بسم اللّه‏ الرّحمن الرّحيم[1]
الحمد للّه‏ رب العالمين والصلاة والسلام على سيدالانبياء والمرسلين محمد وآله الطاهرين ولعنة اللّه‏ على اعدائهم اجمعين إلى قيام يوم الدين


:: حديث كساء از شعائر است

حديث شريف كساء از شعائر تشيع، اسلام و از شعائراللّه‏ است و البته بزرگ داشتن آن نشانه پاكيزگى و پيراستگى دل‏هاست، چنان كه خداى متعال مى‏فرمايد:
«وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»[2]؛ «و هركس شعائر خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دل‏هاست».
متأسفانه غالبا چشم و گوش ما نسبت به اين امور بسته است. حضرت امام صادق عليه‏السلام در حديثى فرمودند: «چون روح به اين جا (و بر گلوى خويش اشاره كردند) رسيد و در آستانه آخرت قرار گرفتيد و آنچه بدو مربوط است در آن جهان ببينيد، در خواهيد يافت كه چه گفته‏ايم».
حقيقت امر اين است كه افراد هرچه بيشتر در راه اهل‏بيت عليهم‏السلام و احياى شعائر آنان زحمت بكشند و سختى‏ها و تنگناهاى مالى، اجتماعى، عقيدتى، و سياسى را صبورتر بر خود هموار كنند در آن دنيا شادمان‏تر و از نعمت‏هاى بى‏نهايت الهى برخوردارتر خواهند بود. افزون بر اين، چنين افرادى مشمول فضل الهى خواهند بود و چنان كه در توقيع رفيع آقا بقية اللّه‏ ـ عجل اللّه‏ تعالى فرجه الشريف ـ آمده است مورد عنايت آن حضرت قرار مى‏گيرند و البته اين امور، از بديهيات است و روشن بوده و هست و همچنان خواهد بود.
البته كسانى كه نگرشى متفاوت و بعضا مغرضانه به اين امر دارند به دليل عملكردشان دل امام زمان ـ عجل اللّه‏ تعالى فرجه الشريف ـ را به درد مى‏آورند، به يقين نتيجه كار خود را خواهند ديد و چيزى جز عمل آنان نصيب‏شان نخواهد شد.

:: دو ركن حديث شريف كساء

عيد غدير و روز عاشورا كه از نظر زمانى با فاصله‏اى اندك و در پى يكديگر مى‏آيند، دو ركن حديث شريف كساء هستند؛ يكى روز شادمانى وعيد و ديگرى روز اندوه و سوگوارى كه پيروان و دوستداران اهل بيت عليهم‏السلام اين دو مناسبت را به حسب حال و هوايش، بزرگ مى‏دارند. در اين باره روايات متعددى از امامان معصوم عليهم‏السلام وارد شده است، از جمله اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايند:
يفرحون لفرحنا، ويحزنون لحزننا[3]؛ در شادى ما شادمانى مى‏كنند و در سوگوارى‏مان سوگوارند.
در اين روايت ترتُّب زمانى لحاظ شده است، بدين معنا كه شادى قبل از سوگوارى آمده، يعنى ابتدا غدير مطرح شده است، سپس عاشورا.

:: جايگاهى والا

روايتى مفصل در كامل الزيارات و ديگر منابع آمده است كه طى آن، امام صادق عليه‏السلام به يكى از اصحاب خود، به نام «مسمع» فرمودند:
 ... إنك من الذين يعدون من أهل الجزع لنا ومن الذين يفرحون لفرحنا، ويحزنون لحزننا[4]؛ [اى مسمع،] تو از كسانى هستى كه در شمار اهل جزع و مويه‏ كنندگان بر ما هستند؛ همان‏هايى كه در شادى ما شادند و در سوگوارى ما اندوهگين.
راستى چه افتخار بزرگى است كه انسان از سوى امام معصوم، مصداق جمله فوق معرفى شود. اگر هر يك از ما در آخرين لحظه زندگى يا در قبر خود اين گونه مورد خطاب قرار گيريم، چه لحظه زيبا و سراسر سرورى خواهيم داشت كه تمام ثروت و ذخاير گران قيمت دنيا و ستايش شش ميليارد انسان اين خاكدان با آن برابرى نمى‏كند و اصولاً در مقام مقايسه اين ماديات و ستايش بشرى از انسان با آن سخن والا، انسان دچار درماندگى مى‏شود، چرا كه تمام اين امور حتى بمثابه قطره‏اى در برابر اقيانوس‏ها ناچيزتر است.
به طور يقين «مسمع» كه در زمان امام صادق عليه‏السلام مى‏زيسته، در راه دوستى اين خاندان و حفظ اعتقادات خود، رنج‏هاى فراوانى تحمل كرده است، اما امروزه اين گونه نيست. البته شايد ما كه در فاصله زمانى حدود 1200 ساله يا بيشتر از روزگار آن حضرت زندگى مى‏كنيم، ممكن است بخاطر اعتقادمان به آن بزرگواران با وجود دورى زمانى بيشتر مورد عنايت قرار گيريم. و همچنين پدران و نياكان ما كه پيرو و محب اهل بيت عليهم‏السلامبوده‏اند كه اين خود، نعمتى دوچندان است.
فراتر اين‏كه حتى ممكن است افرادى ناصبى و ضد اهل‏بيت عليهم‏السلام از عنايات فراوان اين خاندان برخوردار شوند و زمينه راه‏يافتگى‏شان به وسيله اين خاندانِ پاك فراهم شود، زيرا خاندان رسالت، وجودهاى پاك و منورى هستند، هرچند اين بيان و تعريف‏ها درباره خاندان رسالت، مَجاز است، چون درك ما از آنان ناقص و نارساست.

:: كرامت حسينى

مرحوم علامه امينى ـ رضوان اللّه‏ عليه ـ در كتاب گرانسنگ الغدير آورده است: «در روزگار علامه حلى ـ رضوان اللّه‏ عليه ـ شخصى بود به نام «خليعى» يا «خلعى». او در خانواده‏اى دشمن اهل بيت عليهم‏السلام و با پدر و مادرى ناصبى زندگى مى‏كرد. مادرش به هر دليلى كه بوده، باردار نمى‏شد. به منظور بچه‏دار شدن، نذر مى‏كند كه اگر خدا به او فرزندى بدهد و بزرگ و برومند شود، او را براى غارت، آزار و حتى كشتن زوار امام حسين عليه‏السلام بر سر راه آنان قرار دهد! سرانجام خدا به او پسرى داد و پسر، بزرگ شد. زمان مناسب كه فرا رسيد، مادرش ماجراى نذر خود را با او در ميان گذاشت. جوان كه با عقايد پدر و مادرى ناصبى پرورش يافته بود، دشنه يا سلاح ديگرى برداشته، روانه مى‏شود تا به نذر مادرش عمل كند.
روشن است كه كربلاى آن روزگار شهرى آباد نبوده است و تعدادى خانه در آن مى‏ساختند و [دشمنان] خراب مى‏كردند و صورت قبرى وجود داشته كه آن را نيز مورد تعرض قرار داده، از بين مى‏بردند.
خليعى در اطراف شهر «مسيّب» (كه در مسير كربلا و كاظمين در 25 كيلومترى كربلا واقع است) بر سر راه زائران منتظر مى‏نشيند تا در صورت رسيدن زائرى، دارايى او را ربوده، حتى او را بكشد. مدتى انتظار مى‏كشد و زائرى از آن‏جا نمى‏گذرد. خواب بر خليعى چيره شد، به خواب رفت. در عالم رؤيا مى‏بيند كه قيامت برپا شده است و او را وارد جهنم كردند، اما آتش او را نمى‏سوزاند.
(توجه داشته باشيم، آتش كه طبيعتش سوزاندن است، اما آن‏جا كه خدا نخواهد نمى‏سوزاند.)
فرشتگان در شگفت شدند چرا آتش او را كه دشمن اميرالمؤمنين عليه‏السلام است نمى‏سوزاند. ملائكه (شايد رقيب و عتيد، فرشتگان همراه انسان كه اعمال نيك و بد او را ثبت مى‏كنند) گفتند: وقتى كه او بر سر راه زائران به خواب رفته بود، غبارى كه از حركت زائران امام حسين عليه‏السلام برخاسته بود، بر بدن او نشسته است.
خليعى از خواب بيدار شد و بلافاصله اين د و بيت شعر را مى‏سرايد:

إذا شِئت النّجاة فَزُر حسينا ***  لِكَى تَلْقى الإله قرير عيني
فإنّ النار ليس تمسّ جسما ***  عليه غُبار زوار الحسين

«چو خواهان رستگارى و نجات باشى، به زيارت حسين عليه‏السلام رو؛ تا با روشنى چشم [و آرامش خاطر] خدا را ملاقات كنى.
زيرا آتش [دوزخ] بدنى را كه غبار [برخاسته از زيرگام‏هاى] زائران حسين عليه‏السلام بر آن نشسته باشد، نمى‏سوزاند».
آن‏گاه توبه مى‏كند و از شيعيان وارسته و ناب و از شاعران اهل بيت عليهم‏السلاممى‏شود و شعرهايى عالى درباره اميرالمؤمنين عليه‏السلاممى‏سرايد».
اگر كتاب الغدير را ملاحظه كنيد مى‏بينيد كه خليعى اشعارى به تمام معنا عالى و نغز و از نظر بلاغى كامل سروده است. علامه امينى مى‏نويسد: «از آن جهت كه اشعار خليعى بسيار است، نقل تمام آن‏ها برايم ممكن نيست و لذا از هر شعرى يك بيت نقل مى‏كنم».
آن‏گاه 39 قصيده براى خليعى بر مى‏شمارد و بيت اولِ هر يك از قصائد او را مى‏آورد و در مقابل هر بيت، تعداد ابيات آن شعر را مى‏نويسد. مرحوم علامه مى‏گويد: «اشعارى كه از خليعى به دست آورده‏ام، به 1600 بيت مى‏رسد».
به هر حال، خليعىِ ناصبى و ناصبى‏زاده كه به‏انگيزه بستن راه بر زائران امام حسين عليه‏السلام و غارت و كشتن آنان آمده بود، اين‏گونه مورد عنايت و كرامت حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام قرار گرفت و در شمار شيعيان و مدافعان آن حضرت درآمد.

:: عنايت علوى

در همان روزگار شاعرى مى‏زيست شيعى كه از خانواده و نياكانى شيعى برآمده بود و در مدح و فضايل اميرالمؤمنين عليه‏السلام شعر مى‏سرود.
مرحوم علامه امينى نوشته است: «زمانى او و خليعى همزمان در نجف اشرف حضور يافتند. آن دو با يكديگر تفاخر مى‏كردند، بدين معنا كه هر يك شعر خود را زيباتر و رساتر مى‏خواند. سرانجام بر آن شدند تا اختلاف خود را با داورى حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام حل كنند. لذا هر يك چند بيت شعر سروده، بر برگه‏اى نوشتند و در ضريح مقدس اميرالمؤمنين عليه‏السلام انداختند و بعد از مدتى هر يك برگه خود را برداشتند و دويدند زير اشعار هر يك، كلمه «أحسنت» نوشته شده، با اين تفاوت كه زيرنوشت برگه خليعى با طلا و زيرنوشت برگه آن شاعر ديگر، با نقره بود.
شاعر شيعى الاصل، از ديدن اين وضع دلگير شد، چرا كه زيرنوشتِ با طلا را دليل بر ارجحيت و ستايش بيشتر شعر خليعى مى‏دانست. در عالم رؤيا اميرالمؤمنين عليه‏السلام را ديد و شايد بر زبان آورد و يا وانمود كرد كه از پاسخ حضرت گلايه دارد.
امام عليه‏السلام [به اين مضمون] به او فرمودند: «تو از ما هستى، اما او تازه به ما رسيده است».

:: آيا ممكن است؟

راستى آيا ممكن است به ما كه شيعه و از نياكانى شيعى هستيم و در خاندانى شيعى پرورش يافته‏ايم، بگويند: «تو از ما هستى».
بله، چنين امرى ممكن است، اما بايد كوشيد و كوشش امروز ما اين است كه غدير و عاشورا را زنده و زنده‏تر كرده، آن را به جهانيان معرفى كنيم. بسيارى از جمعيت شش ميلياردى جهان امروز، نام «غدير» را نشنيده‏اند و آنان كه نام اين روز الهى را شنيده‏اند، تحت تأثير وسوسه‏هاى شيطانى مغرضان و بدون اين‏كه آن را بشناسند، با آن ضديت و دشمنى دارند. بنابراين بايد در راه بيدار كردن مردم دنيا بكوشيم. روشن باشد كه دشمنان غدير كه در گوشه و كنار كشورهاى: پاكستان، افغانستان، عراق و ديگر جاها پراكنده هستند در اقليت قرار دارند كه اميد مى‏رود به بركت اهل بيت عليهم‏السلاماين دشمنى‏ها و ضديت‏ها نيز به پايان برسد، ان شاء اللّه‏.
از ديگر سو، روزگار ما به سختى سابق نيست، چرا كه در روزگاران گذشته نام بردن از غدير، حتى ممكن بود به قيمت جان انسان تمام شود. پس، حال كه زمينه فراهم است، بايد براى دو ركن «حديث كساء»، يعنى «غدير» و «عاشورا» فعاليت كرد و زحمت كشيد؛ دور ركنى كه پيشينيان ما براى حفظ و دفاع از آن شكنجه شدند، به زندان رفتند و خون‏هاى فراوان دادند و به بركت آن همه فداكارى امروزه مى‏توانيم آزاد و بدون هراس، از غدير و عاشورا سخن بگوييم.

:: نبايد هراسيد

چند روز قبل با دو جوان از كشورى كه نام اسلامى را يدك مى‏كشد، ديدار داشتم. ضمن گفتگو از ايشان پرسيدم: براى اهل بيت عليهم‏السلام چكار كرده‏ايد كه پاسخى مناسب دادند.
گفتم: در اين راه آزار ديده‏ايد؟
پاسخ هر دو مثبت بود و يكى از آنان اظهار داشت كه به به همين دليل هشت ماه در زندان بوده است. جوان دوم گفت: چند سال قبل مقدارى كتاب، از قبيل: الغدير و صحيفه سجاديه به طور پنهانى وارد كشورم كردم، اما از ديد مأموران پنهان نماند. آنان كتاب‏هايم را مصادره كردند و سه قاضى همصدا مرا محكوم كردند كه كتاب‏هاى سحر و امثال آن را ترويج و توزيع مى‏كنم. از اين رو دو مجازات برايم در نظر گرفتند: چهار ماه زندان و شصت ضربه شلاق.
پرسيدم: زندانى شدى؟ شلاق هم زدند؟
گفت: هم زندان رفتم و هم شلاق خوردم، اما مأمور اجراى شلاق پس از نواختن حدود پنجاه ضربه، از ادامه آن منصرف شد.
يكى از حاضرانى كه گفتگوى ما را مى‏شنيد خطاب به آن جوان گفت: اى كاش، شصت ضربه را تماما مى‏زد!
جوان خنديد و دليل آن را پرسيده، پاسخ شنيد: حالا كه گذشته است، اما هر يك ضربه اضافه كه در راه اميرالمؤمنين عليه‏السلامتحمل كنى، به همان نسبت پاداش و سپاس بيشترى خواهى گرفت.
خوشبختانه امروزه چنين تنگناهايى وجود ندارد و مى‏توان در عرصه فعاليت حضور داشت.

:: نگاهى به تاريخ

كندوكاوى در تاريخ به ما نشان مى‏دهد كه غدير و عاشورا با پشت سرگذاشتن عقبه‏ها و تنگناهاى بى‏شمارِ، سخت و فراوانى به دست ما رسيده است. در تاريخ آمده است كه معاويه در يك جريان سى هزار شيعه را كشت. راستى در آن روزگار شمار شيعيان چقدر بوده است و كسانى كه در آن جريان به فرمان معاويه كشته شدند، چند درصد كل شيعيان را تشكيل مى‏دادند؟ و اصولاً چرا معاويه آنان را كشت؟ بى‏ترديد آنان در پى آن بودند تا واقعه غدير را زنده نگاه دارند و كسانى كه پس از آن دوره به دست حاكمان ستمگر و سركش به شهادت رسيدند، براى حفظ غدير و عاشورا مى‏كوشيدند.
إبن أبى عمير ـ سلام اللّه‏ عليه ـ (دعايى كه بحق شايسته اوست) از اصحاب امام كاظم عليه‏السلام بوده، و خدمت امام صادق عليه‏السلام و امام رضا عليه‏السلام نيز رسيده بود. او را هفده سال زندانى كردند، چرا كه از مدافعان و مروّجان سرسخت و پرتلاش غدير و عاشورا بود و در راه زنده نگاه داشتن آن در تكاپو بود. بستگان و خانواده‏اش از او قطع اميد كرده بودند، چون از حال وى كاملاً بى‏خبر بودند. پدر و مادر، سرگردان و نگران، شيعيان هراسان و دوستان و شاگردان و اساتيدش كه از آنان نقل حديث مى‏كرد، همگى ترسان بودند. با چنين شرايطى، يقينا همگى شايسته «أحسنت» اميرالمؤمنين عليه‏السلام هستند.

:: شكنجه‏هاى جانكاه

به گواهى تاريخ، سِندى بن شاهك در مقابل ديدگان هارون، ابن ابى عمير را شكنجه مى‏كرد. شايان توجه است كه به ياد ندارم در جايى از منابع تاريخى ديده باشم هارون ناظر شكنجه شدن كسى باشد. اين طاغوتيان ستمگر در شكنجه كسى حاضر نمى‏شدند و اگر مى‏خواستند بر چنين كارى نظارت كنند، در جايى مخفى شده، امور را زير نظر مى‏گرفتند، مبادا كه حضورشان در محل شكنجه و ديدن آن، زبان به زبان بگردد و ماهيت‏شان آشكار شود. بدين ترتيب خود را از اين امور بى‏اطلاع و پيراسته وانمود مى‏كردند و اگر هم روزى راز آنان مبنى بر حضور در وقت شكنجه برملا مى‏شد، منكر مى‏شدند.
به هر حال درباره ابن‏ابى‏عمير نوشته‏اند كه سِندى بن شاهك او را در برابر ديدگان هارون 120 ضربه «خشبه» زد.
شايان توجه است كه هارون چهار نوع زدن داشت كه در حق شيعيان روا داشته مى‏شد: صفع (سيلى زدن)، تازيانه، چوب و خشبه بود. خشبه به چوبى گفته مى‏شد كه مسطح و پهن بود و دسته داشت و شايد طول آن به 50 ـ 60 سانتى‏متر مى‏رسيد. سطح اين ابزار شكنجه چوبى پر از ميخ بود كه از يك سطح در آن كوفته شده، از سطح ديگر آن درآمده بود و به بروس امروزى مى‏ماند. عزيزان روحانى و واعظان ارجمند مستحضرند و مى‏دانند كه هارون از اِعمال تمام آن شكنجه‏ها فقط يك چيز را دنبال مى‏كرد و آن اين‏كه ابن ابى‏عمير، اصحاب خاص امام كاظم عليه‏السلام را هرچند نفر كه هستند معرفى كند.
چنان كه خود ابن ابى عمير پس از آزاد شدنش مى‏گويد، خيلى‏ها زير اين نوع شكنجه جان سپردند، اما وى از آن جهت كه اجلش نرسيده بود، نجات يافت. او مى‏گويد: «يكى از روزهايى كه زير شكنجه بودم، بى‏طاقت شدم و با خود انديشيدم كه اصحاب خاص امام عليه‏السلام را نام ببرم يا نه، اما منصرف شدم، چون مى‏دانستم در صورتى كه هر يك را نام ببرم، به سرنوشت من دچار شده، همين شكنجه را خواهد ديد، اما همچنان دغدغه بى‏طاقتى ام را داشتم.
در همان هنگام «محمد بن مسلم»[5] را ـ كه سال‏ها پيش از دنيا رفته بود ـ در عالم بيدارى پيش روى خود ديدم كه به من مى‏گفت: «اذكر وقوفك بين يدي اللّه‏؛ به ياد بياور هنگامى را كه در محضر خدا خواهى ايستاد».
پس از اين سخن ديگر او را نديدم، لذا با خود عهد كردم كه به هيچ وجه لب به اعتراف نگشايم».
ابن ابى عمير و هزاران همانند او براى حفظ غدير و عاشورا و رساندن آن به اين نسل و نسل‏هاى بعدى اين گونه جانانه ايستادند و تمام ستم‏ها و شكنجه‏ها را به جان خريدند. حال كه امروز ما آزادانه از دو عنصر اساسى «حديث كساء»، يعنى غدير و عاشورا سخن مى‏گوييم و مراسم مرتبط با آن دو را برگزار مى‏كنيم، سزاوار است خدمات و فداكارى گذشتگان را پاس بداريم و در اين راه از هزينه كردن پول، تشويق ديگران و تحمل سختى‏ها دريغ نكنيم. بى‏ترديد اگر در اين راه بكوشيم، پاداش سنگين آن را خواهيم گرفت.

:: پاداش بى‏مانند

بنا نبود صحبت به درازا كشيده شود، اما در اين جا لازم ديدم داستانى را درباره عنايت حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام و پاداش كسانى كه در راه حضرتش خدمت مى‏كنند، بيان كنم، چرا كه اين داستان بر من تأثير گذاشته است و از خاطرم محو نمى‏شود.
توضيحا عرض مى‏شود كه سراسر صحن ملكوتى حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام به صورت سرداب است و از طريق روزنه‏هايى با ابعاد 60 × 60 سانتى‏متر مى‏توان وارد آن شد. اين روزنه‏ها با سنگ پوشانده شده است. امواتى را كه براى دفن به كربلا مى‏آوردند و قرار بود در صحن مبارك دفن شوند، از همين روزنه‏ها به آرامگاهش مى‏سپردند.
سالخوردگانى كه حدود 45 ـ 50 سال قبل در كربلا بودند يادشان مى‏آيد كه شخصى متدين متصدى به خاك سپردن اموات در صحن حضرت سيدالشهدا عليه‏السلامبود. من نيز او را ديده و با وى هم‏صحبت شده بودم. او دانش آموخته نبود، ولى با روحانيون و علما حشر و نشر داشت و وقت فراغت خود را با آنان سپرى مى‏كرد و از همين جهت، پراطلاع بود. من در روزگار پيرى و تقريبا از كار افتاده‏گيش به او رسيدم و در آن هنگام كارگران و فرزندانش كار دفن اموات را برعهده داشتند و او فقط نظارت مى‏كرد.
او مى‏گفت: «بانويى سالخورده را كه از دنيا رفته و از مردم روستاهاى اطراف كربلا و در باغى زندگى مى‏كرد، براى دفن در صحن امام حسين عليه‏السلامآوردند و براى دفنش مرا فرا خواندند. طبق معمول اگر ميّت مرد باشد، متصدى دفن وارد قبر شده، بند كفن را گشوده، گونه‏اش را روى خاك مى‏گذارد و اگر ميّت زن باشد، يكى از مَحْرم‏هاى او كيفيت گشودن بند كفن و گذاشتن چهره ميّت روى خاك را از مأمور دفن مى‏آموزد، آن‏گاه وارد قبر شده، كار را به انجام مى‏رساند. به تشييع كنندگان گفتم يكى از مَحارم او بيايد تا كيفيت مراحل نهايى دفن را به او بگويم.
گفتند: او تنها يك پسر جوان دارد كه ممكن است در كنار جسد مادر دچار مشكل شده و صدمه روحى ببيند. تو را انسانى متدين مى‏دانيم و به اين صفت مى‏شناسيم، پس خودت اين كار را انجام ده».
شايان توجه است كه بقعه‏هاى داخل صحن براى دفن افراد سرشناس و عالمان بود، اما اموات معمولى را در همان سرداب، رو به قبله مى‏خواباندند و او را به سنگى تكيه مى‏دادند تا از جهت قبله منحرف نشود و به قفا نيفتد. متصدى دفن براى يافتن راه و عدم برخورد با اجساد اموات ديگر، شمع يا چراغى روشن مى‏كرد و با خود به سرداب مى‏بُرد. ماندن او در سرداب براى خاكسپارى اموات، به محل دفن بستگى داشت كه نزديك باشد يا دور و به همين جهت كار دفن ميّت و بالا آمدن متصدى دفن گاهى تا پانزده دقيقه طول مى‏كشيد. آن زن سالخورده نيز مى‏بايست در همين سرداب دفن مى‏شد.
متصدى دفن اموات مى‏گفت: «با اين‏كه همه روزه امواتى را در آن‏جا دفن مى‏كردم، على‏رغم نبودن جريان هوا، هرگز بوى بد استشمام نمى‏شد. اين در حالى بود كه اموات، مردم عادى بودند، نه ابوذر و سلمان كه بدنشان متلاشى نشود. به هر حال، آماده شدم تا ـ چنان كه رويه كار ماست ـ بند كفن آن زن را باز كنم و به آهستگى، به گونه‏اى كه چهره و موى سرش آشكار نشود، كفن را از پشت سرش بكشم و بدين ترتيب گونه‏اش روى خاك قرار گيرد.
تا اين جاى ماجرا از زبان متصدى دفن اموات نقل شد. حال دنباله مطلب را از زبان افرادى كه بالا بودند بشنويم. يكى از افراد مى‏گفت: زمانى نسبتا طولانى گذشت و از او خبرى نشد. سر را داخل روزنه كرديم و او را صدا زديم، اما جوابى نيامد. به فكر افتاديم كه او از چيزى نمى‏ترسد تا احتمال وحشت زده شدنش برود و اين‏كه با ديدن چيزى از هوش رفته باشد. يك نفر شمعى روشن كرد و وارد سرداب شد و بى‏راهنما و نشانه، به اين سو و آن سو مى‏رفت تا ناگاه ـ به تصور خود ـ با بدن بى‏جان او روبه‏رو شد كه خيال كرد سكته كرده و مُرده است. او را به هرترتيبى كه بود از سرداب بيرون آوردند و پس از اطمينان از اين‏كه نمرده است، با افشاندن آب بر صورتش و مقدارى مشت و مال، به هوش آمد و به اين سو و آن سو نگاه كرد. وقتى جوياى وضعيت و حال او شدند، اولين سخنش اين بود: فرزند اين پيرزن كجاست؟ و در مقابل كنجكاوى آنان كه از پسر ميت چه مى‏خواهد، گفت: سؤالى از او دارم!
پسر ميت را آوردند و متصدى دفن از او پرسيد: مادرت با حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام چه ارتباطى داشته؟ آيا در مناسبت‏هايى چون عاشورا و اربعين اطعام مى‏كرده؟ مجلس روضه‏خوانى داشته؟ خلاصه براى دستگاه حضرت امام حسين عليه‏السلام چه مى‏كرده است؟
او گفت: به دليل نزديك بودن به كربلا، مقيد بوديم در مناسبت‏هايى، همچون: روز عرفه، عاشورا، اربعين و نيمه شعبان به زيارت حضرتش مشرف شويم و شب‏هاى جمعه را نمى‏توانستيم به صورت مرتب به زيارت بياييم و لذا گاه‏گاهى اين توفيق را مى‏يافتيم. در مورد برگزارى مجالس سوگوارى و اطعام، بايد بگويم كه براى اين كار، تمكُّن مالى نداشتيم، بلكه تمام آنچه به دست مى‏آورديم، محصولات باغى بود كه قسمتى از آن را براى مصرف خود نگاه مى‏داشتيم و بخش ديگر آن را مى‏فروختيم. چند رأس گاو و گوسفند هم داشتيم كه مازاد محصول لبنى آن را مى‏فروختيم و از محل فروش لبنيات و ميوه‏جات و سبزيجات، ديگر نيازهاى زندگى از قبيل: پوشاك، زغال براى گرمايش زمستان، وسايل زندگى و جز آن را تهيه مى‏كرديم.
ارتباطش با حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام اين بود كه هرگاه در باغ‏هاى همسايه مجلس سيد الشهدا عليه‏السلام برگزار مى‏شد، مرا با خودش به روضه مى‏برد. مادرم اهل نماز و روزه بود و گاهى نيز نماز شب مى‏خواند. آنچه از محصولات باغ به دست مى‏آمد، تنها براى تأمين زندگى‏مان كافى بود و اضافه نداشت. از زمان كودكى‏ام به ياد دارم، مادرم مى‏گفت: محصول شش روز هفته براى هزينه زندگى‏مان است و درآمد يك روز هفته به امام حسين عليه‏السلاماختصاص دارد. بدين ترتيب، آنچه در روزهاى پنج‏شنبه در اختيار داشتيم استفاده نمى‏كرديم. در آن روز من يا مادرم و گاهى هر دو از باغ بيرون رفته و در كنار مسير زوّار مى‏ايستاديم و آنچه مربوط به آن روز همراه داشتيم به زائران پياده و سواره سيدالشهدا عليه‏السلام كه به كربلا مى‏رفتند مى‏داديم. ديگر هيچ نمى‏دانم».
وقتى حاضران از متصدى دفن جوياى ماجرا شدند، گفت: «چون وارد سرداب شدم و جايى مناسب پيدا كردم، دست به كار شدم كه كفن از صورت پيرزن كنار بزنم و گونه‏اش بر روى خاك قرار گيرد. در آن تاريكى فرا گير كه با وجود شمع، تنها تا دو قدمى خود را مى‏توانستم ببينم، ناگهان سردابِ تاريك، همانند روز كه خورشيد تابنده آن را روشن كرده باشد، روشن شد و باغ بزرگى پيش رويم آشكار گشت كه همانند آن را در تمام عمرم نديده بودم. پرندگان خوش‏نوا در آن به نواخوانى مشغول بودند. دروازه اين باغ به سوى اين خانم گشوده شده بود. وقتى اين را ديدم ديگر از خود بى‏خود شدم».
آنچه بيان شد خودم از او شنيدم، اما شخص ديگرى به نقل از همان متصدى دفن اين مطلب را از قول او اضافه كرد كه گفته بود: «در آن حال سيد محترمى را ديدم كه درون باغ ايستاده بود؛ كسى به من چيزى نگفت كه او كيست، اما به ذهنم خطور كرد كه او حضرت سيدالشهدا عليه‏السلاماست و از آن پس از خود بى‏خود شدم و نفهميدم چه شد».

:: به خود آييم

مسلّم اين‏كه همه ساله در اين كره خاكى ميلياردها براى حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام هزينه مى‏شود و البته آن حضرت به اين خرج يا مقدارى لبنيات و ميوه‏جات آن زن و امثال او نياز ندارند، اما آنچه ترديدپذير نيست آن‏كه حضرت، آقا و بزرگوارند. و هيچ محبتى را بى‏پاسخ نمى‏گذارند، حال كه اين خوان نعمتْ و رستگارى گسترده است، ما نيز به سهم و در حد توان خود در گسترده نگاه داشتن و تقويت آن شريك باشيم و درصدى از درآمد خود را تقديم امام حسين عليه‏السلامكنيم. مبادا روح دنياپرستى بر ما غالب شود، كه در آن صورت... .
متأسفانه برخى گرفتار دنيا و آرايه‏هاى آن شده‏اند. روز گذشته شخصى ثروتمند و صاحب زمين‏هاى متعدد، خانه و باغ اين جا بود. به او پيشنهاد دادم قدرى از مال خود را به امام حسين عليه‏السلام اختصاص دهد، او پرسشگرانه پرسيد: يعنى زمين خود را بفروشم!
پاسخ اين آقا و امثال او اين است: چرا نه؟! كدام خريدار و پاداش‏دهنده از امام حسين عليه‏السلام و اميرالمؤمنين عليه‏السلام بهتر است!؟ اين بزرگواران عنايت مى‏كنند و لطف دارند. پر واضح است، اگر طرف معامله انسان، اين بزرگواران باشند، داد و ستد تماما سود و بركت خواهد بود. همگى‏مان از پير و جوان، زن و مرد، عالم و عامى، ثروتمند و مستمند، مانند آن پيرزن، با اميرالمؤمنين عليه‏السلام با سيدالشهدا عليه‏السلام معامله كنيم.
اينك در آستانه ماه ذيحجه و عيد غدير هستيم و پس از آن عاشورا فرا مى‏رسد. آن‏كس كه پول دارد با پول خود و آن كه ندارد با بيان و زبان خود در اين راه خدمت كند.

:: هشدار!

مبادا كسى در اين مسير و بر ضد دستگاه اهل بيت عليهم‏السلام به ويژه موضوع غدير و عاشورا كارشكنى كند و اقدام خود را خيرانديشى بپندارد[6] و مبادا كسى را در پيمودن اين راه سرد كند. بانوان و آقايان و همه و همه موظفند نزديكان و بستگان خود را در پيمودن اين راه و پاى بندى به آن تشويق كنند. خداى ناكرده فضايى به وجود نيايد كه به خرده حساب‏هاى شخصى پرداخته شود. همگى بايد يكديگر را به اين سو، جهت دهيم كه قصه غدير و عاشورا و دستگاه حضرت امام حسين عليه‏السلامبه ميدان ستيز و تصفيه حساب‏هاى فردى تبديل نشود، بلكه بايد همه تلاش‏ها براى خوب شناختن و بهتر معرفى كردن غدير و عاشورا باشد.
اگر فردى در معامله‏اى زيان ببيند شب را تا به صبح بيدار مى‏ماند و يك دم فارغ از اندوه نيست. گاهى نيز تحت تأثير فشار روحىِ ناشى از زيان مالى، انگشت حسرت به دندان گرفته، مى‏گزد، اما نه آن‏قدر كه انگشت خود را زخم و خونين كند. حال اگر روز قيامت كه يكى از نام‏هايش چنان كه در قرآن كريم آمده «يوم الحسرة» است، فرا برسد زيانْ ديدگان در آن روز چه خواهند كرد؟
مرحوم علامه مجلسى ـ رضوان اللّه‏ عليه ـ روايتى نقل مى‏كند كه مى‏فرمايد: «در آن روز افرادى كه زيان ديده و آخرت خويش را از دست داده‏اند، انگشت حسرت به دندان گرفته، چنان مى‏فشرند كه بندبند انگشتان خويش را قطع مى‏كنند و همچنان بندهاى بالاتر انگشتان و سرانجام مچ دست خود را از سر حسرت به دندان گرفته، قطع مى‏كنند».
همت كنيم و از خدا بخواهيم كه از اين جماعت نباشيم.
از خداى منان مسألت دارم زيارت شما را مقبول درگاه كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام قرار دهد و مشمول عنايت حضرت بقية اللّه‏ الاعظم ـ عجل اللّه‏ تعالى فرجه الشريف ـ باشيد و حاجت‏روا به خانه و كاشانه خويش باز گرديد. اميدوارم به بركت حديث شريف كساء و عنايت اهل بيت عليهم‏السلام در راه احياى غدير و عاشورا توفيق روزافزون به دست آوريم و در اين راه كوتاهى نكنيم؛ و به لطف خداى مهربان، خود ما و نسل ما در راه آنان بوده و تا ابد باشيم، ان‏شاء اللّه‏.

وصلى اللّه‏ على محمد وآله الطاهرين


(1). اين سخنرانى در روز هجدهم ماه ذيقعدة الحرام سال 1428 هجرى در جمع كثيرى از شركت‏كنندگان و مسئولين هيئت حديث كساءِ اصفهان، ايراد شده است.
(2). سوره حج، آيه 32.
(3). شيخ عبداللّه‏ بحرانى، العوالم بخش امام حسين عليه‏السلام، ص 525.
(4). كامل الزيارات، ص 101.
(5). وى از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلام و از اصحاب اجماع و از اساتيد ابن ابى عمير بوده است. برخى رواياتى كه ابن ابى عمير از امام باقر عليه‏السلامنقل كرده، از طريق محمد بن مسلم است.
(6). خداى متعال چنين افرادى را زيان‏كارترين كس خوانده، مى‏فرمايد: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَـلاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛ «بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟ [آنان] كسانى‏اند كه كوشش‏شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‏پندارند كه كار خوب انجام مى‏دهند» سوره كهف، آيات 103 ـ 104.