سياست را به «ساماندهى امور دنياى مردم به بهترين وجه» معنا مى كنند واين معنا در واقع، مضمون اين سخن خداى متعال درباره پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه وآله است كه:
[وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلالَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ](1)؛ «وقيد وبندهايى كه بر ايشان است از آنان بر دارد».
سياست، به اين معنا، جزء اسلام واز پايه هاى دين است وهر مسلمانى بايد تلاش كند آن را در سراسر جهان پياده كرده وبراى تحكيم آن، از راه ها و با ابزارهاى قانونى گوناگون، بكوشد واين سخن خداى متعال جامعه عمل پوشد كه:
[شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا والَّذِى أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ ومَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَ هِيمَ ومُوسَى وعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ](2)؛ «واز [احكام] دين آنچه را كه به نوح درباره آن سفارش كرد، براى شما تشريع نمود، وآنچه را به تو وحى كرديم وآنچه را كه درباره آن به ابراهيم وموسى وعيسى سفارش نموديم كه: دين را برپا داريد».
نگاهى تحقيقى ودقيق به تاريخ درخشان چند قرنه اسلامى ـ بويژه تاريخ پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وتاريخ وصىّ وجانشين بر حق او اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه وامامانِ پاكِ از نسل او سلام الله عليهم ـ ايده كاملى از جايگاه سياست درست در اسلام در اختيار ما مى گذارد.
مطالعه قرآن كريم وكتاب هاى تفسير وحديث نيز ما را از سرمايه فكرى سياسى عظيمى كه اسلام براى مسلمانان وهمه جهانيان به ارمغان آورده است آگاه مى سازد.

:: متون دينـي

در شريعت اسلام، متون وبيانات بسيار زيادى وجود دارد كه نشان مى دهد سياست، جزء لاينفكّى از اسلام است وبلكه، به تعبير درست تر، اسلام وسياست دو لفظ براى يك معنايند. پس، سياست همان اسلام است واسلام همان سياست، [البته] به معناى درست وعامّ آن.
در ابتداى كتاب به يكى دو نمونه از اين متون اشاره كرديم ودر لابه لاى فصل هاى آتى نيز خواهيم آورد، اما در اين جا هم به ذكر پاره اى از اين متون وبيانات مى پردازيم:
در حديث شريف از ائمه سلام الله عليهم، با وصف «ساسة العباد(3)؛ سياستمداران مردم» ياد شده است. در حديثى ديگر آمده است: «الامام عالم لايجهل... مضطلع بالإمامة، عارف بالسياسة(4)؛ امام عالمى است كه جهل به او راه ندارد... عهده دار رهبرى است وآگاه از سياست...».
نيز در حديث شريف آمده است: «ثم فوض إلى النبي صلى الله عليه وآله أمر الدين والأمة ليسوس عباده(5)؛ وآن گاه كار دين وامت را به پيامبر صلى الله عليه وآله تفويض كرد تا بندگان او را سياست [و اداره] كند».
در حديثى ديگر مى خوانيم: «كان بنو إسرائيل تسوسهم أنبياؤهم(6)؛ بنى اسرائيل را پيامبرانشان سياست واداره مى كردند».
در نامه اميرمؤمنان سلام الله عليه به مالك اشتر نخعى آمده است: «فاصطف لولاية أعمالك أهل الورع والعلم والسياسة(7)؛ براى سرپرستى كارهايت كسانى را كه اهل پاكدامنى وعلم وسياست هستند انتخاب كن».
در جاى ديگرى از همين نامه مى فرمايد: «فولّ مِن جنودك أَنصحهم في نفسك لله ولرسوله ولإمامك... وأجمعهم علماً وسياسة(8)؛ از ميان سپاهيانت آن را كه به نظرت نسبت به خدا وپيامبر او وامامت ورهبرى تو مخلص تر است... وعالمترين وسياستمدارترين است به فرماندهى گمار».
همچنين آن حضرت در غرر مى فرمايد: «خير السياسات العدل(9)؛ بهترين سياست ها، دادگرى است».
نيز در نامه اى به معاوية بن ابى سفيان مى فرمايد: «ومتى كنتم يا معاوية ساسة الرعية وولاة أمر الأمة(10)؛ شما، اى معاويه، كى سياستمداران [اصلاح كنندگان واداره كننده] رعيت و اولياى امر امّت بوده ايد؟».
اين سخن امام دلالت بر آن دارد كه سياست مردم واداره جامعه، حق معاويه واسلاف او ويا امثال او نيست بلكه حق پيامبر صلى الله عليه وآله وامام سلام الله عليه ونمايندگان آنهاست.
از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله نقل شده كه در آن خطبه گران سنگ خود در روز غدير خم فرمود: «اى مردم! به خدا سوگند هيچ چيزى نيست كه شما را به بهشت نزديك واز آتش دور كند مگر آن كه شما را بدان فرمان دادم، وهيچ چيزى نيست كه شما را به آتش نزديك واز بهشت دور كند مگر آن كه شما را از آن نهى كردم»(11).
در كتاب كافى به سندش از امام صادق سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود:
«ما من شيء إلا وفيه كتاب أو سنة(12)؛ هيچ موضوعى نيست مگر اين كه درباره آن، آيه قرآن يا حديثى وجود دارد».
همچنين، از سماعة روايت شده است كه گفت: به امام موسى كاظم سلام الله عليه عرض كردم: حضرتت به سلامت باشد، آيا پيامبر خدا صلى الله عليه وآله آنچه را كه مردمِ روزگارش بدان نياز داشتند برايشان آورد؟ فرمود: آرى، وآنچه را كه تا روز قيامت بدان نياز دارند. عرض كردم: آيا چيزى از آن از بين رفته است؟ فرمود: نه، بلكه نزد اهلش موجود است»(13).
از حضرت صادق سلام الله عليه هم روايت شده است كه فرمود: «خداوند در قرآن، بيان هرچيزى را نازل كرده است. وسوگند به خدا چيزى نيست كه بندگان بدان نياز داشته باشند مگر آن كه خداوند آن را براى مردم بيان كرده است تا هيچ بنده اى نتواند بگويد: كاش اين در قرآن آمده بود. خداوند همان را هم در قرآن نازل كرده است»(14).
روشن است كه مراد از اين كه درباره هر چيزى آيه اى نازل شده، موضوعات عام وكلّى است نه امور خاصّ وجزئى.
از حضرت رضا سلام الله عليه نيز روايت شده است كه فرمود: «پيامبر صلى الله عليه وآله هرآنچه را كه مورد نياز امّت بوده، بيان كرده است. بنابراين، هركس قائل باشد كه خداوند دينش را كامل نساخته، هر آينه كتاب خداى عزوجل را ردّ كرده است»(15).
علامه مجلسى قدس سره در بحارالأنوار، به نقل از بصائرالدرجات، به سندش از امام باقر سلام الله عليه آورده است كه فرمود: «خداوند آنچه را كه امّت، تا روز قيامت بدان نياز دارد در كتابش فرو فرستاده وبراى پيامبرش بيان نموده است، وبراى هر چيزى حدّى قرار داده وبراى آن دليل ونشانى كه بدان رهنمون مى شود، نهاده است»(16).
آرى، صدها حديث با اين مضمون وجود دارد كه نشان مى دهد سياست، جزئى از اسلام وبلكه در متن وبطن آن است، وكتاب هاى حديث آكنده از اين متون وروايات در موارد مختلف مى باشد.

اختلاف دو نوع سياست

سياست اسلامى با سياست متداول در جهان امروز تفاوت اصولى وريشه اى دارد. سياست اسلامى غير از سياست معاصر است كه بيشتر دولت ها آن را در پيش مى گيرند. اين، از آن روست كه اسلام در سياستش از آميزه اى از مديريت وعدالت ومحبّت فراگير وحفظ كرامت انسان وجلوگيرى از ريخته شدن خونها و... پيروى مى كند. اسلام مى كوشد كه حتى يك قطره خون به ناحق ريخته نشود، وبه كرامت احدى خدشه وارد نيايد، وبه هيچ انسانى، وحتى به هيچ حيوانى، ظلم وستم نشود.
در حالى كه سياست ـ به معناى معاصر وامروزى آن ـ عبارت است از قدرت اداره سكّان حكومت وتمشيت امور مردم ودر اختيار گرفتن زمام كارها به هر قيمتى، چه با تحقير كرامت انسانها، يا ريختن خون بى گناهان، يا سركوب آزادى ها، يا چپاول اموال، يا ستم واجحاف وغيره وغيره. غايت مطلوب آن است كه حكومت در دست او وقدرت، تابع امر ونهى او باشد، واين هدف وسيله را هم توجيه مى كند هرچند آن وسيله، ريختن بناحقّ خون هزاران وبلكه ميليون ها انسان بى گناه باشد. اين است منطق سياستى كه در بيشتر كشورهاى جهان كنونى از آن پيروى مى شود.
براى آن كه مفهوم سياست در اسلام ومعناى سياست معاصر در اغلب كشورهاى جهان برايمان روشن شود وفاصله فراوان ميان اين دوسياست آشكار گردد، نمونه ها وعملكردهايى عينى از هريك از آنها ارائه مى دهيم:

نمونه هايي از سياست اسلامي

چنان كه گفتيم، سياست اسلامى بر اساس عدالت كامل، كرامت انسانى، وعفو وگذشت در كنار صلابت وقدرت، استوار گشته است:
الف ـ عدم تعرّض حاكم به قاتل آينده اش:
اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه بر اريكه رياست عاليه دولت بزرگ اسلامى تكيه دارد، دولتى كه دامنه آن بر بيشترين بخش از جهان مسكون گسترده شده وهمه كشورهاى آن روزگار دنيا از آن چشم مى زدند ومى هراسيدند. چنين شخصى با آن كه قاتل خويش را مى شناسد وبه او مى گويد كه وى او را خواهد كشت، اما هرگز دست تعرض وخشونت به سوى او دراز نمى كند؛ چرا كه عدالت اقتضا مى كند تا زمانى كه آن شخص دست به جنايت نزده مستحق مجازات نيست.
به متن زير توجه كنيد:
حضرت على سلام الله عليه به عبدالرحمن بن ملجم مى گويد: تو مرا خواهى كشت، واين بيت را بارها برايش مى خواند كه:

أريد حياته ويريد قتلي***عذيرك من خليلك من مراد

من زندگى او را مى خواهم و او در پى كشتن من است *** از دوستان قبيله مُراد خود كسى را بياور كه اين كارت را معذور بدارد.
ابن ملجم به ايشان مى گويد: اى اميرمؤمنان، اگر براستى چنين است پس مرا بكش.
حضرت مى فرمايد: اين روا نيست كه من مردى را پيش از آن كه با من كارى بكند، بكشم.
شيعيان اين سخن را شنيدند. مالك اشتر وحارث بن اعور وعده اى ديگر از جا جستند وشمشيرهايشان را از نيام كشيدند وگفتند: اى اميرالمؤمنين، اين شخص كيست كه شما بارها اين سخن را با وى مى گوييد. شما امام ومولاى ما وپسر عموى پيامبر ما هستيد. امر بفرماييد تا او را بكشيم.
حضرت به آنان فرمود: خدايتان خير وبركت دهاد، شمشيرهايتان را غلاف كنيد ووحدت اين امت را از هم پراكنده مسازيد... فكر مى كنيد من مردى را كه هنوز به من صدمه اى نزده است، مى كشم؟ (17)
شگفتا از اين فلسفه!
فلسفه عدالت وانسانيت...
فلسفه حكومت وسياست اسلامى در نظر رئيس دولت اسلامى، امام على بن ابى طالب سلام الله عليه: «آيا فكر مى كنيد من مردى را كه هنوز به من صدمه اى نزده است مى كشم؟!»
آرى، در منطق اسلام، قانونِ «هدف وسيله را توجيه مى كند» مطلقاً وجود ندارد؛ بلكه قانونى كاملا بر عكس آن وجود دارد: «لايطاع الله من حيث يعصى؛ خداوند از راه معصيت اطاعت نمى شود». يعنى سياست اسلامى را كه همان اطاعت از خداى متعال است، نبايد از راههاى معصيت خدا وريختن خون بى گناهان وپايمال كردن كرامت انسان، تحقق بخشيد.
در اين جا مسأله علم امام سلام الله عليه نيز مطرح مى شود كه خود يك بحث دامنه دار است ومجال ديگرى مى طلبد. اما اجمالا مى گوييم: علم غيبى والهى وماورايى امام سلام الله عليه ـ معمولا ـ در رفتار وعمل خارجى آن حضرت تأثيرى ندارد، كه اگر داشت، ديگر نه مسأله امتحان الهى كه اساساً خداى متعال عالم را بدين منظور آفريد معنا پيدا مى كرد ونه حجتى كه خداى متعال امام را بدان منظور قرار داده است تمام مى شد.
پس، رفتار خارجى امام سلام الله عليه ـ با خودش و با جامعه ـ همانند ساير مردم، يك رفتار عادى است؛ چنان كه در طبايع بشرى نيز معمولا همانند ديگر مردمان است.
[قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَىَّ](18)؛ «بگو: من نيز بشرى مانند شما هستم با اين تفاوت كه به من وحى مى شود».
[وَ قَالُوا مَالِ هَـذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ ويَمْشِى فِى الاَْسْوَاقِ](19)؛ «وگفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد ودر كوچه وبازار راه مى رود».
[ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلائِفَ فِى الاَْرْضِ مِن بَعْدِهِمْ لِنَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ](20)؛ «سپس شما را جانشينانى از پس ايشان قرار داديم تا بنگريم كه چگونه عمل مى كنيد».
درست مانند رفتار خداى متعال با بشر؛ در حالى كه خداوند بر هر كارى تواناست وبه هر چيزى داناست. خداى سبحان اگر بخواهد ستم را از مظلوم دفع كند يا جلو ستمگر را بگيرد كه ستم نكند، پس امتحان كردن مردم چگونه صورت گيرد؟
رفتارها وبرخوردهاى پيامبر صلى الله عليه وآله وامام سلام الله عليه نيز كه ـ به قدرت وتعليم خداوند ـ غيب را مى دانند، اين گونه است.
ب ـ عدم تعرّض رئيس دولت اسلامى به تهديد كننده اش:
در احاديث شريف آمده است كه يكى از خوارج، اميرمؤمنان على سلام الله عليه را تهديد به قتل كرد اما حضرت او را به حال خود وا گذاشت وابداً متعرّضش نشد. «مستدرك» به نقل از «دعائم الاسلام» اين ماجرا را چنين آورده است: شنيدند كه مردى اميرمؤمنان سلام الله عليه را تهديد به قتل مى كند. او را نزد حضرت آوردند. امام سلام الله عليه فرمود: «رهايش كنيد. هر وقت مرا كشت آن گاه حكم او با ولىّ دم خواهد بود»(21).
شگفتا از اين عفو وگذشت بزرگ!
شگفتا از اين سياست انسانى!
رئيس كل كشور اسلامى با آن همه قدرت واقتدار را يك فرد عادى كه حتى شايستگى آن را ندارد كه نامش در تاريخ ثبت شود، تهديد به قتل مى كند اما او متعرضش نمى شود!
او را نزد حضرت مى آورند وسرنوشتش در گرو امر ونهى اوست اما مى فرمايد: رهايش كنيد!
چقدر فرق است ميان اميرمؤمنان سلام الله عليه وديگر رهبران دنيا؟!
به ياد مى آورم كه عبدالكريم قاسم(22) در عراق، تهديد به قتلى را دريافت كرد ودر دم دويست نفر را در يك خيابان دستگير كردند ودر پى آن بازداشتهاى ديگرى نيز صورت گرفت به طورى كه نقل مى شود شمار بازداشت شدگان به پنج هزار نفر رسيد. از اين تعداد عده اى اعدام وعده اى زندانى وعده اى به دست شكنجه گران سپرده شدند ودر نهايت شمارى آزاد شدند.
آرى، فرق بسيارى است ميان اين دو سياست: سياست اسلام وسياست شيطان!
ج ـ خوددارى پيامبر (صلى الله عليه وآله) از كشتنِ پيشاپيش سران كفر وعناد:
اخبار واحاديث شريف بيان مى كنند كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله گاه خبردار مى شد كه فلان شخص در صدد فتنه انگيزى ميان مسلمانان يا بدعت نهادن آيين باطلى است، اما حضرت آهنگ قتل او نمى كرد وبه مسلمانان نيز اجازه نمى داد او را بكشند.
اين بخشى از سياست شكوهمند عفو وگذشتِ رسول خدا صلى الله عليه وآله ودور انديشى آن حضرت بود وهمين سياست به او امكان داد تا حكومت اسلامى را در محيطى آكنده از عواطف مردم تأسيس كند.
اگر پيامبر صلى الله عليه وآله به بهانه هاى مختلف دست به قتل اين وآن مى زد بى گمان اسلام برقرار نمى شد ودر جامعه ودل هاى مردم ريشه نمى دوانيد.
به اين چند روايت توجه كنيد:
1. شيخ مفيد رحمه الله در «الارشاد» روايت كرده است كه: «پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه وآله غنايم جنگ حُنين را تقسيم كرد مردى قد بلند وگندمگون وگوژپشت كه آثار سجده در پيشانى اش بود آمد وسلام كرد، ولى نه به پيامبر صلى الله عليه وآله وگفت: من ديدم كه تو با اين غنايم چه كردى.
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: چه ديدى؟
گفت: عدالت نورزيدى!
رسول خدا صلى الله عليه وآله ناراحت شد وفرمود: واى بر تو! اگر عدالت نزد من نباشد پس نزد كيست؟
مسلمانان عرض كردند: او را بكشيم؟
فرمود: رهايش كنيد، بزودى او را پيروانى خواهد بود كه از دين بيرون مى روند چنان كه تير از بدن صيد مى گذرد. خداوند آنان را به دست كسى كه پس از من محبوب ترين خلق اوست از بين مى برد.
واين شخص در جنگ نهروان(23) به همراه ديگر خوارج به دست اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه كشته شد(24).
2. در اِعلام الورى آمده است: زهرى، از ابو سلمة از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله مشغول تقسيم [غنايم] بود وما نزد آن حضرت نشسته بوديم كه ذوالخويصرة ـ مردى از بنى تميم ـ آمد وگفت: اى رسول خدا، عادلانه تقسيم كن. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله فرمود: واى بر تو! اگر من عادل نباشم پس چه كسى عادل است! اگر عدالت نورزم گمراه يا زيانكار گشته ام.
عمر بن خطاب گفت: يا رسول الله، اجازه دهيد گردن او را بزنم.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله فرمود: رهايش كن، اين مرد يارانى خواهد داشت كه هر يك از شما نماز وروزه اش را در برابر [كثرت] نماز وروزه آنان حقير خواهد يافت. قرآن مى خوانند اما از گلوگاهشان فراتر نمى رود [و در دلهايشان اثر نمى كند] از اسلام چنان خارج مى شوند كه تير از بدن صيد خارج مى شود. [صيّاد] به نوك تيرش مى نگرد اثرى [از خون صيد] در آن نمى بيند. به تَهِ آن مى نگرد اثرى در آن نمى بيند. به خود تير مى نگرد باز اثرى نمى بيند. به پَر تير مى نگرد اثرى در آن نمى يابد، در حالى كه تير از گوشت وخون [صيد] عبور كرده است(25). نشان آنان مردى سياه چهره است كه بازوانش مثل دو پسستان زن يا چون تكه گوشتى لرزان است. اينان بر بهترين گروه از مردم خروج مى كنند.
ابو سعيد گفت: شهادت مى دهم كه من اين را از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم، وشهادت مى دهم كه على بن ابى طالب اين عده را به قتل رساند در حالى كه من با آن حضرت بودم، ودستور داد از اين مرد [با اين خصوصيات، در ميان كشتگان] جستجو كنند وجسد او را يافتند ونزد امام سلام الله عليه آوردند ومن ديدم همان گونه است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در وصف او فرموده بود(26).
آرى، پيامبر صلى الله عليه وآله هرگز اقدام به قتل هيچ تبهكار يا گمراه ويا بدعت گزارى نمى كرد تا آن گاه كه تبهكارى وگمراهى وبدعت گزارى اش بر همگان آشكار شود وفضا براى تحمل قتل او در بين مردم آماده گردد، تا مبادا كشتن او بيشتر از وجودش موجب فساد وتباهى شود.
اين است حكمت الهى در آشكار شدن باطن آدميان وقرار گرفتن همگان در معرض امتحان خداوند.
در اين باره نمونه هاى فراوان در سيره رسول خدا صلى الله عليه وآله واميرمؤمنان على ابن ابى طالب سلام الله عليه وجود دارد كه پژوهشگر به آنها دست مى يابد. ما، به خواست خداوند، مواردى از اين نمونه ها را در ضمن مباحث آينده ذكر خواهيم كرد.
د ـ عفو فراريان از ميدان جهاد:
فرار از ميدان جهاد از گناهان كبيره است وخداى متعال براى اين كار وعده آتش داده وفرموده است:
[وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَال أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَة فَقَدْ بَآءَ بِغَضَب مِّنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ](27)؛ «وهر كه در آن هنگام به آنان پشت كند ـ مگر آن كه [هدفش] كناره گيرى براى نبردى [مجدّد] يا پيوستن به جمعى [ديگر ازهمرزمانش] باشد ـ قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد وجايگاهش دوزخ است، وچه بد سرانجامى است».
هركس مرتكب اين گناه كبيره شود شرعاً سزاوار تعزير است؛ چرا كه تعزير براى هر گناهى در نظر گرفته شده است. با اين حال، رسول خدا صلى الله عليه وآله مسلمانانى را كه در روز اُحد از ميدان جنگ گريختند وپيامبر صلى الله عليه وآله را با گروه اندكى از ياران مخلص ووفادارش تنها گذاشتند، مورد عفو قرار داد. واين يك اصل بزرگ از اصول عفو وگذشت در اسلام است كه هم مسلمانان را در اسلامشان نگه مى دارد وهم ديگران را به اسلام جذب مى كند.
خداى متعال موضوع عفو وبخشودن اين افراد را در دو آيه از سوره آل عمران ذكر كرده است:
[وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِى الاَْمْرِ وَعَصَيْتُم مِّن بَعْدِ مَآ أَرَاكُم مَّا تُحِبُّونَ مِنكُم مَّن يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ الاَْخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْل عَلَى الْمُؤْمِنِينَ](28)؛ «و[در نبرد احد] قطعاً خدا وعده خود را با شما راست گردانيد: آن گاه كه به فرمان او، آنان را مى كشتيد تا آن كه سست شديد ودر كار [جنگ وبر سر تقسيم غنايم] با يكديگر به نزاع برخاستيد، وپس از آن كه آنچه را دوست داشتيد [يعنى غنايم را] به شما نشان داد، نافرمانى نموديد. برخى از شما دنيا را وبرخى از شما آخرت را مى خواهد، سپس براى آن كه شما را بيازمايد، از[تعقيب] آنان منصرفتان كرد واز شما درگذشت، وخدا نسبت به مؤمنان با تفضّل است».
[إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ](29)؛ «روزى كه دو گروه [در احد] با هم روياروى شدند، كسانى كه ازميان شما [به دشمن] پشت كردند در حقيقت جز اين نبود كه به سبب پاره اى از آنچه [از گناه] حاصل كرده بودند، شيطان آنان را بلغزانيد، وقطعاً خدا از ايشان درگذشت كه خدا آمرزگار بردبار است».
در احاديث شريف آمده است كه گريختگان از ميدان جنگ، نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله بازگشتند واز آن حضرت به خاطر اين جرم وگناه بزرگى كه ـ چنان كه در احاديث واخبار عديده اى آمده است ـ باعث شد پيشانى ولب مبارك حضرت شكاف بردارد وحمزه سيدالشهداء، عموى پيامبر خدا، وحنظله غسيل الملائكة ودهها مؤمن مجاهد به شهادت رسند، عذرخواهى نمودند. اين است سياست شكوهمند عفو وگذشت اسلامى.
هـ ـ پرداخت جريمه بابت ترسيده شدن زنان:
اينك نمونه ديگرى از عدالت پيشگى شگفت انگيز سياست اسلام:
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله خالد بن وليد را با گروهى از مسلمانان براى دعوت بنى جذيمة به اسلام سوى آنان فرستاد. بنى جذيمة تيره اى از بنى مصطلق اند كه پيشتر اسلام آورده بودند، با آن كه حضرت به اين عده فرمان جنگ با بنى جذيمة نداده بود(30) اما خالد، به سبب كينه توزى وخونخواهى كه ميانشان بود، با بنى جذيمة جنگيد وشمارى از آنان را كشت. خبر به رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد. حضرت گريه كرد وبرخاست ومنبر رفت ودست به سوى آسمان برداشت وسه بار گفت:
«اللهم إني أبرأ إليك مما صنع خالد بن الوليد؛ بار خدايا، من از كارى كه خالد بن وليد كرده به درگاه تو بيرازى مى جويم».
بار خدايا، من از كارى كه خالد بن وليد كرده به درگاه تو بيرازى مى جويم.
بار خدايا، من از كارى كه خالد بن وليد كرده به درگاه تو بيزارى مى جويم».
سپس، على بن ابى طالب سلام الله عليه را فرا خواند وزنبيلى از طلا به او داد وفرمود نزد بنى جذيمة برود وديه خون هاى ريخته شده وخسارت اموال از بين رفته شان را به آنان بدهد. حضرت على سلام الله عليه نزد بنى جذيمة رفت وآن طلاها را به اين صورت تقسيم كرد:
1. ابتدا ديه كسانى را كه بناحق كشته شده بودند، به ازاى هر نفر هزار دينار طلا(31)، به ورثه آنها داد.
2. بابت هر جنينى يك غُرّه(32) پرداخت كرد.
3. مبلغى بابت از بين رفتن ظرف هاى آبخورى وغذاخورى سگهايشان وريسمان هايى كه با آنها دست وپاى شترانشان را مى بستند پرداخت كرد.
4. مبلغى بابت اشيايى كه احتمالا از بين رفته بود ولى خودشان اطلاع نداشتند، واحتمال داشت خالد يا همراهانش برداشته باشند يا در بحبوحه جنگ تلف شده باشد، پرداخت كرد.
5. مبلغى بابت به وحشت افتادن زن وبچه هايشان پرداخت كرد.
6. به ازاى اموالى كه از دست داده بودند همان اندازه پرداخت كرد.
7. باقيمانده طلاها را هم براى راضى شدن آنان از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله پرداخت نمود.
8. مبلغى هم براى خوشحال كردن عائله وخدمتكارانشان كه بر اثر اين كشتار مضطرب شده بودند، پرداخت.
على سلام الله عليه پس از تقسيم طلاها نزد پيامبر صلى الله عليه وآله بازگشت ونحوه توزيع آنها را به اطلاع حضرت رساند وعرض كرد: اى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله من رفتم وبراى هر خونى ديه اش را پرداختم، وبراى هر جنينى يك غرّه، ودر ازاى هر مال از دست رفته اى به اندازه آن، وچون اضافه آمد بابت ظرف هاى آب وغذاى سگهايشان وريسمان شترانشان مبلغى دادم. باز هم اضافه آمد، لذا بابت وحشتزدگى زن وبچه هايشان مبلغى پرداختم. باز اضافه آمد. لذا مبلغى بابت اموالى كه از بين رفته بود وبرخى از آنها را مى دانستند وبرخى را نمى دانستند پرداخت كردم. وباز اضافه آمد واضافه اش را به آنها دادم تا از شما، اى رسول خدا، راضى شوند. چهره پيامبر صلى الله عليه وآله شكفت وخنديد به طورى كه دندانهاى عقل حضرت نمايان شده وفرمود: اى على! تو عطا كردى تا از من راضى شوند، خدا از تو راضى باد! سپس فرمود: «يا علي انّما انت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنه لانبيّ بعدي(33)؛ اى على، تو براى من حقيقتاً به منزله هارون نسبت به موسى هستى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست».
آرى، اين است فلسفه عدالت واحسان كه قرآن كريم به آن فرمان مى دهد:
[إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ والاِْحْسَانِ](34)؛ «همانا خدا به عدالت واحسان فرمان مى دهد».
اين همان كرامت انسانى است كه خداى متعال در قرآن مى فرمايد: [وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى ءَادَمَ](35)؛ «وهر آينه ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم»، واحكام وقوانين خود را در همين پيوند وضع كرده است:
ديه اى براى مقتولان، ديه اى براى جنين، پرداخت خسارت براى آنچه از بين رفته، وپرداخت خسارتى براى آنچه كه احتمالا از بين رفته ونمى دانستند، پرداخت مبلغى بابت دچار ترس ووحشت شدن زنان وبچه ها، وپرداخت مبلغى براى راضى شدن آنها از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله.
مگر پيامبر صلى الله عليه وآله چه تقصير وگناهى كرده بود كه مى بايست آنها را راضى كند؟ پيداست كه آن حضرت در اين ماجرا كمترين تقصيرى نداشت.
حاشا كه از آن بزرگوار تقصيرى سر زند....
هر تقصيرى بود از جانب خالد بن وليد بود.
اما او صلى الله عليه وآله پيامبر مهر ورحمت است:
[وَمَآ أَرْسَلْنَااكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ](36)؛ «ما تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم».
اما چون خالد از جانب پيامبر صلى الله عليه وآله فرستاده شده است، پيامبرِ رحمت، خود را مسؤول اقدامات او مى بيند.
در اين جا سؤالى مطرح مى شود وآن اين كه اگر خالد بن وليد واقعاً به خاطر كينه اى كه از زمان جاهليت با بنى جذيمة داشت دست به كشتار آنان زد پس چرا پيامبر خدا صلى الله عليه وآله خالد را قصاص نكرد و او را به قتل نرساند؟ چرا كه در قتل عمد ديه در مرتبه بعد از قصاص است؟
برخى فقهاى اسلام به اين پرسش از جهات متعددى پاسخ داده اند كه در اين جا به چند تاى آنها اشاره مى كنيم:
1. قصاص مشروط به تقاضاى آن از سوى ولىّ دم است، واز آن جا كه بنى جذيمة ـ يعنى اولياى دم ـ تقاضاى قصاص نكردند لذا حكم ديه اجرا شده است.
2. از آن جا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله، به حكم آيه شريفه [النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ](37)؛ «پيامبر نسبت به مؤمنان اولى از خود ايشان است»، بر همگان، حتى اولياى دم، ولايت مطلقه دارد لذا پيامبر صلى الله عليه وآله مى تواند از قصاص صرف نظر كند وگزينه پرداخت ديه را برگزيند.
3. مسأله تزاحم اهمّ ومهم اقتضا مى كرد كه قصاص نكردن را بر قصاص كه ممكن بود در آن شرايط خاص رسالت وخود پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله پيامدهاى منفى داشته باشد مقدم بدارد؛ چه آن كه بلافاصله پس از فتح مكه، مسلمانان در آستانه فتوحات اسلامى وپيروزى گسترده قرار گرفتند ومردم گروه گروه به دين خدا در مى آمدند. بنابراين، چنين قصاصى در آن شرايط ممكن بود به ايجاد رعب ووحشت واضطراب در ميان مسلمانان بينجامد كه اين زيانش براى حال وآينده اسلام بيشتر بود.
در اين خصوص، نمونه هاى بسيارى در تاريخ پيامبر صلى الله عليه وآله واميرالمؤمنين سلام الله عليه وجود دارد كه، به خواست خداى متعال، گوشه اى از آنها را در مباحث آينده ذكر خواهيم كرد.
و ـ ديه جنين سقط شده بر اثر ترساندن مادر:
در كتاب وسائل ومستدرك به نقل از كافىِ شيخ كلينى وتهذيبِ شيخ طوسى وارشادِ شيخ مفيد، از حضرت صادق سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود:
«زنى بود كه زنا مى داد. خبرش به عمر رسيد. مأمورى در پى او فرستاد ودستور داد وى را نزد او بياورند. زن كه حامله بود از ترس ووحشت دچار درد وزايمان شده به خرابه اى رفت وپسرى زاييد؛ نوزاد جيغى زد ومرد. عمر از وحشتزدگى زن ومُردن نوزاد بشدت مضطرب شد. يكى از حاضران مجلس گفت: اى اميرمؤمنان، تو مقصر نيستى. ديگرى گفت: حكمش چيست؟ عمر گفت: از ابوالحسن سلام الله عليه بپرسيد.
حضرت على سلام الله عليه به آنان فرمود: اگر اجتهاد كرده ايد اشتباه كرده ايد، واگر طبق رأى خود نظر داده ايد خطا كرده ايد(38). سپس فرمود: چون مادر طفل را وحشت زده كرده اى بايد ديه نوزاد را بپردازى.
عمر به حضرت على سلام الله عليه گفت: از ميان اين عده فقط تو مرا ارشاد كردى»(39).
ز ـ ديه كسي كه بر اثر تشنگي مرده باشد:
«مستدرك» به نقل از «دعائم»، از حضرت على سلام الله عليه روايت كرده است كه: «آن حضرت درباره مردى كه از عده اى آب خواست، و با آن كه آب در اختيار داشتند، به او ندادند تا از تشنگى مُرد، چنين قضاوت كرد كه ديه اش را بايد بپردازند»(40).
ضامن بودن پزشك در صورتى كه خطا كند:
در وسائل ومستدرك احاديث متعددى روايت شده است درباره اين كه چنانچه پزشك يا دامپزشك در تشخيص بيمارى يا تجويز دارو اشتباه كنند وبر اثر آن بيمار يا حيوان بميرد ضامن ديه بيمار وحيوان مى باشند.
صاحب وسائل به نقل از شيخ كلينى وشيخ طوسى قدس سرهما، به سند آن دو بزرگوار، از امام صادق سلام الله عليه روايت كرده است كه: «اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: كسى كه طبابت يا دامپزشكى مى كند بايد از ولىّ بيمار يا صاحب دام رضايت نامه بگيرد در غير اين صورت، ضامن است»(41).
همچنين از شيخ طوسى رحمه الله، به سندش، از امام باقر سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «إن عليّاً ضمن ختانا قطع حشفة غلام(42)؛ على سلام الله عليه ختنه گرى را كه سر آلت پسر بچه اى را بريده بود ضامن داشت».
مستدرك، به نقل از كتاب الجعفريات، به سندش از امام زين العابدين سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «حضرت على سلام الله عليه به زن ختنه گرى كه دخترى را ختنه كرد كه آن دختر بر اثر خونريزى مُرد، فرمود: اى مادر مرده! چرا چيزى باقى نگذاشتى! و او را ضامن ديه دختر دانست»(43).
در كجاى تاريخ جهان، جز اسلام، چنين چيزى يافت مى شود؟
كدام يك از رهبران كشورها وجهان، همانند رهبران اسلام رفتار مى كنند؟
اين شما واين تاريخ، آن را زير ورو كنيد، مطمئناً پاسخ منفى خواهيد يافت. در اين خصوص نمونه ها ومثال هاى بسيار زيادى در تاريخ اسلام وجود دارد كه اين بحث فشرده جاى تفصيل وبيان جزئيات انسانيّتِ متجلّى در زمينه هاى مختلف سياست اسلامى نيست.

نمونه هايي از سياست معاصر

بعد از ملاحظه اين موارد در تاريخ اسلام، اكنون به چند مورد از عملكرد سياست معاصر وغير اسلامى توجه كنيد تا دريابيد كه چه تفاوت بسيارى ميان اين دو سياست است. البته در اين جا نيز به اشاره اجمالى بسنده مى كنيم واز تفصيل مى پرهيزيم:
1. در ماجراى جنگ ترياك، انگليسيها حدود بيست ميليون انسان را در هند كشتند(44).
2. وباز در همين هند، در دوران جنبش آزاديخواهى واستقلال طلبى مردم، انگليسى ها با به راه انداختن قحطى ساختگى هشتصدهزار انسان را از بين بردند(45).
3. در جهان كمونيست به چند مورد از جنايات بزرگى كه فقط لنين(46) مرتكب شد اشاره مى كنيم:
الف) اين رهبر سياسى كمونيسم در صدد برآمد نظام مزارع اشتراكى را پياده كند، اما كشاورزان وكارگران زير بار نرفتند. لذا دست به رعب آفرينىِ عمومى در كشور وايجاد قحطى ساختگى عجيبى در سال 1921 ـ 1922 م، زد كه بيش از پانزده ميليون انسان قربانى آن شدند(47).
ب) وى بار ديگر در سال 1928 ـ 1930 م، يورش به كارگران وكشاورزان را براى واداشتن آنان به پذيرش نظام كمونيستى آغاز كرد و با ملّت جنگيد وسازمان تروريستى ـ كمونيستى ـ لنينيستى «گيبو» دست به ضرب وقتل وتبعيد مردم زد وزندان ها پر شد، آن سان كه به اعتراف گزارش هاى رسمى حزب كمونيست، شمار قربانيان به يكصدهزار نفر بالغ شد.
ج) درست دو سال بعد، يعنى در سال 1932 ـ 1933 م، مجدداً لنين، براى اجراى قانون زراعى فوق به هر قيمتى، ملّت بيچاره را تحت فشار قرار داد كه در نتيجه، به اعتراف مقامات رسمى كمونيسم پنج ميليون انسان قربانى آن شد(48).
اين جا بود كه لنين پايه هاى نظام مزارع اشتراكى، را ريخت(49).
پس از اين همه بى رحمى، لنين با بى شرمى تمام اعلان ديكتاتورى مى كند وبناى استبداد را بر مى افرازد ومى گويد: «كسى كه به ضرورت ديكتاتورى طبقه انقلابى براى تضمين موفقيت آن اعتراف نكند، يا از تاريخ انقلاب چيزى نمى داند يا نمى خواهد چيزى در اين زمينه بداند»(50).
4. در جنگ جهانى دوم قريب هفتاد ميليون كشته ومفقودالاثر ومجروح ومعلول، قربانى حكومت ها وسلطه گرى آنها شدند.
5. در جنگ آزاديبخش الجزاير بيش از يك ميليون انسان توسط استعمارگران فرانسوى به قتل رسيدند.
6. درجنگ ويتنام، آمريكاييها فقط در طى يك عمليات (جياب) نزديك به نيم ميليون انسان را به قتل رساندند.
وجنايات وآدمكشيهاى ديگرى از اين قبيل.

:: تفاوت از زمين تا آسمان

ملاحظه كرديد كه چه تفاوت بسيارى است ميان «سياست اسلامى» و«سياست غير اسلامى»؟ وملاحظه كرديد كه چگونه اسلام در سياست عملى خود، حتى وحشتزدگى يك زن وهراس يك كودك، وعقال يك شتر وظرف آب وغذاى سگ و... را از نظر دور نمى دارد؟ وشخص اول كشور اسلامى پيش از آن كه قاتلش دست به كارى زند كه مستوجب قصاص شود، متعرض او نمى شود؟ اين است اسلام وسياست انسانى آن.
اما سياست غير اسلامى، انسان وكرامت انسانى وميليون ها بشر را به هيچ مى گيرد وكمترين ارزشى برايشان قائل نمى شود.

مباحث اين كتاب

در اين كتاب، ما گزيده هاى مختصرى از سياست حكيمانه رسول خدا صلى الله عليه وآله واميرمؤمنان سلام الله عليه را كه بهترين آينه سياست اسلام است، ونمونه هاى درخشان گذرايى از خطوط سياسى اسلام در همه عرصه هاى زندگى بشر، اعم از اقتصادى، بهداشتى، فرهنگى، آزاديهاى مشروع، مبارزه با جرايم، تأمين اجتماعى، عمران وكشاورزى، روابط بين الملل، افزايش جمعيت، صلح وجنگ، سياست خارجى، مرزها وگمركات، شناسنامه، گذرنامه، اقامت، هيأت حاكمه وسران حكومت، مى آوريم تا آشكارا معلوم شود كه: سياست، در واقع، جزء جدايى ناپذير اسلام است، وسياست غير اسلامى از سياست اسلامى همانقدر عقب است كه پياده لنگ از سوار بر موشك وسفينه فضايى.

والله وليّ التوفيق (و هدايت وتوفيق در دست خداست).


(1). اعراف: 157.
(2). شورى: 13.
(3). تهذيب الاحكام، ج6، ص95 ـ 96، ب22، ح1.
(4). امالى شيخ صدوق، ص679، مجلس نودوهفتم.
(5). ر.ك: بحارالأنوار، ج17، ص4، ب13، ح3.
(6). مجمع البحرين، ج4، ص78، ماده «سوس».
(7). بحارالأنوار، ج74، ص253، ب10، ح1.
(8). همان، ص249.
(9). غررالحكم ودررالكلم، ص339، ق 4، ب2، ف 1; الحكومة العادلة، ح7738.
(10). نهج البلاغه، نامه 10.
(11). وسائل الشيعة، ج17، ص45، ب12، ح21939.
(12). كافى، ج1، ص59، بابالردّ الى الكتاب والسنّة، ح4.
(13). همان، ج1، ص57، بابالبدع والرأي والمقاييس، ح13.
(14). بحارالأنوار، ج89، ص81، باب8، ح9.
(15). وسائل الشيعة، ج28، ص353، ب10، ح34949.
(16). بحار الأنوار، ج89، ص84، باب8، ح16.
(17). معادن الحكمة، ج1، ص244; ر.ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج9، ص118.
(18). كهف: 110.
(19). فرقان: 7.
(20). يونس: 14.
(21). مستدرك الوسائل، ج18، ص259، ب55، ح22691.
(22). عبدالكريم قاسم (1914 ـ 1962م.) افسر عراقى كه انقلاب تموز 1958 را رهبرى كرد ونظام سلطنتى را از ميان برداشت، و با ستم وديكتاتورى بر كشور حكومت راند، وسرانجام توسط عبدالسلام عارف در يك كودتاى نظامى، از بين رفت.
(23). جنگ نهروان، جنگى است كه ميان امام على سلام الله عليه وخوارج در گرفت. نهروان جايى است در عراق ما بين بغداد وواسط..
(24). الإرشاد، ج1، ص148 ـ 149.
(25). كنايه از اين‏كه از دين اسلام هيچ اثر ونشانى در وجود آنها نيست ونمى‏ماند.
(26). اعلام الورى بأعلام الهدى، ص121، الركن الاول، ب1.
(27). انفال: 16.
(28). آل عمران: 152.
(29). آل عمران: 155.
(30). الكامل في التاريخ، ج2، ص173.
(31). تقريباً معادل سه هزار دويست وپنجاه گرم طلاى خالص.
(32). غُرّه: بنده يا كنيز. مراد ديه عبد يا اَمه است.
(33). بحارالأنوار، ج21، ص139 ـ 143، ب27; بحارالأنوار، ج101، ص423 ـ 424، ب13، ح1. نيز بنگريد به: امالى صدوق، اعلام الورى، الكامل في التاريخ، خصال صدوق، ارشاد مفيد.
(34). نحل: 90.
(35). اسراء: 70.
(36). انبياء: 107.
(37). احزاب: 6.
(38). وسائل الشيعة، ج19، ص267 ـ 268، باب30، ح35593; مستدرك الوسائل، ج18، ص327، ب23، ح22863.
(39). ر.ك: الإرشاد، ج1، ص205، فصل «في ذكر ما جاء من قضاياه في امارة عمربن الخطاب».
(40). مستدرك الوسائل، ج18، ص332، ب34، ح22881.
(41). وسائل الشيعة، ج29، ص260، ب24، ح35582.
(42). همان، ج29، ص261، ب24، ح35583.
(43). مستدرك الوسائل، ج18، ص325، ب19، ح22855.
(44). نهرو، نگاهى به تاريخ جهان.
(45). گاندى، زندگى من.
(46). ولادمير لنين (1870 ـ 1924 م.) رهبر انقلاب كمونيستى روسيه وبنيانگذار حزب كمونيست در روسيه سوسياليست، دوران حكومت خود را با خودكامگى وستمگرى سپرى كرد.
(47). الحزب الشيوعي في الميزان، ص4 ـ 19.
(48). همان.
(49). همان.
(50). همان.