[وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَـتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَـئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَـلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ]*؛ «وچيزهاى پاكيزه را بر ايشان حلال وچيزهاى ناپاك را بر آنان حرام مى  گرداند، وقيد وبندهايى را كه بر آنان بوده است از دوش ايشان بر مى  دارد».

پيامبر اعظم محمّد صلى الله عليه وآله سرآمد سياستمداران وبزرگترين سياستمدار عالم بود؛ چرا كه آن حضرت شاگرد خداى متعال واستاد جبرئيل وخواجه پيامبران سلام الله عليهم، وآموزگار همه انسان هاست.
سياست او براستى محيّرالعقول وخيره كننده است. با همين سياست خردمندانه بود كه توانست در مدت زمانى كوتاه، بيشترين شمار ممكن از انسان ها را پيرامون اسلام گرد آورد به طورى كه تاريخ را مات ومبهوت ساخت وهمگان را گيج كرد وخردمندان جهان در برابر شكوه وعظمت آن سر فرود آوردند، ودر سراسر تاريخ طولانى جهان مثل ومانند آن نمى توان يافت.
در اين جا گزيده هايى از اين سياست را به عنوان مشت نمونه خروار، مى آوريم، باشد كه خداى متعال به مسلمانان اين روزگار توفيق دهد تا اين سياست را در پيش گيرند وسرزمين هاى غصب شده خويش وحقوق پايمال شده وكرامت وحرمت هتك شده شان را باز يابند، وجهان را به پيش برند ـ چنان كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله در آغاز اسلام انجام داد ـ وباعث شوند تا پيروان اديان ومكاتب ديگر، با شور وشوق وعلاقه به اسلام گردن نهند.

سياست پايداري ومقاومت

پيامبر صلى الله عليه وآله، در آغاز دعوتش، پايدارى ومقاومتى بى نظير از خود نشان داد. زمانى كه مشركان، عمويش ابوطالب را نزد آن حضرت فرستادند تا نظر او را جلب كنند و از وى بخواهند كه از دين وراه خويش دست بردارد، فرمود: «عمو جان! به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من وماه را در دست چپم بگذارند تا از راهم دست بردارم اين كار رانخواهم كرد»(1).
واين مقاومت جانانه را در عرصه هاى گوناگون عملا دنبال كرد:
ـ بارها كمر به قتل آن حضرت بستند اما ايستادگى نمود. خداوند مى فرمايد:
[وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ](2)؛ «و[ياد كن] هنگامى را كه كافران درباره تو نيرنگ مى كردند تا تو را به بند كشند يا بكُشند يا [از مكّه] اخراج كنند».
ـ گفتند: پروردگارش از حمايت او دست كشيده ودشمنش مى دارد، اما مقاومت ورزيد تا جايى كه خداى متعال اين آيات را درباره اش نازل فرمود:
[وَ الضُّحَى * والَّيْلِ إِذَا سَجَى * مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ ومَا قَلَى](3)؛ «سوگند به روشنايى روز. وسوگند به شب چون آرام گيرد. كه پروردگارت تو را وا نگذاشته ودشمن نداشته است».
ـ او را به باد ريشخند وتمسخر گرفتند اما پايدارى كرد تا آن كه خداى متعال فرمود:
[إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِءِينَ](4)؛ «ما [شرّ] ريشخند كنندگان را از تو برطرف خواهيم كرد».
ـ او را به جنون وديوانگى نسبت دادند، اما مقاومت كرد تا جايى كه خداى متعال درباره اش فرمود:
[بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ * ن والْقَلَمِ ومَا يَسْطُرُونَ * مَآ أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُون](5)؛ «به نام خداوند مهر گستر مهربان. نون، سوگند به قلم وآنچه مى نگارند. كه، به لطف پروردگارت، تو ديوانه نيستى».
ـ او را به شاعرى، نسبت دادند اما پايدارى ورزيد تا آن كه خداوند در حق او فرمود:
[وَ مَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ ومَا يَنـبَغِى لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَقُرْءَانٌ مُّبِينٌ](6)؛ «وما او را شعر نياموختيم واين زيبنده او نيست. اين [سخن] جز اندرز وقرآنى روشن نيست».
ـ او را به دروغگويى متهم كردند اما پايدارى ورزيد تا جايى كه خداوند اين آيات را بر او نازل فرمود:
[يس * والْقُرْءَانِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ](7)؛ «ياسين. سوگند به قرآن حكيم. كه قطعاً تو از جمله پيامبرانى».
ـ او را به پيشگويى متهم كردند اما مقاومت كرد تا آن كه خداى سبحان درباره اش اين آيه را فرستاد:
[فَذَكِّرْ فَمَآ أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِن](8)؛ «پس، يادآورى كن كه تو به لطف پروردگارت، پيشگو نيستى».
ـ با او از در مكر وتوطئه در آمدند اما پايدارى ورزيد وخداوند اين آيه را بر او فرو فرستاد:
[وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ](9)؛ «ونيرنگ مى زنند وخدا تدبير مى كرد وخدا بهترين تدبير كنندگان است».
ـ گفتند: افسانه هاى پيشينيان است. اما مقاوت كرد وخداوند ارجمند اين آيه را فرو فرستاد:
[قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمَاوَاتِ والاَْرْضِ](10)؛ «بگو: آن [قرآن] را كسى نازل كرد، كه راز آسمانها وزمين را مى داند».
ـ منافقان او را دروغگو خواندند، اما ايستادگى كرد تا آن كه خداى متعال فرمود:

[إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ](11)؛ «همانا منافقان در قعر دوزخ جاى دارند».
ـ با او ضديّت ودشمنى كردند اما مقاومت كرد تا آن كه خداى متعال فرمود:
[إِنَّ الَّذِينَ يُحَآدُّونَ اللَّهَ ورَسُولَهُ أُولَـئِكَ فِى الاَْذَلِّينَ](12)؛ «كسانى كه با خدا وپيامبر او دشمنى مى كنند، آنان در زمره زبونان خواهند بود».
ـ پيشانى مباركش را شكافتند اما پايدارى كرد تا آن كه خداى سبحان فرمود:
[وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ](13)؛ «وكسانى كه فرستاده خدا را اذيت مى كنند بر ايشان عذابى دردناك است».
ـ به طرفش تير ونيزه افكندند اما مقاومت كرد تا آن كه خداوند ارجمند فرمود:
[إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ ورَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِى الدُّنْيَا والاَْخِرَةِ](14)؛ «كسانى كه خدا وفرستاده او را آزار مى دهند خداوند ايشان را در دنيا وآخرت لعنت كرده است».
آرى، همه اش مقاومت، مقاومت، مقاومت.

سياست شجاعت ودلاوري

پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه وآله نمونه اعلاى شجاعتى است كه ترس وعقب نشينى نمى شناسد. اميرمؤمنان على سلام الله عليه كه در شجاعت وشهامت كسى به گرد او نرسيده ونمى رسد ونخواهد رسيد، همو كه فرمود: «والله لو تظاهرت العرب على قتالي لما وليت عنها(15)؛ به خدا سوگند اگر همه عرب در جنگ با من همداستان شوند هرگز به آنها پشت نخواهم كرد»، درباره شجاعت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله مى فرمايد: «هرگاه جنگ شدّت مى گرفت وتنور نبرد شعله ور مى شد ما پيامبر خدا را سپر خود مى كرديم وبه او پناه مى برديم»(16).
در روايت ديگرى مى فرمايد: «هرگاه جنگ شدّت مى يافت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله را سپر خود مى كرديم به طورى كه از همه ما به دشمن نزديكتر بود»(17).
نيز مى فرمايد: «در جنگ بدر ما به پيامبر صلى الله عليه وآله پناه مى برديم و او از همه ما به دشمن نزديكتر ودر آن روز از همه مردم شجاعتر بود»(18).
در جنگ حنين، بيشتر ياران پيامبر صلى الله عليه وآله از گرداگردش گريختند به طورى كه مشركان شروع به نزديك شدن به آن حضرت كردند ومى خواستند خود را به ايشان برسانند و او را بكشند، واميرمؤمنان على سلام الله عليه در آن صحنه هراس انگيز از پيامبر صلى الله عليه وآله دفاع مى كرد.
آرى، در يك چنين تنگنايى كه دلاوران روحيه مى بازند، پيامبر صلى الله عليه وآله با شجاعت فوق العاده اى خود را به ميدان نبرد مى زند واين رجز را مى خواند: «أنا النبيّ لا كذب... أنا بن عبدالمطلب(19)؛ من پيامبرم، واين دروغ نيست... من فرزند عبدالمطلب ام».
خداى متعال آيات متعددى از قرآن كريم را در اين باره نازل كرده است، از جمله آيه شريفه:
[إِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُنَ عَلَى أَحَد وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِى أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمَّا بِغَمّ لِّكَيْلاَ تَحْزَنُوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ مَآ أَصَابَكُمْ وَاللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ](20)؛ «[ياد كنيد] هنگامى را كه در حال گريز [از كوه] بالا مى رفتيد وبه هيچ كس توجه نمى كرديد، وپيامبر شما را از پشت سرتان فرا مى خواند. پس خداوند به سزاى [اين بى انضباطى] غمى بر غمتان افزود، تا سرانجام برآنچه از كف داده ايد وبراى آنچه بر سر شما آمد اندوهگين نشويد، وخدا از آنچه مى كنيد آگاه است».
پيامبر صلى الله عليه وآله همان كسى است كه عمران بن حصين درباره شجاعت او آن سخن معروفش را گفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه وآله با هيچ سپاهى (در حال جنگ) رو به رو نشد مگر آن كه نخستين كسى بود كه حمله مى كرد»(21). آن حضرت در هر صحنه ترس ووحشتى وهر حادثه تلخى پيشگام بود واين، خود، باعث شجاعت در مسلمانان مى شد؛ چرا كه پيشگامى وشهامت پيشواى شجاع، پيروان را نيز به شجاعت وشهامت وپايدارى وا مى دارد.
شيخ طبرسى در «مكارم الاخلاق» از انس بن مالك روايت مى كند كه گفت: «در مدينه صداى وحشتناكى شنيده شد. پيامبر صلى الله عليه وآله بر اسب ابو طلحه نشست [و به طرف صدا تاخت وبرگشت و] فرمود: [نترسيد] چيزى نديديم. [و اما اين اسب ابو طلحة] اسب تيز تكى است»(22).
در روايت ديگرى از انس آمده است كه گفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه وآله شجاعترين، نيكوترين وبخشنده ترين مردم بود. شبى اهالى مدينه از شنيدن صدايى وحشتزده شدند. مردم به طرف صدا رفتند. به رسول خدا صلى الله عليه وآله كه پيش از آنها رفته بود وداشت بر مى گشت، برخوردند، در حالى كه مى فرمود: نترسيد. حضرت سوار بر اسب ابو طلحة بود وشمشير به گردنش آويخته بود، ومى فرمود: نترسيد. اسب تيزتكى است اين [اسب ابو طلحة]»(23).

در متن حديث، كلمه «بَحر» آمده است و«بحر» چند معنا دارد. يكى از آن معانى «اسب تيزتك» است(24). در صحاح اللغة نيز اين حديث به همين معنا تفسير شده است(25).
آنچه از اين روايت استفاده مى شود اين است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله نسبت به آنچه پيرامونش رخ مى داده يا مى گذشته همواره هشيار بوده است، به طورى كه او نخستين كسى است كه به محل حادثه مى رسد ومسلمانان بعد از او به آن محل مى رسند. اين همان سياست شجاعانه است كه تاريخ كمتر رهبر وسياستمدارى نظير او سراغ مى دهد.
رهبران مسلمان پيرو رسول خدا صلى الله عليه وآله بايد اين راه ورسم حضرت را شعار خود قراردهند تا اين كه مسلمانان مطمئن شوند كه در مسير طولانى ودشوار سياسى خويش به مقصد خواهند رسيد؛ چرا كه ملتها به رهبران خود مى نگرند ودر زندگى سياسى خويش به راه وروش رهبرانشان مى روند. رهبران شجاع، امّت وملّت شجاع تربيت مى كنند، وبالعكس، رهبران ترسو ملّتى ترسو بار مى آورند.

سياست عفـو وگذشت بزرگ

چه بزرگ وبى نظير است عفو وگذشت رسول خدا صلى الله عليه وآله از دشمنان! آن حضرت عفو وگذشت اسلام را به بهترين شكل نمايش داد، وبه همگان فهماند كه اسلام خير همه را، از دوست ودشمنش، مى خواهد. دينى نيست كه نسبت به كسى كينه ودشمنى داشته باشد. واگر گاه برخوردهاى قاطعى از خود نشان مى دهد، اين برخاسته از بى رحمى وسنگدلى يا كينه توزى آن نيست بلكه ناشى از روح عدالت گسترى در جامعه است.
اينك به چند نمونه در اين خصوص توجه كنيد:
با غورث بن حارث:
پيامبر صلى الله عليه وآله در يكى از غزواتش، يكّه وتنها در سايه درختى به خواب نيمروزى (قيلوله) رفته بود. [بسيارى از] يارانش نيز دورتر از او قيلوله كرده بودند. در اين هنگام غورث بن حارث [از لشكر كفار بود] آمد وبالاى سر پيامبر ايستاد وشمشيرش را كشيد وبالا برد وفرياد زد: اى ابوالقاسم، اينك كيست كه تو را از چنگ من برهاند؟
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: خدا.
[در حالى كه او شمشيرش را بالا برد كه بر سر پيامبر فرود آورد، تعادلش به هم خورد و] شمشير از دست غورث افتاد. پيامبر صلى الله عليه وآله بيدرنگ شمشير را برداشت وآن را به طرف غورث بالا برد وفرمود: اى غورث، اكنون چه كسى تو را از چنگ من مى رهاند؟
غورث گفت: عفو تو. وتو بهترين عفو كننده اى.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را عفو نمود.
غورث نزد قومش باز آمد وبه ايشان گفت: «به خدا سوگند كه من از نزد بهترين انسانها نزد شما آمده ام»(26).
آيا تاريخ چنين كارى از بزرگانش نقل مى كند؟
يك دشمن، در مسير جنگ، شمشيرش را بر مى كشد و با درنده خويى وبى شرمى قصد جان پيامبر صلى الله عليه وآله را مى كند وبى اختيار قدرتش از او سلب مى شود وپيامبر صلى الله عليه وآله شمشير را به دست مى گيرد اما در عين قدرت، از او در مى گذرد و او را مى بخشد.
آرى، اين است عفو وگذشت اسلامى كه در پيامبر خدا صلى الله عليه وآله تبلور مى يابد.
خدايا، قوم مرا هدايت كن!
در جنگ اُحد، آزار واذيّت مشركان در حقّ رسول خدا صلى الله عليه وآله شدّت گرفت، چرا كه عمويش حمزه كشته شد وپيكر پاكش را مُثله [قطعه قطعه] كردند وجگرش را در آوردند وانگشتان دست وپايش وبينى اش را قطع كردند وگوشهايش را بريدند، وبه آن بزرگوار بى حرمتى ها نمودند. ودر آن جنگ دهها مسلمان به قتل رسيدند. در يك چنين وضعى، يكى از صحابه نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمد وبه حضرت پيشنهاد كرد كه مشركان را نفرين كند تا به عذاب الهى گرفتار آيند؛ چنان كه مشركان زمان پيامبران گذشته بر اثر نفرين پيامبرانشان گرفتار عذاب الهى مى شدند.
امّا او كه پيامبر رحمت است وعفو وگذشت حيرت انگيز، راه ورسمش، اين پيشنهاد را نپذيرفت وفرمود: «إنّي لم أبعث لعانا، ولكن بعثت داعيا ورحمة؛ من براى نفرين كردن مبعوث نشده ام بلكه براى دعوت ورحمت برانگيخته شده ام» «اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون؛ بار خدايا، قوم مرا هدايت كن، كه اينان نادانند»(27).
بخشيدن باديه نشين:
عربى باديه نشين نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمد وگوشه رداى آن حضرت را محكم كشيد، به طورى كه لبه ردا بر گردن مبارك او ردّ انداخت، و با خشونت تمام گفت: اى محمد، اين دو شتر مرا از مال خدا كه نزد توست برايم بار كن، كه اين مال نه از تو ونه از پدر تو است!
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اندكى خاموش ماند وسپس فرمود: مال، مال خداست ومن بنده او هستم... وفرمود: آيا نمى ترسى كه قصاص اين كارى كه با من كردى از تو گرفته شود؟
گفت: نه.
فرمود: چرا؟
گفت: چون تو عفو وگذشت وبزرگوارى دارى وعفو مى كنى ومى بخشى، وبدى را به بدى جواب نمى دهى.
پيامبر صلى الله عليه وآله خنديد ودستور داد يك شترش را جو بار كنند وديگرى را خرما(28).
آرى، با چنين عفو وگذشتى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله مردم را پيرامون اسلام گرد آورد وگروه هاى مختلف وپيروان اديان وعقايد گوناگون را جذب آن نمود.
شما آزاديد!
از ديگر نمونه هاى عفو بزرگ پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، رفتارش با اهل مكّه است؛
اهل شرك وكفر...
اهل انكار وتعصبات جاهلى...
اهل تباهكارى وستم...
اهل بى رحمى وخشونت...
همانان كه، در دهها جنگ، اصحاب وياران ونزديكان وخويشان آن حضرت را كشتند. همانان كه خود آن حضرت را از زادگاه شريفش وشهر خدا وشهر پدرانش وجايى كه نيم قرن عبادتگاه او بود بيرون كردند.
همانان كه مهاجران را انواع شكنجه ها كردند وتعدادى از آنان را كشتند.
همانان كه بارها توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه وآله را چيدند ولى هر بار با شكست مواجه شدند.
همانان كه انواع ستمها وبى رحمى ها در حق پيامبر صلى الله عليه وآله ويارانش روا داشتند.
آرى، اكنون پيامبر صلى الله عليه وآله بر همين مردم، فاتحانه وپيروزمندانه در آمده است.
فكر مى كنيد اگر شخص ديگرى به جاى پيامبر صلى الله عليه وآله بود چه رفتارى مى كرد؟
بدون شكّ، كشتار هولناكى به راه مى انداخت؛ زيرا آنان كه در مكه حضور داشتند همانانى بودند كه به مسلمانان ستم روا داشتند، ونه فرزندان آنها. ابوسفيان وهند وديگر مردان وزنان امثال آن دو بودند.
اما در فتح مكه چنين اتفاقى نيفتاد. در آن روز سعد بن عبادة پرچم دار [لشكر اسلام] بود ودر كوچه وخيابانهاى مكّه پرچم را تكان مى داد واين رجز را مى خواند:

اليوم يوم الملحمة *** اليوم تسبى الحرمة

امروز روز كشتار بزرگ است *** امروز زنان ودختران به اسارت مى روند(29).

مقصودش اين بود كه: ما از مردم مكّه چندان خواهيم كشت كه از كشته ها پشته سازيم وعلاوه بر آن، زنان مكه را، بسان زنان كافران محارب، به اسيرى خواهيم گرفت.
اهالى مكّه نيز از چنين ارتشى كه افراد آن ساليان دراز از مكّه رانده شده وتوسط همين مكّيان شكنجه شده وناموس واموال وكرامتشان پايمال وغارت شده بود، يك چنين انتظارى داشتند.
اگر اهل مكّه به جاى ارتش اسلام مى بودند وبر مسلمانان پيروز شده بودند بيگمان با مسلمانان از اين بدتر رفتار مى كردند، چنان كه پيشتر اين كار را كردند وقصاص قبل از جنايت نمودند ودست به «كشتار» و«اسير كردن زنان ودختران» زدند. چه رسد به اين كه اگر حق قصاص داشتند.
آرى، اگر اهل مكّه به جاى مسلمانان بودند قطعاً آنان را نابود مى كردند.
اما رسول خدا صلى الله عليه وآله كه پيامبر رحمت است، پيامبر گذشت است، پيامبر انسانيّت است، پيامبر اسلام است، از اين نحوه برخورد بشدت خوددارى ورزيد وبلكه، بر عكس، نقطه درخشانى در تاريخ اسلام وانسانيت ثبت نمود. او به آن صحابى كه فرياد كشتار واسارت سر داده بود دستور داد برگردد، وبه اميرمؤمنان على سلام الله عليه فرمود پرچم را برگيرد و با نرمى وآرامى وارد مكّه شود، بر خلاف فرياد جنگ طلبانه سعد، با ملايمت ومهربانى در ميان مردم مكّه ندا سر دهد.
وعلى سلام الله عليه در كوچه وخيابان هاى مكّه اين جمله را ندا مى داد:

اليوم يوم المرحمة ** اليوم تصان الحرمة
امروز روز مهربانى ورحمت است ** امروز حرمتها نگه داشته مى شود.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله سپس اهالى مكّه را جمع كرد وصدا زد: فكر مى كنيد با شما چه خواهم كرد؟
گفتند: نيك رفتارى؛ تو برادرى بخشنده وپسر برادرى بخشنده اى.
فرمود: من به شما همان مى گويم كه برادرم يوسف سلام الله عليه [به برادرانش كه او را در چاه انداخته بودند] گفت: [لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ](30)؛ «بر شما گناهى نيست».
آنگاه فرمود: «برويد، شما آزاديد».
سپس فرمود: «اى مردم! هركس بگويد: لا اله الا الله، در امان است؛ هركس وارد كعبه شود در امان است؛ هركس دَرِ خانه اش را ببندد ودست نگه دارد [و مقاومت نكند] در امان است؛ هركس سلاحش را بر زمين نهد در امان است؛ هركس وارد خانه ابوسفيان شود در امان است؛ وهركس وارد خانه حكيم بن حزام شود در امان است»(31).
بخشيدن ابوسفيان

چون پيامبر صلى الله عليه وآله به مكّه در آمد، ابو سفيان نزد آن حضرت آمد. و او كسى بود كه خون اعضاى خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله ويارانش از هر ده انگشتش مى چكيد. دلش آكنده از كينه توزى ودشمنى نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وآله واسلام بود. از چشمانش شرارت وويرانگرى مى ريخت.
هر انسان ديگرى به جاى پيامبر صلى الله عليه وآله بود قطعاً با شخصى چون ابو سفيان، اين سركرده توطئه ها وتباهى ها، با بى رحمانه ترين شكل برخورد مى كرد و او را به سخت ترين شكل مجازات مى نمود؛ اما رفتار رسول خدا صلى الله عليه وآله درست برعكس بود. او ابوسفيان را بخشيد واز وى گذشت كرد و با مهربانى وملاطفت به او فرمود: «آيا وقت آن نرسيده است كه گواهى دهى معبودى جز خداى يگانه نيست ومن فرستاده خدا هستم؟».
ابوسفيان گفت: پدر ومادرم به فدايت، تو چقدر بزرگوار وصله كننده به ارحام وبردبارى(32)!!
بخشيدن زن يهودى

شيخ كلينى رحمه الله در كافى از امام باقر سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «زن يهوديه اى كه گوشت گوسفندى را كه پيامبر از آن خورد، زهرآلود كرده بود، نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آوردند، به او فرمود: چه چيز تو را وا داشت دست به اين كار بزنى؟ عرض كرد: با خودم گفتم: اگر او پيغمبر باشد صدمه اى به او نخواهد زد، واگر پادشاه باشد مردم را از او آسوده خواهم ساخت!
پس، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله از او درگذشت ...(33).
كدام پادشاه يا رئيسى از شخصى كه اقدام به چنين جنايتى كرده است، در مى گذرد؟
آيا نظير اين ماجرا را در غير از پيامبران و اولياء سراغ داريد؟
هرگز، هرگز!
اين است مقام نبوت، واين است پيوند استوار با آفريدگار، واين است اوج عفو وگذشت. آرى، اسلام همه فضايل وصفات نيك وپسنديده را در اوج آنها داراست.
كدام رئيس وحاكم اسلامى در خط رسول خدا صلى الله عليه وآله است كه اينگونه باشد؟
نمونه هاى عفو وگذشت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله بسيار است، بسيار، وشمارش همه آنها كتاب جداگانه اى مى طلبد.

سياست گراميداشت هيأت هاي نمايندگي

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در گراميداشت هيأتهايى كه به نمايندگى از سوى قبايل وعشاير وحتى از جانب يهود ونصارى ومشركان ومنافقان به حضورش مى رسيدند ضرب المثل بود. او اين هيأت ها را گرامى مى داشت واحترام شان مى نهاد.
در تاريخ آمده است كه آن حضرت از اين هيأت ها شخصاً استقبال مى كرد وبراى رؤساى آن ها در مجلسش جا باز مى كرد ودر كنارشان مى نشست و با آنان به مهربانى سخن مى گفت وآنان را با چهره اى باز وگشاده رويى مى پذيرفت و با نرمى وملايمت وملاطفت به گفتگو با آنان مى پرداخت واز احوال خانواده وشهرها ومحل سكونتشان جويا مى شد وبرايشان دعا مى كرد واگر نامهاى نازيبايى داشتند آنها را به نامهايى زيبا تغيير مى داد، در برابر نادانشان بردبارى نشان مى داد واز كسانى كه به او بد كرده بودند گذشت مى كرد. اگر از آنان اسيرانى در اختيار داشتند وتقاضاى آزاد شدنشان را مى كردند آنها را آزاد مى كرد وبه آغوش خانواده هايشان باز مى گرداند.
هرگاه هيأتى بر آن حضرت وارد مى شد، به احترام آنان بهترين لباسهايش را مى پوشيد وبه اصحابش نيز مى فرمود چنين كنند. وبه آنان پاداش وهديه وآذوقه ولباس وامثال اينها مى داد.
در يك جمله خلاصه كنيم: در تمام تاريخ رسول خدا صلى الله عليه وآله يگانه شخصيتى است كه در يك چنان شرايط سخت ودشوارى اين گونه رفتار مى كند.
اين برخوردهاى بزرگوارانه باعث مى شد كه بسيارى از آنان اسلام آورند واز مذاهب باطل وبت پرستى واديان وآيين هاى منحرف شان دست بشويند.
تاريخ بسيارى از اين موارد را ثبت كرده است وما در اين جا به چند نمونه بطور اختصار اشاره مى كنيم(34):
1 ـ هيأت مزينة
اينان كه شمارشان به چهارصد نفر مى رسيد به مدينه آمدند وخدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيدند(35). پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنان پاداش داد و با اين جمله گراميشان داشت: «شما هرجا كه باشيد مهاجر [در راه خدا] هستيد. پس به خانه وكاشانه تان باز گرديد»، واين افراد به سرزمينشان مراجعت نمودند وبه دعوت بقيه قوم خود به اسلام پرداختند.
2 ـ هيأت جهينة
اينان بر پيامبر صلى الله عليه وآله درآمدند وبه ايشان سلام كردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آنان را سرپناه داد وپاداش عطا كرد وپرسيد: شما كيستيد؟ عرض كردند: بنى غيلان(36).
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: نه، شما «بنى رشدان» هستيد [و بدين وسيله نام آنان را تغيير داد].
نام وادى آنان هم «غوى» بود وپيامبر صلى الله عليه وآله نام آنان را به «رشد» تغيير داد، وبرايشان مسجدى تعيين نمود. آن گاه اين هيأت [اسلام آوردند و] به خانه هايشان باز گشتند وبه تبليغ اسلام ودعوت به آن پرداختند.
3 ـ هيأت اشجع
اين هيأت كه چند صد نفر بودند خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدند. حضرت آنان را گرامى داشت و با مهربانى پذيرايى شان كرد، كه بر اثر اين رفتار حضرت، مسلمان شدند وبرگشتند وبه صدها مبلّغ پر شور اسلام تبديل شدند.
4 ـ هيأت ثعلبة
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اين هيأت را پذيرايى نمود وبه آنان پاداش داد، خوشحال وخرسند بازگشتند وبه دعوت وتبليغ اسلام پرداختند.
5 ـ هيأت تميم
اينان به قصد ميانجيگرى براى آزادى اسيرانشان كه ارتش اسلام آنها را در جنگهاى اسلامى با كفار اسير كرده بود به مدينه آمدند، پيامبر صلى الله عليه وآله در خانه اش بود. آنان كه بيش از هشتاد نفر از سران تميم بودند، پشت خانه حضرت ايستادند وفرياد زدند: اى محمد! نزد ما برون آى. پس، اين آيه نازل شد:
[إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَآءِ الْحُجُرَاتِ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ](37)؛ «كسانى كه تو را از پس اتاقها[ى مسكونىِ تو] به فرياد مى خوانند، بيشترشان نمى فهمند».
رسول خدا صلى الله عليه وآله آنان را گرامى داشت واحترامشان نهاد واسيرانشان را به آنان برگرداند وپس از آن كه بخوبى پذيرايى شان نمود، صله عطايشان كرد، واين عده برگشتند وشروع به تبليغ اسلام ودعوت به خداى يگانه نمودند.
6 ـ هيأت فزارة
اين هيأت متشكّل از چند ده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنان خوشامد گفت وپذيرايى شان كرد واحترامشان نهاد، وچون در خشكسالى به سر مى بردند از كم آبى شكوه نمودند واز حضرت تقاضا كردند برايشان دعا كند. رسول خدا صلى الله عليه وآله هم براى آنان دعا كرد وخداوند دعايش را مستجاب فرمود وباران زيادى بر آنان فرو باريد ومشكل كمبود آب آنها برطرف شد.
7 ـ هيأت محارب
اين هيأت كه ده نفر بودند خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدند واسلام آوردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آنان را گرامى داشت وپاداش وصله عطايشان كرد. اين عده متعهد شدند كه در بازگشت، خويشاوندان ونزديكانشان را مسلمان كنند.
8 ـ هيأت كلاب
سيزده مرد از قبيله كلاب كه مسلمان شده بودند نزد پيامبر آمدند وبر آن حضرت با سلام اسلامى، يعنى: «السلام عليكم» سلام دادند. پيامبر صلى الله عليه وآله هم آنان را گرامى داشت وخوشامد گفت وپاداششان داد.
9 ـ هيأت عقيل بن كعب
اين هيأت هفت نفره نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند واسلام آوردند، وپيامبر به آنان پاداش وعطاياى بسيار بخشيد، وراضى وخوشحال برگشتند وبه تبليغ اسلام در ميان قوم خود وديگران پرداختند.
10 ـ هيأت بني بكاء
اين هيأت نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند، پيامبر صلى الله عليه وآله دستور داد آنها را منزل دهند وپذيرايى كنند وپاداش عطايشان كرد ودعا نمود كه خداوند به آنان خير وبركت عطا فرمايد. ودست پُر وخرسند از نزد حضرت بازگشتند وبه بيان اخلاق والا وفضايل پيامبر صلى الله عليه وآله در ميان مردم پرداختند وبه اسلام دعوت كردند.
11 ـ هيأت سليم
ابتدا يك نفر از آنها به نام قيس بن نسيبة نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و با شنيدن سخنان پيامبر ومشاهده خلق وخوى بزرگوارانه ايشان جذب فضايل ومهربانى حضرت شد واسلام آورد وبراى دعوت به اسلام وتوحيد نزد قومش بازگشت وبرايشان به سخنرانى ايستاد وگفت:
«من گفته هاى روميان ونيايش هاى ايرانيان واشعار عرب وپيشگويى هاى پيشگويان وسخنان سخنوران را شنيده ام، اما سخن محمّد صلى الله عليه وآله به چيزى از سخن آنان شباهت ندارد».
او زندگى خويش را وقف دعوت نمود ودر ترغيب مردمش به اسلام كوشيد وآنان را گروه گروه وتك تك به اسلام مى گروانيد.
اين گونه بود تا آن كه در سال فتح مكه با هفتصد نفر آمد كه برخى از آنان به دست پيامبر صلى الله عليه وآله، اسلام آوردند وبرخى هم در محضر آن حضرت اسلام خود را تجديد كردند.
تاريخ، داستان بسيار زيبايى را از بنى سليم ثبت كرده است:
فردى به نام راشد، از بنى سليم، خادم ونگهبان بُتى از بُتهاى بنى سليم بود، پيامبر صلى الله عليه وآله، طبق معمول خود، به آنان دستور داده بود كه بُتها را بشكنند. راشد روباه نرى را ديد كه روى سر بُت بول مى كند، در دم اين بيت را خواند:
آيا چيزى كه روباه نرى بر سرش ادرار مى كند پروردگار است؟!
چه خوار وذليل است كسى كه روبهان بر او ادرار مى كنند!
سپس به طرف بُت رفت وآن را درهم شكست، ونزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمد.
پيامبر صلى الله عليه وآله به او فرمود: نامت چيست؟
عرض كرد: غاوى بن عبد العزى [بنده عزّى (نام يكى از بُتهاى كفار)].
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: نه، تو راشد بن عبد ربّه هستى [و بدين ترتيب نام او را تغيير دادند].
راشد با مشاهده اخلاق رسول خدا صلى الله عليه وآله وشنيدن گفتار شيرين حضرت وهمچنين آيات قرآن اسلام آورد وبازگشت وبه دعوت ديگران به اسلام پرداخت.
12 ـ هيأت عامربن صعصعة
اين هيأت نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند وبه آن حضرت سلام كردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: شما كيستيد؟ عرض كردند: بنى عامر بن صعصعة.
پيامبر صلى الله عليه وآله به آن ها خوشامد گفت ودستور فرمود بُتهايشان را بشكنند وخداى يگانه يكتا را بپرستند، وپاره اى از فرايض اسلام را به ايشان آموخت، وگراميشان داشت وعزّت واحترامشان نمود. آنان مسلمان شده وبه عنوان مبلغ نزد قوم خويش بازگشتند وبه اسلام دعوت كردند.
13 ـ هيأت عبدالقيس
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله طى نامه اى به اهالى بحرين بيست نفر از آنان را دعوت نمود تا به نزد او آيند، وآمدند. پيامبر صلى الله عليه وآله آنان را مورد عزّت واحترام قرار داد ومدتى پذيرايى شان نمود وسپس فرمود: «خوب قومى هستند قوم عبدالقيس بن ربيعة. خدايا، عبدالقيس را بيامرز» وبه بزرگ آنان، عبدالله فرمود: «در تو دو خصلت وجود دارد كه خداوند آنها را دوست مى دارد: بردبارى وتأنى».
حضرت به آنان قرآن واحكام اسلام وآداب وفضايل اخلاقى را آموخت وپاداششان داد ومرخّصشان نمود. آنان برگشتند در حالى كه خود را مبلغ اسلام مى دانستند وبه تبليغ خداپرستى ودين اسلام پرداختند.
14 ـ هيأت تغلب
اين هيأت متشكل از مسلمانان ومسيحيان به خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيدند. پيامبر صلى الله عليه وآله همه آنها را گرامى داشت و با خوشرويى وچهره اى گشاده با آنان برخورد نمود. مسيحيان صليب طلا به گردن آويخته بودند. پيامبر صلى الله عليه وآله بر اساس دريافت جزيه با آنها صلح كرد وبه مسلمانان پاداش وصله داد. سپس همگى بازگشتند در حالى كه از اخلاق رسول خدا وفضايل او براى قوم وقبيله خويش سخن مى گفتند.
15 ـ هيأت بني حنيفه
اين افراد نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند و با مشاهده اخلاق رسول خدا صلى الله عليه وآله وعزّت واحترام او نسبت به خود وفروتنى وبرخورد آن حضرت اسلام آوردند. حضرت به آنان پاداش وهدايا وجوايز عطا فرمود وپاره اى از احكام اسلام وقوانين دين وفضايل وآداب اخلاقى را به آنان آموخت. وسپس بازگشتند وبه تبليغ اسلام پرداختند.
16 ـ هيأت طيء
اين هيأت در مدينه به خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رسيدند وبر اثر خوش برخوردى حضرت وتأثير گفتار وكردار او در آنان، همگى اسلام آوردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله گراميشان داشت ودستور داد از آنها پذيرائى كنند وپاداش عطايشان كرد، وهمگى دست پُر باز گشتند.
17 ـ هيأت نجيب
اين عده با شنيدن آوازه پيامبر صلى الله عليه وآله وصداقت وامانتدارى ومعجزات آن حضرت مسلمان شدند وخدمت رسول اكرم صلى الله عليه وآله رسيدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آنان را مورد احترام قرار داد وبه ايشان خوشامد گفت، وبه بلال دستور داد از آنان به خوبى پذيرايى كند وپاداششان داد.
18 ـ هيأت سعد هذيم
اين عده كه مشرك بودند به مدينه آمدند و با مشاهده اخلاق والاى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وبرخورد مداراآميز وتوأم با عزّت واحترام آن حضرت، همگى اسلام آوردند و با پيامبر صلى الله عليه وآله بيعت كردند وعهد بستند كه همه اوامر ونواهى او را درباره جنگ وصلح ومال وزن وفرزند اطاعت كنند.
پيامبر صلى الله عليه وآله بر آنان اميرى گماشت كه ايشان را به طاعت خدا رهنمون شود ومطابق احكام الهى در ميانشان حكم كند، وآنان را به عنوان فرستادگان خود در ميان قومشان ودعوت كننده آنها به اسلام قرار داد. چندى نگذشت كه بر اثر فعاليت تبليغى اين عده، قوم وقبيله آنها هم اسلام آوردند.
19 ـ هيأت بلي
اين عده كه كافر بودند به مدينه آمدند وبر هم قبيله اى خود، رويفع بن ثابت بلوى، كه پيشتر مسلمان شده بود، وارد شدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دستور داد از آنها پذيرايى شود ومورد احترام قرار گيرند.
سپس نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رسيدند و با مشاهده اخلاق والا ورفتار زيباى آن حضرت اسلام آوردند وپاره اى از دستورات دين واحكام حلال وحرام را آموختند. سپس پيامبر به آنان جوايز وعطايا داد ودست پُر به نزد قومشان بازگشتند وبه تبليغ اسلام ودعوت به خداى يگانه پرداختند كه در نتيجه آن، بسيارى از قوم وقبيله آنها مسلمان شدند.
20 ـ هيأت بهراء از يمن
اين هيأت خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله آمدند واخلاق كريمانه ورفتار خوش حضرت، آنان را جذب كرد وهمگى اسلام آوردند وپاره اى از فرايض الهى را تعليم گرفتند وچون آهنگ مراجعت به ديار خويش كردند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنان پاداش وبخشش ها داد وايشان را فرستادگان خود در نزد قومشان قرار داد كه شمار زيادى از افراد قوم وقبيله شان به دست آن عده به اسلام گرويدند.
21 ـ هيأت أزد
اين هيأت به مدينه آمد وخدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد وسپس همگى اسلام آوردند. از جمله سخنانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنان فرمود اين بود: «خير مقدم مى گويم به شما كه خوبروترين وروراست ترين وخوش گفتارترين وامانتدارترين مردمان هستيد».
اسلام آنان را مورد تأييد قرار داد، وهدايا وپاداشها عطايشان فرمود، ودست پُر به ديار خويش بازگشتند وبه دعوت قوم خود به اسلام پرداختند.
22 ـ هيأت هَمْدان
آنان به خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمدند وآن حضرت با اين جملات آنان را ستود: «نيكوتيره اى است هَمْدان. در يارى رساندن پر شتاب است ودر برابر رنجها وبلاها صبور».
حضرت اين هيأت را گرامى داشت ودستور داد از آنها پذيرايى شود وپاداش عطايشان نمود. پس، همگى اسلام آوردند وبه سرزمين شان باز گشتند وبه دعوت به اسلام وپيامبر اسلام صلى الله عليه وآله پرداختند.
23 ـ هيأت غامد
اينان كه در كفر به سر مى بردند، وارد مدينه شدند، در حالى كه چندين هيأت ديگر نيز در مدينه بودند.
هيأت غامد در قبرستان مدينه كه به آن «بقيع الغرقد» مى گفتند، فرود آمدند وزيباترين لباسهاى خود را پوشيدند وخود را تر وتميز كردند وبه نزد پيامبر صلى الله عليه وآله رفتند، وچون عزّت واحترام وحسن استقبال او را از خود ونيكخويى ومهربانى اش را ديدند اسلام آوردند ومقدارى از قرآن را فرا گرفتند، وهنگامى كه قصد مراجعت نمودند پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنان جوايز وهدايا داد، واين هيأت نزد قوم خويش بازگشت وآنان را به اسلام دعوت كرد.
24 ـ هيأت نَخَع
مالك اشتر نخعى از همين قبيله است. اينان از يمن آمدند وبر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وارد شدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در حق آنها چنين دعا كرد: «اللهم بارك بالنخع؛ بار خدايا، به نَخَع بركت ده».
آنان با مشاهده پيامبر صلى الله عليه وآله ورفتار وبرخورد زيباى او، هم خود وهم به نمايندگى از طرف قومشان اسلام آوردند؛ چرا كه وكيل ونماينده آنها نيز بودند. پيامبر صلى الله عليه وآله به ايشان عطايا وهدايا داد وهيأت نزد قومش باز گشت.
پس از مدتى، دويست تن ديگر به نمايندگى از قومشان نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمدند وبه اسلام اقرار وبه احكام آن گردن نهادند. پيامبر اكرم نيز بيش از پيش آنان را مورد گراميداشت واحترام قرار داد وبرايشان دعاى خير نمود.
25 ـ هيأت رهاويان
رهاويان تيره اى از مذحج هستند. هيأتى از آنان به خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيدند و با مشاهده پيامبر صلى الله عليه وآله وسيماى زيبا وگفتار زيبا وكردار زيبا وبرخورد زيبايش با آنان همگى اسلام آوردند، وبرخى سوره هاى قرآن را آموختند وهدايايى به رسول خدا صلى الله عليه وآله اهدا كردند وپيامبر صلى الله عليه وآله هم متقابلا هدايايى به آنان داد، وآن هيأت نزد قوم وقبيله خويش بازگشتند وبه دعوت به اسلام پرداختند.
26 ـ هيأت حضرموت
اينان كه ملوك حضرموت بودند به مدينه آمدند وبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وارد شدند. رئيس ايشان، وائل بن حجر حضرمى، به پيامبر صلى الله عليه وآله عرض كرد: ما آمده ايم وخواهان اسلام وهجرت هستيم.
رسول خدا صلى الله عليه وآله، براى تجليل وگراميداشت آنان، دستور داد در ميان مسلمانان جار زنند كه همگى در مسجد جمع شوند. وبراى وائل وهيأت همراهش دعا كرد. مسلمانان در مسجد جمع شدند واز هيأت با خوشرويى ودرود وسلام واحترام بسيار استقبال كردند.
آن گاه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود كه از آنان پذيرايى كنند. وپس از احترام واكرام بسيار به آنان، عطايا وهداياى بسيار عطايشان نمود. همه اعضاى هيأت اسلام آوردند و با پيامبر صلى الله عليه وآله خداحافظى كردند وبه نزد قوم وقبيله خويش بازگشتند وبه دعوت آنها به اسلام پرداختند.
27 ـ هيأت كِندة
اينان نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هم خود، آنان را گرامى داشت وهم به مسلمانان فرمود كه ايشان را گرامى بدارند؛ مسلمانان نيز هيأت كِندة را پذيرايى كردند واحترام بسيار نمودند. سپس عطايا ودَهِشها به ايشان دادند. هيأت كِندة اسلام آوردند وبه سرزمين خويش مراجعت كردند وبه توحيد وپرستش خداى يگانه فرا خواندند.
28 ـ هيأت أسلم
اين هيأت خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدند و با بيان اين جمله «ما به خدا ورسولش ايمان داريم» اسلام آوردند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به ايشان فرمود: «أسلم را خداوند سالم بدارد»؛ ونوشته اى در بيان صدقه [زكات] وبرخى فرايض برايشان نوشت، وپاداش وعطاياى بسيار به آنان بخشيد. آن گاه اين هيأت به نزد مردم خويش بازگشتند وبه رسول خدا صلى الله عليه وآله دعوت كردند وبسيارى از قوم وقبيله شان اسلام آوردند.
29 ـ هيأت جيشان
اين هيأت به خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رسيد، ورسول خدا صلى الله عليه وآله آنان را گرامى وبزرگ داشت وبه مسلمانان نيز فرمود كه از آنان پذيرايى به عمل آورند، وآنها نيز چنين كردند. هيأت به دست پيامبر صلى الله عليه وآله اسلام آورد و با حضرت نماز خواندند. آن گاه به نزد قبيله خويش بازگشتند وبه تبليغ اسلام ودعوت مردم به خداى يگانه پرداختند.
اينها نمونه هايى بود از هيأتهاى نمايندگى اى كه نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمدند، وچگونگى رفتار پيامبر صلى الله عليه وآله با آنها وسياست حكيمانه آن حضرت با هيأتها وجلب آنان به اسلام وخدا، وبه دست آوردن دلهاى ايشان. علاوه بر اينها، صدها وصدها هيأت نمايندگى ديگر نيز به خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيدند وپيامبر با آنان نيز همين برخوردها ورفتارهاى پسنديده را داشت.
آرى، با اين سياست خردمندانه وفراگير ووحدت بخش وچشم پوشى وگذشت از بديها وانگشت نهادن روى خوبيها واظهار آنها بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله توانست از آن مردمى كه در همه ابعاد واز جميع جهات وجنبه ها: تربيت، معرفت، اطلاعات، خواندن ونوشتن، معاشرت، كشاورزى ودامدارى، جنگ وصلح وخلاصه در همه چيز واز همه جهت غوطهور در جهل ونادانى بودند، امّتى بزرگ و با عظمت بيافريند كه تاريخ را خيره وخردمندان عالم را حيرت زده كرد.
حتى خداى متعال، خود، كه از آنان پيش از ورودشان به اسلام با وصف «جاهليت» ياد مى كند، اكنون بعد از گرويدنشان به اسلام، آنها را «بهترين امّت» مى خواند ومى فرمايد:
[كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ](39)؛ «شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار گشته ايد».
در اين عصر وزمان نيز كه اهريمن كفر از هر سو براى بلعيدن ودرهم شكستن ونابود كردن اسلام ومسلمانان دهان گشوده است، مسلمانان بايد چنين رفتار وبرخوردى داشته باشند. بايد سياست شان، سياست ايجاد وحدت، پرهيز از تفرقه افكنى، گذشت وچشم پوشى، وتشويق باشد تا به خواست خداوند، مسلمانان بار ديگر به نيرويى مقتدر وشكست ناپذير تبديل شوند.

سياست وفاداري وخوش عهدي

سياست پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه به معناى صحيح آن عبارت است از: اداره كشور ومردم، آن گونه كه خداى متعال دوست دارد ومى پسندد، بر وفاى به وعده وپايبندى به قول وتعهد اخلاقى استوار است.
مورّخان داستان هاى شگفت انگيز بسيارى در اين باره آورده اند كه ما در اين جا شمارى از آنها را به عنوان نمونه، مى آوريم:
1 ـ سه شب انتظار
پيش از بعثت، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در مكه مكرمه با شخصى قرار گذاشت وفرمود منتظرش مى ماند تا او بيايد. آن شخص رفت وقرارش را فراموش كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله سه شب در همان محلِ قرار منتظر او ماند. بعد از سه شب آن جوان آمد وديد پيامبر صلى الله عليه وآله همچنان در آن جا منتظر او است(40).
2 ـ دوست خديجه
نقل كرده اند كه حضرت خديجه: دوستى داشت كه وقتى خويشاوندان ودوستان او وتمامى قريش وى را ترك كردند و با او قطع رابطه نمودند، آن زن به خديجه سر مى زد وبه ديدنش مى آمد و او را از تنهايى در مى آورد. چون خديجه: از دنيا رفت، پيامبر صلى الله عليه وآله براى آن خانم وفادار هدايا مى فرستاد ومى فرمود: «او خديجه را دوست مى داشت، او در زمان حيات خديجه نزد ما مى آمد وخوش عهدى از ايمان است»(41).
3 ـ هيأت نمايندگي نجاشي
آورده اند كه هيأتى از سوى نجاشى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد. حضرت از آنها پذيرايى به عمل آورد ومورد احترام قرارشان داد.
آن حضرت شخصاً به برخى كارهاى آنها رسيدگى مى كرد ونيازهايشان را برآورده مى ساخت. بعضى اصحاب عرض كردند: شما زحمت نكشيد. ما به جاى شما اين كارها را انجام مى دهيم.
حضرت فرمود: آنها دوستان واصحاب ما را گرامى داشتند ومن دوست دارم محبت آنان را جبران كنم(42).
4 ـ با والدين رضاعي
آورده اند كه پدر ومادر وبرادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه وآله به نزد ايشان آمدند. حضرت برادر رضاعى اش را در آغوش كشيد وعزّت واحترامش نمود، وبراى پدر ومادر رضاعى اش نيز فرشى پهن كرد كه بنشينند، وهدايا وعطايا به آنها داد. با خواهر رضاعى اش (شيماء) نيز همين گونه محترمانه رفتار كرد(43).
5 ـ بازگشت با انصار
پس از آن كه خداى متعال مكّه مكرمه را براى پيامبر گرامى اش فتح كرد، آن حضرت در مكّه نماند وانصار را كه در سختى ها ودشوارى ها با او وهمراه او بودند رها ننمود تا تنها به مدينه باز گردند؛ بلكه يكى از يارانش را امير مكه قرار داد وخود به همراه انصار كه در زمان دشوارى ومشقّت از ايشان تبعيت كرده وپناه ويارى اش داده بودند، به مدينه مراجعت كرد. اين در حالى است كه مكه زادگاه شريف آن حضرت وشهر پدرانش بود، وبيش از پنجاه سال از عمر مباركش را در آن جا گذراند، وكعبه وآرامگاه پدران ونياكانش وآثار ونشانه هاى آنان وآثار پيامبران پيشين، يعنى آدم ونوح وابراهيم واسماعيل سلام الله عليهم وديگران در اين شهر قرار داشت. واين، همه به خاطر وفادارى نسبت به انصار بود.
وفرمود: «امروز روز نيكى كردن ووفادارى است». سپس رو به انصار كرد وفرمود: «زندگى زندگى شماست ومُردن، مُردن شما»(44).
اين رفتار در تاريخ بزرگان ورهبران وانقلابيون بى نظير ومنحصر به فرد است؛ چرا كه اين افراد اگر بر اثر انقلاب از زادگاهشان بيرون رانده شده اند، پس از پيروزى بر گروه ستمگر واز ميان بردن ضد انقلابيون، به شهر وديار خود باز گشته اند، بجز شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله كه پس از بازگشت به مكه مكرمه، حتى يك شب هم در آن جا نماند بلكه با انصار به مدينه منوره بازگشت وتا آخر عمر كه به لقاء الله پيوست در اين شهر باقى ماند.

سياستِ مهرباني با همه

در تمام تاريخ، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ركورددار مهربانى ورحمت است به طورى كه در تاريخ زندگى هيچ يك از بزرگان ورهبران جهان نظير آن را نمى توان يافت.
در اين جا به ذكر چند نمونه از هزاران نمونه اى كه در كتاب هاى تاريخ آورده شده اند، مى پردازيم:
با عرب باديه نشين
باديه نشينى نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد واز آن حضرت چيزى خواست. پيامبراكرم صلى الله عليه وآله به او داد وفرمود: آيا به تو احسان كردم؟
باديه نشين گفت: نه، هيچ احسانى نكردى!!
گروهى از مهاجران وانصار در آن جا حضور داشتند. مسلمانان با شنيدن اين سخن اعرابى عصبانى شدند ونتوانستند اين گستاخى وسنگدلى او را تحمل كنند. لذا يكى از صحابه برخاست كه او را توبيخ وسرزنش كند اما پيامبر صلى الله عليه وآله اشاره كرد كه خويشتندارى كنند. سپس برخاست وبه منزل رفت وبيشتر آنچه كه به او داده بودند برايش فرستادند آن گاه فرمود: آيا به تو احسان كردم؟
باديه نشين گفت: آرى، خداوند به تو وخانواده وعشيره ات پاداش نيك دهاد وخداحافظى كرد ورفت.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رو به يارانش كرد وفرمود: «حكايت من واين اعرابى حكايت مردى است كه شترش رميده ومردم دنبالش مى كنند اما او بيشتر مى رمد ومى گريزد، وصاحبش به آنها صدا مى زند: مرا با شترم واگذاريد؛ چون من بهتر از شما آن را مى شناسم. وبه طرف شتر رفت وجلو آن ايستاد ومقدارى خار وخاشاك برداشت و زاو را برگرداند، وشتر آمد وزانو زد، ومرد پاى آن را بست وسوارش شد. من هم اگر وقتى آن مرد چنان گفت، شما را مى گذاشتم كه او را مى كشتيد وارد جهنم مى شديد»(45).
مهرباني با مردم خودش
پس از آنكه مشركان، رسول خدا صلى الله عليه وآله را تكذيب كردند وآزار واذيتش رساندند وبه صورت مباركش آب دهان انداختند وبه آن حضرت تحقير وتوهين روا داشتند. وتحرميش كردند ويارانش را كشتند وشكنجه دادند و آواره كردند وهمه جا تحت تعقيب قرارشان دادند، وخلاصه در طول آن سالهاى سخت وطاقت فرسا هرچه از دستشان برآمد بر سر رسول خدا صلى الله عليه وآله آوردند. جبرئيل ازنزد خداى متعال بر او نازل شد وچنين گفت: «خداوند بزرگ سخنان قومت را نسبت به تو شنيد ورفتار آنها را با تو ديد، وبه فرشته كوهها دستور داد كه از تو فرمان برد وهرچه درباره آنها فرمايى اطاعت كند».
فرشته كوهها به پيامبر صلى الله عليه وآله سلام داد وگفت: «هرچه مى خواهى به من امر كن. اگر مى خواهى دو كوه ابو قبيس وثور را برسرشان خراب كنم».
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: «نه، چون اميدوارم خداوند از نسل آنها كسانى را پديد آورد كه خداى يگانه را بپرستند وشريكى برايش قرار ندهند»(46).
كوتاه برگزار كردن نماز
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هرگاه به تنهايى نماز مى خواند، نمازش را طول مى داد ودر ركوع وسجده اذكار زيادى مى گفت وآيات زيادى از قرآن تلاوت مى كرد وتسبيح وحمد وذكر «لا اله الا الله، والله اكبر» بسيار مى گفت.
اما وقتى نماز را به جماعت مى خواند آن را مختصر برگزار مى كرد، تا جايى كه در حديث آمده است: «پيامبر صلى الله عليه وآله هرگاه نماز جماعت مى خواند از همه مختصرتر مى خواند، وهرگاه به تنهايى مى خواند از همه طولانى تر برگزار مى كرد»(47).
وهمچنين در نقل است كه: پيامبر صلى الله عليه وآله به خاطر مراعات حال كودكانى كه با مادرانشان به مسجد مى آمدند نمازش را كوتاه برگزار مى كرد(48).
كوتاهي موعظه وسخنراني
گفته اند كه: آن حضرت موعظه ها وسخنرانى هايش را كوتاه برگزار مى كرد؛ چون مى ترسيد باعث ملال وخستگى يارانش شود. زياد برايشان وعظ نمى كرد وهرگاه هم موعظه مى نمود آن را به درازا نمى كشاند بلكه كم موعظه مى كرد وهمان كم هم، كوتاه ومختصر بود(49).
البته، گاهى اوقات، وبه اقتضاى مقام، خطبه هايى طولانى ايراد مى فرمود.
اگر مشكل آفرين نبود!
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله همواره سعى داشت وملاحظه مى كرد كه با گفتار يا كردارى، مسلمانان را به زحمت ومشقّت نيندازد. اين جمله، بارها از حضرت نقل شده كه فرموده است:
«لولا أن أشقّ على أمتي...(50)؛ اگر باعث زحمت ومشقّت امتم نمى شد...».
«لولا قومك حديثو عهد بالاسلام...(51)؛ اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند...».
و امثال اين تعبيرات وجملات.
كمك كردن به زنان
شيخ صدوق از امام صادق سلام الله عليه روايت كرده است كه: رسول خدا صلى الله عليه وآله در راهى مى رفت كه ديد كنيزكى نشسته است وگريه مى كند.
به او فرمود: چرا گريه مى كنى؟
كنيزك گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه وآله، خانواده ام به من چهار درهم دادند كه برايشان چيزى بخرم، اما آن چهار درهم گم شد وحالا جرأت نمى كنم نزد آنها برگردم.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله چهار درهم به او داد وفرمود: به خانه ات برگرد.
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله رفت، ووقتى برگشت ديد آن كنيز هنوز كنار راه نشسته است وگريه مى كند.
پيامبر صلى الله عليه وآله به او فرمود: چرا به خانه ات نمى روى؟
گفت: اى رسول خدا، چون در بازگشت دير كرده ام مى ترسم مرا كتك بزنند.
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: پيشاپيش من حركت كن وخانه تان را به من نشان بده. رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد وجلو در خانه آنها ايستاد وفرمود: «السلام عليكم يا أهل الدّار؛ سلام بر شما اى اهل خانه».
... جواب دادند: سلام ورحمت وبركات خدا بر تو اى رسول خدا.
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: اين كنيزك دير كرده است. او را اذيت نكنيد.
گفتند: به ميمنت قدوم شما، او آزاد است(52).
براستى كدام رهبر وپيشوايى است كه شخصاً براى رفع چنين مشكلات كوچكى از مردمش اقدام كند، جز رسول خدا صلى الله عليه وآله يا كسانى كه رهرو راه اويند؟
مهرباني با حيوانات
محبت ومهربانى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله حتى شامل حال حيوانات هم مى شد، وپيوسته نسبت به حيوانات سفارش مى فرمود. در اين خصوص روايات فراوانى از آن حضرت رسيده است، از جمله:
«إن الله كتب عليكم الاحسان في كل شيء(53)؛ خداوند نيكى كردن بر هركس وهر چيز را واجب ساخته است».
«فاذا ذبحتم فأحسنوا الذبحة(54)؛ وقتى ذبح مى كنيد، نيكو ذبح كنيد».
«وإذا قتلتم فأحسنوا القتلة(55)؛ وقتى مى كشيد [حيوانى را ذبح مى كنيد] نيكو بكشيد».
«وليحد أحدكم شفرته، وليرح ذبيحته(56)؛ كارد خود را خوب تيز كنيد تا حيوان راحت ذبح شود».

سياست عطا وسخاوت به دوست ودشمن

رسول خدا صلى الله عليه وآله در داد ودَهِش وجود وكَرَم ضرب المثل بود تا جايى كه مى گويند:
آن حضرت چونان كسى داد ودهش مى كرد كه از نادار شدن نمى هراسد.
عطا به مهاجران ...
عطا به انصار ...
عطا به مردم مدينه ...
عطا به روستائيان وعشاير ...
عطا به مسلمانان ...
عطا به منافقان ...
وحتّى به كفار عطا مى كرد تا از اين طريق دلهاى آنان را به دست آورد واز توطئه گرى عليه اسلام ومسلمانان بازشان دارد.
تاريخ از داد ودَهش هاى منحصر به فرد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حتى به دشمنانش ودشمنان اسلام، امثال ابوسفيان و اولادش وهم مسلكانشان، ياد كرده است. براى نمونه، در خبر آمده است كه از غنايم جنگ حُنين حتى به دشمنان اسلام، همچون ابوسفيان وپسرش معاويه، وعكرمة بن ابى جهل وصفوان بن امية وحرث بن هشام وسهيل بن عمرو واقرع بن حابس وعيينة بن حصن، وهمام برادر سهيل، ومالك بن عوف وعلقمة بن علاءة [كه بعد از فتح مكه به ظاهر اسلام آورده بودند] عطاى فراوان كرد، وبه هر يك از آنها صد شتر به همراه ساربانشان، وبلكه بيشتر وگاهى هم كمتر، بخشيد(57).
در «اعلام الورى»(58) و«السيرة النبوية»(59) آمده است: «سپس، رسول خدا صلى الله عليه وآله با يارانش به جعرانه(60) بازگشت ودر آن جا غنايمى را كه از جنگ حنين به دست آورده بود، به جهت تأليف قلوب، ميان قريش وديگر عربها تقسيم كرد، وانصار هيچ سهمى، كم يا زياد، از اين غنايم نبردند.
بعضى گفته اند: اندكى به انصار داد ولى بيشتر آنها را به منافقان عطا فرمود.
محمد بن اسحاق گويد: به ابوسفيان بن حرب صد شتر داد، به پسرش معاويه نيز صد شتر. به حكيم بن حزام از بنى اسد بن عبدالعزى صد شتر؛ به نصير بن حارث بن كلدة صد شتر؛ به علاء بن حارثة ثقفى، هم پيمان بنى زهرة صد شتر؛ به حارث بن هشام از بنى مخزوم صد شتر؛ به جبير بن مطعم از بنى نوفل بن عبد مناف صد شتر؛ به مالك بن عوف نصرى صد شتر؛ به علقمة بن علاء صد شتر؛ به اقرع بن حابس صد شتر؛ به عيينة بن حصن صد شتر؛ به سهيل بن عمرو صد شتر؛ به حويطب بن عبدالعزى بن ابى قيس صد شتر؛ وبه صفوان بن امية صد شتر.
به تعدادى از قريش هم كمتر از صد شتر عطا فرمود، از جمله به: مخرمة بن نوفل زهرى، عمير بن وهب جمحى، هشام بن عمرو برادر بنى عامر بن لؤى.
به سعيد بن يربوع بن عنكشة بن عامر بن مخزوم پنجاه شتر، وبه سهمى نيز پنجاه شتر بخشيد(61).
همچنين، به گفته مورّخان، آن حضرت به عده اى ديگر از مؤلفة قلوبهم وسران شرك كه اسلام آوردند، به جهت جلب دلهاى آنان وقوم وقبيله شان، ونيز به ديگر قريشيان مكه، وهمچنين به ساير قبايل عرب سهم داد. ابن هشام در سيره اش شمارى از اين افراد را به شرح زير، بر شمرده است:
طليق بن سفيان بنى امية؛
خالد بن أسيد بن ابي العيص بن امية؛
شيبة بن عثمان بن ابي طلحة بن عبد الدار؛
ابو السنابل بن بعكك بن حارث بن عميلة؛
عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبد مناف؛
زهير بن أبي امية بن مغيرة؛
خالد بن هشام بن مغيرة؛
هشام بن وليد بن مغيرة؛
سفيان بن عبدالأسد؛
سائب بن أبي السائب بن عائذ؛
مطيع بن أسود بن حارثة؛
أبو جهم بن حذيفة بن غانم؛
أحيحة بن أمية بن خلف؛
عمير بن وهب بن خلف؛
عدي بن قيس بن حذافة؛
هشام بن عمرو بن ربيعة بن حارث؛
نوفل بن معاوية بن عمروة بن صخر؛
علقمة بن علاءة بن عوف؛
لبيد بن ربيعة بن كلاب؛
خالد بن هوذة بن ربيعة؛
عباس بن مرداس بن ابي عامر.
اين، تنها يك نمونه از سياست عطا وبخششى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله در روزگار بنيادگذارى نخستين حكومت اسلامى در روى زمين، اعمال مى كرد وشايد در سرتاسر تاريخ بشر منحصر به فرد باشد؛ چرا كه در آن زمان يك شتر، ثروتى براى شخص محسوب مى شد، درست مانند كسى كه امروز يك اتومبيل لوكس يا امثال آن داشته باشد، وبلكه بيشتر از اين ارزش داشت؛ چون يك شتر هم نقش اتومبيل را داشت هم از گوشت وشير وكُركش استفاده مى شد.
آن رفتار سخاوتمندانه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن روزگار مانند اين است كه در زمان ما شخصى پس از پيروزى بر مخالفان واطاعت آنان، به هر يك از سران اپوزيسيون صد يا پنجاه دستگاه خودرو وامثال آن بدهد.
آيا تاريخ چنين چيزى را سراغ دارد؟
تمام كسانى كه در راه رسول خدا صلى الله عليه وآله حركت مى كنند وپيرو خط آن بزرگوار هستند وخواهان تقويت اسلام در جهان، از رهگذر محبّت ورفتار وگفتار نيكو، مى باشند بايد از اين سياست اسلام در دلجويى از دشمنان وقوم وقبيله دشمنان وپيروان دشمنان، تبعيت كنند، درست آن گونه كه رسول خدا صلى الله عليه وآله رفتار مى كرد، نه اينكه به خشونت وشمشير متوسل شوند، كارى كه استعمارگران امروز مى كنند.
زره پيامبر (صلي الله عليه وآله) گرو نهاده مي شود
از نمونه هاى عطا وسخاوت بى نظير پيامبر صلى الله عليه وآله كه تاريخ براى ما ثبت كرده آن است كه وقتى حضرت از دنيا رفت، زره اش، براى تأمين مخارج خانواده اش، در گرو بود.
در «قرب الاسناد» از حضرت امام صادق سلام الله عليه از پدر گرامى اش امام باقر سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود: «پيامبر خدا صلى الله عليه وآله نه درهم ودينارى به ارث گذاشت، نه غلام وكنيزى، ونه گوسفند وشترى؛ بلكه زمانى كه از دنيا رفت زره اش هم نزد يكى از يهوديان مدينه، در قبال بيست صاع جو كه براى تأمين مخارج خانواده اش قرض كرده بود، گرو بود»(62).
شيخ طبرسى در «مكارم الاخلاق» از ابن عباس روايت كرده است كه گفت: «رسول خدا صلى الله عليه وآله زمانى كه از دنيا رفت زره اش نزد مردى يهودى، در برابر سى صاع جوكه براى تأمين روزى خانواده اش گرفته بود، گرو بود»(63).
هر صاع تقريباً سه كيلوگرم است.
چه بيست صاع قرض كرده باشد وچه سى صاع، فرقى نمى كند. آنچه مهم است اين است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در آخر عمر خود تقريباً شصت يا نود كيلو جو قرض مى كند وزره خود را گرو مى گذارد. واين از شگفتيهاى تاريخ است؛ چه:

پيامبرى كه صدها شتر به دشمنانش مى بخشد...
پيامبرى كه دنيا سر در فرمانش فرود آورده است!
پيامبرى كه ميلياردها پول در اختيارش بوده.
در حالى از دنيا مى رود كه زره اش در گرو مقدارى جو براى تأمين غذاى خانواده اش مى باشد!
او آنچه به دست مى آورد، از شتر وگوسفند وطلا ونقره وخوراك وغيره به ديگران مى بخشد به طورى كه خودش براى خرجى خانواده اش مى ماند وپولى كه با آن هزينه ساده خانواده اش را تأمين كند نمى يابد. نه چند كيلو جو در خانه دارد، نه پولى كه با آن مقدارى جو بخرد، ونه حتى جامه اى واثاثى وكالايى كه براى قرض گرفتن چند كيلو جو گرو بگذارد، به طورى كه مجبور مى شود زره خود را گرو نهد.
آيا اين از عجيب ترين عجايب تاريخ نيست؟!
آرى، رهبران مسلمانان بايد به چنين پيامبرى اقتدا كنند؛ چرا كه او، به فرموده صريح قرآن كريم، الگويى نيكوست:
[لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ والْيَوْمَ الاَْخِرَ وذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا](64)؛ «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست، براى كسى كه به خدا وروز واپسين اميد دارد وخدا را بسيار ياد مى كند».
پيامبر (صلي الله عليه وآله) مقروض از دنيا مي رود
«الدين همّ بالليل وذلّ بالنهار(65)؛ قرضدارى مايه اندوه در شب وخوارى در روز است».
اين يكى از بيانات پيامبر خدا صلى الله عليه وآله است.اما اين قرض قرضى است كه انسان به خاطر اميال وخواسته هاى نفسانى اش گرفته باشد، اما يك دَين (قرض) ديگر هست كه مايه سرافرازى در شب وافتخار در روز مى باشد وآن وامدارى به اسلام ومسلمانان است.
آرى، پيامبر خدا صلى الله عليه وآله با آن كه ميليون ميليون غنيمت وهدايا برايش آورده مى شد، مع ذلك غالباً بدهكار بود وبسيارى اوقات از اين وآن قرض مى كرد، به طورى كه وقتى از دنيا رفت مقروض بود.
امام صادق سلام الله عليه مى فرمايد: «مات رسول الله صلى الله عليه وآله وعليه دين(66)؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله، از دنيا رفت در حالى كه مقروض بود» تا حدّى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه عده اى را مأمور كرد كه در ايام حجّ در كوچه ها وخيابانها جار بزنند وبه مردم اعلان كنند كه هركس از رسول خدا صلى الله عليه وآله طلبكار است براى دريافت طلب خود به على سلام الله عليه مراجعه كند؛ چون يكى از سفارشها ووصيّت هاى پيامبر صلى الله عليه وآله به اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه اين بود كه قرضهاى آن حضرت را بپردازد، وفرمود: «علي منّي وأنا منه ولا يقضي عني ديني إلا أنا أو علي(67)؛ على از من است ومن از على، ودَينِ مرا ادا نكند مگر خودم يا على»، وفرمود: «علي بن أبي طالب ينجز عداتي ويقضي ديني(68)؛ على بن ابى طالب وعده هاى مرا عملى مى سازد ودَينم را ادا مى كند».
قتادة گويد: «شنيده ايم كه على سلام الله عليه سه سال در موسم حج جار زد: هركس از رسول خدا صلى الله عليه وآله طلبى دارد نزد ما آيد تا قرضش را بدهيم»(69).
بعضى گفته اند: دَين پيامبر صلى الله عليه وآله همان وعده هاى اوست(70)، وهشتاد هزار درهم بود كه [على سلام الله عليه] پرداخت نمود(71).
اما به نظر من، عطف كلمه «عدات» به «ديون» با «و او»، يا برعكس: «ديوني وعداتي» يا «عداتي وديوني»، كه در بيانات متعددى از پيامبر صلى الله عليه وآله آمده است، همچنين استفاده از دو تعبير متفاوت «يُنجز» و«يَقضي» در يك حديث كه به نحو مستفيض نقل شده است، به علاوه تصريح به اين كه وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت زره اش در گرو چند صاع جو بود، مجموعاً اين اجتهاد وبرداشت را نفى مى كند.
والبته اين بدهكارى پيامبر صلى الله عليه وآله درواقع بيانگر گشاده دستى فوق العاده او وسخاوت شگفت انگيز وبى نظير آن حضرت است نه چيز ديگر. پس، رهبران مسلمانان بايد به پيامبر صلى الله عليه وآله تأسى جويند وروش او را در پيش گيرند وراه او را بپيمايند.
حضرت علي (عليه السلام) نيز به شهادت مي رسد در حالي كه مقروض است

 وصىّ وجانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله، حضرت على بن ابى طالب سلام الله عليه به او تأسى جست. در تاريخ آمده است كه آن حضرت هنگامى كه به شهادت رسيد داراييهايش هفتصد درهم بود اما قرضهايش هشتصد هزار درهم.
به پاره اى متون تاريخ در اين خصوص نظرى مى افكنيم:
علامه مجلسى قدس سره به نقل از مناقب ابن شهر آشوب آورده است: ابوبكر زمانى كه از دنيا رفت دارايى اش چهل وچند هزار درهم بود. عُمر كه از دنيا رفت دارايى اش هشتاد وچند هزار درهم بود. وعثمان كه مُرد ثروت بيشمارى از خود برجاى نهاد؛ وحضرت على سلام الله عليه زمانى كه از دنيا رفت فقط هفتصد درهم بر جاى نهاد كه از عطايش اضافه آمده بود كه براى يكى از خدمتكارانش كنار گذاشته بود(72).
نيز علامه مجلسى قدس سره به نقل از كتاب كشف المحجّة سيد بن طاووس، به سندش از امام محمد باقر سلام الله عليه آورده است كه فرمود: «على سلام الله عليه وقتى از دنيا رفت، هشتصد هزار درهم قرض داشت»، پس، حسن سلام الله عليه يكى از املاكش را به پانصد هزار درهم ويكى ديگر را به سيصد هزار درهم فروخت وقرضهاى آن حضرت را ادا كرد. اين [قرض بالا آوردن] از آن جهت بود كه [اولا] چيزى از خمس باقى نمى گذاشت، و[ثانياً] مشكلات وگرفتاريها به سراغش مى آمد(73).
واين همان نمونه اى درست از پيشواى مسلمانان است.
چرا اين قرضها به وجود مى آمد؟ ودر چه راهى هزينه مى شد؟
مسلّم وبديهى است كه اين پولهاى قرض شده براى رفع نيازها وگرفتاريهاى مسلمانان ومستمندان ويتيمان وبيوه زنان ومستضعفان خرج مى شد، وگرنه على بن ابى طالب سلام الله عليه كه لباسش، در زمستان وتابستان جز يك شلوار ويك پيراهن نبود، وخوراكش فقط نان جو ونمك، يا شير بود، چه نيازى دارد كه براى شخص خودش قرض بگيرد؟
واين است آن امام وپيشوا ورهبرى كه امّت اسلام به او افتخار مى كند.
امام حسن وحسين (عليهما السلام) نيز مقروض از دنيا مي روند

امام حسن وامام حسين؛ به جدّ وپدر بزرگوارشان رسول خدا صلى الله عليه وآله واميرمؤمنان سلام الله عليه تأسى جستند وهرچه دارايى داشتند در راه اسلام ورفع نيازهاى مسلمانان خرج كردند به طورى كه وقتى از دنيا رفتند مقروض بودند.
متون زير را با هم مى خوانيم:
شيخ كلينى رحمه الله در كافى، به سندش، از امام صادق سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «مات الحسن سلام الله عليه وعليه دين، وقُتل الحسين سلام الله عليه وعليه دين(74)؛ حسن سلام الله عليه مقروض از دنيا رفت، حسين سلام الله عليه نيز زمانى كه به شهادت رسيد مقروض بود».
سيد بن طاووس رحمه الله از ابوجعفر امام باقر سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «حسين سلام الله عليه زمانى كه كشته شد مقروض بود، وعلى بن الحسين؛ ملكش را به سيصد هزار فروخت تا بدهكارى او وقول ووعده هايى را كه داده بود ادا كند»(75).
در حديث ديگرى آمده است: «همّ علي بن الحسين؛ بدين أبيه حتى قضاه الله(76)؛ على بن الحسين؛ به اداى قرضهاى پدرش پرداخت تا آن كه خداوند آنها را ادا نمود».
نيز در حديث ديگرى از امام صادق سلام الله عليه آمده است: «رسول خدا صلى الله عليه وآله مقروض از دنيا رفت؛ على سلام الله عليه مقروض از دنيا رفت؛ حسن سلام الله عليه مقروض از دنيا رفت، وحسين سلام الله عليه نيز زمانى كه به شهادت رسيد مقروض بود»(77).

تماس مستقيم با مردم به منظور تربيت آنان

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بيشتر اوقات، شخصاً به تربيت افراد امّت مى پرداخت، وهرگاه فرصت دست مى داد با آنان به گفتگو مى نشست واز هر درى سخن مى گفت واشتباهات آنها را تصحيح مى كرد، واين به قصد جلب قلوب آنان به خدا وپيامبرش وهدايت بيشتر وعميق تر آنان به راه خدا ومسير درست بود.
اين مطلب در شمارى از آيات قرآن كريم آمده است، مانند آيه شريفه:
[لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَلال مُّبِين](78)؛ «هر آينه خدا بر مؤمنان منّت نهاد كه پيامبرى از خودشان در ميان آنان بر انگيخت تا آيات خود را بر ايشان بخواند وپاكشان گرداند وكتاب وحكمت به آنها بياموزد، قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
وآيه شريفه:
[هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الاُْمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَاتِهِ ويُزَكِّيهِمْ ويُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ والْحِكْمَةَ وإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَلال مُّبِين](79)؛ «اوست آن كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند وپاكشان گرداند وكتاب وحكمت بديشان بياموزد، وآنان قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
نيز ـ در نقل دعاى ابراهيم خليل سلام الله عليه ـ مى فرمايد:
[رَبَّنَا وابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَاتِكَ ويُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ والْحِكْمَةَ ويُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ](80)؛ «اى پروردگار ما، در ميان ايشان پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را برايشان بخواند وكتاب وحكمت بياموزدشان وآنان را پاك گرداند، براستى كه تو توانا وحكيمى».
ومى فرمايد:
[كَمَآ أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِّنكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ ءَايَاتِنَا ويُزَكِّيكُمْ ويُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ والْحِكْمَةَ ويُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ](81)؛ «چنان كه در ميان شما پيامبرى از خودتان فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند وشما را پاك گرداند، وكتاب وحكمت بياموزدتان وآنچه را نمى دانسته ايد به شما آموزش دهد».
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هنگام گفتگو با مسلمانان، همانند يك معلم مهربان ومربّى دلسوز كه دوست دارد شاگردانش را از نظر روحى وفرهنگى وتربيتى ارتقا دهد، با مسلمانان كاملا درهم مى آميخت.
در اين باره به چند نمونه زير كه در تاريخ وحديث شريف آمده است، توجه كنيد:
سه بار تكرار مى كرد
از ابن عباس روايت شده است كه: «پيامبر خدا صلى الله عليه وآله هرگاه حديث مى فرمود يا سؤالى مى كرد، براى آن كه خوب فهميده شود، آن را سه بار تكرار مى كرد»(82).
شايد معناى خبر اين باشد: تا مخاطبان بفهمند وهنگام نقل حديث از او، اشتباهاً چيز ديگرى نقل نكنند.
از اين خبر چنين پيداست كه آن حضرت به صورت عادت، سخنان شريفش را غالباً تكرار مى كرده است.
كدام آموزگار يا مربّى ويا راهنماست كه براى تفهيم مطالب اين گونه رفتار كند؟
آرى، رسول خدا صلى الله عليه وآله وهمه كسانى كه در مكتب او شاگردى كرده اند.
ملحق شدن به گفتگوى ديگران
از زيد بن ثابت روايت شده است كه: «هرگاه با پيامبر صلى الله عليه وآله مى نشستيم، اگر ما سخن از آخرت به ميان مى آورديم او نيز با ما همراهى مى كرد، واگر از دنيا سخن مى گفتيم او نيز با ما وارد بحث مى شد، واگر از خورد وخوراك صحبت مى كرديم او نيز با ما هم سخن مى شد، پس همه اين ها را من از قول رسول خدا صلى الله عليه وآله براى شما مى گويم»(83).
البته دنيا وخورد وخوراك چيزهايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله هرگز به آنها نمى انديشد اما براى رعايت عواطف واحساسات مسلمانان وبراى اين كه از آن حضرت رميده نشوند، وقتى با آنان مى نشيند با ايشان هم سخن مى شود واز دنيا وخورد وخوراك نيز صحبت مى كند.
پُشتي خود را به ميهمان مي دهد
از سـلمـان فـارسى رحمه الله روايـت شده است كه گفت: «بر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله درآمدم، بر متّكايى تكيه داده بود، متّكا را به من داد وفرمود: اى سلمان! هيچ مسلمانى نيست كه بر برادر مسلمانش وارد شود و او به احترامش پُشتى به او دهد مگر آن كه خداوند وى را بيامرزد»(84).
آرى، پيامبر صلى الله عليه وآله پُشتى خود را به سلمان مى دهد تا از اين رهگذر همبستگى وانسجام ميان رهبر وپيرو را تعميق بخشد، وبه مسلمانان بياموزد كه در همه ابعاد وكليه زمينه ها اين همبستگى وهمجوشى را داشته باشند.
جامه خود را براى ميهمان پهن مي كند
از جرير بن عبدالله روايت شده است كه گفت: «پيامبر صلى الله عليه وآله وارد يكى از اتاق هاى خود گرديد واتاق پر شد(85). جرير آمد وبيرون اتاق نشست. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را ديد وردايش را در آورد وآن را تا كرد وبه طرف جرير انداخت وفرمود: روى اين بنشين!
جرير ردا را برداشت وبه صورت خود كشيد وآن را بوسيد»(86).
آرى، پيامبر صلى الله عليه وآله براى تعميم يكسانى روش زندگى ميان توده مردم ورهبر آنها ردايش را به يكى از مسلمانان مى دهد تا روى آن بنشيند وروى خاك ننشيند.
روى خاك مي نشيند
از ابن عباس روايت شده است كه گفت: «رسول خدا صلى الله عليه وآله روى زمين مى نشست وروى زمين غذا مى خورد، وگوسفندش را مى دوشيد، و[حتى] اگر غلامى، او را به نان جوين دعوت مى كرد، دعوت او را مى پذيرفت»(87).
رسول خدا صلى الله عليه وآله با اين كار، عملا زندگى ميان پيامبر وامّت را در يك سطح قرار مى داد، چرا كه در آن زمان شمارى از مسلمانان حتى فرشى كه زير پا بيندازند نداشتند وخاك نشين بودند، روى زمين خالى مى نشستند وروى زمين خالى غذا مى خوردند.
در مجلسش شناخته نمي شد
از ابـوذر روايـت شـده است كه گـفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه وآله در جمع يارانش طورى مى نشست كه اگر غريبى وارد مى شد نمى دانست او كدام يك از آنان است، تا اين كه مى پرسيد»(88).
من شاه نيستم
از ابن مسعود روايت است كه گفت: «مردى نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمد ودر حالى كه دست وپايش مى لرزيد شروع به صحبت كرد. حضرت فرمود: راحت باش، من كه پادشاه نيستم، مادر من [هم] گوشت نمك سود مى خورده است»(89).
يعنى من، در معاشرتهاى شخصى ام، فردى همانند شما هستم. مادرم زنى بوده كه در خورد وخوراك بالاتر از بقيه مردم نبوده، بلكه مثل همه مردم گوشت نمك سود مى خورده است.
الاغ سوار مي شود
از انس بن مالك روايت شده است كه گفت: «پيامبر صلى الله عليه وآله از بيماران عيادت مى كرد، در تشييع جنازه ها شركت مى جست، دعوت غلامان را [نيز] مى پذيرفت، بر الاغ سوار مى شد. در جنگ خيبر وقريظه ونضير، سوار بر الاغى بود كه افسارش ريسمانى از ليف خرما وپالانش نيز از ليف خرما بود»(90).
آغازگر سلام است
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله هرگاه بر عده اى مى گذشت سلام مى كرد، تا جايى كه يكى از اصحابش گويد كه در هنگام برخورد با پيامبر صلى الله عليه وآله هرگاه خواست به آن حضرت سلام كند، پيامبر صلى الله عليه وآله پيش دستى مى نمود وبه او سلام مى كرد(91).
عرب باديه نشين را مي بخشد
از انس روايت شده است كه: باديه نشينى به پيامبر صلى الله عليه وآله رسيد وردايش را گرفت وچنان محكم كشيد كه كناره ردا در گردن حضرت رَدّ انداخت، وگفت: اى محمد، دستور بده از مال خدا كه نزد توست به من بدهند!
رسول خدا صلى الله عليه وآله سرش را به طرف او برگرداند وخنديد ودستور داد چيزى به وى دهند(92).
مجلسش دايره وار بود
از انس بن مالك، خادم پيامبر صلى الله عليه وآله، روايت شده است كه گفت: «ما هرگاه نزد پيامبر مى رفتيم حلقه وار مى نشستيم»(93).
اين اخلاق والاست كه براى مجلس، بالا وپايينى قرار نمى دهد، وبه شخصيت هيچ كس در آن مجلس صدمه اى نمى رسد ونه نزد مردم ونه نزد خودش بى احترامى نمى شود؛ چرا كه هر فردى در اين مجلسِ دايرهوار، هم نفر اول محسوب مى شود وهم آخر وهم وسط... . آرى، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اين اخلاق عالى را به عنوان سياست جلساتش با مسلمانان اتخاذ مى كند.
دنيا، پس از گذشت بيش از ده قرن، اين روش واخلاق را از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى آموزد. به همين دليل امروزه در بسيارى از كشورهاى جهان نشستهاى پارلمان وهيأت دولت وسياستمداران را دايرهوار مى بينيم.
اگر بخواهيم از اخلاق پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در رفتار ومعاشرتش با مردم سخن بگوييم، سخن بسيار به درازا مى كشد واين صفحات گنجايش آن را ندارد. پس به همين نمونه ها بسنده مى كنيم، باشد كه رهبران اسلامى عصر ما از آنها پيروى كنند واين تصوير زيباى اسلام وپيامبر صلى الله عليه وآله را منعكس كنند ودر نتيجه، موجبات سعادت دنيا وآخرت مردم را در سايه اسلام زيبا... وزيبا فراهم آورند.
براستي كه تو داراى اخلاق والا هستي
در پايان اين فصل، خبرى را كه از تربيت شده رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت شده است، باز مى گوييم؛ همو كه هنگام ولادت چشمانش را به روى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله گشود، وپيش از او به روى هيچ كس چشم باز نكرد؛ همو كه پيامبر صلى الله عليه وآله در واپسين لحظات زندگى گرامى اش، در دامن او چشم برهم نهاد ونه در دامن هيچ كس ديگر: امام على بن ابى طالب سلام الله عليه، چرا كه او بيش از هر كس ديگر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله را مى شناخت.
از اميرمؤمنان سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود: «هرگز نشد كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله با كسى دست بدهد وابتدا دستش را از دست وى بكشد تا آن كه او دستش را مى كشيد.
هرگز نشد كه كسى براى كارى يا صحبتى با آن حضرت به گفتگو پردازد و اول آن حضرت خداحافظى كند وبرود، تا آن كه او مى رفت.
هرگز نشد كه كسى با او به بحث بپردازد و او سكوت كند تا آن كه آن شخص ساكت مى شد [در گفتگو با او همراهى مى كرد].
هرگز ديده نشد كه در حضور ديگران پايش را دراز كند.
هرگز بر سر دو راهى انتخاب قرار نگرفت مگر اين كه آن را كه سخت تر بود برمى گزيد. هرگز براى ستمى كه در حق او مى شد انتقام نگرفت، مگر آن گاه كه حرمتهاى خدا هتك مى شد، در اين هنگام به خاطر خداى متعال خشم مى گرفت.
تا زنده بود هرگز در حال تكيه دادن غذا نخورد.
هرگز از او چيزى خواسته نشد كه «نه» بگويد.
هرگز دست ردّ به سينه سائل نمى زد بلكه يا حاجتش را بر مى آورد يا با زبان خوش جوابش مى كرد.
نمازش را [در جماعت] مختصرتر از همه، ودر عين حال كامل، مى گزارد.
خطبه هايش از همه مردم كوتاهتر، واز همه كم گوتر بود.
وقتى مى آمد از بوى خوشش دانسته مى شد [كه او دارد مى آيد].
وقتى با عده اى غذا مى خورد، اولين كسى بود كه دست به غذا مى برد وآخرين كسى بود كه دست مى كشيد.
هرگاه غذا مى خورد از برابرش مى خورد اما اگر خرما بود دستش [در ظرف] مى چرخيد [و از هر طرف بر مى داشت].
هنگام آب خوردن با سه نفس مى نوشيد.
آب را مزه مزه مى كرد ويكباره سر نمى كشيد.
دست راستش براى خوردن وآشاميدن وگرفتن ودادن بود، وجز با دست راست نمى گرفت ونمى داد وبراى بقيه بدنش از دست چپ استفاده مى كرد.
در همه كارهايش، پوشيدن لباس وكفش وپياده شدن از مركب، دوست داشت از دست راست شروع كند.
هرگاه دعا مى كرد سه بار دعا مى كرد، وهرگاه سخن مى گفت يك بار مى گفت، وهرگاه اجازه مى گرفت سه بار تكرار مى كرد.
گفتارش روشن وشمرده بود وهر شنونده اى آن را به روشنى در مى يافت.
هرگاه سخن مى گفت چيزى شبيه نور از ميان دندانهايش خارج مى شد.
چون او را مى ديدى مى گفتى: دندان هاى پيشينش فاصله دار است اما چنين نبود.
نگاهش با گوشه چشم بود [به كسى خيره نمى شد].
به هيچ كس سخن ناخوشايند نمى گفت.
وقتى راه مى رفت گويى از سراشيبى پايين مى رود.
مى فرمود: بهترين شما كسى است كه خوش اخلاق تر باشد.
از هيچ طعم ومزه اى نكوهش ويا ستايش نمى كرد.
اصحابش در حضور او به بگومگو وبحث وجدل نمى پرداختند.
وهركس از او سخن مى گفت، اظهار مى داشت: من با چشم خود كسى را به مانند او، نه قبل ونه بعد از آن حضرت، نديدم»(94).
گفتنى است كه اين حديث شريف جداً نياز به شرح وبسط فراوان دارد، منتها ضيق مجال در اين كتاب ما را وا مى دارد تا شرح آن را به فرصتى ديگر موكول كنيم.
امّا، با اين حال، از اين اشاره نگذريم كه هر پيشواى سياسى اسلامى موظف است تا مى تواند خود را به اخلاق والا ورفتار مهربانانه ومحبت آميز با مردم، در بالاترين وعالى ترين حدّ آن، آراسته گرداند تا غير مسلمانان را به حوزه اسلام بكشاند، ومسلمانان را بر اسلامشان پايدار دارد؛ چرا كه بهترين وساده ترين وسريع ترين وعميق ترين عامل براى كاشتن بذر محبت در دل ها، همانا اخلاق والا ورفتار عطوفت آميز ومهربانانه وانسانى با مردم است.
اين يكى از بزرگترين سياست ها وروش ها براى اداره مردم مى باشد.

سياست پيامبر (صلي الله عليه وآله) در ديگر زمينه ها

تاريخ وزندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تماماً، راه وروش است وحكمت وعقلانيّت، در همه ابعاد وهمه جهات:
سياستش در بسيج سپاهيان واعزام ارتش به جنگ...
سياستش در چگونگى جمع قوا در جنگ وكسب پيروزى سريع ودر عين حال خارج نشدن از چارچوب اسلام وانسانيت.
سياستش در رفتار با مجروحان، معلولان، اسيران ووابستگان وخانواده هاى آن ها، وفرزندان وهمسران كشته شدگان.
سياستش در قضاوت ورفع دعاوى ميان يارانش، ونحوه برقرارى قضاوت عادلانه وصحيح با حفظ محبت وعلاقه مردم نسبت به خدا وپيامبر، وخارج نشدن از چارچوب اسلام.
سياستش در تحصيل پول [زكات] از ثروتمندان وتجّار وكسبه، وكشاورزان ودامداران وغيره ودر عين حال حفظ علاقه ومحبت آنان نسبت به اسلام وخداى متعال وپيامبر صلى الله عليه وآله.
سياستش در توزيع ثروتها ودرآمدها به نسبت هاى متفاوت، ميان مسلمانان ومنافقان وحتى مشركان براى دلجويى از آنها، در مناسبت هاى مختلف.
سياستش در نشست وبرخاست با مسلمانان ومنافقان، وگفتگو با آنها، ودر عين حال، حفظ وقار وتواضع خويش به نحوى كه به هيچ يك از آنها لطمه اى نخورد.
سياستش در دعوت خويشاوندان وعشاير وقبايل ويهود ونصارى به پذيرش اسلام، وچگونگى جمع ميان داراها ونادارها وفرادستها وفرودستها وپدران وفرزندان ومردان وزنان وكشاندن تدريجى آنها به اسلام.
سياستش در نشان دادن معجزات واين كه چگونه؟ كى؟ وبراى چه كسى؟ به طورى كه هم مسلمانان را نگهدارد وهم كفّار را به اسلام بكشاند، ودر عين حال هر عملش معجزه نباشد تا مردم بتوانند او را الگو وسرمشق خود قرار دهند، وفلسفه ارسال رسل وحكمت خداى متعال در اين باب باطل نشود.
سياستش در جمع ميان نرمش وقدرت به طورى كه نه نرمش از روى ضعف داشته باشد، نه فروتنى از روى ذلّت ونه قدرت همراه با خشونت، ونه سختگيرى توأم با زورگويى وشدت.
سياستش در جمع ميان صراحت در حق گويى وحياى اسلامى، به طورى كه نه صراحتش مردم را طرد كند، ونه حيا وآزرمش به افراد وقيح وفرصت طلب اجازه دهد اسلام را بازيچه قرار دهند.
سياستش درباره هجرت وچند وچون آن وزمان هجرت وراهى را كه براى آن برگزيد، به طورى كه آن هجرت، هم در آن زمان، پر خير وبركت بود وهم براى آينده اسلام تا به امروز.
سياستش در دعوت سران جهان وپادشاهان به اسلام، وروش آن، وانتخاب فرستادگان براى اين كار وتوصيه هاى آن حضرت به ايشان.
سياستش [در رفتار] با همسرانش، وتقسيم اوقات خود بين آنها، وجمع ميان رسيدگى به كارهاى مهم خود ومسؤوليت رسالت از يك سو، وراضى نگهداشتن همسرانش با وجود تفاوت سنّى وقومى وزبانى وظاهرى وعادات آنها از سوى ديگر.
سياستش در تأسيس فورى مساجد در گوشه وكنار شبه جزيره عربستان، به محض دست دادن فرصت، تا كانونى براى اجتماع مسلمانان وپايگاهى براى دعوت وتبليغ، وجمع نيرو وامكانات براى جنگ وقضاوت، وجمع آورى بيت المال وتوزيع آن، وديگر اقدامات مربوط به سياست واداره كشور ومردم باشد.
سياستش در باقى نگهداشتن دو گروه متقابل «مهاجران» و«انصار» در پيرامون خود وتأييد هر يك از آنها در مناسبت هاى مختلف وتشويق هر كدام آنها به واسطه ديگرى، در گفتار وعمل.
و امثال اينها...
در يك كلام، تمام سيره تابناك آن حضرت وتاريخ شكوهمندش، سياست بزرگ وحكيمانه اى است كه خردمندان عالم را، در هر جا وهر زمان، به حيرت افكنده است.
بايد هم چنين باشد؛ چرا كه اين سياستها، تماماً، به فرمان خداوند بزرگ بوده است؛ خداوندى كه آفريننده هر چيز وآگاه ودانا به اسرار است. خود خداى عزوجل درباره پيامبر بزرگش چنين مى فرمايد:
[وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُـوَى](95)؛ «واز روى هوس سخن نمى گويد. اين سخنش بجز وحيى كه وحى مى شود نيست. آن را [فرشته] شديدالقوى به او آموخته است».
سياست پيامبر صلى الله عليه وآله، در واقع، همان حكم خداى متعال است، وحكم خداى عزوجل هم بهترين وجامع ترين وحكيمانه ترين سياست است؛ چرا كه او آفريدگار است وبه همه چيز دانا وبر هر كارى تواناست.
آنچه گفته آمد قطره اى از دريا ونمى از يَم ومُشتى از خروار بود در باب سيره رسول خدا صلى الله عليه وآله وسياست او در اين زمينه، واين كه آن حضرت در طول تاريخ آكنده از فضيلتهايش سعى كرد آن را عمق بخشد.
اينها را مى گوييم تا افرادى بى اطلاع از اسلام در صدد شناساندن اسلام برنيايند، وراه بر كسانى كه با قلمهايشان چهره اسلام را زشت ومسخ مى كنند بسته شود، ودامن پاك اسلام از هر كردار ورفتارى كه امروزه در بيشتر كشورهاى اسلامى به نام اسلام صورت مى گيرد واسلام از آن ها بى زار است، مبرّا گردد.
چه، اسلام را بايد تنها از راه ورسم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله واهل بيت او سلام الله عليهم گرفت، واز رهگذر تاريخ پيامبر وخاندان پاك او آموخت، وبر پايه رفتارهاى محمد بن عبدالله صلى الله عليه وآله واهل بيت سلام الله عليهم، تفسير كرد وبس.
از اين مختصرى كه گفته شد، خواننده محترم مى تواند دريابد كه: اسلام وسياست درست، همچون دوطفلى هستند كه از يك پستان شير مى خورند، وهر يك مفسّر ديگرى است.
سياست درست همان اسلام است، واسلام همان سياست درست است.
پس، سياست درست جز در اسلام نيست، واسلام جز با سياست درست همراه نمى باشد.
جز اين، هرچه گفته شود نادرست است وقرآن كريم وسنّت پاك وسيره پيامبر صلى الله عليه وآله، وتاريخ اهل بيت طاهرين سلام الله عليهم ناقض آن مى باشند.


(*). اعراف/157.
(1). ر.ك: تفسير القمي، ج2، ص228 تفسير سوره ص. نيز ر.ك: شرح نهج البلاغة، ج14، ص54، ف 1.
(2). انفال: 30.
(3). الضحى: 1 ـ 3.
(4). حجر: 95.
(5). قلم: 1 ـ 2.
(6). يس: 69.
(7). يس: 1 ـ 3.
(8). طور: 29.
(9). انفال: 30.
(10). فرقان: 6.
(11). نساء: 145.
(12). مجادلة: 20.
(13). توبة: 61.
(14). احزاب: 57.
(15). نهج البلاغة، نامه 45، به كارگزارش عثمان بن حنيف انصارى در بصره.
(16). شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج13، ص279، گفتارى درباره اسلام ابوبكر وعلى سلام الله عليه وويژگى هاى هر يك از اين دو.
(17). نهج البلاغة، ص520، غريب كلامه: 9.
(18). بحارالأنوار، ج16، ص232، ب9 في شجاعته.
(19). المناقب، ج1، ص211، فصل في غزواته.
(20). آل عمران: 153.
(21). عيون الاثر، ج2، ص422، ذكر جمل من اخلاقه.
(22). مكارم الاخلاق، ص18 ـ 19، ب1، ف 2 في شجاعته صلى الله عليه وآله.
(23). مكارم الاخلاق، ص19، ب1، ف 2 في شجاعته صلى الله عليه وآله.
(24). المصباح المنير، ص50.
(25). ماده «بحر».
(26). ر.ك: بحارالأنوار، ج20، ص175، ب15.
(27). سنن النبي صلى الله عليه وآله، طباطبائى، ص413. نيز ر.ك: المناقب، ج1، ص192. در اين كتاب آمده است كه آن حضرت اين دعاى انسانى را در جنگ احد كرد. همچنين زمانى كه از سوى گردنكشان قريش، يعنى ابوجهل وامثال او، مورد شديدترين آزارها قرار گرفت همين دعا را كرد. در روز فتح مكه نيز به همين سان .
(28). ر.ك: مكارم الاخلاق، ص17، ب1، ف 2 في تواضعه وحيائه صلى الله عليه وآله.
(29). بحارالأنوار، ج21، ص105، ب26.
(30). يوسف: 92.
(31). ر.ك: بحارالأنوار، ج21، ص104، ب26. خانه ابو سفيان در بالاى مكه بود وخانه حكيم بن حزام در پايين مكه. واين هر دو از سردمداران شرك بودند ودر روز فتح مكه اسلام آوردند.
(32). اعلام الورى، ص108، الركن الاول، ب4 في ذكر مغازي رسول الله بنفسه.
(33). كافى، ج2، ص108، بابالعفو، ح9.
(34). براى تفصيل مطلب رجوع كنيد به كتاب «محمد صلى الله عليه وآله والمرسلين والانبياء» وكتاب «بحارالأنوار»، ج12.
(35). آنان پس از ملاقات با پيامبر، اسلام آوردند.
(36). غيلان: نام درختى است كه در راه مكه زياد است (مجمع البحرين).
(37). حجرات: 4.
(38). مثلا در سوره مائدة، آيه 50 مى فرمايد: [أَفَحُكْمَ الْجَـهِلِيَّةِ يَبْغُونَ] ودر سوره احزاب آيه 33 مى فرمايد: [تَبَرُّجَ الْجَـهِلِيَّةِ الاُْولَى] ودر سوره فتح آيه 26 مى فرمايد: [حَمِيَّةَ الْجَـهِلِيَّةِ].
(39). آل عمران: 110.
(40). ر.ك: مكارم الأخلاق، ص21، ب1، ف 2 «في الرفق بأمته صلى الله عليه وآله».
(41). ر.ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج18، ص108.
(42). ر.ك: السيرة النبوية، ابن كثير، ج2، ص21.
(43). ر.ك: البداية والنهاية، ج4، ص418.
(44). ر.ك: السنن الكبرى، بيهقى، ج9، ص117، بابفتح مكّة.
(45). ر.ك: الشفا بتعريف حقوق المصطفى، قاضى عياض، ج1، ص124.
(46). ر.ك: العمدة، ص335 ـ 336، ف 36 «في فنون شتّى»، ح561.
(47). ر.ك: دعائم الإسلام، ج1، ص152.
(48). ر.ك: مكارم الأخلاق، ص24، ب1، ف 2 «في جمل من احواله واخلاقه صلى الله عليه وآله».
(49). همان.
(50). عوالي اللآلي: ج1، ص45، ف 4، ح61; ج2، ص21، المسلك الرابع، ح43.
(51). العمدة، ص317، ح532.
(52). ر.ك: الخصال، ص490 ـ 491، ابواب الاثنى عشر، ح69.
(53). بحار الأنوار، ج62، ص315، باب8، ح7.
(54). همان.
(55). همان.
(56). همان.
(57). ر.ك: سفينة البحار: ج1، ص27، بابالالف بعد اللام; الارشاد، ج1، ص145.
(58). اِعلام الورى: ص118، الركن الاول، ب4.
(59). السيرة النبوية، ابن هشام: ج4، ص101.
(60). محلى است در چهار فرسخى مكه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله غنايم جنگ حُنين را در آنجا تقسيم كرد.
(61). همان، ج4، ص102.
(62). قرب الاسناد، ص44.
(63). مكارم الاخلاق، ص25، ب1، ف 2 «في جمل من احواله واخلاقه صلى الله عليه وآله».
(64). احزاب: 21.
(65). عوالي اللآلي، ج2، ص256، ب12،باب الدين، ح1.
(66). المحاسن، ج2، ص319، كتاب العلل، ح46.
(67). المناقب، ج2، ص132، فصل الاستنابة والولاية.
(68). بحارالأنوار، ج40، ص76، ب91، در ضمن ح113.
(69). المناقب، همان.
(70). منظور اين قائل از اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه وآله مقروض وبدهكار نبوده بلكه وعده هاى مالى به افراد داده بود كه حضرت على سلام الله عليه آنها را ادا كرد ومجموعاً به هشتاد هزار درهم بالغ شده است.
(71). بحارالأنوار، ج38، ص74، ب60.
(72). بحارالأنوار، ج40، ص319، باب98، ح3.
(73). بحارالأنوار، ج40، ص338 ـ 339، باب98، ح23.
(74). كافى، ج5، ص93.
(75). وسائل الشيعة، ج18، ص322 ـ 323، ب2، ح23768.
(76). ر.ك: مستدرك الوسائل، ج13، ص392، ب4، ح15696.
(77). ر.ك: من لايحضره الفقيه، ج3، ص182، بابالدين والقرض، ح3683.
(78). آل عمران: 164.
(79). جمعة: 2.
(80). بقرة: 129.
(81). بقرة: 151.
(82). مكارم الاخلاق، ص20; بحارالأنوار، 16، ص233، باب9، ح35.
(83). مكارم الاخلاق، ص21.
(84). همان.
(85). يعنى به دليل پر بودن اتاق از مسلمانان يا برخى افراد خانواده اش ديگر جا براى نشستن شخص ديگرى نبود.
(86). بحارالأنوار، ج16، ص235، ب9، في الرفق باُمته.
(87). وسائل الشيعة، ج12، ص108 ـ 109، ب7، ح15780.
(88). بحارالأنوار، ج16، ص229، ب9، در ضمن ح35.
(89). مكارم الاخلاق، ص16، ب1، ف 2 «في تواضعه وحيائه صلى الله عليه وآله» [كنايه از اين كه من نيز مانند شما زندگى مى كنم] .
(90). مستدرك الوسائل، ج8، ص268، ب13، ح9417. (در آن زمان مردمان كم درآمد وطبقات پايين جامعه سوار الاغ مى شدند وپيامبر اكرم صلى الله عليه وآله براى همرنگى با آنان سوار بر الاغ مى شدند).
(91). ر.ك: بحارالأنوار، ج22، ص34، ب37.
(92). مكارم الاخلاق، ص17، ب1: ف 2 «في تواضعه وحيائه».
(93). بحارالأنوار، ج16، ص236، ب9 «في مشيه صلى الله عليه وآله».
(94). مكارم الأخلاق، ص23، ب1، ف 2 «في جمل من احواله واخلاقه صلى الله عليه وآله».
(95). نجم: 3 ـ 5.