماند. اين خانم تنها عضو خانواده او بود كه در همان آغاز به رشته ولايت اهل بيت عليهم‏السلام چنگ زد.
در كتاب‏هاى رجالى شيعه آمده است كه اين خانم تمام برادرانش را به مذهب حق دعوت كرد و همگى شيعه شدند. و شيعه درست و حسابى شدند به طورى كه برخى از آنان از محدثين و علماى بزرگ و مورد وثوق شيعه گشتند[60].
فكر مى‏كنيد چه عاملى باعث شد كه اين بانو به چنين مقام بلندى برسد؟ بدون شك، اخلاص و اجتهاد و اخلاق نيكو. اخلاص به اين معناست كه انسان به دنيا تعلّق خاطر نداشته باشد بلكه به خدا و پيامبرش و اهل بيت پيامبرش عليهم‏السلام تعلّق خاطر داشته باشد. در اين صورت تلخى دنيا براى او به شيرينى آخرت تبديل خواهد شد. اجتهاد: يعنى تلاش و كوشش و ترك سستى و تنبلى؛ چرا كه دنيا سراى كار و زحمت است و كسى كه در دنيا كار و تلاش نكند در آخرت جز افسوس و پشيمانى حاصلى نَدرَوَد. و اخلاق: يعنى اين‏كه انسان به راه و رسم پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت او عليهم‏السلام اقتدا كند و به خصلت‏هايى چون شكيبايى و بردبارى و خوش اخلاقى و مهربانى حتى با كسانى كه نسبت به وى بداخلاقى مى‏كنند، آراسته شود.
بر اثر اين سه عامل است كه نيروها از قوه به فعل تبديل مى‏شود. هر كس به اين سه خصلت پايبندتر باشد به درجه بالاترى از توفيق دست مى‏يابد، و هر كه خواهان رسيدن به اين سه باشد بايد حتماً از توكل به خداى متعال و سپس اراده و تصميم برخوردار باشد.
 

شرط ترقّى و پيشرفت[61]

خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَـنِ إِلاَّ مَا سَعَى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى»[62]؛ و براى انسان جز حاصل تلاش او نيست. و [نتيجه ]كوشش او بزودى ديده خواهد شد.
مى‏گويند: مرحوم صاحب جواهر صدها شاگرد داشت و آنها را ترغيب و تشويق مى‏كرد كه هر پرسشى يا اشكالى يا نقدى يا پيشنهادى به ذهنشان مى‏رسد، در همان جلسه درس مطرح كنند تا از رهگذر بحث و مناقشه علمى، مطالب در اذهان طلاب رسوخ كند. در يكى از روزهاى داغ تابستان نجف اشرف، بعد از آن‏كه شيخ (صاحب جواهر) درس را تمام كرد، ديد هيچ يك از طلاب انتقادى يا اشكالى يا سؤالى را مطرح نكرد.
خطاب به آنان فرمود: امروز چه شده است. هيچ انتقادى نشنيدم و هيچ طلبه‏اى مطلبى نگفت؟! آيا تدريس من وحى مُنزل است؟!
طلاب گفتند: حقيقت آن است كه ما ديروز به خاطر وجود پشه زياد و شدّت گرمى هوا نتوانستيم مطالعه كنيم ـ در آن ايام از دستگاه‏هاى تهويه و خنك كننده و حتى پنكه برقى خبرى نبود ـ .
صاحب جواهر گفت: درست است. ديشب پشه زياد بود و من هم مثل شما اذيت شدم و هر چه سعى كردم خودم را از شرّ آنها خلاص كنم، نشد. معذلك چون خود را موظف مى‏دانستم كه براى آماده كردن درس امروز مطالعه كنم، خيالم راحت نبود. يادم آمد كه در پشت بام، يك اتاق متروك انبارى مانند داريم. برخاستم و لباسهايم را در آوردم و لُنگى به كمرم بستم و كتابهايم را با چراغى برداشتم و به آن اتاق رفتم و به مطالعه نشستم. در آن اتاق انواع حشرات بود و از بدنم بالا مى‏رفتند امّا اعتنايى نمى‏كردم.
آرى، اينها باعث شد كه صاحب جواهر به آن مقام و منزلت علمى برسد. بنابراين، طالب علم ـ اگر مى‏خواهد موفق شود ـ بايد تلاش و جديت و كوشش كند و خوب درس بخواند و در كنار اينها خود را به زيور اخلاص و توجه به خداى متعال و اهل بيت عليهم‏السلام نيز بيارايد.
نزد مرحوم كاشف الغطاء هزاران نفر شاگردى كردند اما از چند نفر آنها مانند صاحب جواهر نام يا تأليفى باقى مانده است؟
راه تحصيل علوم اهل بيت عليهم‏السلام راه بسيار خوبى است اما نياز به همّت و اراده دارد. به علاوه، بايد از بسيارى امور ديگر كه معمولاً دلخواه انسان است، دست شست تا انسان بتواند به مراحل بالايى در اين راه نايل آيد.
 

پاره‏اى از نشانه‏هاى اوليا[63]

در حديثى از عباده كُلَيبى از جعفر بن محمد از پدرش از على بن الحسين از فاطمه صغرى از حسين بن على از برادرش حسن عليهم‏السلام آمده است كه فرمودند:
رأيتُ أمي فاطمة عليهاالسلام قامت في محرابها ليلة جمعتها فلم تزل راكعة ساجدة حتى اتّضح عمود الصّبح و سمعتها تدعو للمؤمنين و المؤمنات و تسمّيهم و تُكثر الدعاء لهم و لا تدعو لنفسها بشيء، فقلت لها: يا اُمّاه، لم لا تدعُونِ لنفسك كما تدعُونِ لغيرك؟ فقالت: يا بُنيّ، الجار ثمّ الدار[64]؛ مادرم فاطمه عليهاالسلام را ديدم كه در شب جمعه درمحرابش ايستاده است و تا صبح به ركوع و سجود مى‏رفت. شنيدم براى مؤمنين و مؤمنات دعا مى‏كند و يكايك آنان را نام مى‏برد و برايشان بسيار دعا مى‏كند و براى خودش دعا نمى‏كند، به او گفتم: مادرجان، چرا براى خودتان دعا نمى‏كنيد؟ فرمود: پسرم! اول همسايه بعد خانه.
ادعيه فراوانى از اهل بيت عليهم‏السلام وجود دارد كه در آنها شخص ابتدا براى خودش دعا مى‏كند سپس براى ديگران. مانند: اللهم اغفرلى و للمؤمنين. اللهم اغفرلى و لوالدى و...[65].
اما اين حديث مأثور از بى‏بى فاطمه زهرا عليهاالسلام، با آن‏كه كوتاه و مختصر است، اما از يكسرّ خاص و يك امر بسيار مهم خبر مى‏دهد و آن ايثار و از خودگذشتگى در دعاست.
شايد بسيارى از مردم دعا را كم ارزش بدانند به اين دليل كه دعا كردن نه احتياج به پول دارد نه زحمت دارد و نه وقت زيادى مى‏برد، اما حضرت زهرا عليهاالسلام ارزش دعا را مى‏دانند و از ميزان تأثير آن خبر دارند. چرا كه نه؟ در حالى كه دعا مصداق يكى از راه‏هاى سخن گفتن با آفريدگارِ هر چيز و تواناى بر هر چيز، يعنى خداى سبحان است كه هر نعمتى را او مى‏دهد و هر بلايى را او دفع مى‏كند. لذا آن بانوى بزرگوار دعا براى ديگران را بر دعا كردن براى خودش ترجيح مى‏داد.
شكى نيست كه همه ما نياز به دعا كردن داريم. خداى متعال فرموده است:
«قُلْ مَا يَعْبَؤُابِكُمْ رَبِّى لَوْلاَ دُعَآؤُكُمْ»[66] ؛ بگو: اگر دعاى شما نبود پروردگار من به شمااعتنايى نمى‏كرد.
در حديث شريف نبوى نيز آمده است كه:
الدعاء مُخّ العبادة[67]؛ دعا، مغز عبادت است.
مغز در اين جا به معنى پايه و اساس است. اما اين‏كه انسان حتى در دعا كردن ديگران را بر خود ترجيح دهد اين از فضايل بسيار و رفيع و والايى است كه آن را تنها در اهل بيت مى‏يابيم؛ اين بزرگواران عليهم‏السلام، علاوه بر اين‏كه رزق خود را و نيازهاى مادى‏شان را ايثار مى‏كردند، در دعا نيز ايثارگر بودند و ديگران را بر خود مقدّم مى‏داشتند. بنابراين، ما بايد اهل بيت عليهم‏السلام را سرمشق خود قرار دهيم و از آنان بياموزيم كه حتى در دعا ديگران را بر خود مقدم بداريم. مؤمنين بايد خويشاوندانشان را بر خود مقدم دارند، فرزندان بايد پدر و مادر را بر خود مقدم دارند، پدر و مادر بايد فرزندان را بر خود مقدم دارند، و همچنين همسايگان و دوستان و همكاران و... چرا كه مى‏دانيم اين نوع از ايثار، دو فايده براى انسان دارد:
اول: هر گاه شما براى ديگرى دعا كنيد فرشتگانى هستند كه دو برابر آنچه براى ديگران دعا كرده‏ايد براى شما دعا مى‏كنند. در حديث شريف از امام صادق عليه‏السلامآمده است:
دعاء المسلم لأخيه بظهر الغيب يسوق إلى الداعي الرزق و يصرف عنه البلاء و تقول له الملائكة: لك مثلاه[68]؛ دعاى مسلمان براى برادرش در پشت سر او براى دعا كننده روزى مى‏آورد و بلا را از او دور مى‏كند و فرشتگان به او مى‏گويند: دو برابرش براى خود تو باد.
بنابراين، كسى كه خواهان روزى و فرزندان شايسته و توفيق از خداى متعال است بايد اين چيزها را از خدا براى ديگرى بخواهد تا چند برابر به خود او داده شود.
دوم: ايثار و از خودگذشتگى همچنان كه در دنيا ثمرات و آثار مثبت دارد، در آخرت نيز سبب رفعت درجه و اجرى بزرگ مى‏شود.
 

مسئوليت علما[69]

علم و عالم جايگاه بلندى در اسلام دارند. خداى متعال مى‏فرمايد:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ»[70]؛ بگو: آيا كسانى كه مى‏دانند و كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟.
اما اين جايگاه والا، به همان اندازه كه بلند و والاست، مسئوليتش هم بزرگ است. از حارث بن مغيره ـ يكى از اصحاب جليل القدر و ثقه امام صادق عليه‏السلامروايت شده است كه گفت: امام صادق عليه‏السلامدر راه مدينه به من برخورد، فرمود: كيستى؟ حارث؟
عرض كردم: بله.
فرمود: «لأحملنّ ذنوب سفهائكم على علمائكم؛ گناهان نادان شما بر دوش دانايان شماست».
بعداً من خدمت حضرت رفتم و اجازه طلبيدم و وارد شدم و عرض كردم: از آن سخن [كه فرموديد] ذهنم سخت مشغول شده است.
فرمود: «ما يمنعكم إذا بلغكم عن الرجل ما تكرهون ومايدخل علينا به الأذى أن تأتوه فتؤنّبوه وتعذلوه، تقولوا له قولاً بليغا؛ چرا وقتى از كسى مطلبى به شما مى‏رسد كه خوشايند شما نيست و مايه رنج و آزار ماست نزد آن شخص نمى‏رويد و سرزنش و ملامتش نمى‏كنيد و سخنى رسا به او نمى‏گوييد؟»
عرض كردم: فدايت شوم، در آن صورت از ما اطاعت نمى‏كنند و سخنانمان را نمى‏پذيرند.
فرمود: «اهجروهم واجتنبوا مجالستهم[71] ؛ آن وقت از آنان دورى كنيد و با ايشانهمنشينى نكنيد».
راهنمايى كردن مردم يك وظيفه خاصّ شرعى است. ما اهل علم فقط نسبت به خودمان مسئول نيستيم بلكه در قبال ديگران نيز مسئوليت داريم. اين وظيفه به ما حكم مى‏كند كه در حدّ توان و امكان خود، براى فراهم آوردن فضاى مناسب براى هدايت و راهنمايى ديگران بكوشيم؛ زيرا فضاى مناسب نسل خوب و شايسته تربيت مى‏كند چنان كه عكس اين قضيه نيز صادق است.
در عصر امام جواد و امام هادى عليهماالسلام دو برادر بودند كه يكى در دامن اهل بيت تربيت شد و در نتيجه، از جمله راويان ثقه گرديد ـ به طورى كه همه فقهاى شيعه از شيخ مفيد رضوان اللّه‏ عليه گرفته تا علماى عصر حاضر به روايات او تكيه مى‏كنند ـ اين شخص محمد بن فرج رخجى است. اما ديگرى، عمر بن فرج رخجى، در دامن حاكمان بنى عباس، با مأمون و معتصم و متوكل، پرورش يافت و درست بر عكس برادرش بود؛ زيرا، اهل بيت عليهم‏السلام و شيعيانشان از او ستم‏هاى فراوانى ديدند و همين رفتار بد او موجبات نابودى‏اش را فراهم ساخت و خداى متعال كسى را بر او مسلّط نمود كه به او رحم نكند. رفتارى از او سر زد كه خشم متوكل را برانگيخت و به زندانش افكند و وى را در كند و زنجير كرد و سپس مُرد. براى آن‏كه به ميزان خباثت اين شخص پى ببريد روايتى را برايتان نقل مى‏كنم:
«محمد بن سنان مى‏گويد: خدمت ابوالحسن (هادى) عليه‏السلام رسيدم، فرمود: اى محمد! براى خاندان فرج اتفاقى افتاده است؟ عرض كردم: عُمر مرده است. حضرت فرمود: الحمد للّه‏. شمردم، بيست و چهار مرتبه اين جمله را فرمود. عرض كردم: سَرورم! اگر مى‏دانستم كه اين مطلب شما را خوشحال مى‏سازد با پاى برهنه و دوان دوان خدمتتان مى‏رسيدم [تا اين خبر را به شما برسانم] . فرمود: اى محمد! آيا نمى‏دانى كه اين ملعون برپدرم محمد بن على (جواد) چه گفت؟ عرض كردم: خير. فرمود: درباره مطلبى با ايشان بحث كرد و خطاب به پدرم گفت: به گمانم تو مستى. پدرم فرمود: بار خدايا! اگر تو مى‏دانى كه من امروز را برايت روزه بوده‏ام، پس طعم غارت و خوارى اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند چند روزى نگذشته بود كه دار و ندارش تاراج شد سپس اسير گرديد و حالا هم مرده است ـ خدا رحمتش نكند ـ خداى عزوجل از او انتقام گرفت، و او همواره انتقام دوستان خود را از دشمنانش مى‏گيرد»[72].
بنابراين، بر ماست كه در همه حال و با شيوه‏هاى گوناگون مشروع، فضاى مناسب را فراهم سازيم تا بعداً ملامت نشويم. خداى متعال مى‏فرمايد:
«لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَةٍ»[73]؛ تا كسى كه [بايد ] هلاك شود بادليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [بايد] زنده شود با دليلى روشن زنده بماند.
براى اين‏كه ديگران به ما اقتدا كنند، بايد به آنچه از دين مى‏دانيم پايبند باشيم، و در كار هدايت و راهنمايى مردم هم در كردار و هم در گفتار رعايت اصول اخلاقى را بكنيم. از طرف ديگر وظيفه داريم كه دست به تبليغ و موعظه و ارشاد و تأليف و تربيت بزنيم تا عوامل هدايت كه آرزوى ماست فراهم آيد. در اين صورت به خواست خداى متعال در انجام اين وظيفه و مأموريت سنگين موفق و كامياب خواهيم شد.
 

ماه رمضان، فرصتى براى خودسازى و هدايت ديگران[74]

خداى متعال فرموده است:
«يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[75]؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، روزه بر شما نوشته شده همچنان كه بر كسانى كه پيش از شما بودند نوشته شد، باشد كه پرهيزگار شويد.
كلمه «لَعَلّ» (= باشد) در موارد چندى از قرآن كريم به معناى ايجاب آمده است، يعنى مفهومى كه بعد از آن آمده حتماً تحقق مى‏يابد. يكى از آن موارد همين آيه است. پس، معنايش اين است كه: اگر روزه بگيريد حتماً تقواپيشه خواهيد شد.
پوشيده نيست كه روزه مراتبى دارد، و روزه دارى كه به تقوا مى‏رسد آن كسى است كه روزه دار حقيقى باشد، نه روزه دارى كه حضرت على عليه‏السلام او را چنين وصف مى‏فرمايند:
كم من صائم ليس له من صومه إلا الظمأ و الجوع[76] ؛ اى بسا روزه دارى كه براى او ازروزه‏اش حاصلى جز تشنگى و گرسنگى نيست.
مراد كسى است كه روزه مى‏گيرد و اعضا و جوارحش نيز روزه دارند، چنين روزه‏اى، بدون شك، باعث خواهد شد كه روزه دار انسانى باتقوا و پرهيزگار شود، در حديث امام صادق عليه‏السلامآمده است:
اذا صمت فليصم سمعك وبصرك وشعرك وجلدك...[77]؛ هر گاه روزه گرفتى بايد گوش و چشم و مو و پوستت نيز روزه داشته باشند.
تقوا نيز مراتبى دارد، و كليد همه آنها در دست خود ماست؛ زيرا خداى متعال اين قابليت را در ما خلق كرد كه از روزه بيشتر استفاده كنيم. به اين ترتيب كه روزه ما در روز دوم ماه بهتر از روزه روز اول ما باشد، و به همين ترتيب.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هر سال پيش از حلول ماه رمضان با ايراد خطبه‏اى به استقبال آن مى‏رفت و در آن خطبه مؤمنان را متوجه اهميت اين ماه و ضرورت بهره‏گيرى از آن مى‏فرمود. به همين سبب، خطبه‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و نيز خطبه‏هاى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در استقبال ماه رمضان فراوان است. يكى از آنها، خطبه مشهورى است كه اميرالمؤمنين على عليه‏السلام از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهروايت كرده، و در آن امام از بافضيلت‏ترين اعمال در اين ماه سؤال مى‏كند و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جوابش مى‏فرمايد:
أفضل الأعمال في هذا الشهر الورع عن محارم اللّه‏ تعالى عزوجل[78] ؛ برترين اعمال دراين ماه خويشتندارى از حرام‏هاى خداى عزوجل است.
سزاوار است كه ما اين خطبه را بخوانيم و در معانى آن تأمل كنيم و حتى الامكان به آنها عمل نماييم. خداى سبحان هم ما را در اين راه كمك مى‏كند.
خداى متعال دوست دارد كه ما بيشتر و بيشتر به او نزديك شويم؛ زيرا او ـ آن‏گونه در برخى از روايات آمده[79] ـ ما را بيشتر از مهر مادر به فرزندش دوست مى‏دارد، و بلكه مى‏فرمايد:
«إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ»[80]؛ مگر كسى كه پروردگارت به او رحم كند و براى همين هم آنان را آفريده است».
ظاهراً، علت، در اين جا، منحصر است و لام «لذلك» هم براى تعليل است. بنابراين، ما بايد از اين ماه بزرگ هر چه بيشتر بهره گيريم و بيش از پيش به اهل بيت اقتدا نماييم. ائمه عليهم‏السلام حتى براى دشمنان خود دعا مى‏كردند. مثلاً، در مقاتل آمده است كه امام حسين عليه‏السلامبعد از آن همه مصيبت‏ها كه در صحراى كربلا ديد و ياران و اعضاى خانواده‏اش شهيد شدند و كودك شيرخوارش با آن وضع فجيع به شهادت رسيد و ديگر مصائبى كه بر ايشان گذشت، حضرت را ديدند كه گريه مى‏كند ـ معروف است كه جنگجو در ميدان جنگ گريه نمى‏كند چون آن را نشانه ضعف و شكست مى‏شمارند ـ اما چرا امام حسين عليه‏السلام گريست؟ جواب اين است كه چون مى‏ديد همه اين دشمنان به جهنم خواهند رفت. لذا به حال آنها و سرنوشت سياهشان مى‏گريست.
اينها امامان ما هستند، پس ما بايد، ان شاء اللّه‏، از آنان پيروى كنيم و در اين ماه نيز به ايشان متوسل شويم؛ چرا كه خداى متعال عطا و فضل آنان را در رديف عطا و فضل خودش قرار داده است. مى‏فرمايد:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَآ ءَاتَـلـهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ»[81]؛ و اگر آنان به آنچه خدا و پيامبرش به ايشان داده‏اند خشنود مى‏گشتند و مى‏گفتند: خدا ما را بس است، بزودى خدا و پيامبرش از كَرَم خود به ما مى‏دهند.
اين معنايش آن است كه خداى متعال عطا مى‏فرمايد و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم عطا مى‏فرمايد امابه نحو تفويض؛ زيرا عطاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز از جانب خداست. همين طور است ائمه اطهار كه دنباله جدّشان صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمى‏باشند؛ چون همه آنان نور واحدى هستند، و هيچ راهى جز راه آنان به خدا منتهى نمى‏شود؛ چرا كه امام باقر عليه‏السلامفرموده‏اند:
شرّقا و غرّبا فلاتجدان علماً صحيحاً إلاّ شيئاً خرج من عندنا أهل البيت[82] ؛ به شرقعالم برويد به غرب عالم برويد، علم صحيحى نمى‏يابيد مگر آنچه از نزد ما اهل بيت صادر شده است.
نقل مى‏شود كه يك بار ميرزاى نائينى با شاگردانش پياده از نجف اشرف به كربلا رفت. حدود هشت كيلومتر مانده كه به كربلا برسند باران شديدى گرفت و همه لباس‏هاى آنان خيس شد. پس از آن‏كه به كربلا رسيدند. ميرزاى نائينى بر اثر آن بيمار شد به طورى كه از شدّت تب بيهوش شد. طلاب كه ايشان را در حال مرگ ديدند يكى دويد دكتر بياورد، و يك نفر هم به حرم امام حسين عليه‏السلام رفت و زير گنبد ايستاد و براى شفاى شيخ به دعا پرداخت و چون خسته شد به طرف مدرسه برگشت. يعنى همان جايى كه شيخ بسترى و در وضعيتى ميان يأس و اميد به سر مى‏برد و معلوم نبود كه زنده است يا مرده. وقتى به مدرسه رسيد، ديد شيخ نشسته است. پرسيد: حالتان چطور است؟ شيخ جواب داد: كاملاً خوب و سالم هستم! و گفت: در آن حال، مرگ را به چشم خودم ديدم و فرشتگان مرگ را مشاهده كردم. شما را هم ديدم كه زير گنبد امام حسين عليه‏السلام ايستاده‏ايد و برايم دعا مى‏كنيد. به گمانم همان دعاى شما سبب شفاى من شد. شيخ افزود: اما چيز عجيبى كه در آن حالت ديدم اين بود كه ديدم فرشتگان مى‏آيند و علوم مرا يكى يكى مى‏گيرند و تنها چيزى كه برايم باقى ماند قرآن و روايات اهل بيت عليهم‏السلام بود. و در يك لحظه ديدم كه حالم خوب شده است.
آرى، خداى سبحان تنها راه درستى كه براى ما جهت رسيدن به خودش قرار داده همان راه اهل بيت عليهم‏السلام است و غير اين راه، راه ديگرى را از ما نمى‏پذيرد. مى‏فرمايد:
«وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»[83]؛ و به سوى او وسيله بجوييد.
پس، ما براى خشنود كردن خداى سبحان بايد خشنودى اهل بيت را به دست بياوريم و بدانيم كه چگونه ايشان را خشنود سازيم. يكى از مسائل مهم براى اهل بيت عليهم‏السلام اين است كه ما هر روزمان بهتر از ديروز باشد. اين ماه مبارك هم ماه تزكيه و خودسازى است، پس ما بايد در اين ماه خود را تزكيه كنيم تا مانند زراره يا على بن مهزيار يا سلمان محمدى شويم. و براى اين كار كافى است كه تصميم بگيريم، ان شاء اللّه‏ موفّق خواهيم شد.
مسأله ديگرى كه بايد به آن توجه شود، اهتمام ورزيدن به هدايت و ارشاد جوانان در اين ماه است؛ چرا كه در اين ماه دلها آمادگى بيشترى براى پذيرش موعظه دادند. نگوييد كه اين جوانان هدايت‏پذير نيستند، بلكه بسيارى از آنان اگر راه درست را بيابند آن را مى‏روند، و چه بسا كه خود از بزرگان شوند و سبب هدايت ديگران گردند، مانند بسيارى از اصحاب رسول اعظم و ائمه هداة صلوات اللّه‏ و سلامه عليهم اجمعين.
بنابراين، بايد از فرصت اين ماه گرامى براى هدايت جوانان استفاده كنيم. براى آنها جلسات تشكيل دهيم و به شبهاتى كه در اذهان آنهاست گوش بدهيم و شبهاتشان را برطرف سازيم، بايد آنان را در اين ماه، بر دو محور تربيت كنيم:
1ـ عقيده درست. 2ـ مكارم اخلاق؛ زيرا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايند:
إنّما بعثت لأتمّم مكارم الأخلاق[84]؛ من، در حقيقت، براى اين برانگيخته شدم كه مكارم اخلاق را كامل گردانم.
ممكن است يك جوان هدايت شود و او خود بعدها سبب هدايت صدها نفر گردد. چنان كه عكس اين قضيه هم صادق است. يعنى يك جوان فاسد ممكن است سبب فساد صدها نفر شود.
انسانى كه در راه خداى سبحان حركت مى‏كند خدا هم او را يارى مى‏كند؛ چه، خداى تعالى مى‏فرمايد:
«إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَـدُ»[85] ؛ در حقيقت ما فرستادگان خود و كسانى را كه گرويده‏اند، در زندگى دنيا و روزى كه گواهان بر پاى مى‏ايستند قطعاً يارى مى‏كنيم.
پس، بياييد در اين ماه، خود را با عمل صالح تزكيه كنيم و در جهت هدايت جوانان و ارشاد آنان به راه درست بكوشيم.
 

ماه رمضان و همگانى ساختن فرهنگ قرآنى[86]

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده‏اند:
إنّ القرآن شافع مشفّع وما حِلٌ مصدَّق[87]؛ قرآن شفاعت كننده‏اى است كه شفاعتش پذيرفته مى‏شود و شاكيى است كه تصديق مى‏شود.
تعامل با قرآن كريم چهار مرحله دارد:
مرحله اول: آموختن قرآن از جنبه قواعد و حركات و اعراب و تجويد و قرائت درست، و آموختن اينها به ديگران.
مرحله دوم: تدبّر و انديشيدن در قرآن و شناخت معانى آن.
مرحله سوم: عمل كردن به قرآن.
مرحله چهارم: پياده كردن آن در جامعه.
شكى نيست كه دو مرحله اخير با ارزش‏تر از مرحله اول و دوم است؛ زيرا، كسى كه به قرآن عمل كند و براى پياده ساختن آن در جامعه بكوشد، قرآن شفيع او خواهد بود؛ چرا كه خداى متعال شفاعت قرآن را رد نمى‏كند. اما كسى كه بتواند اين دو كار را انجام دهد و نكند قرآن در روز قيامت از وى شكايت خواهد كرد؛ زيرا كه، به فرموده حديث ياد شده، قرآن شاكيى است كه شكايتش تصديق مى‏شود.
قرآن نور است، و هر گاه اين نور از طريق درست، يعنى با حكمت و اندرز نيكو، به مردم برسد بدون شك در آنان تأثير خواهد گذاشت، منتها بر ماست كه نخست فضا و زمينه را طورى آماده سازيم كه در ديگران تأثير بگذارد.
همچنين، قرآن غذاى روحى انسان است. همان طور كه غذاى مادى را بايد در ظرف تميز ريخت تا ديگران به خوردنش رغبت كنند، غذاى روح نيز نياز به ظرف تميز دارد تا تأثيرگذار باشد.
شخصى نزد يكى از مراجع رفت و گفت: من فلانى را نصيحت كردم اما نصيحتم را نپذيرفت. آن مرجع دنبال آن كس فرستاد و از او پرسيد: چرا نصيحت اين آقا را نپذيرفتى؟ او گفت: از اين آقا بپرسيد كه چگونه مرا نصيحت كرد؟ و معلوم شد كه روش نصيحت او درست نبوده است. پيامبران و ائمه عليهم‏السلام هرگز كسى را با زدن و سختگيرى نصيحت نمى‏كردند بلكه با اخلاق خوش نصيحت مى‏كردند.
ماه رمضان بهار قرآن است. يعنى بهار همه مراحل مذكور: قرائت و تدبر و عمل. بنابراين، بايد از اين ماه مبارك در جهت ياد گرفتن قرآن و عمل كردن به آن و تلاش براى پياده كردن احكامش استفاده كرد تا يك جامعه كاملاً قرآنى داشته باشيم. ما بايد، از طريق تشويق و ترغيب ديگران به حضور در جلسات قرآنى كه در اين ماه تشكيل مى‏شود، در حدّ توان بكوشيم تا فرهنگ قرآنى را همگانى سازيم. هر كس در اين راه بيشتر تلاش كند ثواب و حسناتش بيشتر خواهد بود. خداى متعال در كتاب گرامى‏اش مى‏فرمايد:
«وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَـفِسُونَ»[88]؛ و در اين، پيشى گيرندگان بايد بر يكديگر پيشى گيرند.
 

دعا، كليد حلّ مشكلات[89]

برخى مشكلاتى كه انسان با آنها مواجه مى‏شود برايش مقدّر شده‏اند و راهى براى رهايى از آنها نيست و در برابرشان چاره‏اى ندارد جز اين‏كه صبر پيشه كند و در همه حال شكرگزار خدا باشد، امّا در عين حال بايد نه بيتابى كند و مأيوس شود و نه دست از دعا و تضرّع بردارد؛ زيرا خداى متعال دعا كردن بنده مؤمنش را دوست دارد.
شيخ فاضل و عالم و ثقه، شيخ باقر كاظمى آل شيخ طالب مجاور در نجف اشرف ـ فرزند عالم عابد شيخ هادى كاظمى ـ نقل كرد كه: در نجف اشرف مردى مؤمن و اهل علم و خوش نيت به نام شيخ محمد حسن السريره زندگى مى‏كرد. او مبتلا به سينه درد شد به طورى كه وقتى سرفه مى‏كرد با اخلاط سينه‏اش خون خارج مى‏شد. او در نهايت فقر و تهيدستى به سر مى‏برد و حتى خوراك روزانه‏اش را نداشت. غالب اوقات به صحرا نزد باديه نشينان اطراف نجف اشرف مى‏رفت تا براى خود غذايى، ولو مقدارى جو، فراهم كند امّا با همه اميدوارى كه داشت، به قدر كفايت به دست نمى‏آورد. با اين حال، دلبسته زنى از اهالى نجف شده بود و او را از خانواده‏اش خواستگارى كرد ليكن به خاطر نادارى‏اش جواب رد به او دادند. از اين همه رنج و گرفتارى، غم و اندوه شديدى وجودش را فراگرفته بود. چون فقر و بيمارى‏اش شدّت گرفت و از ازدواج با آن دختر نوميد شد تصميم گرفت كارى را بكند كه در ميان مردم نجف معروف و مشهور است و آن اين‏كه هر كس دچار گرفتارى و مشكل شود و چهل شب چهارشنبه به مسجد كوفه برود حتماً امـام عـصر عجل اللّه‏ فرجه را، به طور ناشناس، مى‏بيند و حضرت مرادش را برآورده مى‏سازد.
شيخ باقر كاظمى قدس‏سره گفت: شيخ محمد گفت: من چهل شب چهارشنبه بر اين كارمداومت ورزيدم. آخرين شب كه مصادف با يك شب تار زمستانى بود و بادهاى شديدى مى‏وزيد و گاه بارانى مى‏باريد، بادى وزيدن گرفت. من روى دكّانچه‏اى جلو در مسجد نشسته بودم. دكانچه شرقى رو به روى در اول در طرف چپ ورود به مسجد قرار داشت. من به خاطر اين‏كه خون سرفه مى‏كردم نمى‏توانستم داخل مسجد شوم چون نمى‏شد خلط خونى در مسجد انداخت. از طرف ديگر، وسيله‏اى كه خودم را از سرما حفظ كنم، نداشتم. دلم گرفته بود و بشدّت افسرده و غمگين بودم و دنيا در نظرم تيره و تار شده بود. با خودم فكر مى‏كردم كه چهل شب تمام شد و اين آخرين شب است و تا به حال نه كسى را ديدم و نه چيزى به نظرم آمد. از اين همه رنج خسته شده‏ام. مشقّت و ترس را در اين چهل شب تحمل كرده‏ام، از نجف اشرف به مسجد كوفه مى‏آيم، و ديگر اميدى نيست.
غرق در اين افكار بودم. در مسجد پرنده پر نمى‏زد. آتشى افروختم تا قهوه‏اى را كه از نجف اشرف با خودم آورده بودم، آماده سازم و نمى‏توانم تركش كنم چون به آن عادت كرده‏ام. مقدارش خيلى كم بود. ناگهان ديدم يك نفر از طرف دَرِ اول به سوى من مى‏آيد. از دور كه او را ديدم حالم گرفته شد و با خودم گفتم: او باديه نشينى از بيابان‏هاى اطراف مسجد است. آمده است قهوه مرا بخورد و من در اين شب ظلمانى بى‏قهوه بمانم و غمى بر غمهايم بيفزايد.
در همين فكرها بودم كه او به من رسيد و با نام سلام كرد و رو به رويم نشست. از اين‏كه نام مرا مى‏دانست تعجب كردم. حدس زدم شايد از همان باديه نشينان اطراف نجف اشرف باشد كه من گاهى اوقات به ميانشان مى‏رفتم. لذا پرسيدم: از كدام طايفه عرب هستى؟ گفت: از يكى از طوايف. من نام طوايف اطراف نجف اشرف را يكى يكى مى‏بردم و او مى‏گفت: نه، نه. و نام هر طايفى را كه مى‏بردم، مى‏گفت: نه، از اين طايفه نيستم. عصبانى شدم و با حالت استهزاء به او گفتم: آها! پس تو از طُريطره‏اى. يك لفظ بى‏معناست. از اين سخن من لبخندى زد و گفت: مهم نيست من از كجا هستم. حال بگو براى چه به اين جا آمده‏اى؟ گفتم: به تو هم ربطى ندارد كه از اين چيزها مى‏پرسى. گفت: ضررى به تو نمى‏زند اگر به من بگويى. از اخلاق خوش و شيرينى بيانش تعجّب كردم. قلبم به او متمايل شد. هر چه بيشتر صحبت مى‏كرد علاقه‏ام به او بيشتر مى‏شد. چپقم را چاق كردم و به او تعارف كردم. گفت: تو بكش، من نمى‏كشم. قهوه‏اى در فنجان ريختم و به او دادم. آن را گرفت و اندكى نوشيد و بقيه‏اش را به من داد و گفت: تو بنوش. من گرفتم و نوشيدم، و متوجه نشدم كه همه فنجان را ننوشيده است.
هر لحظه عشق و علاقه‏ام به او بيشتر مى‏شد. به او گفتم: برادر، تو را خدا در اين شب فرستاده تا همدم من باشى. آيا مى‏آيى با هم به حرم مسلم عليه‏السلامبرويم و صحبت كنيم! گفت: مى‏آيم، اما داستانت را برايم بگو. گفتم: حقيقتش اين است كه از زمانى كه خودم را شناخته‏ام در نهايت فقر و نيازمندى بوده‏ام و با اين وضع چند سالى است مبتلا به سرفه شده‏ام و خون بالا مى‏آورم و درمانش را نمى‏دانم. زن ندارم. دلبسته زنى از اهالى محل خود در نجف اشرف شده بودم اما چون تنگدست بودم نتوانستم با او ازدواج كنم. اين ملاّها مرا فريب دادند و به من گفتند براى برآورده شدن حاجاتت به صاحب الزمان متوسل شو و چهل شب چهارشنبه در مسجد كوفه بيتوته كن، او را مى‏بينى و حاجتت را برآورده مى‏سازد، و اين آخرين شب است، و فعلاً كه چيزى نديده‏ام. در اين شبها چه سختى‏ها كه تحمل نكردم. اين است علت آمدنم به اين جا و اينهاست حاجت‏ها و مشكلات من.
او به من بى‏خبر از همه جا گفت: اما سينه‏ات، كه خوب شد. آن زن را هم بزودى خواهى گرفت، و امّا فقرت، تا دم مرگ به همين حال خواهى ماند.
من كه اصلاً توجهى به سخنان او نداشتم، گفتم: به حرم مسلم نمى‏آيى؟ گفت: برخيز. من برخاستم و او پيشاپيش من مى‏رفت. چون به صحن مسجد وارد شديم، گفت: نماز تحيت مسجد نمى‏خوانى؟ گفتم: چرا. او نزديك شاخص مسجد ايستاد و من با فاصله‏اى پشت سرش ايستادم. تكبيرة الاحرام گفتم و شروع به نماز و خواندن سوره فاتحه كردم. ديدم چنان قرائتى دارد كه هرگز نشنيده بودم كسى با چنان قرائتى بخواند. از بس خوش قرائت مى‏كرد با خود گفتم: نكند اين همان صاحب الزمان باشد. به ياد سخنانى از او افتادم كه گواه همين امر بود. پس از آن‏كه اين مطلب در دلم گذشت، به او كه مشغول نماز بود نگاه كردم، ديدم نورى باشكوه او را در ميان گرفته است به طورى كه نمى‏توانم جسم شريفش را ببينم. با اين حال نماز مى‏خواند و من قرائتش را مى‏شنيدم. بدنم به لرزه افتاد. از هيبت او نمى‏توانستم نمازم را قطع كنم. به هر ترتيبى كه بود آن را تمام كردم. نور از زمين فاصله گرفت، و من از بى‏ادبى كه با او بر در مسجد كرده بودم، گريه و زارى مى‏كردم و پوزش مى‏طلبيدم. عرض كردم: شما به وعده وفا مى‏كنيد، وعده كرديد با من به حرم مسلم بياييد. در حالى كه با نور سخن مى‏گفتم، ناگهان آن نور به سوى حرم مسلم رفت و من در پى او روان شدم. نور وارد حرم شد و زير گنبد رفت، و همچنان آن جا بود و من نيز همچنان گريه و زارى مى‏كردم تا اين‏كه سپيده دميد و نور به آسمان رفت.
صبح كه شد به ياد اين فرموده او افتادم كه: اما سينه ات، كه خوب شد. و بناگاه ديدم كه سينه‏ام بهبود يافته است و اصلاً سرفه نمى‏كنم. چند هفته‏اى نگذشت كه خدا، آن‏گونه كه اصلاً فكرش را هم نمى‏كردم، ازدواج با آن دختر را برايم ميسّر كرد، فقرم، همچنان كه آن حضرت صلوات اللّه‏ و سلامه عليه و على آبائه الطاهرين خبر داده بود، تا آخر عمر با من باقى ماند»[90].
 

اين‏گونه صدقات بر باد مى‏رود[91]

مردى، شادمان، بر محمد بن على بن موسى الرضا  عليه‏السلام درآمد. امام به او فرمودند: چه شدهاست كه تو را شادمان مى‏بينم؟
عرض كرد: يابن رسول اللّه‏، از پدرت شنيدم كه مى‏فرمايد: سزاوارترين روز براى شادمانى مؤمن روزى است كه خدا به او توفيق صدقه دادن و خيرات كردن و رفع نيازهاى برادران مؤمنش را عطا فرمايد. امروز دوازده تن از برادران مؤمن نيازمند و عيالوارم از فلان و بهمان شهر نزد من آمدند و من به همه آنان كمك كردم. اين است كه شادمانم.
محمد بن على (جواد)  عليه‏السلام فرمودند: «به جان خودم سوگند كه جاى شادى هم دارد اگرآن را بر باد نداده باشى يا بعداً بر بادش ندهى».
مرد عرض كرد: چگونه بر بادش داده باشم حال آن‏كه از شيعيان مخلص شمايم؟
فرمودند: «ها! تو نيكى و صدقات خويش به برادرانت را بر باد دادى».
مرد عرض كرد: چگونه، يابن رسول اللّه‏!
محمد بن على  عليه‏السلام فرمودند: بخوان اين فرموده خداى عزوجل را كه: «يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تُبْطِـلُوا صَدَقَـتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَى»[92] ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، صدقات خودرا با منت نهادن و آزردن باطل نكنيد».
مرد عرض كرد: يابن رسول اللّه‏! من بر آن كسانى كه كمكشان كردم نه منتى گذاشتم و نه آزرده‏شان ساختم.
محمد بن على  عليه‏السلام فرمودند: خداى عزوجل فرموده است: «صدقات خود را با منت گذاشتن و آزردن باطل نسازيد» و نفرموده با منت نهادن بر كسانى كه به آنها صدقه مى‏دهيد و با آزردن كسانى كه به آنها صدقه مى‏دهيد باطل نگردانيد. بلكه هر نوع آزردنى است. آيا آزردن كسانى كه به آنها صدقه دادى بدتر است يا آزردن فرشتگان نگهبانت و ملائكه مقرب خدا كه گرداگرد تو هستند، يا آزردنت ما را؟
مرد عرض كرد: البته كه اين آخرى، يابن رسول اللّه‏.
حضرت فرمودند: تو ما را و فرشتگان را آزرده و صدقه‏ات را بر باد دادى.
مرد عرض كرد: چرا.
فرمودند: به خاطر اين جمله‏ات: «چگونه آن را به باد داده باشم حال آن‏كه من از شيعيان خالص شما هستم». واى بر تو! آيا مى‏دانى شيعيان خالص ما چه كسانى هستند؟
مرد عرض كرد: نه.
فرمودند: شيعيان خالص ما، حزقيل مؤمن، مؤمن آل فرعون است و صاحب ياسين كه خداى متعال در حق او فرموده است: «وَ جَآءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى»[93]؛ «و ازدوردست شهر مردى دوان دوان آمد»، و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار، آيا تو خودت را با اينان يكسان قرار مى‏دهى؟ آيا تو با اين كار فرشتگان را و ما را نيازردى؟
مرد گفت: از خدا آمرزش مى‏طلبم و به درگاهش توبه مى‏كنم. پس چه بگويم؟
فرمودند: بگو: من از موالى و دوستداران شما هستم، و با دشمنان شما دشمن و با دوستانتان دوست هستم.
مرد گفت: چنين مى‏گويم، و من چنين هستم يابن رسول اللّه‏. از سخنى كه به زبان آوردم و شما و فرشتگان آن را نپسنديديد توبه كردم و شما از آن رو آن را نمى‏پسنديديد كه خدا نمى‏پسندد.
محمد بن على بن موسى الرضا  عليه‏السلام فرمودند: «حالا پاداش صدقاتت به تو بازگشت و بطلان از آنها رفت»[94].
 

رمز خوشبختى[95]

همه كسانى كه به اين دنيا آمده‏اند، در واقع، براى امتحان آمده‏اند، در اين خصوص فرقى ميان پير و جوان و مرد و زن و دارا و نادار و عالم و جاهل و... نيست. خداى متعال در قرآن كريم فرموده است:
«لِنَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ»[96]؛ تا بنگريم كه چگونه عمل مى‏كنيد.
خداى متعال از همسر فرعون با تعابير كم‏نظيرى سخن گفته است، مى‏فرمايد:
«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّــلِمِينَ»[97]؛ و خدا براى كسانى كه ايمان آورده‏اند همسر فرعون را نمونه آورد، آن‏گاه كه گفت: خدايا، پيش خود در بهشت برايم خانه‏اى بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر برهان.
معمولش اين است كه الگو و نمونه مردم يك مرد باشد نه زن، اما خداى متعال در اين آيه همسر فرعون را ـ كه بعد از بى‏بى فاطمه زهرا در نزد خدا سرور زنان به شمار مى‏آيد ـ الگو و نمونه براى مردان و زنان مؤمن معرفى كرده است. مفهوم اين آيه آن است كه خداى متعال به مردان و زنان مؤمن دستور مى‏دهد كه به اين بانوى بافضيلت اقتدا كنند. اما چرا و چگونه او به اين مقام بالا رسيد؟ پاسخ اين پرسش در عبارتى از دعاى ابوحمزه ثمالى ـ كه امام سجاد  عليه‏السلام آن را تعليم داد و در سحرهاى ماه مبارك رمضان آن را مى‏خوانيم ـ نهفته است. اين دعا از محتوايى ژرف و مضامين بلندى برخوردار است و در ميان مجموعه ادعيه‏اى كه از معصومين عليهم‏السلام به ما رسيده است، ويژگى خاصى دارد به طورى كه مى‏توان به جرأت گفت كه اگر كسى آن را يك بار از اول تا آخرش با توجه و تأمل و تدبر درست در معانى‏اش بخواند در پايان مستجاب الدعوه مى‏شود. يعنى قلبش به حدّى آمادگى پيدا مى‏كند كه خداى تعالى حاجتش را رد نمى‏كند. در بند پايانى اين دعا آمده است:
ورضّني من العيش بما قسمت لي؛ و به آنچه از زندگى قسمتم نموده‏اى خرسندمگردان.
اين خصلت دقيقاً همان چيزى است كه در همسر فرعون متجلى بود و همين سبب گرديده است كه براى عموم مؤمنان، از مرد و زن، الگو و نمونه باشد.
به طور كلى، رابطه مستقيمى ميان آسايش و خوشبختى، يا رنج و بدبختى وجود ندارد، زيرا اى بسا شخصى كه محاط در انواع سختيها و رنجهاست اما با اين حال احساس رضايت مى‏كند و ناخشنود و رنجيده نيست، چنانكه برعكس، ممكن است شخصى از انواع نعمتهاى دنيا برخوردار باشد، اما معذلك زندگى خوش و سعادتمندانه‏اى نداشته باشد. بايد توجه داشت كه علت خوشبختى و خرسندى در اين خلاصه مى‏شود كه انسان رضايت الهى را بر هر چيزى ترجيح دهد، اگر چه گرفتار انواع رنجها و مصائب و مشكلات و دشواريها و محروميت از هر آنچه جز رضايت خدا باشد. اين جاست كه معناى فرموده حضرت زينب عليهاالسلام را مى‏فهميم كه در جواب ابن زياد بيدادگر كه گفت: ديدى خدا با تو چه كرد؟ فرمودند:  «ما رأيت إلاّ جميلاً[98]؛ من جز زيبايى نديدم!»
شايد وضعيتى سخت‏تر از وضعيت همسر فرعون نتوان تصور كرد، با اين حال و با وجود همه شرايط دشوارى كه داشت، او راضى به رضاى خدا بود، و كمترين اعتراضى به آنچه خداى سبحان برايش مقدّر كرده بود به ذهنش خطور نكرد.
نبايد به خاطر فراز و نشيبهاى زندگى، چهره درهم كشيم يا به تنگ آييم يا اندوهگين شويم، بلكه بايد هميشه و در همه شرايط خواه سخت يا آسان، به وظيفه و تكليف خود عمل كنيم و آن را امتحان الهى براى خويش تلقى كنيم. در قرآن كريم آيه‏اى است كه انسان را مالامال از اميد مى‏سازد و راه را بر هرگونه يأس و نوميدى مى‏بندد. آيه اين است:
«إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ»[99]؛ مگر كسى كه پروردگارت بر او رحم كند، و براى همين هم آنان را آفريده است.
بدون شك، راضى بودن به تقدير الهى هرگز به اين معنا نيست كه براى حل مشكلات و رفع كمبودها و كاستى‏ها قدم برنداريم، و از وسايل و اسباب ظاهرى و دعا و توسل و مانند اينها خوددارى ورزيم، بلكه مقصود از راضى بودن به تقدير الهى، تسليم در برابر چيزهايى است كه از حيطه اراده ما بيرونند. پس، اگر اينگونه باشيم، فراز و فرودهاى زندگى و سختيهاى آن هرگز كمر ما را خم نمى‏كنند يا ما را تحت فشار قرار نمى‏دهند و دچار نوميدى و افسردگى نمى‏شويم. نيز از اين جاست كه سخن مورخان درباره امام حسين  عليه‏السلام در روز عاشورا را مى‏فهميم كه گفته‏اند: هر شهيدى از خانواده و يارانش كه بر زمين مى‏افتاد رخسار آن حضرت روشن‏تر و درخشانتر مى‏شد[100].
خوشبختى و سعادت دنيا در داشتن چيزهاى زوال‏پذير مانند ثروت يا خانه وسيع و امثال اينها نيست، بلكه به داشتن دلى فراخ و آرام و خرسند به قسمتهاى الهى است، هر قسمتى كه باشد. زيرا هر يك از ما در زندگى مقدرات و سرنوشت خاصى داريم، و هر فردى با مشكلات و كمبودهايى مواجه مى‏باشد. يكى نادار است، يكى بيمار است، يكى بچه‏دار نمى‏شود و... مهم اين است كه سعى كنيم هميشه به آنچه خداى عزوجل براى ما مقدر فرموده است راضى و خرسند باشيم.
 

تبليغ و منبر[101]

در زيارت مى‏خوانيم:
اللهمّ اجعلنى عندك وجيهاً بالحسين  عليه‏السلام في الدنيا و الآخرة؛ بار خدايا! به حق حسين  عليه‏السلاممرا در دنيا و آخرت نزد خودت آبرومند گردان.
اين عبارت در زيارت عاشورا كه از احاديث قدسى به شمار مى‏آيد، آمده است. زيارت عاشورا از اعتبار و استحكام زيادى برخوردار است و هيچ كس نمى‏تواند آن را انكار كند؛ زيرا انكار آن، در واقع به معناى انكار زيارت وارث و زيارت اربعين و زيارت جامعه و زيارت امام حسين عليه‏السلام در روز عرفه و زيارت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و شمارى از زيارتهاى ديگر است؛ چرا كه همه اين روايات داراى يك نظم و نسق مى‏باشند.
اما زيارت عاشورا از دعاهاى بسيار پرمغز و بااهميت به شمار مى‏آيد، و يكى از نعمتها و الطاف الهى است كه خدا به بندگانش ارزانى داشته است؛ چرا كه آن را امامان معصوم ما عليهم‏السلام روايت كرده‏اند. با آن‏كه اين بزرگواران از زبان خداى سبحان سخن مى‏گويند ـ و اين دقيقاً همان معناى عصمت است ـ اما با اين حال زيارت عاشورا در واقع، يك زيارت خاص تلقّى مى‏شود.
عبارت ياد شده از زيارت عاشورا نشان مى‏دهد كه انسان چقدر در برابر عظمت خدا كوچك و حقير است؛ زيرا به نياز شديد خود به پروردگارش و به اين‏كه بدون خدا هيچ قدر ندارد اعتراف مى‏كند و به يقين مى‏داند كه آنچه به پيشگاه معبودش تقديم مى‏كند، خواه گفتار زيبا يا كردار متين، مال او نيست و در حقيقت ما صلاحيت سخن گفتن با خدا يا حتى به زبان آوردن كلمه «يا اللّه‏» را نداريم، و اگر چيزى از اينها را دارا هستيم در حقيقت نعمت و فضلى از جانب خداست كه به ما بخشيده و به ما اجازه داده است او را بخوانيم و به درگاهش دعا كنيم. در دعا مى‏خوانيم:
و اذنت لي في دعائك[102]؛ و به من اجازه دعا كردن به درگاهت را دادى.
اگر اين دعاها و زيارتها نبود، عقول ما نمى‏توانست به اين معانى مترقى دست يابد. و اگر لطف و كرم اهل‏بيت عليهم‏السلام نبود عرفا و حكما و فلاسفه اين معانى شگفت‏انگيز و مضامين بلند را در نمى‏يافتند.
ما همه دعوتگرانِ به انديشه و مكتب اهل‏بيت عليهم‏السلام به شمار مى‏آييم و اين اهميت نقشى را كه به دوش گرفته‏ايم بيان مى‏كند. اين اهميت ناشى از آن است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خود، مبلّغ ولايت بود؛ چه خداى متعال خطاب به او فرموده است:
«يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ»[103]؛ اى رسول! آنچه را بر تو نازل شده است تبليغ كن.
همچنين امام صادق و امام مهدى  عليهماالسلام مبلّغ هستند. از اين نقطه نظر است كه ما ازمبلغان اهل بيت عليهم‏السلام و پويندگان راه آنان به شمار مى‏آييم. و اين يك نعمت است كه خدا به ما ارزانى داشته است. ممكن است انسان از كار خود خسته شود يا دچار فتور و پشيمانى شود، اما مبلّغى كه با اهل بيت عليهم‏السلام مرتبط است و در خدمت آنان مى‏باشد هرگز از كار خود خسته و دلزده نمى‏شود.
ما در خطاب خود به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ساير معصومان از عبارت «يا وجيهاً عند اللّه‏»[104] استفاده مى‏كنيم. پس، وجاهت و آبرومندى و احترام نزد خدا يك مقام بسيار والاست. زمانى كه اين عبارت مهم از زيارت عاشورا را مى‏خوانيم بايد به عمق معناى آن توجه داشته باشيم و ژرفاى محتوايش را در نظر بگيريم و بدانيم كه كسب وجاهت و آبرومندى نزد خدا شروطى دارد كه آسان نيستند.
 

:: شروط وجاهت ربانى

يكى از اين شروط اين است كه داراى خصلت گذشت و بخشش باشيم؛ چرا كه امام حسين  عليه‏السلام مظهر تامّ و تمام اين خصلت بزرگ بود و ما نيز به عنوان دعوتگران به راه امام بايد به اين خصلت آراسته باشيم و در اين راه حسينى كه آن را براى خود برگزيده‏ايم بايد از بسيارى چيزها دست بشوييم.
مبلغ امام حسين  عليه‏السلام بايد در عرصه‏هاى سياسى و اجتماعى و خانوادگى به صفت عفوو گذشت آراسته باشد و در راه تبليغ مكتب اهل بيت عليهم‏السلام دشواريها و سختى‏ها را تحمل كند؛ چرا كه امام حسين  عليه‏السلام به خاطر تحقق اهداف بلند دين جدّش صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، خون پاك خود را نثار كرد. در يكى از زيارتهاى سيد الشهدا  عليه‏السلام آمده است:
وبذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة[105] ؛ و خونش را در راه تونثار كرد تا بندگان تو را از جهالت و سرگردانى گمراهى برهاند.
اشرف اولين و آخرين، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در راه تبليغ اسلام انواع آزارها را به جان خريدو در برابر همه سختيها شكيبايى كرد و شيوه‏اش در اين زمينه عفو و گذشت از كسانى بود كه با ايشان بدرفتارى مى‏كردند. ما نيز بايد دنباله‏رو رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و سيدالشهدا و امام صادق  عليهماالسلام باشيم و آزار و اذيتها را تحمل كنيم.
شكى نيست كه پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا وامام حسن مجتبى عليهم‏السلام مرتبه شان بالاتر از امام حسين  عليه‏السلام است اما اراده تكوينى و تشريعى خدا بر اين تعلق گرفت كه اين بنده صالح از مقام و منزلتى خاص و منحصر به فرد برخوردار باشد.
على‏رغم همه آن فشارها و دردسرها، مجالس عزاى حسينى همچنان نورافشانى مى‏كند، ياد عاشورا همچنان در ذهنها زنده و در وجدانها ريشه دوانيده است، و اين در حالى است كه دشمنان اهل بيت عليهم‏السلام به طرق مختلف درصدد مقابله و ستيز با عاشورا بودند به طورى كه در پاره‏اى مقطع‏هاى تاريخ، نقل و بازگو كردن فضايل سيدالشهدا  عليه‏السلامرا جرمى نابخشودنى مى‏شمردند. تاريخ نقل مى‏كند كه يكى از عمّال ستمگر بنى‏عباس به نام نصر كه از اطرافيان و نزديكان متوكل عباسى بود، حديثى از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره فضيلت امام سيدالشهدا  عليه‏السلام روايت كرد و چون خبرش به متوكل رسيد دستور داد او را هزار تازيانه زدند.
در عصر حاضر نيز حكومت‏هاى متوالى عراق با پاره‏اى مظاهر عزادارى حسينى جنگيدند و از آن جلوگيرى نمودند و نمك و فلفل بر زخم عزاداران حسينى مى‏پاشيدند، اما نتيجه اين شد كه آن ستمگران مدام لعنت مى‏شوند در حالى كه پرتو عاشورا روز به روز درخشانتر و راهگشاتر مى‏گردد.
عده بسيارى به خاطر برگزارى مجالس سوگوارى امام حسين عليه‏السلام شكنجه و سوخته وآواره و قتل عام شدند، اما نام امام حسين  عليه‏السلام جاويدان ماند و اين اقدامات ظالمانه آن را از بين نبرد. اين سختگيريها تا همين دو سال اخير ادامه داشت تا اين‏كه با سقوط حكومت بعثى عراق زائران فرصت زيارت عتبات عاليات را به دست آوردند. طبق آمارهايى كه منابع خارجى منتشر كرده‏اند فقط از ايران حدود دوازده ميليون زاير به زيارت كربلاى معلاّ مشرف شده‏اند. يكى از منبريها با شگفتى و خوشحالى از برپايى مراسم عزادارى امام حسين عليه‏السلام در يكى از شهرهاى نزديك قطب شمال نقل مى‏كرد كه براى تبليغ به آن جا رفته بود. مى‏گفت صداى مراسم عزادارى گوشها را نوازش مى‏داد؛ چرا كه مى‏ديديم شمار اندكى عزادار، شعائر عزاى حسينى را در يك محيطى با آب و هواى بسيار سرد و يخبندان برگزار مى‏كنند.
خدا خواسته است كه نام اباعبداللّه‏ برقرار بماند و نور او در دلها بتابد:
«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَةٍ»[106] ؛ تا آن‏كه هلاك مى‏شود از روىدليل هلاك شود و آن‏كه زنده مى‏ماند از روى دليل زنده بماند.
پس، حكمت خدا حكم كرد كه متوكل عباسى و امثال او از روى دليل و حجت نابود شوند، و شهيدان كربلا نيز از روى دليل و حجت تا ابد زنده و جاويدان بمانند. اگر عاشورا نبود، چگونه ما مى‏توانستيم ماهيت عمر بن سعد يا زهير بن قين را كه گفته شده گرايشهاى عثمانى داشت، بشناسيم؟ چنان كه تاريخ نقل مى‏كند كه شمر و حبيب بن مظاهر رفيق هم و از يك قبيله بودند اما واقعه كربلا آن دو را از هم جدا كرد و ماهيت هر يك از آنها را براى مردم فاش ساخت. بنابراين، اگر عاشورا نبود ما هيچ يك از اين چيزها را نمى‏دانستيم.
 

:: يك داستان عبرت‏آموز

شيخ جعفر شوشترى ـ يكى از مراجع تقليد عصر خود كه رساله عمليه‏اى به نام منهج الرشاد داشت و از حيث تبويب و طبقه‏بندى موضوعات منحصر به فرد است و صاحب عروه وآخوند بر آن حاشيه نوشته‏اند ـ يك بار در راه بازگشت از زيارت مشهد مقدس به تهران، در يكى از شهرهاى بين راه، بنابر خواهش جمعى از مؤمنين، منبر رفت. در يكى از منبرهايش كه برخى آن را بسيار تأثيرگذار شمرده‏اند، گفت: زمانى كه تصميم گرفتم به اين جا بيايم، يكى از چارپايان بعد از آن كه بارش را در مكان موردنظر خالى كرد، توجه مرا به خود جلب كرد. به اين ترتيب كه وقتى نگاهم به چشمهايش افتاد، تو گويى با زبان حال به من مى‏گويد: شيخ جعفر! من وظيفه خود را به بهترين وجه انجام دادم و بار را به منزل مقصود رساندم. آيا تو هم مسئوليتت را انجام دادى؟ آيا بار را به مقصدش رساندى؟
پس، ما بايد در اين فرمايش رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تأمل كنيم كه مى‏فرمايد:
كلّكم راع وكلّكم مسئول عن رعيته[107] ؛ همه شما سرپرستيد و همه‏تان در برابرزيردستتان مسئوليد.
پس همه ما مسئول هستيم؛ زيرا وظيفه تبليغ به همه مربوط مى‏شود، اما عمده مسئوليت اين كار بر عهده اهل علم است. همه از مرجع تقليد گرفته تا شاگرد، در برابر واقعه عاشورا و اشاعه فرهنگ حسينى مسئوليت داريم. سعى كنيد اين مناسبت را با شكوه‏تر از سالهاى قبل بر پا داريد. همچنين سعى كنيد در برابر سختى‏ها و مشكلات با حوصله و صبور باشيد. اين را بدانيد كه امام حسين  عليه‏السلام به تبليغ و نوشته‏ها و خدمت ما نيازى ندارد بلكه اين ما و مردم جهان هستيم كه به بزرگوارى و لطف ايشان صلوات اللّه‏ عليه محتاجيم.
يكى از مهمترين وظايف مبلغين و دعوتگران، اهتمام ورزيدن به دو قشر نوجوانان و جوانان است. يكى از سفارشهاى مرحوم اخوى[108] اعلى اللّه‏ مقامه در چنين مناسبتهايى اين بودكه مى‏فرمود: «بكوشيد فرهنگ حسينى را در وجدان و دلهاى جوانان ريشه‏دار نماييد؛ چرا كه امام صادق  عليه‏السلام خطاب به ابوجعفر احول (مؤمن طاق) مى‏فرمايند:
عليك بالأحداث فإنّهم أسرع إلى كلّ خير[109]؛ بر تو باد نوجوانان و جوانان، زيرا آنان خوبيها را زودتر مى‏پذيرند.
 

انسان خوش اخلاق به خير و سعادت دنيا و آخرت دست مى‏يابد[110]

پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايند:
حَسِنُ الخُلق ذهب بخير الدنيا والآخرة[111] ؛ انسان خوش‏اخلاق خير دنيا و آخرت رابرده است.
انسان در هر جا و هر شهر و هر مرتبه‏اى كه باشد همواره ميان نيك و بد مردّد است؛ زيرا، در وجود انسان يك انگيزه خير و نيكى وجود دارد كه همان عقل است و يك انگيزه شر و بدى كه همان نفس اماره است. اگر انسان نيك‏خو باشد انگيزه خير در او بر انگيزه شر و بدى چيره مى‏آيد و در نتيجه خير دنيا و آخرت نصيب او خواهد شد، به خلاف انسان بدخوى كه نه دنيا را دارد و نه آخرت را.
اما چگونه انسان مى‏تواند نيك‏خو باشد؟ جوابش يك كلمه است و هر انسانى مى‏تواند از همين لحظه تا آخر عمرش به آن يك كلمه عمل كند. اين كلمه همان است كه در حديث امام رضا  عليه‏السلام آمده است آن‏جا كه مى‏فرمايند: «إنّما هي عزمة»[112]. پس، هر انسانى قاطعانه تصميم بگيرد كه خوش اخلاق باشد حتماً موفق خواهد شد.
انسان نيك‏خوى كسى است كه راستگو باشد، در سختيها و ناملايمات شكيبا باشد، با مردم هميشه با روى خوش و گشاده برخورد كند، نسبت به كسى كه به او بدى مى‏كند بردبار و باگذشت باشد، و ديگر محاسن اخلاق.
روايت شده است كه مردى نصرانى راه را بر امام باقر عليه‏السلام گرفت و به ايشان ـ پناه به خدا ـ گفت: تو بقر [گاو] هستى! حضرت جواب داد: نه، من باقر هستم[113].
اين است بردبارى. پس، هر گاه شخصى به شما بى‏حرمتى كرد بايد بردبارى ورزيد. در اين صورت است كه خير دنيا و آخرت را به دست مى‏آوريد. اين هم نياز به عزم و اراده قوى دارد كه در نهايت به توفيق مى‏انجامد.
اين سنّت زندگى است. مثلاً طالب علم هر گاه تصميم بگيرد كه خوش اخلاق باشد بزودى به يك عالم تبديل خواهد شد. يا كاسب هر گاه تصميم قاطع بگيرد كه خوش اخلاق باشد بزودى تاجر خواهد شد. همچنين شوهر، با اخلاق خوش، محبوب همسرش خواهد شد و بالعكس. به عبارت ديگر: انسان خوش اخلاق هم محبوب خداى متعال است و هم مردم او را دوست دارند. پس، اشتباه است كه تصور كنيم بايد جواب بدى را با بدى داد، بله، اين كار در حدودى كه شرع معيّن كرده جايز است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ»[114] ؛ هر كس بر شما تعدّىكرد، همان گونه كه بر شما تعدّى كرده، بر او تعدى كنيد.
اما اين كار [مقابله به مثل ]واجب و يا حتى مستحب نيست.
كسى كه خواهان توفيق و خير دنيا و آخرت و محبوبيت در نزد خداى عزوجل و مردم مى‏باشد بايد بدى را با نيكى و بردبارى جواب دهد. در احوال پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهآمده است كه يكى از همسرانش به همسر ديگرش ماريه قبطيه تهمت سختى زد[115]، اما رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نه تنها مقابله به مثل نكرد، حتى جوابش را هم نداد، بلكه فقط به نفى تهمت از خود بسنده كرد. مى‏دانيم كه اين روايت از يكى از معصومين عليهم‏السلام نقل شده و كسى جز آنان آن را نقل نكرده است؛ چرا كه پيامبر اعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را براى احدى از مردم نقل نكرده است. بنابراين، بايد اين فضايل را و اخلاق نيكو را از پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهآموخت. قرآن كريم مى‏فرمايد:
لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ[116]؛ بيگمان براى شما در پيامبر خدا سرمشقى نيكوست.
من بسيارى از علما و ديگر مردمان را كه به اخلاق خوش متصف بوده‏اند، ديده‏ام كه در زندگى‏شان موفق و نزد مردم محبوب بوده‏اند و در زندگى‏شان با سختى مواجه نشده‏اند. هر عضوى از اعضاى خانواده اگر خوش اخلاق باشد قطعاً همه او را دوست خواهند داشت و خداى عزوجل هم اعمالش را خواهد پذيرفت، و زمانى كه از دنيا برود مردم برايش طلب رحمت خواهند كرد، اما شخص بد اخلاق، درست بر عكس اين خواهد بود.
بنابراين، شما بايد براى آراسته شدن به اخلاق حسنه عزم خود را جزم كنيد تا به خير دنيا و آخرت نايل آييد.
 

زيربنا بودن فرهنگ[117]

خداى تعالى مى‏فرمايد:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ»[118] ؛ بگو: آيا كسانى كه مى‏دانند وكسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟
استفهامى بودن اين آيه شريفه، در واقع، اشاره آشكار به پاسخ حقيقى آن دارد، پاسخى كه حتى دو نفر در آن اختلاف ندارند؛ چرا كه علم و علما به مراتب منزلت بالاترى از نادانى و نادانان  دارند.
مسأله فرهنگ از مهمترين مسائل در ميان هر ملتى و هر تمدنى است. ممكن است اين سخن درست باشد كه دنيا بر چرخ اقتصاد و سياست مى‏چرخد اما از آن درست‏تر اين سخن است كه اين فرهنگ است كه به اقتصاد و سياست جهت مى‏دهد؛ زيرا هر اندازه فرد در اين دو زمينه از فرهنگ و دانش بيشتر برخوردار باشد كمتر دچار زيان و شكست مى‏شود.
فرهنگِ درست، به تنهايى قادر است با فرهنگ منحطى كه در دنيا امروز شاهد آن هستيم، مقابله و آن را اصلاح كند؛ چرا كه قدرت يا ثروت يا امثال اينها از مواجهه با فرهنگ‏ها و تغيير آنها ناتوانند؛ زيرا فقط فرهنگ است كه حريف فرهنگ مى‏شود. ممكن است يك تاجر همكار تاجر خود را يا يك سياستمدار، همتاى خود را شكست دهد اما انديشه و فرهنگ با پول يا قدرت سياسى يا نظامى شكست نمى‏خورند، بلكه كسى كه مى‏خواهد وارد ميدان فرهنگى، با هدف تغيير، شود بايد مسلّح به سلاح انديشه و فرهنگ باشد. بنابراين، كار فرهنگى از مهمترين كارها در جامعه است؛ زيرا به مثابه زيربناى ديگر كارها و فعاليت‏ها مى‏باشد.
يكى از مغالطه‏هاى معروف، خلط ميان وحدت موضع سياسى و وحدت عقيده است. بسيارى از مسلمانان تصور كرده‏اند كه وحدت بين شيعه و ديگران به معناى تحميل يك عقيده واحد بر همگان است، در حالى كه چنين چيزى اساساً محال و اشتباه است؛ چرا كه اختلافات عقيدتى فقط با گفتگو حل مى‏شوند، و غرض هم رسيدن به حق است. ضرورتى هم ندارد كه در همه عقايد اتفاق نظر باشد؛ زيرا، اختلاف، قانون و سنّت زندگى است. خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ لاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ»[119]؛ و پيوسته در اختلافند.
خداى عزوجل مى‏فرمايد:
«لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَةٍ»[120] ؛ تا آنكه هلاك مى‏شود از روىدليل هلاك شود و آن‏كه زنه مى‏ماند از روى دليل زنده بماند.
اگر به تفسير جنبه‏اى از جوانب آيه شريفه بپردازيم و آن اين‏كه «دليل» تنها عنصرى است كه مى‏تواند در باور اين يا آن انسان تغيير ريشه‏اى ايجاد كند، متوجه خواهيم شد كه آيه شريفه مى‏خواهد بر اين نكته تأكيد نمايد كه لازم است شخص هلاك شونده بداند كه علت هلاكت او اين است كه خود، گمراهى را برگزيده است، و كسى هم كه به حيات ابدى دست مى‏يابد بداند كه علتش انتخاب راه درست و طريق هدايت بوده است. پس، مهم اين است كه انسان به انتخاب خود آگاه باشد، تا با جهل به حقيقت نابود نشود. همچنين، كافى نيست كه انسان در راه درست باشد بلكه خدا از او مى‏خواهد كه بداند در راه درست است، و انتخاب اين راه توسط او آگاهانه و از روى دليل و گواه باشد.
متحول شدن انسان به سبب يك انديشه يا يك سخن، لزوماً معنايش اين نيست كه تحوّل آشكار در او يكباره رخ دهد؛ چرا كه تغيير مواضع و عقايد و اعلان آن كار آسانى نيست؛ زيرا، در واقع، تاريخ خود را و بلكه ماهيت وجود خود را تغيير مى‏دهد، امّا انديشه روشن، انسان را ـ انسان حقيقت جو و آگاه را ـ تكان مى‏دهد و به جستجوى بيشتر جهت رسيدن به حقيقت كامل، وادارش مى‏كند، و چون دليل برايش روشن شد آرام مى‏گيرد مگر اين‏كه معاند باشد كه معاندين هم زياد نيستند. اين‏كه مى‏بينيم عامّه مردم به نورانيت حق راه نمى‏برند علتش تعصّب ناشى از جهل و روشن نشدن دليل و بيّنه است؛ چيزى كه نياز به ابزارها و فرصت‏هاى تضمين كننده آن دارد.
نمونه‏هاى چندى از نفوذ فرهنگ حقّه مبتنى بر دليل و برهان در بسيارى از اشخاص وجود دارد كه در محيط‏هاى معروف به دشمنى با حق و حقيقت زندگى مى‏كرده‏اند. مانند پسر مروان بن حكم كه با وجود بطلان روش پدرش، خود به سعد الخير معروف شده بود. يا مانند على بن صلاح الدين ايّوبى كه پدرش زير چتر مقاومت در برابر حملات صليبى، آن كشتارهاى وحشتناك را در حق فاطميان و شيعيان مرتكب شد.
خلاصه سخن اين‏كه: چون كار فرهنگى از مهمترين كارها و بلكه مهمترين كار به شمار مى‏آيد، لذا براى تضمين موفقيت آن و تبديلش به يك كار ثمربخش، لازم است سه شرط فراهم آيد و اين سه شرط عبارتند از:
1ـ اطمينان داشتن به اين‏كه انديشه اهل بيت عليهم‏السلام نور است و مشعلى فروزان و دليل روشن، و اين‏كه ميليونها انسان از اين انديشه محرومند، و وظيفه رساندن آن به اين جمعيت انبوه وظيفه آسانى نيست. و اين سنگينى مسئوليت، خود مستلزم تلاش مضاعف در جهت نشر فرهنگ اين نور براى آزاد ساختن مردم ـ از جمله متفكران و روشنفكران ـ از تاريكى‏هاى جهل و ناآگاهى است.
2ـ اگر مى‏خواهيم كارهاى ما به ثمر بنشيند و اهداف آنها تحقق يابد، بايد فعاليتهايمان منطبق با راهى باشد كه شرع برايمان ترسيم كرده است، در غير اين صورت، حكايت ما حكايت آن راننده‏اى خواهد بود كه علايم راهنمايى و رانندگى را رعايت نمى‏كند. بعد معلوم مى‏شود كه مسيرى را كه مدتى طولانى پيموده‏ايم مسير مورد نظر نبوده است و بايد براى تصحيح مسير به نقطه آغاز باز گرديم. به عبارت دقيق‏تر: عموم كسانى كه در راه فرهنگ فعاليت مى‏كنند بايد دقيقاً همان چيزى را به مردم عرضه كنند كه امامان اهل بيت عليهم‏السلام مى‏خواهند؛ چرا كه اين بزرگواران نشانه‏ها و انوار هدايت هستند.
3ـ لازم است كار بر طبق موفق‏ترين شيوه‏ها و با زيباترين تعابير صورت پذيرد، درست همانند شيوه‏هاى ادعيه‏اى كه از امامان معصوم ما عليهم‏السلام رسيده است. يعنى در اوج بلاغت و فصاحت و زيبايى تعبير، و در عين حال برخوردار از معانى بلند.
 

تبليغ، رسالت علماست[121]

در يكى از زيارت‏هاى امام حسين عليه‏السلامكه بزرگان آن را از كامل الزيارات مرحوم ابن قولويه قمى از امام صادق عليه‏السلامروايت كرده‏اند، آمده است:
أشهد أنّك طُهْر طاهر مُطهَّر من طُهْر طاهر مطهّر، طَهُرتَ و طهُرَت بك البلاد وطَهُرت أرض أنت بها و طَهُر حرمك[122]؛ گواهى مى‏دهم كه تو پاك و پاكيزه و مطهّرى و فرزند پاك و پاكيزه و مطهّر مى‏باشى. تو پاكى و شهرها به واسطه تو پاك شد و زمينى كه تو در آنى پاك است و حرم تو پاك است.
امام صادق عليه‏السلامدر اين جمله كه خطاب به جدّش امام حسين عليه‏السلامبيان مى‏فرمايند: ده بار كلمه «پاك» را به كار برده است، و نسبت دادن پاكى به امام، اگر مقصودش از آن عصمت باشد، بدان معناست كه امام حسين عليه‏السلام در اين زمينه خصوصيتى دارد كه فقط برادرش امام حسن عليه‏السلامدر آن با او شريك است؛ چرا كه تنها اين دو امام از پدر و مادرى معصوم و پاك هستند. درست است كه جدّ اين دو بزرگوار، يعنى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، برترين و پاكترين انسان‏هاى عالم بود، اما پدر و مادرش معصوم نبودند، اگر چه پاك بودند اما عصمت بالاترين درجه طهارت و پاكى است. پدرشان اميرالمؤمنين عليه‏السلامنيز همين طور. پدر و مادرش پاك بودند اما معصوم نبودند. ساير امامان معصوم از نسل امام حسين عليه‏السلامنيز همگى از طرف پدر معصوم بودند اما مادرانشان در عين حال كه پاك بودند معصوم نبودند. پس، تنها امام حسن و امام حسين عليهماالسلام هستند كه هم پدرشان معصوم است و هم مادرشان.
لذا، امام صادق عليه‏السلامخطاب به جدّش امام حسين عليه‏السلام مى‏فرمايند: «گواهى مى‏دهم كه توپاك و پاكيزه و مطهّرى و فرزند پاك و پاكيزه و مطهرى هستى». معصوم بودن اين چهارده انسان پاك و مطهّر قولى است كه شيعه اماميه بر آن اتفاق نظر دارند.
بحث در اين بند از زيارت حائز اهميت فوق العاده‏اى است؛ چرا كه اين جمله، عبارت منحصر به فردى است و نظير آن درباره احدى جز اين بزرگوار وارد نشده است. در اين بند نكات مهمّى، چه از جنبه لغوى و بلاغى و چه از جنبه عقيدتى، نهفته كه هنوز مورد بحث واقع نشده‏اند.
پاكى، مراتب بالايى دارد؛ پس بياييد آن را نصب العين خود قرار دهيم و بكوشيم اين ويژگى را در وجود خود پياده كنيم. اگر ماه محرم الحرام بهترين فرصت براى گرفتن چنين تصميمى مى‏باشد، پس بايد اين فرصت را غنيمت شماريم، و به ياد داشته باشيم كه پاكى تأثيرپذير است و اين امكان وجود دارد كه با گناه و معصيت به سرعت آلوده شود، درست مانند آب پاك كه با ملاقات نجاست نجس و آلوده مى‏شود. گناهان، آلودگى و نجاست هستند؛ پس اجازه ندهيد كه وجود پاك شما را آلوده سازند.
روزى يك نفر عالم معمولى بر ميرزاى بزرگ وارد شد. ميرزا از جايش بلند شد و به گرمى از او استقبال كرد و پيشانى‏اش را بوسيد. طلاب حاضر در مجلس متعجّب شدند! چرا كه آن روزها ميرزا به سبب ضعف و پيرى‏اش، براى كسى از جا بلند نمى‏شد، چه رسد به آن شخص كه از مقام و مرتبه علمى چندانى هم برخوردار نبود. مجلس كه آرام شد، يكى از طلاّب از ميرزا پرسيد اين آقايى كه شما برايش بلند شديد و احترامش نهاديد، كيست؟ ميرزا گفت: او از آن كسانى است كه مى‏ترسم روز قيامت به حالشان غبطه بخورم. سؤال شد: چطور؟ گفت: ما در بحث خارج با هم درس مى‏خوانديم. روزى به گوشش رسيد كه در عراق روستاهايى وجود دارد كه نياز دارند كسى به آن جا برود و امور و احكام دينشان را به آنها بياموزد؛ زيرا، اهالى اين روستاها بى سوادند و بسيارى از احكام اسلام رانمى‏دانند. او احساس مسئوليت كرد و درس و بحث و پيشرفت علمى را رها كرد و براى پاسخ دادن به نداى وظيفه‏اى كه احساس كرد رهسپار اين روستاها شد و ابتدا كودكان آنها را خواندن و نوشتن آموخت سپس به تعليم دادن احكام دين به بزرگترها پرداخت تا اين‏كه سرانجام موفق شد سطح فكر و فرهنگ اهالى اين روستاها را بالا ببرد و برايشان مراكز علمى و دينى و عبادى بسازد.
بنابراين، رتبه علمى، به معناى همه چيز نيست، بلكه مهم آن رسالت و وظيفه‏اى است كه علما بر دوش دارند و بايد انجامش دهند. پس بايد قدر كارى را كه انجام مى‏دهند بدانند، و خود را براى انجام اين وظيفه با بهترين وجه آماده سازند.
 

اشاعه مبانى و عقايد اهل بيت[123]

خداى متعال مى‏فرمايد:
«أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»[124]؛ كه دين را بر پا داريد و در آن دچار پراكندگى نشويد.
جمله «بر پا داريد» به معناى ثبات و استوارى است. مثلاً، خواندن نماز با پايبندى به روح نماز و پايدارى در آن فرق مى‏كند. در زيارت امام حسين عليه‏السلاممى‏خوانيم: «أشهد أنك قد أقمت الصلاة؛ گواهى مى‏دهم كه تو نماز را بر پا داشتى» يعنى آن حضرت به روح و جان نماز پايبند بود و در آن پا بر جا بود، و آن را در خودش و در جامعه بر پا داشت.
شكى نيست كه خطاب قرآن متوجه عموم مردم و همه مسلمانان و مؤمنان است تا براى آنان بيان كند كه «دين را بر پا داريد» يك صورتى دارد و يك مادّه‏اى، يعنى اگر اين دو را از هم جدا و تفكيك كنيم، يك امر خواهيم داشت و يك ماده كه امر به آن تعلق گرفته است.
امّا، دين چيست؟ قرآن كريم مى‏فرمايد:
«إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الاْءِسْلَـمُ»[125]؛ دين نزد خدا اسلام است.
اين، يعنى آن‏كه مستحبات و مكروهات و اخلاقيات و آداب اسلام و ديگر احكام ومقررات اسلامى متعلَّق امر «بر پا داريد» هستند. بايد دقت داشته باشيم كه قرآن كريم نفرموده است: «واجبات را بر پا داريد» بلكه فرموده: «دين را بر پا داريد» يعنى هر چيزى كه در دايره دين مى‏گنجد.
اما، قطعاً اهل علم ويژگى خود را دارند و به طور خاص موظفند مسائل حلال و حرام و اصول و فروع دين را به مردم برسانند. در همين زمينه از امام جعفر صادق عليه‏السلامروايت شده است كه آن حضرت به يكى از بهترين اصحاب و يارانش، يعنى حارث بن مغيره، فرمودند:
لأحملنّ ذنوب سفهائكم على علمائكم[126] ؛ من مسئوليت گناهان نادانان شما را متوجهعلماى شما مى‏دانم.
كلمه «علما» فقط به معناى مراجع تقليد نيست بلكه اين خطاب شامل هر كسى كه صاحب علمى در هر زمينه‏اى باشد، مى‏شود، و بالطبع، هر چه علم و آگاهى بيشتر باشد مسئوليت بزرگتر و سنگين‏تر خواهد بود. ما بايد بدانيم كه اگر مردم مرتكب گناهى شوند ـ مثلاً مسلمانى نماز نخواند و وظايف و تكاليف دينى‏اش را به جا نياورد ـ گناه آنها به گردن ماست مگر اين‏كه واقعاً نتوانيم در اين باره كارى بكنيم و خداى عزوجل ما را معذور داشته باشد.
خداى متعال براى اهل علم مقام و منزلت خاصى قايل شده است، و نماز عالم و ديگر عبادات او هزار برابر نماز عابد فضيلت دارد[127] . پس، بر طبق اين مقام، طبيعى است كه مسئوليت عالم در برابر خداى عزوجل چند برابر باشد.
در اين جا بايد به گوشه‏هايى از تاريخ اسلام اشاره كنيم كه نشان مى‏دهد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در راه تبليغ مكتب گرامى اسلام چه سختى‏ها و رنج‏هايى كشيده است. آن بزرگوار پس از آن‏كه به پيامبرى برانگيخته شد بر فراز كوه صفا و سپس كوه مروه رفت و مردم را به پرستش خداى يگانه و يكتا فراخواند، اما مشركان شروع به سنگ پرانى به طرف او كردند به طورى كه بدن مباركش خونى شد. فرشتگان آسمان نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شتافتند و از آن حضرت خواهش كردند دستور دهد تا مشركان را نابود كنند ليكن پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نپذيرفت و در عوض عرضه داشت: «اللّهم اهد قومي[128]؛ بارالها، قوم مرا هدايت فرما».
بر اثر استقامت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در گفتار و كردار، و پس از گذشت حدود بيست و يك سال از آغاز دعوتش، بيشتر همين مشركان با فرزندان آنها به اسلام در آمدند.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين مشركان را نفرين به مرگ و نابودى نكرد؛ چرا كه او پيامبر رحمت است او مى‏فرمود: «بُعِثتُ رحمةً[129]؛ من براى رحمت برانگيخته شده‏ام».
خداى عزوجل در كتاب گرامى‏اش ما را به آموختن از پيامبرش فرمان مى‏دهد. اين را هم بايد توجه داشته باشيم كه اكثر مردم معاند نيستند. بله، ممكن است متعصّب باشند اما اين طور نيست كه چون متعصبند پس ضرورتاً معاند هم هستند. مثلاً، مى‏گويند عيّاشى يك كاتب سنّى متعصب بود، لكن معاند نبود، لذا وقتى يكى از جوانان شيعه چشم او را بر حقيقت گشود، مذهب اهل بيت عليهم‏السلام را برگزيد به طورى كه وقتى سيصد هزار سكّه طلا ـ يعنى به حساب امروز چيزى بيشتر از يك تن طلا ـ از پدرش ارث به او رسيد همه اين ثروت را در راه خدمت به مذهب حق صرف كرد و افرادى مانند «كشّى» را پرورش داد كه كتاب او موسوم به «رجال الكشّى» در طبقه بندى رجال حديثى و روايى شيعه شهرت عالمگيرى يافت.
پس، بياييد از اين ماه مبارك بيش از پيش بهره گيريم و در كنار خودسازى، براى هدايت كسانى كه از حقيقت آگاه نيستند، بكوشيم، و در اين راستا هر چه در توان داريم به كار زنيم و هر كارى كه مى‏توانيم انجام دهيم، مانند بر پا داشتن مجالس اهل بيت عليهم‏السلام، برگزارى جلسات قرآن، و يا حتى تشويق و ترغيب افراد به مشاركت در اين‏گونه كارهاى خير، تا پايه‏هاى دين را تحكيم بخشيم و بدين ترتيب فرمانِ «اقيموا الدين» خدا را اجرا كرده باشيم.
 

چند توصيه عمومى به مبلّغان[130]

1ـ احياى مكتب اهل بيت عليهم‏السلام از طريق شناساندن مبانى و عقايد آنان به مؤمنان؛ چه، از امام رضا عليه‏السلامروايت شده است كه فرمودند:
رحم اللّه‏ عبداً أحيا أمرنا[131]؛ رحمت خدا بر آن بنده‏اى كه امر ما را احيا كند.
رساندن نور اين بزرگواران ـ كه چراغ هدايتند ـ به جهانيان براى بيرون آوردن آنان از تاريكى‏ها به روشنايى. ابوخالد كابلى مى‏گويد: از امام باقر عليه‏السلامدرباره اين فرموده خداى عزوجل پرسيدم: «فَـٔامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنزَلْنَا»[132]؛ به خدا و فرستاده او و نورى كه فرو فرستاديم ايمان بياوريد»، فرمود:
يا أبا خالد! النور واللّه‏ نور الأئمة من آل محمد إلى يوم القيامة وهم واللّه‏ نور اللّه‏ الذي أنزل وهم واللّه‏ نور اللّه‏ في السموات والأرض[133]؛ اى اباخالد! به خدا قسم، مقصود از اين نور، نور امامان از اهل بيت تا روز قيامت است. به خدا قسم، اينانند آن نورى كه خدا فرو فرستاده به خدا قسم، اينانند نور خدا در آسمان‏ها و زمين.
2ـ شناساندن مبانى و ارزش‏هاى نهضت مقدس حسينى به دنيا؛ چه، از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمودند:
إن الحسين مصباح الهدى وسفينة النجاة[134] ؛ همانا حسين چراغ هدايت و كشتى نجاتاست.
تشويق مردم به بر پا داشتن شعائر حسينى با بهترين شكل؛ زيرا، احياى اين شعائر، در واقع، بزرگداشت شعائر خداى سبحان و زنده داشتن مكتب اهل بيت عليهم‏السلام است.
3ـ برخورد اخلاقى خوب با همگان، و آراسته بودن به اخلاق فاضله در هنگام انجام دادن كار؛ زيرا، سخن اگر با اخلاق خوش گفته شود تأثيرش بيشتر و عميق‏تر خواهد بود. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
من حَسَّن خلقه كثر محبّوه و اَنست النفوس به[135]؛ كسى كه اخلاقش را نيكو گرداند دوستدارانش زياد شوند و جانها با او انس گيرند.
4ـ محاسبه نفس در هر روز؛ زيرا مبلّغ چنانچه تهذيب و تزكيه نفس كند مى‏تواند تأثير بيشترى بر مردم بگذارد. امام على بن ابى طالب عليه‏السلام مى‏فرمايند:
ثمرة المحاسبة صلاح النفس[136]؛ ثمره محاسبه [نفس] خودسازى است.
5ـ كوشش و تلاش براى هدايت همه مردم؛ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايند:
يا علي!... وأيم اللّه‏ لئن يهدي اللّه‏ على يديك رجلاً خيرلك ممّا طلعت عليه الشمس و غربت[137]؛ اى على!... به خدا سوگند اگر خدا يك نفر را به دست تو هدايت كند برايت بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى‏كند.
6ـ اهتمام زياد ورزيدن به جوانان و نوجوانان، و برگزارى جلسات ويژه آنان و آموزش دادن اصول، عقايد، احكام، آداب و اخلاق اسلام به آنها و آشنا كردنشان با زندگى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و معصومين عليهم‏السلام، و پاسخ دادن به پرسش‏هايى كه در ذهن و انديشه آنان مى‏گذرد، با شيوه‏اى نو و آسان و زيبا و جذّاب، و تشويق جوانان به فعاليت‏هاى دينى و فرهنگى و اجتماعى در جهت احياى مكتب اهل بيت عليهم‏السلام، و حفظ آنها از خطر تهاجم عقيدتى و جريان‏هاى منحرف و گروه‏هاى ضالّه و اخلاق فاسد. امام صادق عليه‏السلاممى‏فرمايند:
عليك بالأحداث فإنّهم أسرع إلى كلّ خير[138]؛ بر تو باد نوجوانان؛ زيرا كه آنان به هر كار خيرى زودتر مى‏شتابند.
7ـ تأكيد بر ضرورت توجه پدران و مادران به فرزندانشان ـ از دختر و پسر ـ و اين‏كه فرزندان خود را دوستدار و پيرو ائمه اطهار عليهم‏السلام بار آورند، و آنها را از خطر تهاجم عقيدتى و فرهنگى حفظ كنند.
8ـ آماده كردن خود براى پرسش‏هاى گوناگون و پاسخگويى به سؤالات مردم با بردبارى و گشاده رويى، و خسته و ناراحت نشدن حتى از سؤالات ساده و يا احياناً بچگانه، و تحمل كردن مشكلات و آزار و اذيت‏ها از هر نوعى كه باشد، با اقتدا كردن به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در اين زمينه.
9ـ خدمت رسانى به مردم و تلاش براى حل مشكلات و رفع نيازهاى آنان در حد توان. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايند:
خير الناس من نفع و وصل و أعان[139] ؛ بهترين مردم كسى است كه سود رساند و پيوندبرقرار سازد و كمك كند.
10ـ تلاش در جهت افشاندن بذر توحيد در هر جا و با هر كس، و الگو قرار دادن رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در اين زمينه: آن حضرت از هر فرصتى براى تبليغ بهره مى‏گرفت و انجام دادن عبادت‏هاى مستحبى را به اوقاتى كه امكان تبليغ در آن اوقات وجود ندارد، يعنى نيمه‏هاى شب، وامى‏گذاشت.
11ـ مردم را با غير زبانتان دعوت كنيد. يعنى اعمال و رفتارتان با آنچه بدان دعوت مى‏كنيد مطابقت داشته باشد. امام جعفر صادق عليه‏السلاممى‏فرمايند:
كونوا دعاة الناس بالخير بغير ألسنتكم ليروا منكم الإجتهاد و الصدق و الورع[140] ؛ مردمرا با غير زبانتان به كارهاى خير دعوت كنيد تا از شما تلاش و راستى و پارسايى ببينند.
12ـ دعا كردن براى تعجيل در فرج آقا امام زمان مهدى موعود روحى له الفدا، و دعا كردن براى عموم مؤمنان، از مرد و زن.
13ـ اخلاص در عمل داشتن؛ زيرا كسى كه اخلاص عمل بيشترى داشته باشد به درجات بالاترى در نزد خداى عزوجل نايل مى‏آيد.
14ـ تا مى‏توانيد متواضع و فروتن باشيد؛ زيرا كليد موفقيت، پذيرش سخن حق و دور افكندن تكبر و خودخواهى است.
15ـ زندگى علما و فقهاى شيعه در طول تاريخ را بخوانيد، و جستجو كنيد ببينيد چه عوامل و شيوه‏هايى باعث گرديده تا برخى علماى شيعه مانند شيخ صدوق و مفيد و طوسى و انصارى و... رضوان اللّه‏ عليهم نامشان جاويدان شود.
16ـ اقتدا كردن به سيره اخلاقى اهل بيت عليهم‏السلام، تا از اين طريق مصداق خوبى براى علمى باشيد كه آموخته‏ايد.
17ـ زنده كردن دل از طريق طاعت خداى عزوجل.
18ـ استفاده كردن از تمام وقت براى تحصيل علم و دانش؛ چرا كه علم را پايانى نيست. خداى متعال خطاب به پيامبرش صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد:
«وَ قُل رَّبِّ زِدْنِى عِلْمًا»[141]؛ و بگو: خدايا بر علم من بيفزاى.
19ـ كمك گرفتن از انواع رسانه‏ها و فناورى‏هاى جديد براى اشاعه و ترويج اسلام و شناساندن واقعيت اصيل و حقيقت راستين آن به جهان.
20ـ اهميت دادن به كيفيت و نه كميّت. يعنى اهتمام ورزيدن به كيفيت درس و مطالعه و خوب آموختن آن.
21ـ اهميت دادن به سخنرانى و نگارش؛ زيرا اينها از لوازم شخصيت علمى و رهبرى موفقيّت‏آميز است، و براى رشد يافتن در اين زمينه بايد به چند نكته توجه كرد:
1ـ پذيرفتن نقد سازنده.
2ـ پيدا كردن معلم و مدرّس يا گذراندن دوره‏هاى سخنورى و نويسندگى.
3ـ اختصاص دادن بخشى از اوقات خود به حفظ كردن متون.
 

چند توصيه عاشورايى به عموم مؤمنان[142]

ـ نخستين وظيفه دوستداران اهل بيت عليهم‏السلام، معرفى كردن مقام و منزلت عاشورا و فرهنگ آن است.
ـ بايد مشعل حماسه عاشورا را هميشه روشن نگه داريم.
ـ بايد بدانيم كه اگر ما امروز در زنده نگه داشتن شعائر حسينى شركت داريم، اين را در واقع، وامدار پدران و نياكان خود هستيم.
ـ بايد بدانيم كه بهترين انفاق و بخشش، انفاق در راه امام حسين عليه‏السلام است.
ـ انسان بايد خودش را وقف خدمت به امام حسين عليه‏السلامبكند.
ـ تا زمانى كه باارزش‏ترين و گرانترين چيز خود را در راه تحقّق اهداف بلند مكتب عاشورا هزينه نكنيم، نمى‏توانيم ادعا كنيم كه وابسته به اين مكتب هستيم.
ـ بايد بدانيم كه امام حسين عليه‏السلامچه چيزى را تقديم ما كرد تا آن گاه بتوانيم راه او را بپيماييم و دنباله روش باشيم.
ـ اگر خود نمى‏توانيد حسينيه بسازيد ديگران را به اين كار تشويق و ترغيب كنيد.
ـ مؤمنين بايد، با برگزارى مراسم كوچك و مجالس روضه خوانى در خانه‏هاى خود، چراغ هدايت حسينى را در منازل‏شان روشن كنند.
ـ سعى كنيم هيچ جوانى از شركت كردن در حسينيه‏ها و مراسم حسينى محروم نشود.
ـ بايد سعى كنيم حسينيه‏ها را از تبديل شدن به صحنه اختلافات و كشمكش‏ها دور بداريم، و آنها را به اماكنى براى اجتماعات خوب و وحدت و همبستگى مبدّل كنيم.
ـ بايد هوشيار و محتاط باشيم، و به چيزى از مسائل مربوط به سيد الشهداء، بى‏ادبى و بى‏حرمتى نكنيم.
ـ ساده‏ترين كارى كه ـ در جهت رساندن صداى امام حسين عليه‏السلام
ـ سعى كنيد يكى از فرزندانتان خدمتگذار امام حسين عليه‏السلامباشد.
ـ چقدر خوب است كه بين قمه زدن و اهداى خون جمع كنيم. در روز عاشورا به قمه‏زنى بپردازيم، و در روز ولادت آن حضرت خون اهدا نماييم.
ـ روز اربعين امام حسين عليه‏السلامبايد روز اتحاد و همبستگى مؤمنين و بر حذر بودن از فتنه انگيزى دشمنان و منافقان باشد.
از خداى متعال براى شما و همه كسانى كه مخلصانه در اين راه  كار مى‏كنند توفيق
مسألت دارم. به حق محمد و خاندان پاك او كه درودها و سلام خدا بر همه ايشان باد.


(1). سخنرانى مرجع عاليقدر، حفظه اللّه‏، در جمع اعضاى دفتر ائمه جمعه و جماعات عراق از نجف اشرف كه در 23جمادى الاولى سال 1427 ه. به ديدار ايشان آمده بودند.
(2). اين هر دو بزرگوار در نجف اشرف، در روضه مقدسه حيدريه، نزديك باب القبله، مدفونند.
(3). خصائص الائمه، سيد رضى، ص 105، من كلامه عليه‏السلام القصير فى فنون البلاغه.
(4). وسائل الشيعه، ج 7، ص 137، باب 59، انّه يكره ان يقال اللّهمّ انى اعوذ، ح 8939.
(5). مرقد اين دو امام بزرگوار عليهماالسلام در آن ايام در يك اتاقك قرار داشت و شيعيان و دوستداران اهل بيت به زيارت آن بزرگواران مى‏آمدند، و عامّه مردم مى‏آمدند و فاتحه مى‏خواندند.
(6). سخنان آقا براى جمعى از ائمه جمعه و جماعات نجف اشرف كه در 24 ربيع‏الثانى 1427 ه. به ديدار ايشانآمده بودند.
(7). سوره نحل، آيه 96.
(8). سخنان آقا در جمع نمايندگان حوزه علميه الزهراء عليهاالسلام و گروهى از خواهران طلبه آن در پنجم صفر 1427 ه.
(9). سوره شورى، آيه 13.
(10). سوره آل عمران، آيه 19.
(11). سوره انفال، آيه 42.
(12). سخنرانى آقا براى جمعى از طلاب علوم دينى نجف اشرف كه براى ديدار ايشان به منزل شريفشان در شهر مقدسقم آمده بودند.
(13). سخنرانى مرجع عاليقدر، حفظه اللّه‏، در جمع گروهى از طلاب علوم دينى افريقا كه در شب هفدهم ربيع الاول سال1427 ه . به مناسب ميلاد سرور كائنات رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، به ديدار ايشان آمده بودند.
(14). سوره احزاب، آيه 21.
(15). مؤيد اين مطلب، اين فرموده حضرت است كه: «ما أوذي نبيّ مثلما أوذيت؛ هيچ پيامبرى به اندازه من آزار و اذيت نشد»، الصحيح من السيرة، عاملى، ج 3، ص 32.
(16). نك: مناقب آل ابى طالب، مازندرانى، ج 1، ص 51، فصل فيما لاقى من الكفار.
(17). تفسير قمى، ج 2، ص 228، تفسير سوره ص، آيه 4.
(18). سوره احقاف، آيه 13.
(19). نك: مكارم الاخلاق، ص 17، فى تواضعه و حيائه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله.
(20). سوره بقره، آيه 194.
(21). سوره تحريم، آيه 4.
(22). احياء علوم الدين، غزالى، ج 2، ص 42، الباب الثالث فى آداب المعاشرة و ما يجرى فى دوام النكاح.
(23). نك: همان جا؛ و كنز العمّال، هندى، ج 13، ص 696.
(24). سوره توبه، آيه 101.
(25). سوره فتح، آيه 29.
(26). سخنان مرجع عاليقدر، حفظه اللّه‏، در جمع گروهى از طلاب علوم دينى كه در شب هفدهم ربيع الاول سال 1427 هبه مناسبت ميلاد سرور كائنات، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از ايشان ديدار كرده بودند.
(27). مستدرك الوسائل، ج 17، ص 249، باب 4، عدم جواز القضاء و الافتاء بغير علم و...، ح 17.
(28). الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 72، ملاقات الحسين عليه‏السلام لزهير بن قين.
(29). سخنان مرجع عاليقدر در جمع گروهى از خواهران فعّال در عرصه فرهنگى و دينى از شهر اصفهان كه براى ديدار ايشان به منزل معظّم له در شهر مقدس قم آمده بودند.
(30). سخنان مرجع عاليقدر براى جمعى از برادران فعال در عرصه فرهنگى و دينى شهريار ـ جنوب غرب تهران ـ كه در روز جمعه 27 ربيع الاول 1427 ه. براى ديدارشان به منزل معظّم له در شهر مقدس قم آمده بودند.
(31). امالى، صدوق، ص 766، مجلس 95، ح 4.
(32). غرر الحكم و درر الكلم، ص 323.
(33). سخنان مرجع عاليقدر در جمع عده‏اى از خواهران فعال در عرصه دينى و تبليغى استان اصفهان كه در روز جمعه12 جمادى الاولى سال 1427 ه در منزل معظّم له در شهر مقدس قم با ايشان ملاقات كردند.
(34). تفسير اطيب البيان، ج 13، ص 225.
(35). تفسير امام عسكرى عليه‏السلام، ص 340، ح 216.
(36). سخنان مرجع عاليقدر در جمع برادران شاغل در دفتر معظّم له در شهر مقدس قم.
(37). معدن الجواهر، كراجكى، ص 42، باب ذكر ما جاء فى اربعة.
(38). سخنان مرجع عاليقدر حفظه اللّه‏، در جمع اعضاى كاروان تبليغى الزهرا عليهاالسلام كه پس از پايان كار تبليغى خود در دههاول فاطميه، در روز چهارشنبه 17 جمادى الاولى سال 1427 ه . با معظّم له ديدار كردند.
(39). سوره رعد، آيه 17.
(40). الفصول المختاره، مفيد، ص 135 و 224.
(41). ارشاد القلوب، ديلمى، ج 2، ص 231، فى فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و... .
(42). سخنان مرجع عاليقدر، در جمع اعضاى «كاروان نور رضوى» از عربستان سعودى كه در 27 جمادى الاولى سال1427 ه . به ديدار معظم له آمده بودند.
(43). ر.ك: مدينة المعاجز، بحرانى، ج 6، ص 242، ح 52، التاسع و العشرون، اخباره بالغائب و الآجال.
(44). ر.ك: تحف العقول، حرّانى، ص 299، فى قصار كلمات الامام ابى جعفر الباقر عليه‏السلام.
(45). نهج البلاغه، خطبه 110، ص 163.
(46). سخنان معظّم له در جمع اعضاى كاروان السراج از شهر القطيف عربستان سعودى در 17 جمادى الثانى سال1427 ه.
(47). سوره حديد، سوره 23.
(48). سوره تحريم، آيه 11.
(49). بخشى از سخنان مرجع عاليقدر حفظه اللّه‏ در جمع هيأت‏ها و دسته‏هايى كه به مناسبت سالروز شهادت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وسبط اكبرش امام حسن عليه‏السلام در 28 صفر سال 1426 ه . به شهر قم آمده و پس از مراسم عزادارى در منزل معظم له حاضر شدند و به رهنمودها و توصيه‏هاى ايشان گوش دادند.
(50). سوره آل عمران، آيه 159.
(51). سوره احزاب، آيه 21.
(52). از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمودند: «أنزلت عليّ هريسة فأكلت منها فزاد اللّه‏ في قوّتي قوّة أربعين رجلاً في البطش؛ برايم حليمى فرو فرستاده شد و از آن خوردم كه بر اثر آن خدا بر قدرت من به اندازه قدرت چهل مرد افزود»، نك: مستدرك الوسائل، ج 16، ص 255، باب 255، ح 1، استحباب اكل الهريسة.
(53). شجرة طوبى، حائرى، ج 2، ص 303.
(54). غرر الحكم و درر الكلم، ص 117، ح 2050.
(55). سخنان مرجع عاليقدر حفظه اللّه‏ در جمع عده‏اى از بانوان حوزه فاطمه زهرا عليهاالسلام در شهر مقدس قم.
(56). سوره شورى، آيه 13.
(57). سوره انعام، آيه 72.
(58). سوره بقره، آيه 183.
(59). سوره آل عمران، آيه 97.
(60). رجوع كنيد به تاريخ آل زراره، ابوغالب رازى. در اين كتاب شرح احوال بنى اعين به تفصيل آمده است.
(61). سخنان آقا براى جمعى از مبلّغين و اساتيد و طلاب علوم دينى كه از اصفهان به منزل معظم له آمده بودند.
(62). سوره نجم، آيه‏هاى 39 و 40.
(63). سخنان مرجع عاليقدر براى جمعى از خواهران و برادران كاروان ام البنين از شهر سيهات عربستان سعودى كه براىديدار معظم له به قم آمده بودند.
(64). وسائل الشيعه، ج 7، ص 112، باب 42، استحباب اختيار الانسان الدعاء للمؤمن على الدعاء لنفسه، ح 8884.
(65). ر.ك: مستدرك سفينة البحار، نمازى، ج 3، ص 282 ـ 332، فى الدعاء.
(66). سوره فرقان، آيه 77.
(67). عدة الداعى، ابن فهد حلّى، ص 29، الباب الاول فى الحثّ على الدعاء.
(68). ثواب الأعمال، صدوق، ص 153، ثواب دعاء المسلم لأخيه بظهر الغيب.
(69). سخنان مرجع عاليقدر براى جمعى از اساتيد و دانشجويان «المعهد الاسلامى» شهر بغداد.
(70). سوره زمر، آيه 9.
(71). اعلام الدين فى صفات المؤمنين، ديلمى، ص 236.
(72). اصول كافى، ج 1، ص 496، باب مولد ابى جعفر محمد بن على الثانى عليهماالسلام، ح 9.
(73). سوره انفال، آيه 42.
(74). سخنان آقا در جمعى از اساتيد و طلاب حوزه‏هاى علميه اصفهان و قم پيش از حلول ماه مبارك رمضان 1427 ه.
(75). سوره بقره، آيه 183.
(76). وسائل الشيعه، ج 1، ص 72، باب 12، بطلان العبادة المقصود بها الرياء، ح 161.
(77). فروع كافى، ج 4، ص 87، باب ادب الصائم، ح 1.
(78). أمالى، شيخ صدوق، ص 95.
(79). رجوع كنيد به روضة الواعظين، نيشابورى، ص 503، مجلس فى ذكر الرجاء وسعة رحمة اللّه‏ تعالى، در آنجا آمده است: «والّذي نفسي بيده، إنّ اللّه‏ تعالى أرحم بعبده من الوالدة المشفقة بولدها؟ سوگند به آن‏كه جانم در دست اوست، خداى متعال به بنده‏اش مهربانتر است تا مادر دلسوز به فرزندش».
(80). سوره هود، آيه 119.
(81). سوره توبه، آيه 59.
(82). كافى، كلينى، ج 1، ص 399، باب انّه ليس شى‏ء من الحق فى يد الناس الاّ ما خرج من عند الائمه عليهم‏السلام، ح 3.
(83). سوره مائده، آيه 35.
(84). مستدرك وسائل الشيعه، ج 11، ص 87، باب 6، استحباب التخلق بمكارم الاخلاق، ح 1.
(85). سوره غافر، آيه 51.
(86). سخنان مرجع عاليقدر در جمع شمارى از بانوان افغانى مدرس قرآن كريمِ مؤسسه امام هادى عليه‏السلام.
(87). اصول كافى، ج 2، ص 598، كتاب فضل القرآن، ح 2.
(88). سوره مطففين، آيه 26.
(89). سخنان مرجع عاليقدر براى جمعى از جوانان مؤمن و فاضل كه به ديدار معظم له در منزل ايشان در شهر مقدس قم،آمده بودند و يكى از آنان از مشكلات خود زبان به شكوه گشود، و سخن از مستجاب نشدن دعا در پاره‏اى اوقات به ميان آمد، و معظم له اين داستان را از بحارالانوار براى آنان بازگو كردند.
(90). بحار الأنوار، ج 53، ص 240، الحكاية الخامسة عشرة.
(91). سخنان مرجع عاليقدر در جمع شمارى از زنان هيأتهاى مذهبى شهر قم كه در بيست و چهارم ماه مبارك رمضان براى ديدار معظّم له به منزل ايشان آمده بودند، و آقا سخنان خود را با اين روايت از امام جواد عليه‏السلام آغاز كردند.
(92). سوره بقره، آيه 264.
(93). سوره يس، آيه 20.
(94). تفسير الامام العسكرى  عليه‏السلام، ص 314.
(95). سخنان معظم له در جمع عده‏اى از خواهران و برادران مدير و دبير مدارس راهنمايى منطقه 2 شهر اصفهان كه درشهر مقدس قم به ديدار ايشان در منزل معظم له آمده بودند.
(96). سوره يونس، آيه 14.
(97). سوره تحريم، آيه 11.
(98). ر.ك: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن طاووس، ص 94.
(99). سوره هود، آيه 119.
(100). عبداللّه‏ بن عمار بن عبد يغوث درباره امام حسين  عليه‏السلام مى‏گويد: « ؛ هرگز شكست خورده‏اى را كه فرزندان و خانواده‏اش كشته شده باشند به خونسردى و آرامش او نديده‏ام». نك: مثير الأحزان، ابن نما، ص 54.
(101). سخنان مرجع عاليقدر در ديدار جمعى از علما، خطبا، مبلّغان و طلاب علوم دينى استان اصفهان پيش از حلول ماه محرم الحرام سال 1427 هـ . با معظم له.
(102). ر.ك: مصباح المتهجّد، طوسى، ص 577، ش 66، دعاء كل ليلة من شهر رمضان.
(103). سوره مائده، آيه 67.
(104). ر.ك: بحارالانوار، ج 99، ص 247، بريده‏اى از دعاى توسل.
(105). نك: مصباح المتهجد، طوسى، ص 788، ش 12، زيارة اخرى في يوم عاشوراء.
(106). سوره انفال، آيه 42.
(107). بحارالأنوار، مجلسى، ج 72، ص 38، ح 36.
(108). مرجع راحل آية اللّه‏ العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدس‏سره.
(109). وسائل الشيعه، عاملى، ج 16، ص 187، باب 19، استحباب الدعاء إلى الايمان و الاسلام مع الرجاء القبول...، ح 4.
(110). سخنان معظم له در جمع گروهى از خواهران و برادران حوزه علميه عمان.
(111). الخصال، صدوق، ص 42، باب الاثنين، معرفة التوحيد بتحصلتين، ح 34.
(112). نك: بحارالانوار، ج 68، ص 259، باب 73، ح 3. «عَزمه»: صيغه مبالغه است به معناى عزم اكيد و تصميم قاطع.
(113). نك: مناقب آل ابى طالب، مازندرانى، ج 3، ص 337، باب امامة ابى جعفر الباقر عليه‏السلام.
(114). سوره بقره، آيه 194.
(115). ر.ك: تفسير الميزان، طباطبائى، ج 15، ص 103، تفسير آيه 11 سوره نور؛ المستدرك على الصحيحين، حاكم، ج 4، ص 39، ذكر سرارى رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 9، ص 161، باب فضل ابراهيم بن رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله.
(116). سوره احزاب، آيه 21.
(117). سخنان آقا در جمعى از فرهنگيان كه به ديدار معظم له در بيت شريفشان در شهر مقدس قم آمده بودند.
(118). سوره زمر، آيه 9.
(119). سوره هود، آيه 118.
(120). سوره انفال، آيه 42.
(121). به مناسبت نزديك شدن ايام محرم الحرام، آية اللّه‏ العظمى سيد صادق حسينى شيرازى دام ظلّه جمعى از فضلا، مبلغين و طلاب علوم دينى شهر اصفهان را در منزل به حضور پذيرفتند و اين بيانات ارزشمند را ايراد فرمودند.
(122). از زيارت امام حسين عليه‏السلام در اول ماه رجب و نيمه ماه شعبان. كامل الزيارات، ص 101؛ المزار، شهيد اول، ص 144، زيارته عليه‏السلام فى اول يوم من رجب.
(123). سخنان آقا پيش از حلول ماه مبارك رمضان سال 1423 ه . در ديدار جمعى از مبلغان و روحانيون استان اصفهان.
(124). سوره شورى، آيه 13.
(125). سوره آل عمران، آيه 19.
(126). كافى، ج 8، ص 162، ح 169.
(127). اشاره است به اين فرموده پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه: «ركعتان يصلّيهما العالم أفضل من ألف ركعة يصلّيها العابد؛ دو ركعت نمازى كه عالم مى‏خواند برتر از هزار ركعت نمازى است كه عابد مى‏خواند»، مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 441، الفصل الثالث فى موعظة رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لعلىّ عليه‏السلام.
(128). ر.ك: الخرائج و الجرائح، راوندى، ج 1، ص 162، ش 252.
(129). نك: مناقب اميرالمؤمنين عليه‏السلام، كوفى، ج 1، ص 486، ش 393.
(130). گزيده‏اى از توصيه‏هاى مرجع عاليقدر دام ظلّه به طلاب و مبلغين در مناسبت‏هاى مختلف.
(131). وسائل الشيعه، ج 27، ص 92، باب وجوب العمل بأحاديث النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، ح 33297.
(132). سوره تغابن، آيه 8.
(133). اصول كافى، ج 1، ص 194، باب ان الائمه نور اللّه‏ عزوجل، ح 1.
(134). مدينة المعاجز، سيد هاشم بحرانى، ج 2، ص 327، ح 116.
(135). غرر الحكم و درر الكلم، آمدى، ص 255، ح 5375.
(136). مستدرك وسائل الشيعه، ج 12، ص 154، باب وجوب محاسبة النفس، ح 95.
(137). مجموعه ورام، ج 2، ص 277، باب ذكر جمل من مناهى رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله.
(138). فروع كافى، ج 8، ص 91، حديث الرياح.
(139). مستدرك وسائل الشيعه، ج 12، ص 390، باب استحباب نفع المؤمنين، ح 14376.
(140). اصول كافى، ج 2، ص 78، باب الورع، ح 14.
(141). سوره طه، آيه 114.
(142). مجموعه توصيه‏هاى معظم له به مناسبت حلول ايام ماه محرم و سالگرد شهادت رهبر آزادگان امام حسين عليه‏السلام، خطاب به مبلّغانى كه عازم مناطق مختلف براى تبليغ، هدايت، ارشاد و احياى شعائر حسينى بودند.