قال رسول الله صلى الله عليه وآله:
يا علي! أنت محك هذه الأمة*؛ «اى على! تو سنگ محك اين امّت هستى».

اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه نمونه كامل ديگرى است كه، بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله سياست اسلام را، با دقت وزيبايى وجامعيّت تمام، منعكس مى كند. دليل اين سخن هم صدها آيه از قرآن كريم است كه درباره افضليّت و اولويّت على بن ابى طالب سلام الله عليه نازل شده يا تأويل ويا تفسير شده است.
ونيز هزاران حديث شريف از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه كتاب هاى تفسير وحديث وتاريخ را پر كرده اند، وما در اين جا به چند مورد، به عنوان نمونه، اشاره مى كنيم:
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «علي مع الحق والحق مع علي(1)؛ على؛ حق است وحق با على».
«علي مع القرآن والقرآن مع علي(2)؛ على با قرآن است وقرآن با على».
«اى عمار بن ياسر! اگر ديدى على به راهى مى رود ومردم به راهى ديگر، تو با على همراه شو» (3).
«أنا مدينة العلم وعلي بابها(4)؛ من شهر دانش هستم وعلى دروازه آن است».
«أنا دار الحكمة وعلي بابها(5)؛ من خانه حكمت هستم وعلى در آن است».
«علي مني بمنزلة رأسي من بدني(6)؛ على نسبت به من همچون سَرِ من نسبت به بدنم مى باشد».
وبسيارى ديگر از اين گونه احاديث.
بنابراين، سياست عملى اميرمؤمنان سلام الله عليه ورفتار وكردار آن حضرت بهترين درس براى رهبران ومسلمانان است تا زندگى عملى سياسى خود را بر آن منطبق سازند، چنان كه رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز اين گونه است؛ چرا كه ـ بنا به فرموده خود پيامبر صلى الله عليه وآله ـ او پيامبر است وعلى سلام الله عليه وصىّ(7). او يك «صِنو»(8) است(9) وعلى صنو ديگرش، او بازوست وعلى ساعد(10).
در فصل پيشين نمونه هايى از سياست پيامبر صلى الله عليه وآله را در ادوار مختلف زندگى پر بركت وباشكوهش آورديم. اكنون، در اين مجال اندك، نمونه هايى از سياست اميرمؤمنان سلام الله عليه درباره احوال مختلف تاريخ با عظمت آن بزرگوار مى آوريم، تا هم جفتى باشد براى آن نمونه ها، هم راه وروشى زنده وبرجسته براى همگان، وهم دليل راستين ومحكمى بر حكيمانه بودن اسلام وعدالت وانسانيّت آن در عرصه حكومت وحاكميت وفرمانروايى، تا غفلت زدگان به هوش آيند، وستمگران ومعاندان پاسخ دندان شكن گيرند وزبان در كام كشند، وهم روزنه اى باشد كه از طريق آن راه را براى پژوهندگان بگشاييم تا درباره دوره هاى گوناگون حكومت اميرمؤمنان على سلام الله عليه با هر خامه اى بنگارند، ودر سطوح گوناگون قلم زنند تا اين خلأ هولناكى را كه در جامعه اسلامى به وجود آمده است پر كنند؛ جامعه اى كه با عشق وعلاقه تمام خواهان شناخت اين سيره تابناك، از رهگذر تحليل هاى استوار ودرست ومتين است. بويژه در ساليان اخير كه مسلمانان سراسر جهان، اندك اندك به عمق توطئه هاى استعمار در كشورهاى اسلامى پى برده اند، ودر جستجوى استقلال فكرى در عرصه حكومت برآمده اند؛ استقلالى مبتنى بر شالوده هاى صحيح اسلام وپياده كردن آن ها در جوامع اسلامى معاصر.
سيره پيامبر خدا صلى الله عليه وآله، وتاريخ اميرمؤمنان سلام الله عليه بهترين درس وسرمشق براى پايه گذارى حكومت اسلامى در جهان معاصر است.
واين امر نياز به هزاران كتاب در سطوح مختلف در اين باره دارد.
يكى از ساده ترين وژرف ترين راهها براى رسيدن به اين منظور، پيوند وتماس فكرى عميق بين حوزه هاى علميه ودانشگاه ها است. از طريق اين هم انديشى مى توان يك فرمول درست وسالم وقابل اجرا در عصر حاضر از حكومت راستين اسـلامـى ارائه داد.

:: زندگي شخصي

«رهبر» در همه چيز براى ملّت، درس وبراى نسل ها، راه است. از اين رو، رهبر مسؤول همه كارهايى است كه ملّت، بر اثر آموختن از او، انجام مى دهند. اگر اعمال ورفتار رهبر خوب باشد، مردم از او خوبى مى آموزند واگر بد باشد بدى.
زندگانى شخصى رهبر، بهترين مدرسه براى نسل هاى پيرو آن رهبر است؛ به همين دليل اميرمؤمنان سلام الله عليه سياست وتلاشش اين بود كه زندگى شخصى اش را بر شالوده ايمان وزهد بنا نمايد. در اين جا به نمونه هايى در اين خصوص اشاره مى كنيم:
نه گفتن به دنيا وآنچه دنيايي است
هيچ چيز در نظر على بن ابى طالب سلام الله عليه خوارتر وبى مقدارتر از دنيا ومافيها نبود.
پول، حكومت، قدرت، فرش، لباس، كاخ، خوردن وآشاميدن و... همگى نزد على سلام الله عليه هيچ است وجز به اندازه نياز ضرورى از آنها بهره نمى گيرد. شايد عميق ترين مثال براى دنيا از نگاه اميرمؤمنان سلام الله عليه همان باشد كه در آن سخن جاويدانش بيان فرموده است: «والله لدنياكم هذه أهون في عيني من عراق خنزير في يد مجزوم(11)؛ به خدا سوگند كه اين دنياى شما در چشم من حقيرتر از يك تكه استخوان خوك در دست فردى جذامى است».

وه كه چه سخن پرشكوهى! *** استخوان خوكى در دست مجذومى!

خود خوك نفرت انگيز است چه رسد به استخوانش. شخص مبتلا به جذام حتى اگر همه دنيا هم در دستش باشد، انسان رغبت به آن نمى كند؛ چرا كه تمام دنيا به سرايت جذام نمى ارزد، حال چه رسد به استخوان خوكى در دست فرد جذامى، چه كسى رغبت مى كند آن را از دست او بگيرد.
حضرت على سلام الله عليه دنيا را از اين هم نفرت انگيزتر تلقى مى كند.
خشتي روى خشت ننهاد
علاّمه مجلسى در بحارالأنوار، به نقل از كافى از امام محمدباقر سلام الله عليه روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: «على سلام الله عليه پنج سال حكومت كرد وآجرى بر آجر وخشتى روى خشت ننهاد، ونه تيولى داد، ونه سفيد وسرخى [سيم وزر] به ارث نهاد»(12).
آجرى بر آجر ننهاد، يعنى: هرگز خانه اى از آجر پخته بنا نكرد.
خشتى روى خشت ننهاد، يعنى: هرگز خانه از خشت خام برپا نكرد.
تيولى نداد، يعنى: هرگز زمين وملكى براى خود برنداشت.
وسفيد وسرخى به ارث ننهاد، يعنى: هرگز زر وسيم ودرهم ودينارى براى وارثانش برجاى ننهاد.
بجز يك پوست قوچ
بحارالانوار از مناقب از مسند احمد بن حنبل از اميرمؤمنان سلام الله عليه روايت كرده است كه مى فرمود: «ما بجز يك پوست قوچ دباغى نشده نداشتيم، كه شب ها من وفاطمه روى آن مى خوابيديم، ودر روز شتر آبكش خود را روى آن علف مى داديم»(13).
الگو براى مؤمنان
همچنين در بحارالانوار آمده است: حضرت على سلام الله عليه را ديدند كه اِزارى زِبر پوشيده كه به پنج درهم خريده بود. ونيز اِزارى وصله شده به پايش ديدند؛ سبب را پرسيدند، فرمود:
«مؤمنان از آن الگو مى گيرند؛ دل، با پوشيدن آن خاشع مى شود؛ نفس رام مى گردد؛ اسراف كار راه ميانه روى در پيش مى گيرد؛ به شعار پاكان شبيه تر است؛ وسزاوارتر به آن است كه مسلمان به آن اقتدا كند»(14).
آرى، يكسان نمودن ظاهر وباطن «به شعار پاكان شبيه تر است».
همه اين فوايد در اِزار زِبر وخشنى نهفته است كه اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه مى پوشد.
اين است، عمق معنوى وتعالى روحى ونفى خويشتن وفانى شدن در خدا، كه همگى در شخصيت رهبر اسلامى گرد آمده اند.
كندن آستين
نيز در بحار آمده است: «على بن ابى طالب سلام الله عليه فقيرى را ديد كه آستين جامه اش كنده شده است. پس، آستين پيراهن خويش را كَند وبه او داد»(15).
چند سال با يك لباس
اميرمؤمنان سلام الله عليه، رئيس كل كشور پهناور اسلامى، مدت چهار سال يا بيشتر در تردّد ميان كوفه وبصره گذرانيد، اما در اين مدت طولانى با پول بيت المال مسلمانان حتى يك جامه نيز براى خود نخريد، واز بيت المال بصره وكوفه درهمى بدين منظور بر نداشت؛ بلكه در تمام اين مدت با همان لباسهايى سر كرد كه از مدينه آورده بود، واگر هم از مقرّرى وسهم خاص خود چيزى خريد در حدّ ضعيف ترين وكم بضاعت ترين مسلمان ديگرى بود كه در سراسر جهان اسلام به سر مى برد.
متون زير را با هم مى خوانيم:
در بحارالانوار، از مناقب، از اصبغ بن نباتة آورده است كه گفت: حضرت على سلام الله عليه به ميان مردم بصره رفت وفرمود: «اى مردم بصره! بر من خشم مگيريد، اين ـ اشاره به پيراهنش فرمود ـ را خانواده ام بافته اند»(16).
وفرمود: «من با اين دو تكه لباسم واسباب سفر وشترم به شهر شما آمده ام، واگر با غير آنچه آمده ام از شهرتان رفتم من خيانتكارم»(17).
در بحارالانوار، از كشف الغمّة(18)، روايت شده است كه: هارون بن عنترة گفت: پدرم برايم نقل كرد: در خورنق(19) بر على بن ابى طالب سلام الله عليه درآمدم، ديدم زير بالاپوشى كهنه به خود مى لرزد، عرض كردم: اى اميرالمؤمنين! خداى متعال در اين مال كه متعلق به عموم است براى تو وخانواده ات سهمى قرار داده است وتو با خودت چنين مى كنى!
فرمود: «به خدا سوگند من از اموال شما چيزى بر نمى دارم، واين بالاپوش را هم كه مى بينى، با خود از مدينه آورده ام، وغير آن چيزى ندارم»(20).
آيا در چنين كشورى، با وجود چنين سياست شخصىِ رهبر كلّ آن، به احدى ستم مى شود؟
آيا در سايه چنين نظامى احدى برهنه مى ماند؟
آيا كسى گرسنه مى ماند؟
اين است اسلام عزيز وبزرگ.
خوراك اميرمؤمنان(عليه السلام)
كشور اسلامى را خيرات وبركات فرا گرفته است وبه بركت اسلام، مسلمانان وغير مسلمانان در وفور نعمت غوطه ورند.
در كوفه ـ پايتخت حكومت اميرمؤمنان سلام الله عليه ـ جز افراد برخوردار وثروتمند نمى يابى. اما در چنين موقعيت وشرايطى، باز حاكم كوفه وفرمانرواى كشور پهناور اسلامى، وپيشواى اسلام، اميرمؤمنان سلام الله عليه را مى بينى كه خوراكش، خوراك پايين ترين اقشار جامعه است.
به متون زير توجه فرماييد:
مجلسى رحمه الله، به نقل از «فضائل احمد»؛ آورده است كه: حضرت على سلام الله عليه فرمود: «همه مردم كوفه مرفّه [نسبى] شده اند، وپايين ترين آنها نان گندم مى خورد ودر سايه مى نشيند ]خانه دارد[، واز آب فرات مى نوشد»(21).
امام باقر سلام الله عليه در حديثى مى فرمايد: «على بن ابى طالب سلام الله عليه به مردم نان گندم وگوشت مى خوراند، وخود به منزلش مى رفت ونان جو وروغن وسركه مى خورد»(22).
از سويد بن غفلة روايت است كه گفت: «عصر هنگام بر على بن ابى طالب سلام الله عليه درآمدم، ديدم نشسته است ودر برابرش كاسه دوغى است كه بوى ترشى آن به مشامم خورد. ودر دستش گرده نانى است كه سبوسهاى جو را روى آن مى ديدم، گاه آن را با دستش خرد مى كرد وگاه كه با دست شكسته نمى شد با زانويش مى شكست وداخل كاسه مى ريخت.
فرمود: پيش آى واز اين غذاى ما ميل كن.
تا آن كه سويد گويد: من به كنيز حضرت كه نزديك او ايستاده بود، گفتم: واى بر تو فضّه! از خدا بترس وبه فكر اين پيرمرد باش! چرا آرد نانش را غربال نمى كنيد؟
حضرت على سلام الله عليه به من فرمود: به او چه گفتى؟ من حقيقت را به حضرت گفتم.
فرمود: پدر ومادرم فداى آن كسى كه هرگز آرد نانش غربال نشد وهرگز، تا زنده بود، سه روز از نان گندم سير نخورد»(23). ومقصود حضرت، رسول خدا صلى الله عليه وآله بود.
سالي يك بار گوشت مي خورد
اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه سالى فقط يك بار، آن هم در روز عيد قربان، گوشت مى خورد؛ چرا كه در اين روز، به سبب وفور گوشت قربانى، همه مسلمانان گوشت مى خوردند.
آرى، امام امّت، براى همدردى وهمراهى با ضعيف ترين اقشار جامعه، فقط سالى يك بار گوشت ميخورد، آن هم در روزى كه همه گوشت مى خوردند. اين رفتار امام در ايّام خلافت ظاهرى آن حضرت بود كه مسؤوليت امّت را به عهده داشت.
علاّمه مجلسى قدس سره در «بحار الانوار» از «الخرائج» قطب راوندى نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «بدان كه رهبر شما از دنيايش به دو تكه جامه كهنه [ردا وازار] بسنده كرده است... با دو قرص نان سدّ جوع مى كند... ودر سال فقط يك بار قدرى گوشت مى خورد، آن هم در عيد قربان»(24).
اميرمؤمنان حضرت على سلام الله عليه فقط به مردم مدينه نظر ندارد كه غالباً گوشت براى خوردن پيدا مى كنند، ويا به مردم كوفه كه همه رقم گوشت، از گاو وگوسفند وشتر ومرغ وماهى وديگر پرندگان، به وفور در آن يافت مى شود. بلكه اقصى نقاط كشور اسلامى واهالى روستاهاى دور دست، وفقراى چادر نشين نيز برايش مهم است. اينها هر روز گوشت براى خوردن پيدا نمى كنند.
حضرت على سلام الله عليه امام وپيشواى همه امّت است. همان طور كه آنها موظفند به كردار ورفتار او اقتدا كنند، آن حضرت نيز وظيفه خود مى داند كه در خوراك وپوشاك ـ وحتى مسكن ـ همسطح ضعيف ترين قشر رعيت خويش باشد.
براستى كه او يك انسان بس بزرگ است.
وبراستى كه اين راه ورسم او، شكوهمند است.
واز اينها بزرگتر، اسلامى است كه چنين رهبرى را تربيت مى كند.
صداى سرخ شدن گوشت در خانه علي(عليه السلام)
يكى از عجيب وغريب ترين مطالبى كه تاريخ از زندگى شخصى اميرمؤمنان سلام الله عليه ثبت كرده، اين است كه يك بار آن حضرت صداى سرخ شدن گوشت در خانه اش شنيد وبه نظرش عجيب آمد؛ چرا كه سابقه نداشت در ايام خلافت حضرت على سلام الله عليه در خانه او گوشتى سرخ شود.
شيخ مفيد به سندش از ابن دأب ـ در حديثى طولانى ـ آورده است كه: «حضرت على سلام الله عليه در خانه اش صداى سرخ شدن گوشت شنيد. از جا برخاست ومى گفت: در خانه على بن ابى طالب وسرخ شدن سينه شتر؟!
راوى گويد: اعضاى خانواده حضرت على سلام الله عليه هراسان شدند وعرض كردند: اى اميرمؤمنان! فلان همسر شما در قبيله اش شترى نحر شده وخانواده اش سهم او را برداشته اند وبرايش هديه آورده اند.
حضرت على سلام الله عليه فرمود: [حال كه چنين است] پس بخوريد، نوش جان.
ترس حضرت على سلام الله عليه در واقع، از اين بود كه آن گوشت هديه يكى از رعايايش باشد، وقبول هديه براى والى مسلمانان خيانت به مسلمين است»(25).
از اين حديث فهميده مى شود كه وجود گوشت در خانه اميرمؤمنان سلام الله عليه در ايام خلافتش چيزى بود، كه باعث تعجّب مى شده وباور نكردنى بوده است.
آرى، نظارت اميرمؤمنان على سلام الله عليه بر رفتارهاى شخصى در خانه اش دقيق ومحتاطانه است، به طورى كه خود را در برابر سرخ شدن گوشت در خانه اش مسؤول مى داند ومى فرمايد: «على بن ابى طالب وبه گردن گرفتن سرخ شدن گوشت؟!»
وخانواده اگر هم بيمناك مى شوند چون مى دانند كه حضرت على سلام الله عليه در خصوص حق، قاطع وسازش ناپذير است، لذا توضيح مى دهند كه آن ها بر خلاف اراده حضرتش كارى نكرده اند وچيزى را كه خلاف رضايت ايشان باشد در خانه اش از او پنهان نداشته اند.
با اين همه، حضرت مانع صله رحم ميان همسرش وخويشاوندان او نمى شود بلكه آن را تشويق هم مى نمايد وبرايشان دعا مى كند. آرى، حضرت على سلام الله عليه از چنين غذايى كه همه مسلمانان به مانند آن دسترسى ندارند، نمى خورد.
آيا تاريخ، چنين مرد بزرگى ـ پس از پيامبر صلى الله عليه وآله ـ به خود ديده است؟ او را به ما هم نشان دهيد!
ذخيره كردن اموال امّت، ممنوع!
اميرمؤمنان على سلام الله عليه، به پيروى از رسول خدا صلى الله عليه وآله اموال مسلمانان را انبار نمى كرد بلكه به محض وصول، آنها را ميان مردم توزيع مى نمود.
آرى، رهبر اسلامى بايد اين گونه باشد.
به متن زير توجه كنيد:
ابن شهر آشوب قدس سره در كتاب «مناقب آل ابى طالب» از سالم جحدرى روايت كرده است كه گفت: «من شاهد بودم كه شب هنگام، مقدارى پول براى على بن ابى طالب سلام الله عليه آوردند، فرمود: اين مال را قسمت كنيد عرض كردند: اى اميرمؤمنان! شب شده است، بگذاريد براى فردا.
فرمود: شما تعهد مى كنيد كه من تا فردا زنده باشم؟
عرض كردند: ما چه كاره ايم [دست ما نيست].
فرمود: تأخير نكنيد، همين حالا تقسيم كنيد.
پس، شمعى آوردند وهمان شب آن پولها را قسمت كردند»(26).
كدام رهبر در جهان امروز است كه اين گونه رفتار كند؟ احدى را چنين نمى يابيد.
اين جاست كه به درستى در مى يابيم چگونه اميرمؤمنان على سلام الله عليه توانست با آن روش تابناكش تا به امروز بر تاريخ حكومت كند وبه مشعلى پر شكوه و با عظمت فرا راه انسانها تبديل شود.
شايد اين پرسش پيش آيد كه: چرا تقسيم در شب؟ در صورتى كه آن پول، در شب به كار مسلمانان نمى آمد وفردا از آن استفاده مى كردند؟
در پاسخ مى گوييم: به چند دليل:
اول: رفع مسؤوليت از پيشواى مؤمنى كه مسؤوليت را گران ترين بار بر دوش خود مى بيند.
دوم: دلگرم شدن بعضى مؤمنان نيازمند به آن پول وتصميم گيرى درباره امور مالى فردايشان.
سوم: شتاب در كار خير، كه در آيات وروايات به آن توصيه شده است، مانند اين آيات:
[وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَة مِّن رَّبِّكُمْ](27)؛ «وبه سوى آمرزشى از سوى پروردگارتان بشتابيد».
[وَيُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وَأُولَـئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ](28)؛ «ودر كارهاى نيك مى شتابند واينان از نيكانند».
[إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ](29)؛ «آنان در كارهاى خير شتاب به خرج مى دادند».
[أُولَـئِكَ يُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وهُمْ لَهَا سَابِقُونَ](30)؛ «اينان در كارهاى نيك مى شتابند ودر انجام آنها سبقت مى جويند».
واين حديث شريف كه: «فتعجّل الخير ما استطعت(31)؛ تا مى توانى در كار خير تعجيل كن».
براى خود بر نمي دارد
در سيره اميرمؤمنان على سلام الله عليه آمده است كه آن حضرت اموال را تقسيم مى كرد وبراى خودش با آن كه نياز داشت، چيزى بر نمى داشت.
ابن شهرآشوب رحمه الله در «مناقب» آورده است كه گاهى اوقات حضرت، حتى سه درهم كه با آن إزارى ويا ديگر مايحتاج خود را بخرد، نداشت، و با اين حال همه اموال بيت المال را بين مردم توزيع مى كرد وبعد در آن جا نمازى مى خواند ومى گفت: «الحمد لله الذي أخرجني منه كما دخلته(32)؛ سپاس خدايى را كه مرا از اين بيت المال همان گونه كه داخل شدم خارج ساخت» [يعنى دست خالى، بدون آن كه چيزى براى خود بردارم].
ساده زيستي
ساده زيستى در زندگى شخصى چيزى است كه اميرمؤمنان سلام الله عليه بدان مشهور است. او هرگز به تجمّلات اعتنايى نداشت، وحتى ثانيه اى از وقت خود را در اين راه صرف نمى كرد.
يك رهبر اسلامى بايد اين گونه باشد تا بتواند تمام اوقات خويش را صرف كارهاى مسلمانان ومستضعفان نمايد.
علامه مجلسى رحمه الله در «بحارالأنوار» به نقل از «مناقب»، از ابو الجيش بلخى آورده است كه گفت: «على بن ابى طالب از بازار كوفه مى گذشت كه پيراهنش به چهار پايه اى گير كرد وپاره شد، حضرت آن را دست گرفت وپيش خياطان برد وگفت: خدايتان خير دهاد! اين را برايم بدوزيد»(33).
اشعث عبدى گويد: «آدينه روزى على سلام الله عليه را ديدم كه در فرات غسل كرد وسپس پيراهن كرباسى به سه درهم خريد ونماز جمعه را با مردم گزارد در حالى كه هنوز گريبان آن پيراهن دوخته نشده بود»(34).
زمخشرى گويد: «على سلام الله عليه پيراهنى خريد واضافى آستينهايش را كه از انگشتانش بيرون زده بود جدا كرد وبه فروشنده گفت: سر آستينهايش را كوك بزن»(35).
حضرت على سلام الله عليه نزد سلمانى رفت وخواست شاربش را كوتاه كند. وچون مشغول ذكر خدا بود لبهايش تكان مى خورد، سلمانى گفت: اى اميرمؤمنان! يك لحظه ذكر نگوييد تا شارب شما اصلاح شود. حضرت على سلام الله عليه فرمود: زياد سخت نگير. وحتى يك لحظه ذكر خدا را ترك نكرد.
آرى، در حديث شريف آمده است: «إن الله جميل يحب الجمال(36)؛ خداوند زيباست، زيبايى را دوست دارد».
اما زيبايى، منحصر به ماده نيست بلكه روح ومعنويات نيز زيبايند، وبلكه زيبايى آنها از زيبايى ماديات بيشتر است.
امام اميرمؤمنان سلام الله عليه نسبت زيباييها را به يكديگر كاملا مى شناسد وزيبايى مهم تر را بر زيبايى مهم برمى گزيند. يك لحظه ذكر خدا زيبايىِ مهم تر است، واصلاح شارب زيبايى مهم.
نسبت ارث به دِين
بيشتر مردم وقتى از دنيا مى روند ماترك شان بيشتر از قرضها وبدهكاريهايشان است، ولذا بدهكاريها داده مى شود ومابقى به ورثه مى رسد وميانشان قسمت مى شود.
اما اميرمؤمنان سلام الله عليه درست برعكس بود. زمانى كه به شهادت رسيد قرضها وبدهكاريهايش چند برابر ماترك او بود. بيش از صد برابر. ماتركش هفتصد درهم بود كه از مقررى اش [از بيت المال] اضافه آمده بود وتصميم داشت با آن مبلغ براى خانواده اش خدمتكارى بخرد. اما بدهكاريهايش هشتصد هزار درهم بود(37).
پيشتر نيز، هنگام سخن از سياست پيامبر صلى الله عليه وآله در اين باره توضيح داديم.
فروختن شمشير براى خريدن شلوار
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» به نقل از مجمع از ابو رجاء آورده است كه: حضرت على سلام الله عليه شمشيرى به بازار آورد وفرمود: چه كسى اين را از من مى خرد؟ سوگند به آن كه جان على در دست اوست اگر پول يك شلوار مى داشتم اين را نمى فروختم.
من گفتم: من به شما يك ازار مى فروشم، وپولش را وقتى عطايتان را گرفتيد به من بدهيد. وإزارى، به وعده زمان دريافت عطايش، به حضرت دادم، وچون عطا ]وحقوق[ خود را گرفت پول إزار را به من داد(38).
هدايايش را ميان مسلمانان قسمت مي كند
يكى از عادات معروف وبه يادگار مانده از اميرمؤمنان سلام الله عليه اين است كه آن بزرگوار هدايايى را كه به شخص آن حضرت پيش كش مى شد به خودش اختصاص نمى داد بلكه گاه آنها را بين مسلمانان توزيع مى كرد وزمانى هم آنان را شريك هدايا مى ساخت.
متون زير را با هم بخوانيم:
علامه مجلسى قدس سره در «بحار» به نقل از «مناقب» چنين آورده است:
حكيم بن اوس گفت: چند بارِ ميوه براى اميرمؤمنان سلام الله عليه آورده شد، حضرت دستور داد آنها را بفروشند وپولش را به بيت المال دهند(39).
نيز گويد: على سلام الله عليه خيكهاى عسل را برايمان مى فرستاد وآنها را ميان ما تقسيم مى كرد وسپس دستور مى داد ته آنها را با قاشق تميز كنند(40).
عاصـم بن مـيثم گويد: چند سبد آفـروشه (نوعى حـلوا) بـراى خصوص حضرت على سلام الله عليه، هديه آوردند. حضرت سفره خواست وآنها را در سفره نهاد وهمه دورهم نشستند وخوردند(41).
از ابو حريز نقل شده است كه: مجوسيان در روز نوروز جامهايى سيمين پر از شكر به حضرت على سلام الله عليه اهدا كردند. آن حضرت شكرها را ميان يارانش تقسيم كرد وآنها را بابت جزيه مجوسيان به حساب آورد(42).
همو گويد: دهقانى جامه اى زربفت براى على سلام الله عليه فرستاد. عمرو بن حريث آن را به چهار هزار درهم، به وعده دريافت حقوقش از بيت المال، از آن حضرت خريد(43).
شگفتا از اين همه عظمت! براستى كه بزرگ مردى بود اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه.
جامه اى زربفت به ارزش چهار هزار درهم به شخص او هديه مى شود و او آن را مى فروشد وپولش را به بيت المال مى دهد!
وبعد جامه اى زبر وخشن به سه درهم مى خرد ومى پوشد وخدا را شكر مى كند.
آيا نظير چنين انسانى يافت مى شود؟
اين است مكتب اسلام، وتربيت رسول خدا صلى الله عليه وآله، وسياست احكام آسمانى.
آبكشي وهيزم شكني مي كند
اميرمؤمنان على سلام الله عليه، همچون فقيرترين مردمان، شخصاً از چاه آب مى كشيد و با دستان مباركش هيزم شكنى مى كرد تا سرمشقى باشد براى همه مسلمانان در سراسر تاريخ، والگويى والا براى رهبران مسلمانان، آن حضرت بقيه كارهايش را نيز شخصاً انجام مى داد. مثلا، شيخ كلينى ـ رضوان الله عليه ـ وديگران در كتاب «كافى» وجز آن، به سندشان از زيد بن حسن از امام صادق سلام الله عليه نقل كرده اند كه فرمود:
«على سلام الله عليه در خوراك ورفتار شبيه ترين مردمان به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله بود: خود نان وروغن مى خورد وبه مردم نان وگوشت مى خوراند. از چاه آب مى كشيد وهيزم شكنى مى كرد»(44).
خودش زره اش را وصله مى زد، خودش جامه اش را مى دوخت، وخودش كفشش را پينه مى زد(45).
در يك كلمه: حضرت على سلام الله عليه هرگز زحمت خود را به دوش كسى نمى انداخت، وامور شخصى اش را خودش انجام مى داد. خود را در هيچ چيز برتر از ديگران نمى شمرد بلكه در سطحى پايين تر از زندگى اغلب مردم زندگى مى كرد. در حالى كه خداى متعال آن حضرت را بر همه اولياء وائمه وپيامبران سلام الله عليهم، برترى بخشيده است، به استثناى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله كه خود اميرمؤمنان درباره ايشان فرمود: «أنا عبد من عبيد محمّد صلى الله عليه وآله(46)؛ من غلامى از غلامان محمد صلى الله عليه وآله هستم».
آرى، اين راه ورسم ورفتار جاويدان وبى نظير اميرمؤمنان سلام الله عليه اين نتايج را در پى داشت:
1. حضرت على سلام الله عليه را در رأس هرم بزرگان، بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله، قرار داد.
2. انسانهاى طاغوت صفت را در گذشته وحال وآينده درهم شكست.
3. راه انسانيت وعظمت را به رهبران وملّت ها آموخت ونشان داد.
او، خود، فلسفه اين زهد ودنيا گريزى را بيان نموده وفرموده است: «خداوند مرا پيشواى خلقش قرار داد، واز اين رو بر من واجب فرمود كه درباره خودم وخورد وخوراكم وپوشاكم همچون مردمان مستضعف باشم تا نادار به نادارى من اقتدا كند، وثروتمند را ثروتش به طغيان نكشاند»(47).
نپذيرفتن هديه
هديه اى كه به حكام وقضات داده مى شود غالباً براى اين است كه دل آنها را به دست آورند تا حق را ناحق وناحق را حق كنند.
به همين دليل، در احاديث شريف تأكيد فراوان شده است بر اين كه حكّام وقضات وديگر كسانى كه صاحب مقام ومنصبى هستند ورتق وفتق امور در دست آنهاست، از پذيرفتن هديه خوددارى كنند تا اين ريشه هاى ستم وبيدادگرى واجحاف كه جامعه را ناامن مى كند، بخشكند.
علامه مجلسى رحمه الله در «بحار» به نقل از اميرمؤمنان على سلام الله عليه درباره آيه شريفه [أَكَّـالُونَ لِلسُّحْتِ](48)؛ «خورندگانِ حرام اند». آورده است كه فرمود: «هو الرجل يقضي لأخيه الحاجة ثم يقبل هديته(49)؛ حرام خوار كسى است كه براى برادرش كارى انجام مى دهد وآن گاه هديه اش را مى پذيرد».
نيز از قول جابر بن عبدالله آورده است كه گفت: «هدية الأمراء غلول(50)؛ هديه پذيرفتن اُمرا، خيانت است».
شيخ انصارى رحمه الله در «مكاسب» از اميرمؤمنان سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «وإن أخذ الوالي هدية كان غلولا(51)؛ واگر والى هديه اى بپذيرد اين خيانت است».
در حديثى ديگر آمده است: «إن هدايا العمال غلول(52)؛ هداياى كارگزاران خيانت است».
ونيز آمده است: «هدايا العمل سحت(53)؛ هدايايى كه در قبال انجام كارى داده شود حرام است».
اميرمؤمنان على سلام الله عليه در همه فضايل سرآمد بود، لهذا هداياى شخصى را براى خودش نمى پذيرفت تا كسى در او طمع نكند واحدى در اين كه بتواند آن حضرت را به نحوى جانبدار خود كند چشم اميد نبندد.
آن حضرت، خود، واقعه اى را نقل مى كند كه در آن شخصى هديه اى به ايشان مى دهد وحضرت آن را نمى پذيرد، ودر برابر آن بشدت موضع گيرى مى كند:
در يكى از خطبه هايش ـ بعد از ذكر ماجراى عقيل وجواب ردّ دادن به او (54)ـ مى فرمايد:
«واز اين عجيب تر ماجراى آن شخصى(55) است كه شبانگاه ظرفى شيرينى وكلوچه در خانه ما آورد كه من از آن، چنان حالم به هم خورد كه انگار با زهر مار يا استفراغ آن تهيه شده باشد.
گفتم: آيا اين صله است يا زكات يا صدقه؟ همه اينها بر ما اهل بيت حرام است.
گفت: هيچ كدام؛ بلكه هديه است.
گفتم: مادرت به عزايت بنشيند! از راه دين خدا آمده اى كه مرا بفريبى؟ عقلت را از دست داده اى؟ يا ديوانه اى؟ يا هذيان مى گويى؟
به خدا قسم، اگر هفت اقليم ـ با همه آنچه زير افلاك آنهاست ـ به من داده شود كه در قبال آن با گرفتن پر كاهى از دهان مورى خدا را معصيت كنم هرگز چنين نخواهم كرد. اين دنياى شما نزد من بى ارزش تر از برگى است كه ملخى در دهان مى جَوَد»(56).
آرى، اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه اين گونه رفتار مى كند تا نه مظلومى از او بهراسد ونه ظالمى در او طمع كند.
تا زمانى كه حق چنين باشد، والبته «عليٌّ مع الحق والحقّ مع عليّ(57)؛ على با حق است، وحق با على است، وبر يك محور مى چرخند»، ديگر تعجبى ندارد كه در تاريخ اميرمؤمنان سلام الله عليه چنين روش هاى شجاعانه اى را شاهد باشيم.
پس، بر حكومتگران وقاضيان وسران جامعه است كه روش اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه را اولا در زندگى شخصى خود پياده كنند تا جامعه از ظلم وتعدى در امان شود؛ ثانياً آن را در زمينه سياست واقتصاد وجامعه وتعليم وتربيت وغيره به كار گيرند.

:: سياست رفتار با نزديكان

اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه به سان حكومتگران دنيا نبود كه در تأمين خواستها ونيازها اولويت را به نزديكانشان مى دهند واگر چيزى اضافه آمد آن را به بقيه مردم مى دهند. بلكه ـ در رابطه با عموم مسلمانان ـ فرقى ميان نزديكان وخويشاوندانش با ديگران نمى گذاشت، ودر همه زمينه ها آنها را با ساير مردم به يك چشم مى نگريست ويكسان رفتار مى كرد.
واين، در واقع، همان سياست حكيمانه اسلامى است كه اميرمؤمنان سلام الله عليه آن را پيش از آن كه درباره بقيه مردم پياده كند واز آن ها بخواهد كه آن را به كار بندند، درباره خودش ونزديكانش اجرا نمود.
پس، هركه خواهان سياست اسلامى است، بايد آن را از على بن ابى طالب سلام الله عليه، اين شاگرد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله ودست پرورده قرآن وحجت خداوند بر همه مردم، بياموزد.
در اين جا نمونه هايى از نحوه رفتار آن حضرت با نزديكان وخويشاوندانش را، در مسائل عمومى، ذكر مى كنيم:
با برادرش عقيل
شيخ بزرگوار كلينى رحمه الله در كتاب ارزشمند «كافى»، وشيخ جليل القدر مفيد رحمه الله در «الإختصاص» با سندهاى صحيح خويش، از امام صادق سلام الله عليه روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود: «چون على سلام الله عليه زمام حكومت را به دست گرفت، بر منبر رفت وحمد وثناى الهى به جاى آورد وآن گاه گفت: به خدا سوگند كه تا خرما بُنى برايم در يثرب برپاست، هرگز از بيت المال شما چيزى براى خود برنخواهم داشت. حال، مى پنداريد: آيا من كه از خويشتن دريغ مى دارم، به شما [بى جهت وبناحق] عطا مى كنم. عقيل برخاست وگفت: به خدا سوگند كه تو مرا با آن سياه مدينه يكسان قرار مى دهى!!
اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: بنشين، در اين جا غير از تو كسى نبود كه سخن بگويد؟ تو بر آن سياه هيچ برترى ندارى مگر به پيشينه [در اسلام] وتقوا»(58).
آرى، برادر اميرمؤمنان، برادر سرور اوصياء، برادر رئيس كلّ مسلمانان، در حقوق وبيت المال بر هيچ كس برترى ندارد. بلكه برترى فقط نزد خداوند است، آن هم به واسطه سبقت در اسلام وتقواى الهى.
بازهم با برادرش عقيل
ابن شهرآشوب در «مناقب» به نقل از «جمل انساب الاشراف» آورده است: «عقيل بر على سلام الله عليه وارد شد. حضرت به حسن سلام الله عليه فرمود: به عمويت چيزى بپوشان. حسن سلام الله عليه يكى از پيراهنها ورداهاى خود را به عقيل داد.
شب كه شد، شام نان ونمك آوردند.
عقيل گفت: غير از اينها چيزى نيست؟
حضرت فرمود: مگر اينها نعمت خدا نيستند؟ پس، خدا را فراوان شكر وسپاس.
عقيل گفت: چيزى به من بده كه قرضم را بدهم، وزودتر خلاصم كن تا از نزد تو بروم.
حضرت فرمود: چقدر بدهكارى، اى ابا يزيد؟
گفت: صد هزار درهم.
حضرت فرمود: به خدا اين مقدار ندارم. صبر كن تا عطايم را بگيرم ومبلغى به تو دهم. اگر نبود كه خانواده ام هم چيزى مى خواهند، همه آن را به تو مى دادم.
عقيل گفت: بيت المال در دست توست وتو مرا وعده گرفتن حقوقت را مى دهى؟ مگر چقدر حقوق توست وچقدر مى تواند باشد، به فرض كه همه اش را هم به من بدهى؟
حضرت فرمود: حقوق من وتو از بيت المال با ساير مسلمانان يكى است.
آن دو بالاى ساختمان امارت (دارالخلافة) گفتگو مى كردند ومشرف بر صندوقهايى بودند كه پايين قرار داشت ومتعلق به بازاريان بود.
حضرت على سلام الله عليه به او فرمود: اى ابا يزيد، حال كه حرف مرا نمى پذيرى، پايين برو وقفل آن صندوقها را بشكن وآنچه در آنهاست بردار.
عقيل گفت: در اين صندوقها چيست؟
فرمود: اموال تجّار.
عقيل گفت: به من مى گويى صندوقهاى كسانى را بشكنم كه با توكل به خداوند داراييهاى خود را در آنها گذاشته اند؟
اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: تو هم به من مى گويى كه بيت المال مسلمانان را باز كنم واموال آن را كه با توكل به خداوند در آن نهاده وبر دَرَش قفل زده اند، به تو بدهم؟
سپس با جملاتى كه ايمان واخلاق عقيل را بر مى انگيخت، به او فرمود: اگر بخواهى، شمشيرت را بردار ومن هم شمشيرم را بر مى دارم و با هم به حيره مى رويم. در آن جا بازرگانان ثروتمندى هستند. به يكى از آنها حمله مى كنيم واموالش را مى گيريم!
عقيل گفت: مگر من براى دزدى آمده ام؟
حضرت فرمود: دزدى كردن از يك نفر بهتر از دزدى كردن از همه مسلمانان است»(59).
اين عصاره سياست اسلامى با نزديكان وخويشاوندان در منطق اميرمؤمنان سلام الله عليه است. او دادن چيز اضافه به برادر خليفه خدا در زمين را سرقت از همه مسلمانان تلقى مى كند.
وباز هم با برادرش عقيل
در خطبه 224 «نهج البلاغة» آمده است:
«به خدا سوگند برادرم عقيل را در گرسنگى شديدى ديدم به طورى كه درخواست يك مَن از گندم هاى ]بيت المال[ شما را از من داشت، وكودكانش را ديدم كه از فقر، سر ووضعى ژوليده ورنگهايى غبار گرفته داشتند، گويى رخسارشان با نيل سياه شده بود. او بارها و با اصرار درخواستش را گفت. ومن به گفته اش گوش فرا دادم به طورى كه خيال كرد من دينم را به او مى فروشم واز راه خود جدا مى شوم ودر پى او مى روم. اما من آهن پاره اى را در آتش گداختم وآن را به بدنش نزديك ساختم تا با آن عبرت گيرد. پس از درد آن همچون كسى كه به بيمارى ودردى سخت مبتلا باشد، ناليد، ونزديك بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: اى عقيل! زنان ماتم زده در ماتم تو ناله سر دهند! آيا از تكّه آهنى كه انسانى آن را به بازيچه گداخته است مى نالى، اما مرا به طرف آتشى كه خداوند جبّار از سر خشم برافروخته است مى كشانى؟! تو از اين درد مى نالى ومن از آتش دوزخ ننالم؟!» (60)
در اين جملات، شگفتيهاست. اين شگفتيها زمانى خود را بيشتر نمايان مى سازد كه آنها را با اعمال ورفتار حكومتگران، قاضيان، كاركنان و... مقايسه كنيم.
در اين جا به چند عبارت حضرت بيشتر توجه مى كنيم:
«درخواست يك مَن از گندمهاى شما را از من داشت»: گندمها متعلّق به امّت است نه مال اميرمؤمنان، هرچند عاليترين مقام كشورى وامام منصوب از جانب خداى متعال بر همه مردم باشد.
«دينم را به او مى فروشم»: در منطق اميرمؤمنان سلام الله عليه دادن حتى يك مَن از گندمهاى مسلمانان به برادر فقيرش عقيل، هرچند از شدّت فقر وگرسنگى رنگ در رخسار فرزندانش نباشد، دين فروشى است.
«تكّه آهنى را گداختم»: در آن زمان عقيل نابينا بود. حضرت آهنى را مى گدازد وفقط به بدن او نزديك مى كند بدون آن كه بچسباند، تا عقيل دريابد كه آتش وحرارت سرنوشت هر حق ستيز وخلافكارى است. وبدين ترتيب، اميرمؤمنان سلام الله عليه به برادرش مى فهماند كه چرا حاضر نيست يك مَن گندم، بيشتر از عطا وحقش به او بدهد.
«زنان فرزند مرده در عزاى تو بنشينند»: آرى، اين كار كه در نزد بسيارى از مردم كوچك وكم اهميت است، از نظر على بن ابى طالب سلام الله عليه چنان بزرگ ومهم است كه حق دارد اين جمله را به برادرش بگويد. چون، حقّ بزرگ و با اهميت است هرچند به ظاهر كوچك واندك باشد.
«ومن از آتش دوزخ ننالم؟!»: در فلسفه اميرمؤمنان سلام الله عليه حتّى به اندازه يك مَن خيانت در اموال مسلمانان مستوجب آتش دوزخ است.
پس، بايد سردمداران، دولتمردان، وزيران، كاركنان و... چشمانشان را باز كنند تا موضع ومسؤوليت خويش را خوب بشناسند.
با خواهرش
شيخ مفيد رحمه الله در «الاختصاص» حديثى طولانى آورده كه در آن آمده است: «اميرمؤمنان سلام الله عليه خود وفرزندانش را بر هيچ يك از مسلمانان برترى نمى داد. روزى خواهرش ام هانى، دختر ابوطالب، نزد على سلام الله عليه رفت وحضرت بيست درهم به او داد. ام هانى از كنيز عجمش پرسيد: اميرمؤمنان سلام الله عليه به تو چقدر داد؟ گفت: بيست درهم. ام هانى خشمگين [و براى اعتراض به اينكه او را با كنيزش يكسان قرار داده اند] نزد على سلام الله عليه آمد. حضرت به او فرمود: برگرد ـ خدايت رحمت كناد ـ ما در كتاب خدا برترى براى اسماعيل بر اسحاق نيافتيم»(61).
خواهر اميرمؤمنان، دختر ابوطالب، دختر عموى پيامبر صلى الله عليه وآله، بانويى هاشمى وقرشى وعرب اصيل هم كه باشد، نبايد در عطا بر كنيزى غير عرب ترجيح داده شود.
اين است سياست عادلانه اسلام كه اميرمؤمنان سلام الله عليه آن را به نمايش گذاشت تا معيار درستى براى همه نسلها وعصرها باشد، ودر هر زمان ومكانى رهبران با آن سنجيده شوند.
با دخترش
مورّخان نقل كرده اند كه: «از بصره مرواريدى براى اميرمؤمنان سلام الله عليه تحفه فرستادند كه نمى شد برايش قيمت تعيين كرد. دخترش ام كلثوم عرض كرد: اى اميرمؤمنان! اجازه مى دهيد اين را براى زينت در گردنم آويزم؟
حضرت على سلام الله عليه به خزانه دار بيت المال، ابو رافع، فرمود: ابو رافع! اين را به بيت المال ببر آن گاه به دخترش فرمود: من نمى توانم اين كار را بكنم مگر آن گاه كه حتى يك زن مسلمان باقى نماند مگر آن كه مثل تو چنين گردنبندى داشته باشد»(62).
دختر اميرمؤمنان سلام الله عليه نبايد چيزى را كه همه زنان مسلمان نمى پوشند بپوشد. آيا در قاموس سياست وسياستمداران، نظير اين رفتار يافت مى شود؟
آيا سطح زندگى وجامه هاى زنان رهبران دنيا، مثل ضعيف ترين وفقيرترين زنان جامعه است؟
اين است سياست اسلام كه ما جهان را به آن فرا مى خوانيم تا همگان از كرامت انسانى كه خداوند براى انسان قرار داده وانسان براى آن آفريده شده است، برخوردار شوند.
با همسرش
«مناقب» به نقل از امّ عثمان ـ امّ ولد اميرمؤمنان سلام الله عليه ـ آورده است كه گفت: «به خدمت حضرت على سلام الله عليه كه در رُحبه نشسته بود، رسيدم. گردنبندهايى از قرنفل در برابرش بود. گفتم: اى اميرمؤمنان! از اين قرنفلها گردنبندى براى دخترم عطا كن.
حضرت با دستش درهمى به طرف من پرتاب كرد وفرمود: اين را بگير.
سپس فرمود: اينها، در درجه اول، مال مسلمانان است. صبر كن تا سهم خود را از اينها دريافت كنيم، آن گاه گردنبندى به دخترت بدهيم»(63).
با دامادش
عبدالله بن جعفر، برادرزاده حضرت على سلام الله عليه وداماد او يعنى شوهر دخترش، بزرگ بانوى هاشميان حضرت زينب كبرى: بود. او مردى پاك و با ايمان واز سادات بنى هاشم وبخشنده بود ومردم را اطعام مى كرد. سفره اش در تابستان وزمستان وشب وروز پهن بود واز مردم پذيرايى مى نمود.
يك بار دچار تنگدستى شد، ونزد عمويش اميرمؤمنان سلام الله عليه آمد وعرض كرد: اى اميرمؤمنان! خواهش مى كنم دستور دهيد به من كمكى يا خرجى دهند. به خدا قسم هيچ خرجى ندارم مگر اين كه چارپايم را بفروشم.
فرمود: «نه، به خدا قسم نمى توانم چيزى به تو دهم مگر اين كه به عمويت دستور دهى دزدى كند وبه تو بدهد»(64).
اين است سيره ورفتار اميرمؤمنان سلام الله عليه با نزديكان وخويشاوندانش!
اجراى دقيق سياست اسلام در همه سطوح.

:: سياست حضرت علي (عليه السلام) با كاركنانش

نظارت اميرمؤمنان على سلام الله عليه بر كاركنانش در رأس سياست ادارى آن حضرت بود. على بن ابى طالب سلام الله عليه ـ بر خلاف بسيارى از حكومتگران وسياستمداران ـ كارمندانش را براى اين نمى خواهد كه از او تعريف وتمجيد كنند، بلكه آنها را براى اين مى خواهد كه از خداى سبحان تمجيد وستايش نمايند. مى خواهد آنها به طور دقيق وكامل ودائم در راه خدا باشند. از اين رو، همان گونه كه نصب آنها به دست اوست، خود را در برابر اعمال ورفتار آنها نيز مسؤول مى داند.
لذا آنها را نصيحت وراهنمايى مى كرد، وچنانچه رفتار ناشايستى از ايشان سر مى زد توبيخشان مى نمود، واگر هيچ يك از اين ها سود نمى بخشيد بر كنارشان مى كرد، ودر صورتى كه مستحق مجازات بودند آنان را مجازات مى كرد.
مصونيت ديپلماتيك، مصونيت ادارى، مصونيت شغلى وامثال اين اصطلاحات، چنانچه ديپلماتى از مسير حق خارج گردد ومدير كجراهه رود، وكارمند اقدام به كارهاى ناشايستى چون اجحاف وستم وبى توجهى به مردم كند، نزد على بن ابى طالب سلام الله عليه مفهومى ندارد.
زيرا، اصل اساسى در گزينش كارمند وادامه كار او، در منطق اميرمؤمنان سلام الله عليه فقط يك چيز است: «خدا ومردم». اين اصل اساسى در انتخاب كارمند ودر ابقاى او به كارش مى باشد.
در اين زمينه، تاريخ داستانى را ثبت كرده است: يكى از نزديكان اميرمؤمنان سلام الله عليه كارى كرد كه مستوجب كيفر بود. لذا از ترس فرار كرد. مردم او را گرفتند ونزد اميرمؤمنان سلام الله عليه آوردند. وى به امام گفت: «به خدا قسم كه بودن با تو خوارى است وترك كردنت كفر»(65). يعنى: تو ميان دوستانت وغير دوستانت هيچ فرقى نمى گذارى و با آنها همان گونه بى گذشت رفتار مى كنى كه با ديگران.
عزل بيدرنگ كارگزار
تاريخ مى گويد: زنى از بنى هَمْدان، به نام «سودة بنت عمارة»، از يكى از كارگزاران، نزد حضرت على سلام الله عليه شكايت كرد وحضرت او را عزل نمود. تفصيل ماجرا چنين است:
اِربلى در «كشف الغمة»، به نقل از كتاب «ابن طلحة» از سوده همدانى دختر عمارة آورده است كه: وى نزد معاويه رفت وگفت: «به خدا سوگند من از فردى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه براى تحصيل صدقات ما گماشته بود و او به ما ستم ورزيد، نزد آن حضرت به شكايت رفتم، ديدم به نماز ايستاده است. با ديدن من نمازش را قطع كرد و با مهربانى ولطف وملايمت رو به من كرد وفرمود: كارى دارى؟
گفتم: آرى. وماجرا را برايش گفتم. او گريست وسپس سرش را به آسمان برداشت وگفت: «بار خدايا، تو خود بر من وبر ايشان گواهى. ومى دانى كه من به آنها نگفته ام كه بر بندگانت ستم كنند ويا حقّى را زير پا بگذارند». آن گاه قطعه اى پوست برداشت ودر آن نوشت:
[بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ ³ قَدْ جَآءَتْكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ ولاَ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ](66)؛ «شما را از جانب پروردگارتان برهانى روشن آمده است. پس پيمانه وترازو را تمام نهيد واموال مردم را كم مدهيد ودر زمين، پس از اصلاح آن، فساد مكنيد. اين براى شما بهتر است اگر مؤمنيد».
چون اين نامه ام را خواندى آنچه را از پُست ما در دست توست نگهدار تا كسى بيايد وآن را بگيرد. والسلام».
سوده گفت: سپس آن نوشته را به من داد بدون آن كه با گِل مهر ومومش كند. من نامه را براى صاحبش بردم و او عزل شد واز نزد ما رفت»(67).
بحث فقهى وحكم شرعى اين مسأله مجال گسترده ديگرى مى طلبد كه اين كتاب جاى آن نيست؛ چون در اين كتاب بنا را بر اختصار واشاره گذرا به روش سياسى اميرمؤمنان على سلام الله عليه گذاشته ايم تا از آن واز سيره وروش پيامبر صلى الله عليه وآله درسهاى سياست صحيح را براى تاريخ معاصر خويش بياموزيم والهام بگيريم.
آموزش عملي به كارگزار
نيز اربلى درباره اميرمؤمنان على سلام الله عليه آورده است كه: «على سلام الله عليه مردى از قبيله ثقيف را بر عكبرا(68) گماشته بود. او گفت: على سلام الله عليه به من فرمود: فردا پس از خواندن نماز ظهر نزد من باز آى. من در موعد مقرر نزد او بازگشتم... ديدم نشسته ودر كنارش كاسه اى وكوزه آبى قرار دارد، ظرف سربسته مُهر شده اى را خواست. با خودم گفتم: مرا امين دانسته به طورى كه جواهرى را به من مى سپارد.
اما چون مُهر را شكست وظرف را گشود، ديدم، در آن مقدارى آرد است. آردها را بيرون آورد ودر كاسه ريخت و با آب قاطى كرد وخودش نوشيد وبه من هم نوشاند.
من طاقت نياوردم وگفتم: اى اميرمؤمنان! در عراق با اين همه وفور نعمت كه مى بينى، چنين مى كنى!
فرمود: به خدا سوگند من از روى بخل وخسّت بر اين مهر نزده ام، بلكه به اندازه كفافم مى خرم ومى ترسم سر آن را باز كنند واز جاى ديگر در آن بريزند، ومن دوست ندارم جز حلال وپاك وارد شكمم كنم. لذا، همان قدر كه مى بينى، از آن مراقبت مى كنم.
سپس فرمود: زنهار، از خوردن چيزى كه نمى دانى حلال است يا حرام»(69).
بر كنار كردن به سبب بلند كردن صدا
محدث نورى رحمه الله در «مستدرك الوسائل» به نقل از كتاب «عوالى اللآلي» آورده است: روايت شده است كه اميرمؤمنان سلام الله عليه ابو الاسود دؤلى را به منصب قضا گماشت وبعد بركنارش نمود، أبوالأسود به حضرت گفت: چرا مرا عزل كردى در حالى كه نه خيانت كرده ام ونه جنايت.
فرمود: «ديدم صدايت را از صداى خصمت بالاتر مى برى»(70).
طرفين دعوا هر دو انسانند ودر منطق اسلام محترم مى باشند، وقاضى حق ندارد كوچكترين اهانتى به آنها روا دارد. وبلند كردن صدا روى آنها، خود نوعى اهانت است واز آداب قضايى اسلام به دور مى باشد.
بنابراين، قاضيى كه اين كار را مى كند بايد معزول شود، حتى اگر در علم وفضيلت واخلاق ونزديكى به اميرمؤمنان سلام الله عليه شخصى همچون أبوالأسود دؤلى باشد؛ چرا كه در منطق على بن ابى طالب سلام الله عليه حقّ جاى سازش ندارد.
محدّث قمى رحمه الله درباره ابوالاسود دؤلى مى نويسد:
«أبو الأسود دُؤلى مردى فاضل وفصيح از طبقه نخست شعراى اسلام است. او شيعه اميرمؤمنان سلام الله عليه واز بزرگان وسرشناسان تابعين بود. اهل بصره بود واز شهسواران وخردمندان به شمار مى آيد»(71).
أبو الأسود همان كسى است كه به دستور اميرمؤمنان سلام الله عليه وراهنمايى آن حضرت علم «نحو» را پايه ريزى كرد.
حسابت را برايم بفرست!
با آن كه روش اميرمؤمنان سلام الله عليه در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وپس از رحلت آن حضرت ودر زمان حيات حاكمان پيش از او، بهترين معرّف براى آينده زندگى آن بزرگوار بود، وكارگزاران وكاركنانى كه به اطراف واكناف مى فرستاد با راه ورسم اميرمؤمنان سلام الله عليه بخوبى آشنا بودند، اما با اين همه، حضرت على سلام الله عليه همواره اعمال ورفتار كارگزاران وعمّالش را زير نظر داشت واز آنها حساب مى كشيد تا مبادا فردى از آنها به مردم ستم كند. براى مثال، وقتى شنيد كه يكى از كارگزارانش كمى بد رفتار كرده است به او چنين نوشت:
«اما بعد، راجع به تو مطلبى شنيده ام كه اگر راست باشد هر آينه پروردگارت را به خشم آورده اى واز امامت نافرمانى كرده اى، وامانتت [= مقام ومنصبت] را خوار ساخته اى. شنيده ام كه زمينها را برهنه كرده اى وهرچه در اختيار توست گرفته اى وبالا كشيده اى. پس، حسابت را برايم بفرست. وبدان كه حسابرسى خداوند سخت تر از حسابرسى مردم است. والسلام»(72).
در منطق اسلام، مردم آزادند، وهيچ كس حق حسابرسى از آنها را ندارد، وبه كسى نمى توان گفت: «اين را از كجا آورده اى»؛ چرا كه فرموده اند: «ضع أمر أخيك على أحسنه(73)؛ كار برادرت را به بهترين محمل حمل كن». اين را در اصطلاح فقها «أصالة الصحة» مى گويند. بجز در پاره اى موارد كه طبق اصل «اهم ومهم» مستثنا مى شود. اين هر دو قاعده از خود شريعت اسلام استفاده مى شوند.
اما كارگزار وحكمران وكارمند عاليرتبه از اين قاعده جدايند وبايد به آنها گفت: «اين را از كجا آورده اى؟»، وبايد داراييها واموالشان مورد حسابرسى قرار گيرد، وبايد از حسابرسى خداوند كه سخت تر ودشوارتر است ترسانده شوند، تا پايه هاى عدالت، استوار گردد ومردم از ستم وتعدى در امان بمانند.
اگر خيانت كني!
اميرمؤمنان سلام الله عليه به يكى از كارگزارانش ـ زياد بن ابيه كه جانشين كارگزارش عبدالله بن عباس در بصره بود ـ نامه اى چنين نوشت:
«صادقانه به خداوند سوگند مى خورم كه اگر بشنوم در اموال مسلمانان، از ريز يا درشت آن، خيانت كرده اى... چنان بر تو سخت گيرم كه اندك مال وگران پشت واز فقر ونادارى، خوار گردى. والسلام»(74).
كارگزار، يعنى كارمندى كه امام سلام الله عليه براى اداره كشور وشهرها انتخاب مى كند، بايد دو شرط ودو ويژگى در او وجود داشته باشد: علم وعدالت
هم بايد با احكام اسلام وحلال وحرام وچگونگى وساطت در كارها ميان خداى متعال وخلق او آشنا باشد، وهم عادل ومؤمن وخير رسان باشد، نه فاسق وستمگر واهل اجحاف.
اما كارگزارى كه علم وعدالت در او جمع است، ديگر اين همه تهديد سخت براى چيست؟
علتش آن است كه حق، قاطع وانعطاف ناپذير است، وتيزتر از تيغه شمشير است.
آرى، خيانت به اموال مسلمانان، خيانت به مسلمانان، خيانت به اميرمؤمنان وخيانت به خداوند بزرگ است. وهركس اين همه خيانت مرتكب شود البته كه سزاوار چنين سرزنش ونكوهشى است.
اميرمؤمنان سلام الله عليه كارگزاران كشور را اين گونه تأديب مى كند، واين گونه بايد امام [حاكم]، كارگزاران وكاركنان وكارمندانش را تربيت كند تا مسلمانان از خيانت وتعدّى در امان بمانند.
حضرت على سلام الله عليه در سخن ديگرى مى فرمايند: «إن أعظم الخيانة خيانة الأمة وأفظع الغش غشّ الأئمة(75)؛ بزرگترين خيانت خيانت به امت است، وزشت ترين دغلى، دغلى پيشوايان است».
مسؤوليت سرزمين ها وحيوانات
در يكى از خطبه هايى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه در اوايل خلافتش ايراد فرمود، چنين آمده است: «إتّقوا الله في عباده وبلاده، فإنّكم مسؤولون حتّى عن البقاع والبهائم(76)؛ از خدا بترسيد ورعايت حال بندگان وسرزمين هايش را بكنيد، چرا كه شما حتى درباره سرزمين ها وحيوانات مسؤوليد وبازخواست خواهيد شد».
در منطق اميرمؤمنان سلام الله عليه مسؤوليت تنها اختصاص به اسلام وايمان ومسلمانان ومؤمنان ويا به زن ومرد ويا به طور كلّى، بشر ندارد بلكه همه آنچه را كه خداى متعال آفريده است وبشر مى تواند از آن در طريق خير يا شرّ، به حق يا به باطل، ودر راه راست يا كجراهه وغيره، استفاده كند، در بر مى گيرد. مردم در برابر زمين وخاك وكشور وبيابان ودريا و... مسؤولند واين مسؤوليت ابعاد گوناگونى دارد: نسبت به سكونت در آنها، كشت وزراعت در آنها، رها كردنشان، وزياده روى در آن ها وامثال اينها. حتى نسبت به حيوانات وبهايم نيز انسان مسؤوليت دارد ودر خصوص رفتارى كه با آن ها مى كند: ظلم يا محبّت، استفاده خوب يا بد، اسراف وتبذير، وغيره بايد در پيشگاه خداى متعال پاسخگو باشد.
اينهاست حدود مسؤوليت در سياست وديدگاه على بن ابى طالب سلام الله عليه. واين بايد درس عبرتى باشد براى مردم ورهبران، وبايد حركت خود را بر طبق راه ورفتار اميرمؤمنان سلام الله عليه تصحيح كنند.

:: آزادي در حكومت اميرمؤمنان (عليه السلام)

در دوره اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه مردم از آزادى گسترده اسلامى برخوردار بودند. اين ويژگى زمانى نمايان تر مى شود كه خشونت ها وبى رحمى هاى دوره عثمان بن عفّان را به ياد آوريم، به طورى كه صحابى بزرگوارى چون ابوذر ـ رضوان الله عليه ـ كه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله بارها وبارها او را ستود، مجال امر به معروف ونهى از منكر نمى يافت.
اين آزادى اسلامى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه ميدان را برايش باز كرد شبيه ترين نمونه نسبت به آزادى هايى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله در صدر اسلام به مردم داد. براى مثال، همان گونه كه در مدينه منوره وپيرامون آن مشركان ويهوديان ومسيحيان ومنافقان در كنار مسلمانان زندگى مى كردند؛ خانه هايشان كنار هم بود ودر بازار با هم بودند و با يكديگر داد وستد مى كردند ودر سايه اسلام از آزادى برخوردار بودند، در عصر اميرمؤمنان على سلام الله عليه نيز مسلمانان ويهوديان ومسيحيان ومجوسيان ومشركان وبلكه همه انسان ها ـ از هر كيش وآيينى ـ در سايه اسلام، با عزّت واحترام ودر رفاه وخوشى زندگى مى كردند. آن حضرت مى فرمود: «الناس صنفان إما أخ لك في الدين، واما نظير لك في الخلق(77)؛ مردم [نسبت به شما] دو دسته اند: يا برادر دينى تو هستند ويا همنوع تو».
اين جمله بى نظير وشكوهمند وجاويدان، زمينه را براى احترام بشر، از آن حيث كه بشر است، مى گشايد تا مردم از اين ديدگاه به او بنگرند، وهمگان را زير چتر عدالت وحق انسانيّت گرد مى آورد.
بى گزافه مى گوييم: اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه ـ بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله ـ تنها كسى است كه، با سخنان خود، شالوده هاى عميق آزادى را ريخت، و با رفتار وكردارش آن را در ميان امت به اجرا در آورد. در نهج البلاغة، در ترغيب وتشويق به آزادى مى فرمايد: «ألا حرّ يدع هذه اللماظة(78)؛ آيا آزاده اى نيست كه اين پسمانده غذا در دهان(79) را رها كند». ومى فرمايد: «لاتكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا(80)؛ بنده ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد قرار داده است». وباز مى فرمايد: «أيها الناس إن آدم لم يلد عبداً ولا أمة، وان الناس كلهم أحرار ولكن الله خول بعضكم بعضا(81)؛ اى مردم! آدم نه غلامى به دنيا آورد ونه كنيزى. مردم همه آزادند اما خداوند بعضى از شما را در اختيار بعضى ديگر قرار داد».
وبدين سان، حضرت على سلام الله عليه نخستين كسى بود كه اين سخنان را در زندگى عملى اش پياده كرد وحكومت اسلامى عادلانه وآزادى را كه همه مردم در آن آزادند، بنياد نهاد. درست همانند دولتى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله تأسيس كرد. اينك چند نمونه در اين خصوص:
ابن كوّاء
ابن كواء، مردى منافق وخارجى مذهب وملعون(82) واز مخالفان على بن ابى طالب سلام الله عليه بود، آن هم در زمانى كه حكومت حضرت على سلام الله عليه در اوج خود به سر مى برد ودر آن روزگار، بزرگترين وپهناورترين حكومت در روى زمين بود، وحضرت على سلام الله عليه ـ علاوه بر اين كه امامِ منصوب از جانب خداوند وپيامبر صلى الله عليه وآله بود ـ بزرگترين حكمران بر كره خاكى نيز بود. اين شخص در محافل عمومى وبه گونه اى ددمنشانه به اميرمؤمنان سلام الله عليه اعتراض مى كرد.
مرحوم علامه مجلسى از كتاب «المناقب»، با سندش، آورده است(83) كه: حضرت على سلام الله عليه در حال خواندن نماز صبح بود كه ابن كواء از پشت سر حضرت، شروع به خواندن اين آيه كرد:
[وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وإِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَـئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ولَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ](84)؛ «و[خدا] به تو وبه كسانى كه پيش از تو بودند وحى كرد كه اگر مشرك شوى حتماً كردارت تباه ومسلّماً از زيانكاران خواهى شد».
حضرت به احترام قرآن سكوت كرد تا آن ملعون آيه را به پايان برد. امام قرائتش را ادامه داد. دوباره ابن كواء همان آيه را خواند. باز حضرت على سلام الله عليه به احترام قرآن، خاموش ماند وپس از تمام شدن آيه مجدداً نمازش را ادامه داد. ابن كواء براى بار سوم آيه را خواند: «به تو وكسانى كه پيش از تو بودند وحى كرد كه اگر مشرك شوى حتماً كردارت تباه ومسلّماً از زيانكاران خواهى شد». وحضرت على سلام الله عليه براى سومين بار به احترام قرآن سكوت كرد، وچون ابن كواء آيه را به پايان برد حضرت اين آيه را قرائت كرد: [فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ولاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ](85)؛ «پس، صبور باش كه وعده خدا راست است، ومبادا كسانى كه يقين ندارند تو را به سبكسرى وا ندارند». آن گاه سوره را تمام كرد وبه ركوع رفت(86).
اين چه آزادى است كه به مردى منافق اجازه مى دهد به شخص اول جهان اسلام، آن هم شخصى چون اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه در حال نماز حمله برد و او را به مشرك وبر باد رفتن اعمالش متهم كند، ولى او به احترام قرآن كريم سكوت مى كند، واين حمله وسكوت سه بار تكرار مى شود ودر نهايت امام نمازش را به پايان مى برد بدون آن كه به ابن كواء كارى داشته باشد، وابن كواء هم در پى كار خود مى رود به طورى كه انگار هيچ اتفاقى نيفتاده است.
اين آزادى كجا وآزادى كشورهاى آزاد در جهان امروز كجا؟
آيا هرگز يك فرد معمولى جرأت مى كند با يك رئيس يا رهبر چنين رفتارى بكند؟ وبه فرض كه چنين اتفاقى بيفتد، آيا به خير وخوشى پايان مى پذيرد؟
تاريخ به اين پرسشها جواب منفى مى دهد؛ حتى در امروز ودر آزادترين كشورهاى جهان. واين است آزادى اسلامى كه حضرت على سلام الله عليه آن را پياده كرد.
پس، بشنوند كسانى كه مى گويند: در اسلام آزادى نيست.
ابو هريره
ابو هريره كه در برهه اى از دوران قبل از حضرت على سلام الله عليه، در ناز ونعمت بار آمده بود، با عصر على بن ابى طالب سلام الله عليه، با حقّ ناب واسلام دقيق ورعايت همه جانبه عدالت، روبه رو شد، از اين رو، اين حكومت، خوشايند او قرار نگرفت ودر برابر حضرت على سلام الله عليه ايستاد وبه مخالفت با او پرداخت ومى خواست سياست اسلام واجراى احكام قرآن را به على بن ابى طالب سلام الله عليه بياموزد!
تو گويى از رسول خدا صلى الله عليه وآله نشنيده بود كه بارها وبارها از فضايل وخوبيهاى حضرت على سلام الله عليه گفته بود. گفته هايى چون:
«علي مع الحق والحق مع علي يدور معه حيثما دار(87)؛ على با حقّ است وحق با على وبر يك محور مى چرخند».
«علي وارث علمي وحكمتي(88)؛ على وارث دانش وحكمت من است».
«أنا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد المدينة فليأتها من بابها(89)؛ من شهر علم هستم وعلى دروازه آن، پس هر كه خواهد به شهر در آيد بايد از دروازه آن وارد شود».
وصدها وهزارها سخن ديگر از اين قبيل.
اين از طرف ابو هريره. اما هيچ يك از اين رفتارها وبرخوردهاى او در حضرت على سلام الله عليه كمترين تأثيرى نگذاشت وباعث نشد كه آن حضرت موضع خود را در برابر ابو هريره تغيير دهد؛ بلكه، برعكس، نيازها وگرفتاريهاى او را برطرف مى كرد. به اين قطعه تاريخى توجه كنيد:
علامه مجلسى قدس سره به نقل از «المناقب» آورده است:
«ابو هريره ـ كه روز گذشته از حضرت على سلام الله عليه بد گفته بود ـ نزد آن حضرت آمد وخواهشهاى خود را مطرح كرد وحضرت آنها را برآورده ساخت. ياران حضرت على سلام الله عليه بر او خرده گرفتند، اما حضرت فرمود: من شرم مى كنم كه جهالت او بر علم ومعرفت من، وجُرمش بر عفو وگذشت من، ودرخواستش بر سخاوت وبخشش من چيره آيد»(90).
واما در مقابل مى بينيم كه ابوذر رحمه الله، اين صحابى بزرگ وجليل القدر، در مجلس عثمان كه نيازى به معرفى ندارد، از حكم شرعى سخن مى گويد اما سزايى جز ضرب وحبس وتبعيد وگرسنگى وخوارى ومرگ نمى بيند!
ولى ابو هريره ـ كه به سبب احاديث ساختگى اش از پيامبر صلى الله عليه وآله شهرت دارد ـ اولا: جرأت مى كند كه روبه روى على بن ابى طالب سلام الله عليه از او بدگويى كند!
ثانياً: از آزادى اسلامى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه آن را به اجرا در آورده است آگاه است ولذا بيم آن كه مورد خشم ويا كيفر قرار گيرد، ندارد.
ثالثاً: على بن ابى طالب سلام الله عليه، با آن كه مى داند ابوهريره در اين رفتارش گنهكار وعصيانگر است وحق را زير پا نهاده ودر پى باطل وستم است، او را مجازات نمى كند.
رابعاً: ابو هريره فرداى آن روز، جرأت مى كند كه نزد حضرت على سلام الله عليه بيايد وحوايجش را بخواهد.
خامساً: حضرت على سلام الله عليه هم واقعاً حوايجش را برآورده مى سازد.
به طورى كه انگار اصلا چيزى اتفاق نيفتاده است.
وبعد به يارانش كه بر او خرده مى گيرند، با منطق علم وگذشت وبخشندگى جواب مى دهد.
آرى، آزادى اسلامى در يك چنين سطح بالايى است.
حقوق خوارج
خوارج با اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه جنگيدند وبه روى او ويارانش شمشير كشيدند وهزاران هزار زن ومرد مؤمن، از ياران وشيعيان حضرت على سلام الله عليه را به قتل رساندند، وجنگى بزرگ بر ضد آن حضرت به راه انداختند... .
اما، با اين همه، در تاريخ آمده است كه اميرمؤمنان سلام الله عليه «حقوق خوارج از بيت المال را قطع نكرد»(91).
اين چه آزادى است!؟
از رسول خدا صلى الله عليه وآله وكسانى كه در خط خداى متعال وخط پيامبران و اولياى الهى هستند، كه بگذريم، آيا نظير اين آزادى در تاريخ يافت مى شود؟
بيعت با سوسمار!
بيست وپنج سال بعد از آن كه مسلمانان در غدير خم به فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه وآله بعد از بازگشتش از حجة الوداع، با اميرمؤمنان سلام الله عليه بيعت كردند(92)، پس از كشته شدن عثمان مجدداً با آن حضرت دست بيعت دادند. در ميان بيعت كنندگان هشت نفر از منافقان نيز بودند.
اين عدّه بيعت خود را با حضرت شكستند و با سوسمارى در صحرا بيعت كردند!
اين قطعه تاريخى را بخوانيد:
مرحوم علامه مجلسى در «بحار» به نقل از «مناقب»(93) ابن شهرآشوب، وقطب راوندى در «الخرائج»(94) وشيخ صدوق در «خصال»(95) وصفار در «بصائر الدرجات»(96) و ديگران با سندهاى خود از اصبغ بن نباتة آورده اند كه گفت:
اميرمؤمنان سلام الله عليه به ما دستور داد كه از كوفه به مداين برويم. ما روز يكشنبه حركت كرديم اما عمرو بن حريث با هفت نفر نيامدند وبه جايى در حيرة، موسوم به خورنق، رفتند وعمرو گفت: براى گردش مى رويم وروز چهارشنبه حركت مى كنيم وپيش از آن كه على نماز جمعه را برگزار كند به او ملحق مى شويم.
اين عده مشغول خوردن ناهار بودند كه سوسمارى ديدند وآن را شكار كردند. عمرو بن حريث آن را گرفت ودستش را راست نگه داشت وگفت: بيعت كنيد. اين اميرمؤمنان است! آن هفت نفر وخود عمرو با سوسمار بيعت كردند وبعد رهايش ساختند ورفتند. عمرو گفت: على بن ابى طالب مدّعى است كه غيب مى داند، ولى ما او را خلع كرديم وبه جاى وى با سوسمارى بيعت نموديم.
آنان روز جمعه وارد مداين شدند وحضرت مشغول ايراد خطبه بود. بدون آن كه از هم جدا شوند همگى جلو در مسجد پياده شدند، وچون به مسجد در آمدند اميرمؤمنان سلام الله عليه از بالاى منبر آنها را ديد وصحبتش را قطع كرد وفرمود:
«اى مردم! پيامبر خدا صلى الله عليه وآله به من هزار حديث آموخت كه هر حديثى هزار در وهر در هزار كليد دارد. خداى عزوجل مى فرمايد:
[يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسِ بِإِمَامِهِمْ](97)؛ «روزى كه هر مردمى را با پيشوايشان فرا خوانيم».
من براى شما به خدا سوگند مى خورم كه روز قيامت هشت نفر برانگيخته مى شوند وبه نام پيشوايشان كه سوسمارى است فرا خوانده مى شوند. اگر بخواهم مى توانم از اين هشت تن نام ببرم».
اصبغ بن نباتة گفت: در اين هنگام ديدم عمرو بن حريث از خجالت وملامت وترس ووحشت به زمين افتاد چنان كه برگ خرما از بن مى افتد(98).
چگونه اين هشت نفر به خود اجازه مى دهند بيعتشان را بشكنند، آن هم با كسى چون اميرمؤمنان سلام الله عليه كه قرآن كريم، در آيه مباهله، او را «نفس» رسول خدا صلى الله عليه وآله تلقى كرده است؟(99) بعد، چنان در گمراهى فرو مى روند كه، براى اهانت هرچه بيشتر به اميرمؤمنان سلام الله عليه، اين قسمت كننده بهشت ودوزخ، با سوسمارى بيعت مى كنند.
اما موضع اميرمؤمنان سلام الله عليه در برابر آن ها موضع محبت ومهربانى است. آنان را مى شناسد واز كارى كه كرده اند آگاهشان مى كند و با اين حال از بردن نام ايشان خوددارى مى كند تا مبادا مردم به آنان صدمه اى بزنند.
لكن، با وجود اين همه گذشت ومحبت، آن هشت نفر همچنان بر نفاق وگمراهى خويش اصرار مى ورزند.
آرى، چنين آزادى فقط در اسلام وجود دارد وبس. وتنها يك حاكم اسلامى عادل، همچون رسول خدا صلى الله عليه وآله واميرمؤمنان سلام الله عليه ورهروان راستين راه آنان، مى توانند آن را به نمايش بگذارند.
پا درمياني در ازدواج
كوفه آميزه اى از عرب وايرانى وديگر اقوام ونژادهايى را كه در ادوار پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله به اسلام گرويدند، در خود گرد آورده بود. بعضى از اينها، در نتيجه ضعف پايه ها واصول جهانى اسلام در جانهايشان، بشدّت داراى حسّ نژادگرايى وقوميت گرايى وناسيوناليستى بودند. از اين رو، برخى عربها حاضر نبودند به غير عربها زن بدهند.
غير عربها نزد اميرمؤمنان سلام الله عليه آمدند واين موضوع را با حضرت در ميان نهادند واز ايشان خواهش كردند كه عربها را نصيحت كند ونقش ميانجى را در اين باره ايفا نمايد.
حضرت على سلام الله عليه اين كار را كرد امّا عربها نپذيرفتند.
اين چه آزادى است كه اميرمؤمنان سلام الله عليه براى ازدواج وساطت مى كند اما وساطتش قبول نمى شود، وآب از آب هم تكان نمى خورد.
اين، آزادى اسلام است.
نماز تراويح
پيامبر صلى الله عليه وآله نمازهاى مستحبى ماه رمضان را فرادى مى خواند واجازه نداد كه به صورت جماعت خوانده شوند. به طورى كه وقتى در يكى از شبهاى ماه رمضان، مسلمانان پشت سر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله به جماعت ايستادند حضرت نمازش را تمام كرد واز مسجد خارج شد وبه خانه اش رفت وبه آن ها اجازه نداد نافله ها را به جماعت بخوانند(100).
در دوره ابوبكر ونيز در برهه اى از عهد عمر بن خطاب وضع چنين بود، تا آن كه عمر اجازه داد اين نمازهاى مستحبى به جماعت خوانده شود و«نماز تراويح» نام گرفت. عثمان بن عفان نيز به اين بدعت ادامه داد.
اميرمؤمنان على سلام الله عليه كه روى كار آمد، از نماز تراويح منع كرد چنان كه رسول خدا صلى الله عليه وآله اجازه آن را نداد. مع ذلك، جماعتى از مسلمانان كه ساليان درازى به خواندن تراويح خو گرفته بودند عليه ممنوعيت نماز تراويح تظاهرات كردند. چون خبر به اميرمؤمنان سلام الله عليه رسيد دستور داد كارى به آنها نداشته باشند وبگذارند هر طور مى خواهند عمل كنند.
اين يكى از مصاديق آزادى در اسلام است؛ چه، رئيس كلّ اسلام ومسلمانان مردم را وا مى گذارد كه با او مخالفت كنند وآنان را كمترين مجازاتى هم نمى كند.
از خدا بترس!
در «مناقب» به نقل از «مسند» احمد بن حنبل آمده است:
جـعد بن نعجه خارجى، به اميرمؤمنان سلام الله عليه گفت: اى على! از خدا بترس، روزى خواهى مُرد.
حضرت على سلام الله عليه به او فرمود: «نه، به خدا سوگند كه من كشته خواهم شد، با ضربتى بر اين ـ اشاره به سر مباركش كرد ـ اين قضاى حتمى ]خداوند[ است، وبه من ]از جانب پيامبر[ خبر قطعى داده شده است:
[وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى](101)؛ «وزيان كرد آن كه دروغ بست»(102).
كيست كه جرأت كند به فرمانرواى بزرگترين دولت جهان چنين سخن بگويد ونامش در دفتر ثبت مُردگان ثبت نشود؟ در منطق غير اسلامى، سزاى چنين كسى جز زندان وشكنجه وسرانجام، قتل نيست.
اما يك مرد خارجى مسلك، با آزادى تمام وخيال راحت وبدون كمترين ترس ووحشتى اين سخن را مى گويد و با اين جمله به شخصيتى چون اميرمؤمنان سلام الله عليه اهانت مى كند، ولى هيچ كيفرى از سوى اميرمؤمنان سلام الله عليه متوجه او نمى شود جز اين كه درى از درهاى غيب را كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله به او آموخت مى گشايد ودر كنار آن به آيه اى از قرآن تمسّك مى جويد كه آن گوينده خارجى را دروغ گو مى شمارد. وآن آيه اين است: «وزيان كرد هر كه دروغ بست». آن خارجى كه گفت: «تو خواهى مرد» دروغ گفت، چرا كه خداى متعال مى فرمايد:
[وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ](103)؛ «وگمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده اند، بلكه زنده اند ونزد پروردگارشان روزى مى خورند»(104).
اين منطق سخن است كه جايگزين منطق شمشير مى شود.
واين آزادى فقط در اسلام يافت مى شود وبس.
سؤال كردن براى تخريب
مرحوم محدّث قمى به نقل از كتاب «الخطب» عبدالعزيز جلودى آورده است: اميرمؤمنان سلام الله عليه به ايراد سخنرانى پرداخت وفرمود: «از من بپرسيد؛ كه از هرچه تحت عرش است از من بپرسيد پاسخش را مى دهم. بعد از من هركس چنين سخنى بگويد يا از روى نادانى ادّعا مى كند ويا دروغگو وافترا زننده است».
مردى سبزه ولاغر ودراز با موهاى مجعّد كه شبيه يهوديان عرب بود ونوشته اى مصحف مانند به گردن داشت، از گوشه مجلس برخاست وخطاب به حضرت على سلام الله عليه داد زد: اى كسى كه مدعى چيزى هستى كه نمى دانى، ودم از چيزى مى زنى كه نمى فهمى، من مى پرسم، جوابم را بده.
ياران على سلام الله عليه وشيعيان او از هر سو پريدند وقصد جان آن مرد را كردند.
حضرت على سلام الله عليه بانگ زد كه: رهايش كنيد وشتاب مورزيد؛ كه با شتابزدگى حجّتهاى خدا اقامه نمى شود، وبراهين خداوند آشكار نمى گردد.
سپس رو به آن مرد كرد وفرمودش: هرچه دلت مى خواهد و با هر زبانى كه مى خواهى سؤال كن؛ جوابت را مى دهم.
آن گاه مرد سؤالاتى كرد وحضرت پاسخش را داد.
مرد سرش را تكان داد وگفت: «گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست. ومحمد فرستاده خداست»(105).
اين است معناى آزادى در نظر على بن ابى طالب سلام الله عليه.
منطق سخن...، نه منطق زور وخشونت.
منطق گفتگو... به جاى منطق گلوله.
آزادى بيان باعث مى شود كه پرسنده خيره سر تسليم گردد وبه مؤمنى با ادب تبديل شود. منطق برهان زمينه را براى يهودى كينه توز باز مى كند تا مسلمانى مطيع شود.
اين است منطق اسلام، ومعناى آزادى از نظر اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه.
بخشيدن دشنام
مورّخان در تاريخ زندگى اميرمؤمنان سلام الله عليه آورده اند كه آن حضرت در ايام خلافتش در كوفه، روزى در جمع عدّه اى نشسته بود كه زن زيبايى از كنار آنها رد شد وآن عده نگاههايشان را به آن زن دوختند. اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: چشمان اين نرينگان آزمند است وهمين باعث كورى آنها مى شود. پس، هرگاه يكى از شما چشمش به زنى افتاد وخوشش آمد برود با همسر خودش همبستر شود، چرا كه او هم زنى است مثل زن خودش.
در اين هنگام مردى از خوارج ـ كه در آن جا حاضر بود ـ گفت: خدا اين كافر را بكشد، چقدر داناست!
مردم پريدند كه او را بكشند؛ اما حضرت على سلام الله عليه فرمود: آرام باشيد، جواب ناسزا ناسزاست ويا بخشيدن گناه»(106).
تاريخ، اين جريان را تا اينجا بيان كرده است؛ وبقيه ماجرا را نديده ام، آيا اميرمؤمنان سلام الله عليه مقابله به مثل كرد وناسزاى او را پاسخ داد، چرا كه خداوند مى فرمايد: [فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ](107)؛ «پس هر كه به شما تعدى كرد به مانند تعدّيى كه به شما كرده است به او تعدى كنيد»، يا او را بخشيد ومتعرّضش نشد.
ظاهراً او را بخشيده است؛ چون اگر حضرت على سلام الله عليه با او كارى مى كرد قطعاً تاريخ آن را نيز ثبت مى نمود، وهمين كه ثبت نكرده ظاهراً دليل آن است كه وى را بخشيده است.
اگر آزادى بيان نبود، قطعاً اين مرد خارجى جرأت نمى كرد به اميرمؤمنان سلام الله عليه جسارت كند وروز روشن وجلو چشم خودش ودر حضور يارانش او را به كفر نسبت دهد.
امام سلام الله عليه با سياست خردمندانه وحكمت سياسى اش مردم را آزاد گذاشت كه هرچه مى خواهند بگويند. شايد براى اين كه سوپاپ اطمينانى باشد وافراد صاحب غرض ومرض از اين طريق تخليه روانى شوند وكار به شمشير وبه راه افتادن جنگى ولو كوچك در داخل كوفه كشيده نشود.
اين بدان معنا نيست كه اسلام به اين مرد خارجى مسلك اجازه مى دهد چنين سخنانى را به زبان آورد، هرگز، اين سخن مرد خارجى از بدترين حرامها وزشت ترين گناهان است. بلكه مقصود اين است كه توضيح دهيم عاليترين مقام حكومتى اسلام آنقدر به مردم آزادى مى دهد كه به خود اجازه مى دهند حتى چنين رفتارهاى زشتى را انجام دهند.
تحليل اين موضع
وگرنه حكم شرعى اوليه چنين انسانى قتل است؛ چون كسى كه به پيامبر صلى الله عليه وآله وامام سلام الله عليه دشنام دهد مجازاتش كشته شدن است. محقق حلّى در «شرائع»(108) وصاحب جواهر در شرحش مى گويد: «كسى كه امام عادل را سبّ كند قتلش واجب است، ودر اين حكم، من اختلافى نمى يابم؛ بلكه ظاهر «منتهى» و«تذكرة» حكايت از اجماع بر آن دارد، وجمعى هم بر اين اجماع تصريح كرده اند. پيامبر صلى الله عليه وآله فرموده است: «هركس بشنود كه كسى مرا ناسزا مى گويد بر او واجب است كه كسى را كه دشنام مى دهد بكشد، وبه حاكم مراجعه نكند، واگر به حاكم مراجعه كرد او نيز بايد كسى را كه به من ناسزا گفته است به قتل برساند».
در اين باره هم فرقى ميان پيامبر وائمه سلام الله عليهم نيست ودشنام دهنده آنان نيز همين حكم را دارد»(109).
مرحوم علامه مجلسى در «بحار»، با چندين سند از ابن عباس روايت آورده است كه وى از يكى از مجالس قريش مى گذشت كه على بن ابى طالب سلام الله عليه را ناسزا مى گفتند. به عصاكش خود ـ در آن زمان ابن عباس نابينا بود ـ گفت: اينها چه مى گويند؟
گفت: به على سلام الله عليه ناسزا مى گويند.
گفت: مرا نزديك آنها ببر.
چون به ايشان نزديك شد، ايستاد وگفت: كدام يك از شما به خدا ناسزا مى گفت؟
گفتند: سبحان الله! كسى كه به خدا ناسزا بگويد مشرك است.
ابن عباس گفت: كدام يك از شما به پيامبر خدا صلى الله عليه وآله ناسزا مى گفت؟
گفتند: كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله ناسزا گويد كافر است.
گفت: كدام يك از شما به على بن ابى طالب سلام الله عليه ناسزا مى گفت؟
گفتند: ما بوديم.
گفت: خدا را گواه مى گيرم، خدا را گواه مى گيرم كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه وآله مى فرمايد: «هركس به على ناسزا گويد به من ناسزا گفته وهركس به من ناسزا گويد به خداى عزوجل ناسزا گفته است»(110).
در حديثى از امام صادق سلام الله عليه كه عبدالله بن سليمان عامرى روايت كرده، آمده است: به امام صادق سلام الله عليه عرض كردم: حكم مردى كه بشنوم على را دشنام مى دهد واز او برائت مى جويد چيست؟ فرمود: «به خدا قسم كه خونش حلال است»(111).
«روايت است كه هركس از حضرت محمد صلى الله عليه وآله يا يكى از اهل بيتش سلام الله عليهم به بدى يا به چيزى كه شايسته آنها نيست ياد كند، يا در مورد آنها طعن كند قتلش واجب است»(112).
در «دعائم الاسلام» آمده است كه شخصى از حضرت صادق سلام الله عليه درباره كسى كه به حضرت على سلام الله عليه ناسزا مى گويد، سؤال كرد، فرمود: «سزاوار است كه حتى يك روز زنده نماند». سپس فرمود: «كسى كه امام را سبّ كند كشته مى شود همچنان كه اگر كسى پيامبر صلى الله عليه وآله را سبّ كند بايد كشته شود»(113).
اينها نمونه اى بود از دهها حديثى كه در اين باره وارد شده است ومن نيازى نمى بينم كه همه آنها را در اين مجال مختصر بازگو كنم.
قاعده اهمّ ومهمّ در اسلام
امّا، با اين همه، اميرمؤمنان سلام الله عليه آن مرد خارجى را كه دشنامش داد نكشت ودستور هم نداد او را بكشند، بلكه حتى به يارانش كه مى خواستند او را بكشند اجازه اين كار را نداد ومانع شد. به خاطر مصلحتى مهم تر، ويا به اين دليل كه در كشتن او مفسده بود، واين مصلحت ومفسده يا به شخص اميرمؤمنان سلام الله عليه، در آن شرايط خاص، مربوط مى شده يا به كلّ اسلام ومسلمانان در آن فضاى خاصى كه آنان را در ميان گرفته بود، ويا به هر دو.
اين مصلحت ممكن است، صِرف نشان دادن گذشت وبخشش اسلام باشد... .
ومفسده ممكن است اين باشد كه: بعضى افراد نادان تصور كنند اسلام خشن وبى رحم است.
يا به مغرضان وشيطان صفتان بهانه دهد كه تبليغ كنند اسلام بى رحم وكينه توز است.
ويا به دلايل ديگرى جز اينها. واينها مهمتر از اجراى يك حكم از احكام مجازاتهاى اسلام است، وبيشتر در خور اهتمام و اولى به اجرايند؛ چون، گاه تأثير منفى تبليغات سوء بر اسلام ومسلمانان بيشتر از تأثير مثبت اجراى برخى احكام اسلام است. در اين خصوص، محقق قمى رحمه الله سخنى دارد كه مضمون آن چنين است: «آنچه كه علما به آن فتوا داده اند وادعاى اجماع فقها را بر آن كرده اند، وشرع مقدس بر آن تصريح نموده، اين است كه دشنام دهنده به پيامبر صلى الله عليه وآله وائمه سلام الله عليهم بايد كشته شود اما شرطش اين است كه در اجراى اين حكم بيم فسادى نباشد»(114).
از همين رو، در كتاب ارزشمند كافى، در حديثى با سند صحيح، از زرارة روايت شده است كه حضرت باقر يا صادق؛ فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اگر نه اين است كه خوش ندارم گفته شود: محمد از عده اى كمك گرفت وچون بر دشمنش پيروز شد آن عده را كشت، هر آينه عده زيادى را [كه مستحق قتل بودند] گردن مى زدم»(115).
بنابراين، نگرانى از تبليغ سوء عليه رسول خدا صلى الله عليه وآله باعث شد كه پيامبر صلى الله عليه وآله از كشتن شمار بسيارى كه مستحق قتل ويا واجب القتل بودند صرف نظر كند.
از اصول سياست اسلام
واين يك اصل عميق از اصول سياست اسلام است كه بسيارى از احكام سياست داخلى وخارجى اسلام را مى توان از آن استنباط كرد.
البته، معنايش اين نيست كه تمام احكام خداى متعال با استهزا وتمسخر ديگران تغيير مى كند؛ بلكه به اين معناست كه استهزا كردن يا تهمت زدن به اسلام يا پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله يا امامان وپيشوايان اسلام سلام الله عليهم ويا حتى مراجع دينى وتبليغ عليه آنان، به نحوى كه موجب ضعف اسلام وتضعيف مسلمانان وباعث وهن يا دشمن شادى آنان، ومانند اينها گردد، واز طرفى باعث تشجيع ستمگران وكافران شود وزبان آن ها را به بدگويى از اسلام ومسلمانان باز كند... اينها چيزهايى است كه موجب مى شود گاه از اجراى بعضى مواد كيفرهاى اسلامى صرف نظر شود تا از اين طريق اعتلاى اسلام وعظمت وشكوه آن حفظ گردد؛ چرا كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله فرموده است:
«الإسلام يعلو ولايعلى عليه(116)؛ اسلام برتر است وچيزى برتر از آن نيست».
در يك جمله: چنانچه بر اجراى يك مجازات اسلامى فسادى مترتّب گردد كه از نظر شرعى معلوم شود رعايت آن مهمتر از رعايت آن مجازات است، از اجراى مجازات صرف نظر مى شود.
احاديث شريف به اين مطلب صراحت دارند، از جمله حديثى كه شيوخ جليل القدر كلينى(117) وصدوق(118) وطوسى(119) رضوان الله عليهم، با سند صحيح، از هـشام بن سالم روايت كرده اند كه گفت: به حضرت صادق سلام الله عليه عرض كردم: حكم مرد ناسزاگو به حضرت على سلام الله عليه چيست؟ فرمود: به خدا قسم كه مهدورالدم است. سپس فرمود: البته اگر دامن بى گناهى را نگيرد.
عرض كردم: چرا دامن بى گناهى را بگيرد؟
فرمود: مؤمنى به جاى كافرى كشته شود. وبيشتر از اين توضيح نداد.
علامه مجلسى رحمه الله ـ در مرآة العقول ـ در توضيح سخن امام مى گويد: «يعنى: به سبب قتل او، بى گناهى گرفتار نشود».
به اين دلايل، حضرت على سلام الله عليه از كشتن شخصى كه به او ناسزا گفت صرف نظر كرد وبه ديگران هم اجازه نداد به او صدمه اى بزنند.
هرگاه ماجراى ناسزا گفتن به حضرت على سلام الله عليه را در حضورش وگذشت آن حضرت از شخص ناسزاگو را ـ با همه اختصارش ـ با ماجراهاى ديگرى از سياستمداران بيشتر كشورهاى اسلامى امروز مقايسه كنيم، معلوم خواهد شد كه تفاوت ميان آنها از زمين تا آسمان است.
امروز اگر كسى به يكى از سران غالب كشورهاى اسلامى ناسزا گويد، بويژه اگر روبه رو ودر حضور اطرافيانش باشد، كمترين مجازاتش زندان وشكنجه ومحروميت از حقوق قانونى وكسب وكار وامثال اينهاست، وحتى ممكن است كارش به اعدام يا جان دادن زير شكنجه هاى وحشيانه باشد.
نيك ياد دارم كه در عهد «عبدالكريم قاسم»(120) در عراق قانونى وضع شد كه به موجب آن هركس به عبدالكريم اهانت كند مجازاتش ده سال زندان با اعمال شاقّه بود.
اين جاست كه به آزادى در سايه حكومت اميرمؤمنان سلام الله عليه كه اجرا كننده دقيق اسلام بود، پى مى بريم.
خوددارى از بيعت
پس از كشته شدن عثمان بن عفّان، مسلمانان با اميرمؤمنان سلام الله عليه بيعت كردند بجز شمارى از منافقان كه از بيعت كردن سر باز زدند. اما اميرمؤمنان سلام الله عليه آنها را مجبور به بيعت نكرد.
برخى صحابه خواستند آن عدّه را به بيعت كردن وا دارند ودر اين باره از اميرمؤمنان سلام الله عليه اجازه طلبيدند، ليكن امام سلام الله عليه پاسخ منفى داد ودرخواست آنان را بشدّت ردّ كرد؛ تا بدين ترتيب به آزادى اسلامى جامه عمل بپوشاند ومنطق سخن را وسخن منطقى را بر كرسى بنشاند، نه سخن شمشير ومنطق زور را.
مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار آورده است: «پس، حضرت على سلام الله عليه به مسجد رفت ومردم با او بيعت كردند... وسعد بن ابى وقاص را آوردند، حضرت به او گفت: بيعت كن. گفت: تا مردم بيعت نكنند، بيعت نمى كنم. حضرت فرمود: رهايش كنيد. بعد ابن عمر را آوردند، وگفتند: بيعت كن. گفت: تا مردم بيعت نكنند، بيعت نمى كنم. حضرت فرمود: ضامن برايم بياور. گفت: ضامنى ندارم. اشتر گفت: اجازه دهيد گردنش را بزنم. حضرت فرمود: رهايش كنيد. من خودم ضامن او هستم.
انصار بيعت كردند بجز شمارى اندك نظير حسان بن ثابت وكعب بن مالك وسلمة بن مخلد وابو سعيد خدرى ومحمد بن مسلمة ونعمان بن بشير وزيد بن ثابت وكعب بن مالك ورافع بن خديج وفضالة بن عبيدة وكعب بن عجرة كه همگى طرفدار عثمان بودند»(121).
واكنش اميرمؤمنان سلام الله عليه در برابر اين مخالفتها وسر بر تافتنها چيزى جزنصيحت ودعوت به حق نبود.
علاّمه مجلسى قدس سره در «بحار»، به نقل از «الارشاد» آورده است كه: «چون سعد وكسانى كه نامشان را برديم از اميرمؤمنان سلام الله عليه كناره گرفتند واز بيعت با او خوددارى ورزيدند، حضرت حمد وثناى الهى را به جاى آورد وآن گاه سخنانى ايراد كرد واز جمله، فرمود: «سوگند به خدا كه خصم را نصيحت مى كنم وداد مظلوم را مى ستانم. از سعد وابن مسلمة واسامه وعبدالله وحسان بن ثابت خبرهايى به من رسيده است كه خوشايند من نيست، وداورى ميان خود وايشان را به خدا وا مى گذارم»(122).
واين تمام عكس العمل اميرمؤمنان سلام الله عليه در برابر كسانى است كه بى هيچ دليل ومنطقى از بيعت با او سر باز زدند.
اينجاست كه آزادى اسلامى از سوى يك فرمانرواى عادل اسلامى خود را نشان مى دهد: منطق سخن وشمشير منطق، نه منطق شمشير.
با وجود آگاهي ام از پيمان شكني آنها
زبير وطلحه همراه با توده مسلمانان با حضرت على سلام الله عليه بيعت كردند اما وقتى ديدند كه حضرت از دادن حقوق از بيت المال بين آن دو وساير مسلمانان فرق نمى گذارد، وهمچنين با درخواست ايشان مبنى بر واگذارى حكومت بصره وكوفه به آنها موافقت نكرد ـ علتش هم اين بود كه امام سلام الله عليه از توطئه وتبانى ميان آن دو با معاويه در اين خصوص مطلع بود ـ از اميرمؤمنان سلام الله عليه اجازه خواستند كه به عمره روند. حضرت على سلام الله عليه مى دانست كه طلحه وزبير قصد عمره ندارند بلكه در پى پيمان شكنى وجنگ افروزى هستند، اما با اين حال، به آن دو اجازه رفتن داد، تا كه نشان دهد رئيس كشور، آزادى شكوهمند اسلامى را پاس مى دارد.
زمانى كه آن دو از حضرت اجازه خواستند براى عمره خارج شوند، به ايشان فرمود: «لا والله ما تريدان العمرة، ولكن تريدان البصرة؛ به خدا سوگند كه شما قصد عمره نداريد بلكه آهنگ بصره داريد». همچنين زمانى كه خبر اجازه طلبيدن طلحه وزبير براى رفتن به عمره را به ابن عباس مى داد، فرمود: «ومن با آن كه مى دانم نيّت خيانت وعهدشكنى در دل دارند، به آنها اجازه دادم، واز خداوند در برابرشان يارى مى طلبم. بزودى خدا نيرنگ آنها را دفع خواهد كرد ومرا بر ايشان چيره مى گرداند»(123).
مخالفت شُريح
ابن ابى الحديد، در «شرح نهج البلاغة» آن جا كه به ذكر برخى از احوال شريح مى پردازد، مى گويد: «با آن كه شريح در بسيارى از مسائل فقهى با على سلام الله عليه مخالفت مى كرد واين مسائل در كتابهاى فقها آمده است، مع ذلك حضرت او را بر مسند قضا ابقا كرد، يك بار حضرت على سلام الله عليه بر او خشم گرفت ووى را از كوفه بيرون كرد اما از منصب قضا عزلش ننمود بلكه منصب قضاى «بانقيا» را كه روستايى نزديك كوفه بود وبيشتر ساكنانش يهودى بودند، به وى سپرد، وشريح مدتى در آن جا بود تا آن كه حضرت از وى راضى شد وبه كوفه اش باز گرداند»(124).
آيا ناراضيى هست؟
پس از آن كه كار بيعت با اميرمؤمنان سلام الله عليه تمام شد وتوده مسلمانان بيعت كردند حضرت دست به كارى زد كه در تاريخ بى مانند بود:
ابن شهرآشوب در «مناقب» به نقل از راغب از عمار بن عباس آورده است كه: چون حضرت على سلام الله عليه بر منبر رفت به ما فرمود: «برخيزيد وبه ميان صفوف جمعيت رويد وصدا زنيد: آيا كسى هست كه ناراضى باشد؟ ومردم از هر سو فرياد زدند: بار خدايا! ما از رسول تو وپسر عمويش راضى وتسليم وفرمانبردار آنان هستيم»(125).
اميرمؤمنان سلام الله عليه خليفه حقيقىِ منصوب از جانب خداى متعال است، با اين حال در ابتداى كار، از پذيرفتن بيعت سر باز مى زند تا بعداً كسى نگويد بيعت با زور واجبار صورت گرفته است. بعد هم كه مردم آزادانه با ايشان بيعت مى كنند وكسانى را هم كه بيعت نكردند مجبور به بيعت نكرد، باز دستور مى دهد كه ميان صفوف مردم بروند شايد كسى باشد كه ناراضى وبى ميل است واميرمؤمنان به او آزادى بيعت وپيمان وگفتگو وبحث دهد.
اين چه آزادى حيرت انگيزى است در اسلام كه شخص اول مملكت، پس از اتمام بيعت، به كار مى بندد؟
آرى، اين آزادى از ويژگى هاى اسلام عزيز است.
موضع حسن بصرى
حسن بصرى ـ آن طور كه مورّخان نوشته اند ـ: «كسى است كه مى گويند نسبت به حضرت على سلام الله عليه بغض داشته وآن حضرت را نكوهش مى كرده ومى گفته است: اگر على در مدينه مى ماند وخرماى حَشَف ـ پست ترين نوع خرما ـ مى خورد برايش بهتر از آن بود كه وارد اين كار شود.
او از كسانى است كه از يارى دادن به حضرت على سلام الله عليه دست كشيدند. وحضرت على سلام الله عليه درباره او مى فرمود: «هر قومى يك سامرى دارد و او [حسن بصرى] سامرى اين امت است، با اين تفاوت كه «لامِسَاسَ»(126) نمى گويد بلكه «لاقتال» مى گويد»(127).
همين آدم مشغول وضو گرفتن از جوى آبى است كه حضرت على سلام الله عليه به او برمى خورد ومى فرمايد: وضوى كامل بگير، اى جوان. حسن بصرى مى گويد: تو ديروز مردانى را كشتى كه وضوى كامل مى گرفتند. حضرت فرمود: وتو براى آنان اندوهگينى؟ حسن گفت: آرى.
حضرت فرمود: پس، خدا اندوهت را دراز كناد»(128).
اين تمام پاسخى است كه حضرت على سلام الله عليه به حسن بصرى مى دهد.
سخن در برابر سخن. جواب ناسزا به دعايى بر آن.
واين است معناى آزادى عميق وشكوهمند اسلامى.
موضع اشعث
ابن شهرآشوب در «مناقب» آورده است:
«در خبرى، از حسن بن على سلام الله عليه روايت شده است كه [در زمان حكومت حضرت على سلام الله عليه] اشعث بن قيس كندى در خانه اش مأذنه اى ساخت وهرگاه، در اوقات نماز، صداى اذان را از مسجد جامع كوفه مى شنيد بالاى آن مأذنه مى رفت و[خطاب به على سلام الله عليه كه براى نماز به مسجد مى رفت] بانگ بر مى آورد: اى مرد، تو دروغگو وجادوگرى...
عكس العمل امام سلام الله عليه در برابر اين جنايت شرم آور چه بود؟
هيچ. فقط خبر دادن از سرنوشت اين مرد وقيح.
امام حسن سلام الله عليه در ادامه سخنانش فرمود: «پدرم او را «عنق النار»(129) ـ ودر روايتى: «عرف النار»(130) ـ مى ناميد.
معناى آن از حضرت سؤال شد، فرمود: چون مرگ اشعث فرا رسد تنوره اى از آتش از آسمان بر او فرود مى آيد و او را مى سوزاند ودر حالى كه تبديل به زغال شده است دفن مى شود».
اين كلّ عكس العمل حضرت على سلام الله عليه در برابر كار اشعث بن قيس است؛ كارى كه هركس نظير آن را در حكومت هر طاغوتى انجام دهد كمترين بلايى كه ـ در واكنش به عمل او ـ بر سرش مى آيد زندان وشكنجه ومحروميت از حقوق سياسى واجتماعى است.
اما اميرمؤمنان سلام الله عليه سلطان حقيقى وخليفه خدا ورئيسى است كه اسلام را، با دقت واستوارى، پياده مى كند.
«چون مرگ اشعث در رسيد كسانى كه بر بالينش بودند آتشى را ديدند كه تنوره كشان بر او درآمد ووى را سوزاند واشعث فرياد مى كشيد ومى گفت: بدبخت شدم، نابود شدم»(131).
پرداخت ديه مخالفي كه به قتل رسيد
چون اميرمؤمنان سلام الله عليه تصميم گرفت براى مقابله با معاويه وفرونشاندن غائله او رهسپار صفين شود، خطبه اى ايراد كرد ودر آن مردم را به جهاد برانگيخت. مردى با آن حضرت مخالفت ورزيد ومردم او را به قتل رساندند وامام سلام الله عليه ديه او را پرداخت.
ماجرا را علامه مجلسى قدس سره در «بحار» به نقل از كتاب نصر بن مزاحم، به روايت معبد چنين آورده است:
«على سلام الله عليه بر منبرش به خطبه ايستاد... وشنيدم كه مى فرمود: پيش به سوى دشمنان خدا. پيش به سوى دشمنان قرآن وسنتها. پيش به سوى پس مانده هاى احزاب وقاتلان مهاجرين وانصار.
در اين هنگام، مردى از بنى فزارة با آن حضرت ابراز مخالفت نمود. مردم او را زير مشت ولگد گرفتند وچندان زدند كه مُرد. اميرمؤمنان سلام الله عليه ديه او را از بيت المال پرداخت.
اشتر برخاست وگفت: اى اميرمؤمنان! مبادا آنچه كه ديدى تو را سست گرداند، وسخنانى كه از اين تيره روز خيانتكار شنيدى تو را از يارى ما نوميد سازد»(132).
از اين حديث پيداست كه آن مرد با اميرمؤمنان سلام الله عليه به درشتى سخن گفته است اما، با اين حال، امام او را مقتول بيت المال تلقى نموده وديه اش را از آن پرداخت كرده است.
چنين آزادى گفتار وعقيده وبيانى در كجا يافت مى شود؟ جز در اسلام؟ اميرمؤمنان سلام الله عليه مردم را به جنگ با دشمن خدا ودشمن رسول خدا، معاوية بن ابى سفيان، فرا مى خواند، ومردى با او ابراز مخالفت مى كند ومردم او را مى كشند، واميرمؤمنان سلام الله عليه به وارثانش ديه مى دهد.
كجا ودر كدام سازمان اين كره زمين، حتى در آزادترين كشورهاى جهان امروز، نظير اين رفتار يافت مى شود؟
اين چنين، اميرمؤمنان سلام الله عليه با رفتار خويش اسلام را در همه ابعاد، از جمله بُعد آزادى، به گونه اى ژرف وفراگير به نمايش گذاشت، ودر سطوح گوناگون وامور مختلف به مردم آزادى داد ودر همه عرصه ها ركورد دار شد تا حكّام اسلامى راه ورسم او را در پيش گيرند وبر پايه سياست خردمندانه حضرت على سلام الله عليه در همه زمينه ها، سياستهاى خود را اصلاح كنند.

:: برابري در سياست اميرمؤمنان (عليه السلام)

اميرمؤمنان سلام الله عليه ـ همچون پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله ـ سياست خويش را بر شالوده برابرى عادلانه ميان افراد مختلف امّت قرار داد وبيت المال را كه همگان در آن يكسانند ميان آنان به يكسان تقسيم مى كرد. واين از ويژگيهاى برجسته على بن ابى طالب سلام الله عليه بود به طورى كه در يكى از زيارتهاى آن حضرت، وقتى صفات نادر او شمارش مى شود از اين ويژگى هم نام برده مى شود: «القاسم بالسوية، والعادل في الرعية(133)؛ قسمت كننده [بيت المال] به يكسان، وعدالت گستر در ميان رعيت».
اجراى اين سياست دردسرهاى زيادى براى امام سلام الله عليه به همراه داشت وباعث جداييها، جنگها، پراكنده شدن بعضى سران وبزرگان از گرد او شد، اما اميرمؤمنان سلام الله عليه كه در صدد پياده كردن مو به مو ودقيق اسلام بود، به هيچ يك از اين ها اهميتى نداد.
در اين جا، به ذكر نمونه هايى از مساوات طلبى اميرمؤمنان سلام الله عليه كه تاريخ ثبت كرده است، مى پردازيم:
آغازيدن از خود
اميرمؤمنان سلام الله عليه رعايت برابرى را نخست از خويشتن آغاز كرد وآن گاه درباره ديگران پياده نمود تا مردم بهانه اى براى اعتراض نداشته باشند.
پس از آن كه عثمان كشته شد ومسلمانان با اميرمؤمنان سلام الله عليه بيعت كردند، حضرت در مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله منبر رفت وخطبه اى ايراد كرد ودر آن، مردم را به پرهيزگارى وترس از خدا دعوت نمود وسپس به تشريح سياستهاى خويش درباره كشور ومردم پرداخت. آن گاه از منبر فرود آمده دستور داد بيت المال را گشودند، وبه عمار فرمود: «اى عمار! به بيت المال برو وبه هر نفر سه دينار عطا كن وسه دينار هم براى من بياور.
عمار وابوالهيثم با جمعى از مسلمانان به بيت المال رفتند واميرمؤمنان سلام الله عليه خود، به مسجد قبا رفت تا نماز بگزارد... طلحه وزبير وعقيل از پذيرفتن سه درهم ابا كردند»(134).
سهل وغلامش يكسانند
سهل بن حنيف، از انصار وصحابى رسول خدا صلى الله عليه وآله وكسى بود كه همراه پيامبر صلى الله عليه وآله در جنگ بدر و... شركت داشت.
از امام صادق سلام الله عليه روايت شده است كه آن حضرت از سهل بن حنيف ياد كرد وفرمود: «كان من النقباء؛ او از مهتران بود». سپس فرمود: «ماسبقه أحد من قريش ولا من الناس بمنقبة وأثنى عليه(135)؛ هيچ يك از افراد قريش وساير مردمان در منقبتى از او پيشى نگرفتند و او را ستود».
اين حصر ـ به تعبير فقها ـ حصر اضافى است. يعنى نسبت به شركت كنندگان در جنگ بدر، يا انصار ويا باقى ماندگان از انصار چنين است، واز اين افراد كسى در هيچ فضيلتى بر او پيشى نگرفته است، نه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله.
در بزرگداشت سهل از سوى اميرمؤمنان سلام الله عليه، روايت شده است كه وقتى از دنيا رفت، حضرت بيست وپنج تكبير بر او گفتند.
شيخ كلينىرضوان الله عليه از امام باقر سلام الله عليه روايت كرده است كه فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه وآله براى [نماز ميّت] حمزه هفتاد تكبير گفت. وعلى سلام الله عليه براى سهل بن حنيف بيست وپنج تكبير. حضرت فرمود: پنج تا پنج تا تكبير مى گفت، [يعنى] هر گروهى از مردم كه [براى شركت در نماز بر جنازه او] مى آمدند ومى گفتند: اى اميرمؤمنان! ما به نماز بر سهل نرسيديم، حضرت جنازه اش را بر زمين مى نهاد وپنج تكبير مى گفت وتا زمانى كه به آرامگاهش رسيد پنج بار اين كار تكرار شد [يعنى پنج بار بر او نماز خواندند، كه هر نماز ميت داراى پنج تكبير است، ومجموعاً مى شود بيست وپنج تكبير]»(136).
اين مرد بزرگ با اين مقام والا نيز مشمول عدالت وبرابرى حضرت على سلام الله عليه قرار گرفت وحضرت به او وغلام سياهش كه به تازگى آزادش كرده بود حقوق يكسان از بيت المال داد.
شيخ مفيد قدس سره در «الاختصاص» از ابن دأب روايت كرده است كه: «حضرت على سلام الله عليه بيت المال مدينه را به عمار بن ياسر وابو الهيثم بن تيهان سپرد ونوشت: عرب وقريش وانصارى وعجم وهركس از هر قبيله عرب ونژاد عجم كه مسلمان است يكسانند.
سهل بن حنيف غلام سياه خود را آورد وگفت: به اين چقدر مى دهى؟
اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: تو، خود، چند گرفتى؟
عرض كرد: سه دينار. بقيه مردم نيز همين مقدار گرفته اند.
حضرت فرمود: به غلامش هم، به اندازه خودش، سه دينار بدهيد»(137).
در «مناقب» آمده است: «سهل بن حنيف برخاست ودست غلامش را گرفت وگفت: من اين غلام را آزاد كردم. پس، حضرت به او نيز همانند سهل بن حنيف سه دينار عطا داد»(138).
خواهر حضرت وكنيزش يكسان حقوق مي گيرند
شيخ مفيدرضوان الله عليه به نقل از ابن دأب، در حديثى طولانى آورده است: «ام هانى بنت ابى طالب، خواهر اميرمؤمنان سلام الله عليه بر آن حضرت درآمد وحضرت بيست درهم به او داد. ام هانى از كنيزش كه غير عرب بود، پرسيد: اميرمؤمنان سلام الله عليه به تو چقدر داد؟
گفت: بيست درهم.
ام هانى با ناراحتى [و براى اعتراض] برگشت. حضرت على سلام الله عليه به او فرمود: برو، خدايت رحمت كناد. ما در كتاب خدا برتريى براى اسماعيل بر اسحاق نيافتيم»(139).
برترى ندادن اشراف وبزرگان
مرحوم علاّمه مجلسى به نقل از شيوخ جليل القدر: مفيد وكلينى وطوسى وابن ادريس رضوان الله عليهم با سندهاى مختلف آورده است كه: چون مردم از گرد حضرت پراكندند وبسيارى از آنها براى رسيدن به مال ومنال دنيا نزد معاويه گريختند، گروهى از شيعيان نزد اميرمؤمنان سلام الله عليه آمدند وگفتند: يا اميرمؤمنان! اين اموال [بيت المال] را عطا كن واين بزرگان عرب وقريش را بر موالى وغير عربها، ونيز كسانى را كه بيم آن مى رود با تو مخالفت كنند وبه معاويه بپيوندند، برترى ده [و حقوق بيشترى از بيت المال پرداخت كن]، وقتى كارها سر وسامان يافت وبر اوضاع مسلّط گشتى دوباره به يكسان تقسيم كن و با مردم عدالت نما.
اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: واى بر شما! به من مى گوييد پيروزى را با ستم كردن بر مسلمانانى كه زير دست منند، بجويم؟ نه، به خدا سوگند كه تا چرخ روزگار مى چرخد ودر آسمان اخترى مى تابد چنين نخواهم كرد. به خدا اگر اين اموال مال خود من بود به يكسان ميانشان تقسيم مى كردم، چه رسد كه اموال آنها [مردم] است»(140).
بحث با طلحه وزبير
طلحه وزبير از رفتار اميرمؤمنان سلام الله عليه با آنان ورعايت برابرى ميان آن دو با ساير مسلمانان در پرداخت از بيت المال ناراحت شدند و با آن حضرت به بحث پرداختند؛ اما در منطق اميرمؤمنان سلام الله عليه حقّ بالاتر از اين دو نفر وبه پيروى شدن سزاوارتر است.
در «مناقب آل ابى طالب»، به نقل از ابوالهيثم بن تيهان وعبدالله بن ابى رافع آمده است كه: «طلحه وزبير نزد اميرمؤمنان سلام الله عليه آمدند وگفتند: عُمَر به ما اين گونه عطا نمى داد. حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله به شما چگونه عطا مى كرد؟
آن دو خاموش ماندند.
حضرت فرمود: مگر نه اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله به طور برابر ميان مسلمانان قسمت مى كرد؟
گفتند: چرا.
فرمود: به نظر شما آيا روش رسول خدا صلى الله عليه وآله اولى به تبعيّت است يا روش عمر؟
گفتند: روش رسول خدا.
اما ادامه دادند: يا اميرمؤمنان! ما حق پيشگامى ]در پذيرش اسلام[ وخويشاوندى داريم ورنج برده ايم.
حضرت فرمود: شما پيشگام تريد يا من؟
گفتند: تو.
فرمود: شما [با پيامبر] خويشاوندتريد يا من؟
گفتند: تو.
فرمود: شما بيشتر [در راه اسلام] رنج برده ايد يا من؟
گفتند: تو.
حضرت به كارگرش اشاره كرد وفرمود: به خدا سوگند كه من واين كارگرم يكسان هستيم»(141).
اين است روشى كه اميرمؤمنان سلام الله عليه در پيش گرفت تا مشعلى باشد فرا راه نسلهاى آينده، وچراغ اميدى براى ستمديدگان ومستضعفان، ومهارى براى كنترل سركشى مستكبران وطغيانگران. نه دارا را بر نادار ترجيحى است، نه سفيد را بر سياه، نه عرب را بر غير عرب، نه شريف را بر وضيع و... مگر با تقوا، آن هم در قيامت، نه به دادن حق اضافى از بيت المالى كه خداوند آنان را در آن برابر قرار داده است.

:: عفـو وگذشت حضرت علي (عليه السلام)

شخص اول حكومت اسلامى حق دارد، در صورتى كه مصلحتى مهمتر از مصلحت اجراى مجازات اسلامى در ميان باشد، مجرم را عفو كند يا در مجازات او تخفيف دهد.
اين اهميت منبعث از روح شريعت اسلامى است كه منبع آن عبارت است از: قرآن كريم، سنّت شريف، اجماع فقها، وعقل.
و اميرمؤمنان على سلام الله عليه بهتر از هركس ديگر، اين مصلحتها واين اولويّتها وامور مهمتر را مى شناسد. از همين روست كه در تاريخ زندگى آن حضرت موارد فراوانى از عفو مجرمان وصرف نظر كردن از اجراى مجازاتهاى اسلامى درباره آنان را ملاحظه مى كنيم، واين به خاطر به كار بستن همين اهميت و اولويت ها بوده است.
در اين جا به ذكر پاره اى از اين موارد مى پردازيم:
عفو مروان
مروان بن حكم از سران منافقان واز كسانى بود كه سپاه عايشه وطلحة وزبير را در جنگ جمل بر ضد اميرمؤمنان سلام الله عليه تجهيز وتشويق كرد. او به منظور درهم شكستن وحدت مسلمانان آتش جنگ را برافروخته وبصريان را تحريك نموده بود. جنگى كه دهها هزار مسلمان نمازگزارِ روزه گير قربانى آن شدند. اما، با اين همه، اميرمؤمنان سلام الله عليه پس از اسير شدن مروان او را مورد عفو قرار داد.
مرحوم علامه مجلسى در «بحار» به نقل از «مناقب» آورده است:
«مالك اشتر در جنگ جمل، مروان بن حكم را اسير كرد. حضرت او را مورد سرزنش وعتاب قرار داد وآزادش كرد»(142).
نيز، به نقل از «خرائج»، روايت ديگرى در اين باب آورده است كه ذيلا مى خوانيد:
«از ابو صيرفى ازمردى از قبيله مراد روايت شده است كه گفت: در روز بصره [جنگ جمل] من بالاسر اميرمؤمنان سلام الله عليه ايستاده بودم كه، بعد از جنگ، ابن عباس نزد ايشان آمد وگفت: عرضى دارم. حضرت فرمود: خوب مى دانم براى چه آمده اى؟ براى پسر حَكَم [مروان بن حَكم] امان مى خواهى؟ ابن عباس گفت: آرى، مى خواهم به او امان دهى.
حضرت فرمود: امانش دادم. اما برو و او را نزد من بياور، وهنگام آوردنش او را در ترك خودت سوار كن؛ چون اين كار بيشتر او را خوار وتحقير مى كند.
ابن عباس رفت ومروان را در حالى كه مثل بوزينه اى پشت سرش سوار كرده بود، آورد.
اميرمؤمنان سلام الله عليه به او فرمود: بيعت مى كنى؟
گفت: آرى، از تَهِ دل.
فرمود: خدا از دلها آگاه تر است.
چون دستش را گشود كه بيعت كند حضرت دستش را از دست مروان به زور بيرون كشيد وفرمود: من به اين دست نيازى ندارم. دستى يهودى است. اگر بيست بار هم با دستش بيعت كند با ماتحتش بيعت مى شكند.
سپس فرمود: برو پسر حكم، ترسيدى كه سرت را در اين معركه از دست بدهى»(143).
«بُغات» [شورشگران، ياغيان] كسانى هستند كه عليه امام عادل قيام كنند، وحكم شرعى اسراى اينان، در صورتى كه دسته وگروهى داشته باشند، قتل است. اصحاب جمل هم همگى «باغى» بودند ودار ودسته داشتند. بنابراين، حكم اوليه خداوند درباره مروان قتل بود. اما اميرمؤمنان سلام الله عليه در آن هنگام مصلحت اسلام را در اين ديد كه از مروان گذشت كند، واين در حالى بود كه آن حضرت از خباثت وبد سگالى مروان آگاه بود ومى دانست كه پيامبر صلى الله عليه وآله او وهمه كسانى را كه تا قيام قيامت از صلب او بيرون مى آيند ـ بجز مؤمنانشان را كه اندكى بيش نخواهند بود ـ لعنت كرده، ونيز مى دانست كه او در آينده چه فتنه گريها وستمها پديد خواهد آورد.
با وجود همه اينها، با ملاحظه روح شريعت، مصلحت عفو مروان در آن موقعيت مهمتر بود.
عفو عايشه
عايشه نيز، بنا به نصّ قرآن كريم «باغى» بود. قرآن مى فرمايد:
[وَ إِن طَـآئِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الاُْخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ](144)؛ «واگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند ميان آنها صلح افكنيد، وچنانچه يكى از آن دو گروه بر ديگرى تعدى كرد با آن كه تعدّى كرده است بجنگيد تا به فرمان خدا برگردد».
عايشه با خليفه شرعىِ منصوب از جانب خدا وپيامبرش ومنتخب مردم جنگيد. بنابراين، باغى است، وكيفر «باغى»، چه مرد وچه زن، در اسلام قتل است.
خود عايشه نيز همين توقع را از اميرمؤمنان سلام الله عليه داشته است، لذا وقتى ـ پس از شكست خوردن از آن حضرت ـ چشمش به اميرمؤمنان سلام الله عليه افتاد با حالت مهرجويى والتماس گفت: «چيره گشتى، آقايى كن». يعنى به لطف وفضل خودت ببخش، وحكم اوليه اسلام را در حق من اجرا مكن بلكه از اختيار عفوى كه دارى استفاده نما.
اميرمؤمنان سلام الله عليه به خاطر مصلحت اسلام كه در آن زمان مهمتر از مصلحت كشتن فردى چون عايشه بود، او را عفو كرد وهرچند عايشه، شورشى وبلكه سركرده شورشيان، وسبب شعلهور شدن جنگى خانمانسوز بود كه بسيارى از مسلمانان را نابود كرد.
در بحار آمده است: اميرمؤمنان سلام الله عليه عايشه را بر بهترين كجاوه نشانيد و او را همراه نود يا هفتاد زن از بصره به مدينه فرستاد(145).
عبدالله بن زبير
عبدالله بن زبير از كينه توزان نسبت به حضرت على سلام الله عليه وخاندان پيامبر صلى الله عليه وآله بود، وهمو بود كه پدرش را به شعلهور ساختن آتش جنگ جمل ترغيب مى كرد. از حضرت حضرت على سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود: «مازال الزبير منّا حتى نشأ ابنه المشؤوم عبدالله؛ زبير همواره از ما بود تا آن گاه كه پسر نحس او عبدالله بزرگ شد».
عبدالله به بنى هاشم بغض داشت وحضرت على سلام الله عليه را لعن ونفرين مى كرد وناسزا مى گفت(146).
اين آدمِ شورشى كه به روى جانشين رسول خدا شمشير كشيد، اين فردى كه در منطق اسلام «باغى» تلقى مى شود، مستحق كشته شدن بود اما اميرمؤمنان سلام الله عليه در جنگ جمل او را بخشيد.
مرحوم علامه مجلسى در «بحار» به نقل از «مناقب» آورده است:
عايشه برادر خود محمد بن ابى بكر را نزد اميرمؤمنان فرستاد تا از آن حضرت براى عبدالله بن زبير امان وعفو بطلبد. اميرمؤمنان سلام الله عليه هم او را به همراه ديگر كسانى كه در جنگ جمل شركت داشتند، امان داد(147).
عفو موسي بن طلحه
در «بحار» آمده است: «موسى بن طلحة بن عبيدالله را آوردند. اميرمؤمنان سلام الله عليه به او فرمود: سه مرتبه بگو: استغفرالله واتوب اليه.
او گفت، وحضرت على سلام الله عليه آزادش كرد. سپس به او فرمود: هركجا كه مى خواهى، برو واگر اسلحه يا مركبى از خود در لشكر ما مى بينى بردار ودرباره آينده ات از خدا بترس ودر خانه ات بنشين»(148).
عفو كسي كه سوء قصد به جان او را داشت
در «مناقب آل ابى طالب» به نقل از اصبغ بن نباتة، آمده است كه گفت:
«نماز ظهر را با اميرمؤمنان سلام الله عليه خوانديم كه ناگاه مردى در هيأت مسافران وارد شد. على سلام الله عليه فرمود: از كجا مى آيى؟ گفت: از شام.
فرمود: براى چه آمده اى؟
گفت: كارى دارم.
فرمود: به من بگو وگرنه خودم مى گويم كه چرا آمده اى.
مرد گفت: بگو چرا آمده ام، اى اميرمؤمنان.
فرمود: فلان روز از فلان ماه از فلان سال، معاويه جار زد كه: هركس على را بكشد ده هزار دينار جايزه دارد. وفلان كس برخاست وگفت: من مى كشم.
معاويه به او گفت: تو؟
وچون به منزلش رفت، پشيمان شد وگفت: بروم وپسر عموى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وپدر دو پسر او را بكشم؟
روز دوم، جارچى معاويه جار زد كه: هركس على را بكشد بيست هزار دينار جايزه دارد. يك نفر ديگر برخاست وگفت: من مى كشم.
معاويه گفت: تو؟
او هم بعداً پشيمان شد واز معاويه پوزش خواست ومعاويه او را معاف داشت.
روز سوم جارچى اش جار زد: هركس على را بكشد سى هزار دينار جايزه دارد.
و تو برخاستى، وتو حِميرَى هستى.
مرد گفت: درست است.
حضرت على سلام الله عليه فرمود: حالا نظرت چيست؟ مى خواهى مأموريّتت را انجام دهى يا كار ديگرى بكنى؟
مرد گفت: نه؛ بر مى گردم.
حضرت على سلام الله عليه فرمود: اى قنبر، شترش را آماده كن وتوشه اى برايش فراهم آر وخرجى اش را به او بده»(149).
اين يكى ديگر از نمونه هاى مثال زدنى عفو وگذشت شگفت انگيزى است كه حضرت على سلام الله عليه در زندگى درخشانش به كار بست. مى داند كه آن مرد قصد كشتن او را داشته است و با اين حال رهايش مى كند كه هر جا مى خواهد برود، واز اين بالاتر به قنبر دستور مى دهد شتر او را آماده كند وزاد وتوشه برايش فراهم آورد وخرجى او را هم بدهد.
نظير اين رفتار را جز در اسلام ناب مى توان يافت؟
عفو اسيران صفّين
در «مناقب» از امام باقر سلام الله عليه روايت شده است كه فرمود:
«كان علي سلام الله عليه إذا أخذ أسيرا في حروب الشام أخذ سلاحه ودابته واستحلفه أن لايعين عليه(150)؛ على سلام الله عليه در جنگهاى شام هرگاه اسيرى مى گرفت سلاح ومركبش را مى ستاند و او را سوگند مى داد كه بر ضد وى يارى نكند».
عدّه اى محارب كه به روى اميرمؤمنان سلام الله عليه شمشير كشيده اند وبعضى از آنها بعضى از مؤمنان را كه در سپاه حضرت على سلام الله عليه بودند كشته اند وحالا سپاهشان شكست خورده وبه چنگ اميرمؤمنان سلام الله عليه افتاده اند، اما آن حضرت كارى به آنها ندارد وآزادشان مى كند، در حالى كه گروهشان، يعنى معاويه ويارانش، هنوز هستند.
اين است سياست عفو وبخشش شكوهمند اميرمؤمنان سلام الله عليه تا از اين طريق دشمنان را به اسلام جذب كند، ومنافقان وسودجويان را به پيوستن به صفوف مؤمنان ترغيب نمايد، ودلهاى مؤمنان را قوى تر وايمانشان را افزونتر گرداند.
برگرداندن اموال خوارج به آن ها
ونيز در «مناقب» به نقل از عرفجة از پدرش، آورده است كه:
«چون على سلام الله عليه سپاهيان نهروان را كشت، آنچه را [از اموال نهروانيان] كه در سپاهشان بود آورد وهركس چيزى از اموالش را مى شناخت بر مى داشت تا جايى كه يك ديگ باقى ماند وآن هم برداشته شد»(151).
لغو فرمان تازيانه
همچنين در «مناقب» آورده است كه: «به اميرمؤمنان سلام الله عليه خبر رسيد كه لبيد بن عطارد تميمى سخنى [سزاوار كيفر] گفته است. دستور داد او را آوردند وامر كرد وى را در ميان بنى اسد بچرخانند. نعيم بن دجاجة اسدى برخاست ولبيد را فرارى داد.
اميرمؤمنان سلام الله عليه در پى او فرستاد ووى را آوردند ودستور داد تازيانه اش بزنند.
گفت: به خدا قسم كه بودن با تو خوارى است وجدايى از تو كفر است.
حضرت چون اين سخن را از او شنيد، فرمود: تو را بخشيديم. خداى عزوجل مى فرمايد:
[ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ](152)؛ «بدى را به شيوه اى نيكو دفع كن».
اين كه گفتى: «بودن با تو خوارى است» يك بدى است كه به دست آوردى. واين كه گفتى: «جدايى از تو كفر است» يك خوبى است كه به دست آوردى، وآن به اين دفع مى شود»(153).
عفو وبخشش ـ زمانى كه مصالح مهمترى آن را ايجاب مى كند ـ حكم حاكم را نقض مى كند. عفو حكم خداست؛ تازيانه هم حكم خداست. اما حكم مهمّ خداوند به واسطه حكم مهمتر او نقض مى شود. با اين گذشت ومهربانى ومدارا، اسلام را براى مسلمانان باقى نگه مى دارد، ودلهاى غير مسلمانان را به دست مى آورد وآنها را به اسلام مى كشاند.

:: حضور هميشگي اميرمؤمنان (عليه السلام) در ميان مردم

معمولا صاحبان قدرت ومنصب به دور از جامعه زندگى مى كنند، وحاضر نيستند كارهاى كوچك را خودشان شخصاً انجام دهند؛ به چند دليل:
1. تكبّر وخودبرتر بينى وطاغوتگرى.
2. ترس از جامعه اى كه به آن ستم مى كنند.
3. فرار از انبوه كارهايى كه بر عهده آنهاست.
اما هيچ يك از اين دلايل وعوامل در اميرمؤمنان سلام الله عليه مطلقاً وجود ندارد. او با تكبّر وخود برتر بينى وطاغوتگرى بيشترين فاصله را دارد. اميرمؤمنان سلام الله عليه به هيچ كس ستم نمى كند كه در نتيجه بترسد وارد جامعه شود وبه ميان مردم آيد. سرور اوصياء همواره جوياى رنج وزحمت در راه خداست؛ پس چگونه از آن فرار مى كند.
آن حضرت، در كنار كارهاى بزرگ، كارهاى كوچك وكم اهميت را نيز خود، شخصاً، انجام مى داد، ونيازهاى مردم را برآورده مى ساخت وشب وروز ودر گرما وسرما در پى رفع نيازهاى مردم بود، همين امر باعث مى شد كه ناتوانان ومستمندان ومستضعفان خيالشان آسوده باشد كه مردم به آنها ستم نمى كنند؛ چون مى دانند كه اميرمؤمنان سلام الله عليه مدام در كوچه ها وبازارها ومعابر عمومى ومراكز تجمع مردم مى گردد، ودر صورتى كه ستمى به آن ها شود ياريشان مى رساند وجلو ستم را مى گيرد.
اين رفتار حضرت على سلام الله عليه همچنين مانع از آن مى شود كه گردنكشان ومستكبران به مردم ستم وآزار رسانند؛ چون مى دانند كه حضرت على سلام الله عليه در كمين آنهاست وشخصاً در ميان افراد جامعه حضور دارد؛ بنابراين در هر لحظه ودر هر مكانى ممكن است حضرت على سلام الله عليه شاهد وحاضر باشد وآنها را در حين ارتكاب جرم دستگير كند.
در اين جا به ذكر نمونه هايى از حضور هميشگى اميرمؤمنان سلام الله عليه در ميان مردم مى پردازيم تا رهبران مسلمانان از آنها عبرت گيرند وملت خود را رها نكنند ودر برجهاى عاج بخزند واز جامعه فاصله بگيرند ودر نتيجه، ستمگران آسوده خاطر از اين كه كسى مانع آنها نيست به ستمگرى بپردازند وستمديدگان از ستم وتعدّى ستمكاران در ترس وهراس باشند.
پا در مياني كردن نزد قصّاب
علامه مجلسى رحمه الله در «بحار»، به نقل از «خرائج» آورده است:
روايت شده است كه قصّابى به كنيزى گوشت فروخت وبه او ظلم كرد. كنيز با گريه از مغازه قصاب بيرون آمد وحضرت على سلام الله عليه را ديد. قضيه را به حضرت گفت: حضرت على سلام الله عليه همراه كنيز نزد قصاب رفت واز او خواست كه در حق وى انصاف را رعايت كند، وبه نصيحت قصاب پرداخت وفرمود: «براى تو فقير وغنى بايد يكسان باشند وبه مردم ظلم نكنى»(154).
وساطت كردن نزد خرما فروش
ابن شهرآشوب در «مناقب» به نقل از ابو مطر بصرى آورده است:
اميرمؤمنان سلام الله عليه از بازار خرمافروشان مى گذشت كه ديد كنيزكى گريه مى كند.
فرمود: چرا مى گريى، اى كنيزك؟
گفت: آقايم چند درهم به من داد ومن از اين خرما خريدم وبرايشان بردم، اما آن را نپسنديدند، وبرگرداندم ولى فروشنده پس نمى گيرد.
حضرت به خرما فروش فرمود: اى بنده خدا، او يك نوكر است واختيارى از خود ندارد؛ بنابراين، درهمهايش را برگردان وخرما را بگير.
خرما فروش برخاست ومشتى به سينه حضرت زد.
مردم گفتند: اين اميرمؤمنان است.
نفس مرد [از ترس] بند آمد ورنگش زرد شد وخرما را گرفت ودرهمهايش را پس داد، وگفت: اى اميرمؤمنان! از من راضى شو.
حضرت فرمود: وقتى از تو راضى مى شوم كه خودت را اصلاح كنى.
يا فرمود: زمانى از تو راضى مى شوم كه حق وحقوق مردم را ادا كنى»(155).
از اين داستان معلوم مى شود كه يا اميرمؤمنان سلام الله عليه تازه وارد آن شهر ـ بصره يا كوفه ـ شده بوده يا مرد خرمافروش. به همين دليل، اميرمؤمنان سلام الله عليه را نشناخته وبه او مشت زده است.
اميرمؤمنان سلام الله عليه او را به خاطر مشتى كه زده بود مجازات نكرد؛ چون از نظر امام يك قضيه شخصى است وعلى سلام الله عليه به شخص خودش اهميتى نمى دهد. علاوه بر اين، وظيفه امام سلام الله عليه در آن لحظه دفع ستم از كنيزك بوده، واگر امام به مسأله شخصى خودش مى پرداخت شايد اين وظيفه پايمال مى شد.
همين موضوعات به ظاهر كوچك است كه جامعه را از جنبه هاى گوناگون تربيت مى كند؛ چرا كه شخص اول مملكت اسلامى در بين مردم حضور دارد وشخصاً مشكلات آنها را رفع ورجوع مى كند وستمگران را نصيحت مى نمايد وحق ستمديدگان را مى گيرد.
آشتي دادن ميان زن وشوهر
نيز در «مناقب» از امام محمد بن على الباقر سلام الله عليه آورده است كه آن حضرت در خبرى فرمود: «چلّه تابستان بود وحضرت على سلام الله عليه به خانه اش بر مى گشت كه ديد زنى ايستاده است ومى گويد: شوهرم به من ظلم كرده وتهديدم كرده وقسم خورده است كه مرا مى زند.
حضرت على سلام الله عليه فرمود: اى بنده خدا، صبر كن تا هوا خنك شود وانشاء الله، [براى وساطتت] با تو مى آيم.
زن گفت: آن وقت، شوهرم بيشتر از من عصبانى مى شود.
حضرت سرش را پايين انداخت وبعد آن را بلند كرد وفرمود: نه به خدا، بايد حق مظلوم بى واهمه گرفته شود.
خانه ات كجاست؟
پس، به در خانه او رفت وگفت: سلام عليكم (سلام بر شما).
جوانى بيرون آمد.
حضرت على سلام الله عليه به او فرمود: اى بنده خدا، از خدا بترس. تو اين زن را ترسانده اى وبيرونش كرده اى.
جوان ـ كه اميرمؤمنان سلام الله عليه را نمى شناخت ـ گفت: به تو چه مربوط است. به خدا قسم حالا كه اين حرف را زدى، او را آتش مى زنم.
اميرمؤمنان سلام الله عليه فرمود: من تو را به معروف دعوت مى كنم واز منكر نهى مى كنم وتو با منكر ونفى معروف جواب مرا مى دهى؟
در اين هنگام، مردم از هر طرف جمع شدند ومى گفتند: سلام بر شما اى اميرمؤمنان. جوان، دست وپايش را گم كرد وگفت: مرا ببخش اى اميرمؤمنان. به خدا كه خاك پاى او مى شوم.
حضرت على سلام الله عليه شمشيرش را غلاف كرد وبه زن فرمود: اى بنده خدا، به خانه ات درآى، وكارى مكن كه شوهرت مجبور شود دست به چنين كارهايى بزند»(156).
ستمديده را يارى مي رسانم
شيخ بزرگوار محمد بن محمد بن نعمان مفيد قدس سره در كتاب خود «الاختصاص» حديثى مفصّل از ابن دأب روايت كرده كه در آن آمده است:
كوفيان نقل مى كنند كه: سعيد بن قيس همدانى حضرت على سلام الله عليه را ديد كه در گرماى شديد در ميدان جلو باغى ايستاده است. عرض كرد: يا اميرمؤمنان، در اين ساعت روز [چرا اينجا ايستاده ايد]؟!
فرمود: «فقط براى اين بيرون آمده ام كه ستمديده اى را يارى رسانم يا غمزده اى را كمك كنم»(157).
ضعيف تر از من
نيز شيخ مفيد آورده است: «نقل كرده اند كه آن حضرت در وضوخانه مسجد با مردم وضو مى گرفت كه مردى به او تنه زد وحضرت پرت شد وبه زمين افتاد. تازيانه اش را برداشت وبه او ضربه اى زد. سپس فرمود: اين به خاطر كارى نبود كه با من كردى بلكه ممكن است كسى ضعيف تر از من بيايد واين كار را با او بكنى وصدمه ببيند وضامن شوى»(158).
منع كردن از راه رفتن پشت سرش
مرحوم علامه مجلسى در «بحار» به نقل از «كافى» و«محاسن» با سندهاى صحيحى، از امام صادق سلام الله عليه آورده است:
«اميرمؤمنان سلام الله عليه سوار بر مركب به ميان يارانش رفت. ياران حضرت پياده پشت سر ايشان به راه افتادند. حضرت به طرف آنها رو كرد وفرمود: كارى داريد؟
عرض كردند: نه، اى اميرمؤمنان. بلكه دوست داريم همراه شما بياييم.
حضرت فرمود: برگرديد؛ چون راه رفتن پياده با سواره مايه تباهى شخص سوار، وخوارى فرد پياده است.
همچنين امام صادق سلام الله عليه فرمود: بارى ديگر نيز همين اتفاق افتاد وحضرت سواره بيرون آمد ويارانش پشت سر او پياده به راه افتادند. حضرت فرمود: برگرديد؛ زيرا، بلند شدن صداى كفشها پشت سر مردان مايه تباهى دلهاى احمقان است»(159).
در «مناقب» به نقل از زاذان آورده است كه: «آن حضرت در بازارها تنها مى رفت، براى اين كه گمشده اى را راهنمايى كند يا به ناتوانى كمك نمايد. از فروشنده وبقال كه مى گذشت قرآن را برايش باز مى كرد واين آيه را مى خواند:
[تِلْكَ الدَّارُ الاَْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى الاَْرْضِ وَلاَ فَسَادًا والْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ](160)؛ «آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه خواهان برترى در زمين ويا تباهى نيستند، وعاقبت از آنِ پرهيزگاران است»(161).
آرى، اميرمؤمنان سلام الله عليه پيوسته در ميان مردم ودر متن جامعه بود، با مشكلات آنها زندگى مى كند ومعضلات وگرفتاريهايشان را حلّ مى كند و با گفتار ودانش ورفتار وكردارش به تربيت آنان مى پردازد.

:: اجراي دقيق اسلام

اميرمؤمنان سلام الله عليه اسلام را در همه زمينه ها، از ريز ودرشت، دقيقاً اجرا مى كرد؛ چرا كه كار كوچك، اگر حكم خدا باشد، بزرگ است، وبزرگ هم بزرگ است چون حكم خداست.
پس، معيار وملاك، حكم خداست، و با اين حساب هر چيزى كه منتسب به خدا باشد بزرگ است.
اميرمؤمنان على سلام الله عليه با اين ديدگاه واقعى وژرف، رفتارش را با مردم ودر همه ابعاد وادوار مختلف زندگى تنظيم مى كرد. چنان كه در زندگى خصوصى وشخصى اش نيز همين باريك بينى وژرف نگرى را داشت.
در اين جا نكاتى را در اين باره ذكر مى كنيم تا بهترين سرمشقى باشد براى سياستمداران مسلمان ورهبران كشورهاى اسلامى.
خاموش كردن چراغ
در كتاب «مناقب» ابن شهرآشوب، به نقل از ابن مردويه، آمده است كه گفت:
«در گفتگويى شنيدم كه: شبى حضرت على سلام الله عليه در بيت المال بود وعمرو بن عاص به نزد او رفت. حضرت چراغ را خاموش كرد ودر نور ماه نشست، وروا نشمرد كه به ناحق در زير نور چراغ بنشيند»(162).
مگر در آن چند لحظه اى كه عمرو بن عاص مى خواست صحبت كند چقدر از روغن آن چراغ مصرف مى شد؟ قطعاً مقدار بسيار اندكى.
اما على بن ابى طالب سلام الله عليه الگو وسرمشق است. اگر درباره اموال مسلمانان تا اين اندازه واقع بين ودقيق باشد، ديگر كار به اين جا نمى رسد كه امروز برخى سران كشورهاى اسلامى رسيده اند وميليارد ميليارد اموال مسلمانان را بى محابا حيف وميل مى كنند.
سختگير درباره احكام خدا
در «مناقب» ايضاً به نقل از ابن مردويه، آمده است:
«چون اميرمؤمنان سلام الله عليه از يمن آمد بيدرنگ به خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله رفت ويكى از اصحابش را جانشين خود بر سپاهيان همراهش گماشت. آن مرد به هر يك از افراد جامه اى كتانى كه حضرت على سلام الله عليه با خود آورده بود، داد.
وقتى سپاهيان نزديك آمدند وحضرت على سلام الله عليه به استقبالشان رفت، ديد جامه هايى نو پوشيده اند.
فرمود: واى بر تو، اين چه وضعى است؟
عرض كرد: اين جامه ها را پوشاندمشان كه وقتى به ميان مردم مى آيند زيبا باشند.
فرمود: واى بر تو، پيش از آن كه به رسول خدا صلى الله عليه وآله برسند؟
راوى گويد: على سلام الله عليه جامه ها را از تن آن عده درآورد وبه جاى خود برگرداند.
ابو سعيد خدرى مى گويد: مردم از اين كار على سلام الله عليه به رسول خدا صلى الله عليه وآله شكايت كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه وآله برخاست وخطبه اى ايراد كرده فرمود: اى مردم! از على شكايت نكنيد، به خدا سوگند كه او درباره [احكام] خدا سختگير است»(163).
شكستن ظروف طلا
در «مناقب»، به نقل از زاذان، آورده است:
«قنبر، چند جام زرين وسيمين به نزد حضرت على سلام الله عليه كه در رحبة [ميدان كوفه] بود آورد وعرض كرد: شما هرچه هست تقسيم مى كنى، ومن اينها را براى خودتان پنهان كردم.
حضرت شمشيرش را بركشيد وفرمود: واى برتو! مى خواستى آتشى به خانه ام وارد كنى؟ سپس آنها را در برابر شمشيرش چيد وضربه زد، به طورى كه سى وچند تكه شدند؛ وفرمود: كارشناسان را بياوريد. آنها آمدند وحضرت فرمود: اين ها را سهم بندى كنيد»(164).
بديهى است كه اين جامهاى زرين وسيمين وقتى سالم باشند به مراتب با ارزش تر از شكسته آنهاست، اما از آن جا كه ظروف طلا ونقره حرام است، شايد به اين دليل اميرمؤمنان آنها را شكسته تا از حرمت درآيد وميان مردم تقسيم كرده است. اين چنين اميرمؤمنان سلام الله عليه در اجراى دقيق اسلام ركورد شكنى مى كند.
نفي ناسيوناليسم وقوم گرايي
«ناسيوناليسم» ونژادپرستى يكى از روش هاى فكرى استعمار براى ضربه زدن به مسلمانان ونابود كردن آنها واز بين بردن وحدت وايجاد تفرقه در ميان جوامع اسلامى است. استعمارگران با اجراى اصل «تفرقه بينداز وحكومت كن» بر جهان اسلام ومسلمانان مسلّط شدند، واين چيزى است كه امروز ما آن را آشكارا وروشن مشاهده مى كنيم.
اما اسلام به اين قوم گراييها وشعارهاى ناسيوناليستى خاتمه داد، آن گاه كه قرآن كريم اعلان كرد:
[يَـأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَر وأُنثَى وجَعَلْنَاكُمْ شُعُو با وقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ](165)؛ «اى مردم! ما شما را از نر وماده اى آفريديم وقومها وقبيله ها قرارتان داديم تا يكديگر را بشناسيد. همانا گرامى ترين شما در نزد خدا باتقواترين شماست: بى ترديد، خداوند داناى آگاه است».
وپيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «ليس لعربي على عجمي فضل إلا بالتقوى(166)؛ هيچ عربى را بر عجمى برترى نيست مگر به تقوا».
وفرمود: «كلكم مِن آدم، وآدم مِن تراب(167)؛ همه شما از آدم هستيد وآدم از خاك بود».
اميرمؤمنان على سلام الله عليه نيز همين راه را رفت وهرگونه قوم گرايى را با شدّت وشهامت تمام ردّ كرد واز اين طريق قرآن را به كار بست وفرمان پيامبر خدا صلى الله عليه وآله را پياده نمود.
زن عرب با زن غير عرب يكي است
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة»، به نقل از ابو اسحاق همدانى آورده است كه گفت: «روزى دو زن نزد حضرت على سلام الله عليه آمدند، يكى عرب بود وديگرى از موالى. آن دو از حضرت چيزى درخواست كردند وامام به هر دو به يكسان چند درهم ومقدارى غذا داد.
يكى از آن دو گفت: من يك زن عرب هستم واين عجم است.
حضرت فرمود: به خدا قسم كه من در اين بيت المال برتريى براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نمى بينم»(168).
خواهرش وزن غير عرب يكسانند
پيشتر گفتيم كه اميرمؤمنان سلام الله عليه خواهر خود را كه عرب وقرشى وهاشمى بود واز نزديكترين مردم به وى محسوب مى شد، بر كنيزى غير عرب ترجيح نداد ومقدار بيشترى از بيت المال به او عطا نكرد.
آن حضرت در يكى از خطبه هايش مى فرمايد: «لأسوين بين الأسود والأحمر(169)؛ من ميان سياه وسفيد فرقى نخواهم گذاشت».
در زمانى كه خواست بيت المال را تقسيم كند، نوشت: «عرب وقرشى وانصارى وعجم وهمه قبايل عرب وتيره هاى عجم كه اسلام را پذيرفته اند، يكسانند»(170).
اينچنين اميرمؤمنان سلام الله عليه معيار اصلى وچارچوب كلى را اسلام قرار داد، كه همه قوم گراييها، قبيله پرستيها وآداب ورسوم غير اسلامى وجداسازيها وتبعيضات غير انسانى در برخورد با صخره سخت واستوار آن خرد ومتلاشى مى شوند.

:: سياست حضرت علي (عليه السلام) در ابعاد مختلف

سياست اميرمؤمنان على بن ابى طالب سلام الله عليه در ابعاد مختلف ودر هر كارى كه انجام داد، سياستى حكيمانه وخردمندانه وبرگرفته از سياست خداى متعال بود؛ خدايى كه آفريننده بشر است وبه بهترين سياست ها وراهكارهاى اداره بشر داناست وقرآن كريم را كه جامع ترين قانون اساسى ودستورالعمل سياسى است نازل كرده است.
وسياستى تابع سياست رسول خدا صلى الله عليه وآله بود، وسياست رسول خدا صلى الله عليه وآله نخستين وحكيمانه ترين وعميق ترين سياستى است كه يك انسان در روى زمين به اجرا گذاشته است.
على هذا، سيره اميرمؤمنان سلام الله عليه ورفتار او، سرتا سر، سياست حكيمانه است؛ چه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله چه در زمان حاكمان پيش از خود، وچه در زمان خلافت ظاهرى خودش.
حفظ وحدت اسلامي
اميرمؤمنان على سلام الله عليه كمترين زمينه اى را براى سوء استفاده شيّادان وكسانى كه مى خواهند ميان مسلمانان اختلاف افكنند باقى نگذاشت.
اربلى قدس سره در كتاب «كشف الغمّة» به سندش از امام حسين سلام الله عليه آورده است كه: «مردى نزد اميرمؤمنان سلام الله عليه آمد وبه سعايت از عده اى پرداخت.
حضرت به من فرمود كه قنبر را صدا بزنم. [قنبر آمد و] حضرت على سلام الله عليه به او فرمود: نزد اين شخص شكايت كننده برو وبه او بگو: تو به گوش ما چيزهايى رساندى كه خدا خوش ندارد. حالا برو پى كارت»(171).
منطق عدالت
عدالت، شالوده سياست اميرمؤمنان سلام الله عليه در هركارى بود. به طورى كه آن حضرت به كارگزارانش توصيه مى كرد كه حتى با اهل كتاب، از جمله يهود كه قرآن كريم آنها را [أَشَدَّ النَّاسِ عَدَ وَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا](172)؛ «سرسخت ترين دشمنان ايمان آورندگان» معرفى مى كند، عادلانه رفتار كنند.
براى مثال، شيخ كلينىرضوان الله عليه در كتاب شريف «كافى» به سندش از مردى ثقفى كه از كارگزاران اميرمؤمنان سلام الله عليه بود، آورده است كه گفت:
«على بن ابى طالب سلام الله عليه مرا بر بانقيا ويكى از روستاهاى كوفه [براى تحصيل زكات] گماشت ودر حضور مردم به من فرمود: در خراجت دقت كن وبكوش واز درهمى فروگذار مكنى. هر وقت خواستى به محل مأموريّتت بروى به من سرى بزن.
مرد گويد: من نزد حضرت آمدم. به من فرمود: مبادا به خاطر درهمى خراج، مسلمانى را يا يهوديى ويا نصرانيى را [كتك] بزنى، يا به خاطر درهمى حيوانى را كه صاحبش با آن كار مى كند بفروشى؛ بلكه ما مأموريم كه از مردم مازادشان را بستانيم»(173).
اصلاح مسير مسلمانان
اميرمؤمنان سلام الله عليه مى دانست كه معاويه در صفّين كشته نمى شود وزنده مى ماند ودر زمين فساد مى كند وجامعه را به تباهى مى كشاند. اما با او جنگيد تا مسير مسلمانان را تصحيح كند واز معاويه وحكومت او وكسانى كه بعد از او مى آيند وبناى خدمتشان را بر پى ريزى هاى معاويه مى سازند سلب مشروعيت كند.
متون فراوانى در تاريخ اميرمؤمنان سلام الله عليه وجود دارد كه همگى گواه اين امرند. براى مثال، ابن شهرآشوب به نقل از مينا آورده است كه گفت:
«على سلام الله عليه در سپاهش هياهويى شنيد، فرمود: چه خبر است؟
گفتند: معاويه كشته شد.
فرمود: به صاحب كعبه سوگند كه او كشته نشود تا آن كه اين امّت بر او همداستان شوند.
عرض كردند: اى اميرمؤمنان! پس چرا با او مى جنگى؟
فرمود: مى خواهم ميان خودم وخدا عذرى داشته باشم»(174).
نيز به نقل از مروان اصفر آورده است:
«سوارى از شام وارد شد، وعلى سلام الله عليه در كوفه بود. او خبر مرگ معاويه را داد. وى را نزد على سلام الله عليه بردند. حضرت على سلام الله عليه از او پرسيد: تو شاهد مرگ او بودى؟ مرد گفت: آرى، خاك هم روى او ريختم.
حضرت فرمود: دروغ مى گويد.
عرض شد: اى اميرمؤمنان از كجا مى دانى كه دروغ مى گويد.
حضرت فرمود: معاويه نمى ميرد تا فلان وبهمان كارها را در زمان حكومتش انجام دهد.
عرض كرد: شما كه اين را مى دانى، پس چرا با او مى جنگى؟
فرمود: براى اتمام حجّت»(175).
دور نگرى ودور انديشي
يكى از ويژگى هاى نمايان اميرمؤمنان سلام الله عليه در سياستش: دورنگرى است.
اين را هركس كه به عصمت اميرمؤمنان سلام الله عليه معتقد باشد به راحتى تمام مى پذيرد، به علاوه اين كه دهها دليل نقلى وعقلى بر آن وجود دارد.
بعد از به شهادت رسيدن اميرمؤمنان سلام الله عليه روزى معاويه از ضرار بن ضمرة درباره اوصاف آن حضرت پرسيد. نخستين جمله اى كه ضرار در وصف امام سلام الله عليه گفت اين بود: «به خدا سوگند كه او انسانى دورانديش بود»(176).
به همين دليل هم، طلحه وزبير را بر كوفه وبصره حكومت نداد. ومعاويه را بر امارت ابقا نكرد. چون مى دانست كه آن دو به همراه معاويه عليه اميرمؤمنان سلام الله عليه توطئه كرده اند.
متون زيرا را با هم مى خوانيم:
حتي يك شب معاويه را حاكم قرار نمي دهم
مرحوم علامه مجلسى در «بحار» به نقل از ابن سحيم از پدرش آورده است كه گفت: چون با حضرت على سلام الله عليه بيعت شد، مغيرة بن شعبة نزد او آمد وگفت: معاويه كسى است كه مى دانى، وكسى كه پيش از تو بود او را بر شام گماشت. پس، تو نيز فعلا او را در مقامش ابقا كن تا اوضاع اسلام استقرار گيرد، آن گاه اگر خواستى، او را بركنار كن.
اميرمؤمنان سلام الله عليه در پاسخ مغيرة سخنانى گفت، از جمله فرمود: «حاضر نيستم حتى يك شب سپاه معاويه را بر دو مرد مسلمان حاكم گردانم وبدين سبب مورد بازخواست خداوند بزرگ واقع شوم... .
سپس اين آيه را خواند:
[وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا](177)؛ «ومن كسى نيستم كه گمراهگران را كمك خود بگيرم»(178).
نيز در «بحار» به نقل از: ابن ابى الحديد آورده است: حضرت على سلام الله عليه به زبير، در روزى كه با او بيعت كرد، فرمود: «من بيم آن دارم كه به من خيانت كنى وبيعتم را بشكنى؟».
زبير گفت: «اصلا نترس؛ چون هرگز چنين كارى از من سر نخواهد زد».
حضرت على سلام الله عليه فرمود: خدا را گواه وضامن خود در اين كار مى گيرى؟
گفت: آرى، خدا را گواه وضامن مى گيرم»(179).
راوى ـ بعد از حديثى طولانى ـ گويد: «معاويه مردى از بنى عبس را با نامه اى نزد زبير بن عوام فرستاد. در آن نامه آمده بود: اما بعد؛ من از اهل شام براى تو بيعت خواسته ام وآنها پذيرفته اند وپيمان استوار داده اند. پس، زودتر خود را به كوفه وبصره برسان ومگذار پسر ابوطالب پيش از تو به آن جا رود، كه اگر اين دو شهر را از دست دهى ديگر چيزى به دست نخواهى آورد. وبراى طلحة بن عبيدالله بعد از تو بيعت گرفته ام. بنابراين، به خونخواهى عثمان برخيزيد ومردم را به آن فرا خوانيد، ودر اين باره جدّ وجهد كنيد.
چون اين نامه به زبير رسيد خوشحال شد وآن را به اطلاع طلحة رسانيد وبرايش خواند، ودر خيرخواهى معاويه نسبت به خود شك نكردند وهر دو بر مخالفت با على سلام الله عليه همداستان شدند.
طلحة وزبير چند روز بعد از بيعت با حضرت على سلام الله عليه نزد او آمدند وگفتند: اى اميرمؤمنان! شما خود شاهد بوديد كه در تمام دوران حكومت عثمان ما مورد بى مهرى بوديم، ومى دانى كه عثمان به بنى اميه نظر داشت. اكنون كه خداوند حكومت را بعد از عثمان به تو داده است ما را بر جايى بگمار.
حضرت على سلام الله عليه به آن دو فرمود: فعلا به قسمتى كه خداوند نصيب شما كرده است راضى باشيد تا فكر كنم. اما بدانيد كه من فقط كسى از يارانم را در امانتم [حكومت] شريك مى كنم كه تديّن وامانتدارى او را بپسندم، وماهيت او را شناخته باشم. طلحة وزبير نوميدانه حضرت على سلام الله عليه را ترك كردند، وبعد آمدند واز آن حضرت اجازه خواستند كه به عمره روند.
به روايتى: آن دو از حضرت على سلام الله عليه درخواست كردند حكومت دو شهر بصره وكوفه را به ايشان بسپارد. على سلام الله عليه فرمود: بايد بينديشم. وبعد هم حكومت اين دو شهر را به آنها نسپرد»(180).
اينها همه از دورانديشى اميرمؤمنان سلام الله عليه در كشوردارى بود؛ زيرا اگر معاويه وطلحة وزبير را به ولايت مى گماشت، آنها كه اكنون برگه مشروعيت خود را با امضاى اميرمؤمنان سلام الله عليه در دست داشتند، عليه اميرمؤمنان سلام الله عليه توطئه مى كردند.


(*). ر. ك: بحارالأنوار، ج42، ص133، ب122، ح15 به نقل از الاختصاص. در اين حديث آمده است: «ماه شب چهارده، سنگ محك مؤمنان، وارث دو مشعر وپدر سبطان حسن وحسين».
(1). المناقب، ج3، ص62، «فصل في انّه مع الحق والحقّ معه».
(2). كشف الغمّة، ج1، ص148، «في بيان انّه مع الحق والحقّ معه».
(3). تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج13، ص186، ح7165، ط دارالكتب العلمية، بيروت.
(4). المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، ج3، ص137، ح4637، ط 1، سال 1411 هـ/ 1990 م، دارالكتب العلمية، بيروت.
(5). حلية الاولياء، ج1، ص64، ط 4، دارالكتاب العربي; نيز ر.ك: سنن ترمذي، ج5، ص637، ح3723، ط دار احياء التراث العربي، بيروت; تحفة الاحوزي، ج10، ص155، ط دارالكتب العلمية، بيروت.
(6). تاريخ بغداد، ج7، ص11، ح3475، ط دارالكتب العلمية، بيروت; فيض الغدير، ج4، ص357، ط المكتبة التجارية الكبرى، مصر.
(7). اشاره است به اين فرموده پيامبر صلى الله عليه وآله كه: «اى على! تو وصىّ من وامام امت من هستى» امالى شيخ صدوق، ص12، ح10، مجلس سوم.
(8). «صنو»: يار مهربان ودلسوز از برادر وفرزند وعمو. «الصنوان»: دو درخت خرما كه از يك بيخ روييده باشد. دو چاه نزديك به هم كه آب آنها از يك چشمه باشد. دو برادر دوقلو ـ فرهنگ لاروس.
(9). اشاره است به اين فرموده پيامبر صلى الله عليه وآله كه: «تو نسبت به من همانند يك صنو به صنو ديگرى» الصراط المستقيم، ج1، ص252، ب8.
(10). اشاره است به اين فرموده حضرت على سلام الله عليه كه: «من نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وآله همانند بازو به شانه، وهمانند ذراع به بازو هستم...». شرح نهج البلاغة، ج20، ص315، الحكم المنسوبة 625.
(11). نهج البلاغة، كلمات قصار، 136.
(12). بحارالأنوار، ج16، ص278، ب9، ح116.
(13). بحارالأنوار، ج40، ص323، ب98، در ضمن ح6.
(14). همان.
(15). همان.
(16). مناقب، ج2، ص98.
(17). بحارالأنوار، ج4، ص325، باب98، ح7.
(18). كشف الغمّة، ج1، ص173.
(19). جايى بوده در كوفه، وامروزه در حومه حيره است.
(20). بحارالأنوار، ج40، ص334، ب98، ح15.
(21). بحارالأنوار، ج40، ص327، ب98، ضمن ح9.
(22). همان، ج40، ص102، ب107، ح1.
(23). ر.ك: مستدرك الوسائل، ج16، ص299 ـ 300، ب72، ح19949.
(24). بحارالأنوار، ج40، ص318، ب98، ح2; همچنين ر.ك: نهج البلاغة، نامه 45.
(25). الاختصاص، ص153، از كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه.
(26). المناقب، ج2، ص95، «فصل في المسابقة بالزهد والقناعة».
(27). آل عمران: 133.
(28). آل عمران: 114.
(29). انبياء: 90.
(30). مؤمنون: 61.
(31). تهذيب الاحكام، ج2، ص41، ب4، ح81.
(32). المناقب، ج2، ص95 «فصل في المسابقة بالزهد والقناعة».
(33). بحارالأنوار، ج40، ص322، ب98، ح5.
(34). المناقب، ج2، ص96 «فصل في المسابقة بالزهد والقناعة».
(35). بنگريد به: بحارالأنوار، ج40، ص322، ب98، ح4.
(36). كافى، ج6، ص438، «باب التجمّل واظهار النعمة»، ح1.
(37). ر.ك: وسائل الشيعة، ج18، ص322، ب2، ج23768.
(38). شرح نهج البلاغة، ج2، ص200 مناقب علي وذكر طرف من اخباره في عدله وزهده.
(39). بحارالأنوار، ج41، ص117، ب107، ح24.
(40). همان.
(41). المناقب، ج2، ص111 «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(42). همان.
(43). بحارالأنوار، ج41، ص118، ب107، ح25.
(44). كافى، ج8، ص165، ب8، ح176.
(45). ر.ك: نهج البلاغة، خطبه 33: «ومن خطبة له سلام الله عليه عند خروجه لقتال اهل البصرة».
(46). التوحيد، ص174، ب28، ح3.
(47). كافى، ج1، ص410، بابسيرة الامام في نفسه وفي المطعم والملبس اذا ولي الامر، ح1.
(48). مائدة: 42.
(49). بحارالأنوار، ج101، ص273، ب3، ح5.
(50). همان، ح6.
(51). مكاسب، ج1، ص239، «المسألة الثامنة»، وص 246 «حكم الهدية».
(52). مكاسب، ج1، ص246، «حكم الهدية».
(53). همان.
(54). عقيل به اميد اين نزد حضرت رفته بود كه بيشتر از بقيه مسلمانان به او عطايا دهد.
(55). اين شخص، اشعث بن قيس است.
(56). نهج البلاغة، خ 224: «ومن كلام له يتبرأ من الظلم».
(57). الفصول المختارة، ص135، 224.
(58). كافى، ج8، ص182، خطبة اميرالمؤمنين سلام الله عليه، ح204; الاختصاص، ص151 «من كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(59). المناقب، ج2، ص108 ـ 109 «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(60). نهج البلاغة، خطبه 224.
(61). الاختصاص، ص151، ومن كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه.
(62). بحارالأنوار، ج40، ص106، ب91، ح117.
(63). المناقب، ج2، ص109، «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(64). شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد، ج2، ص200 «مناقب علي وذكر طرف من اخباره في عدله وزهده».
(65). المناقب، ج2، ص113 «فصل في حلمه وشفقته سلام الله عليه».
(66). اعراف: 85.
(67). كشف الغمة، ج1، ص174.
(68). شهرى در نزديكى بغداد از ناحيه سامراء.
(69). كشف الغمة، ج1، ص175، «في وصف زهده في الدنيا وسنته في رفضها».
(70). مستدرك الوسائل، ج17، ص359، ب11، ح21581.
(71). سفينة البحار، ج1، ص669، «باب السين بعده الواو».
(72). نهج البلاغة، نامه 40، «ومن كتاب له سلام الله عليه الى بعض عمّاله».
(73). امالى شيخ صدوق، ص304، مجلس 62، ح8.
(74). نهج البلاغة، نامه 20.
(75). نهج البلاغة، نامه 26: «ومن عهد له سلام الله عليه الى بعض عمّاله وقد بعثه على الصدقة».
(76). همان، خطبه 167: «ومن خطبة له سلام الله عليه في اوائل خلافته».
(77). نهج البلاغة، نامه 53 «ومن كتابه له سلام الله عليه كتبه للاشتر النخعي لمّا ولاّه على مصر واعمالها...».
(78). نهج البلاغة، حكمت 456.
(79). كنايه از دنياست يعنى: آيا آزاده اى يافت نمى شود كه اين دنياى پست را براى اهلش واگذارد؟
(80). نهج البلاغة، نامه 31، «ومن وصيته له سلام الله عليه للحسن بن علي سلام الله عليه كتبها اليه بحاضرين».
(81). كافى، ج8، ص68، ح26.
(82). سفينة البحار، ج2، ص499 «باب الكاف بعده الواو».
(83). بحارالأنوار، ج33، ص430، ب26، ح639.
(84). زمر: 65.
(85). روم: 60.
(86). بحارالأنوار، ج41، ص48، ب104، ح1.
(87). الفصول المختارة، ص97.
(88). ر.ك: خصائص الائمة، ص75 «قطعة من الاخبار المروية في ايجاب ولاء اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(89). الفصول المختارة، ص220 و224.
(90). بحارالأنوار، ج41، ص49، ب104، ح1.
(91). بحارالأنوار، ج22، ص124، ب1، ح100.
(92). تفصيل مطلب را در «الغدير» علامه امينى ببينيد.
(93). المناقب، ج2، ص261.
(94). الخرائج والجرائح، ج1، ص225 ـ 226، ب2; ج2، ص746 ـ 747، ب15.
(95). الخصال، ج2، ص644 ـ 645 «علم رسول الله صلى الله عليه وآله عليا سلام الله عليه الف باب»، ح26.
(96). بصائر الدرجات، ص306، ب16، ح15.
(97). اسراء: 71.
(98). ر.ك: بحارالأنوار، ج41، ص286 ـ 287، ب114، ح7.
(99). در آيه: [فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَـذِبِينَ]; «پس، هر كه در اين باره پس از دانشى كه تو را حاصل آمده، با تو محاجّه كند، بگو: بياييد پسرانمان وپسرانتان وزنانمان وزنانتان وما خودمان وشما خودتان را فرا خوانيم، سپس مباهله كنيم، ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم» (آل عمران: 61).
(100). ر.ك: الطرائف، ج2، ص454 ـ 455 «ابداع عمر وقوله نعمة البدعة».
(101). طه: 61.
(102). المناقب، ج2، ص96 «فصل في المسابقة بالزهد والقناعة».
(103). آل عمران: 169.
(104). ر.ك: بحارالأنوار، ج54، ص231، ب1، ح188.
(105). سفينة البحار، ج1، ص586، بابالسين المهملة.
(106). بحارالأنوار، ج33، ص434 ـ 435، ب26، ح643.
(107). بقرة: 194.
(108). شرائع الاسلام، ج1، ص257 «في قتال اهل البغي»; ج2، ص948 «في شروط المقذوف واحكامه».
(109). جواهر الكلام، ج21، ص344 «من سبّ الامام العادل وجب قتله».
(110). بحارالأنوار، ج39، ص311، ب88، ح1.
(111). وسائل الشيعة، ج28، ص215، ب27، ح3459.
(112). مستدرك الوسائل، ج18، ص106، ب23، ح22201.
(113). دعائم الاسلام، ج2، ص459 ـ 460، كتاب الحدود، ف 3، ح1620.
(114). جامع الشتات، ج2، ص712.
(115). كافى، ج8، ص345، «حديث اسلام علي سلام الله عليه»، ح544.
(116). مستدرك الوسائل، ج17، ص142، ب1، ح20985.
(117). ر.ك: كافى، ج7، ص269 ـ 270، بابالنوادر، ح44.
(118). ر.ك: ثواب الاعمال، ص211، عقاب الناصب والجاحد لاميرالمؤمنين سلام الله عليه.
(119). ر.ك: تهذيب الاحكام، ج10، ص86 ـ 87، ب6، ح101; التهذيب، ج10، ص215، ح52.
(120). عبدالكريم قاسم (1914 ـ 1963م.)، افسر عراقى كه كودتاى سال 1958م. را برضد رژيم سلطنتى رهبرى كرد ونظام سلطنتى را برانداخت. وى در كودتاى نظامى عبدالسلام عارف به قتل رسيد.
(121). ر.ك: بحار الأنوار، ج32، ص7 ـ 8، ب1، ح2.
(122). بحارالأنوار، ج32، ص33، ب1، ح19.
(123). بحارالأنوار، ج41، ص299، ب114، ح29.
(124). شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج14، ص29 «نسب شريح وذكر بعض اخباره».
(125). المناقب، ج2، ص259 (فصل في اِخباره بالغيب».
(126). طه: 97، (يعنى: به من دست نزنيد).
(127). سفينة البحار، ج1، ص262، «باب الحاء بعده السين».
(128). همان.
(129). گردن آتش، تنوره آتش.
(130). يال آتش يا موج آتش.
(131). ر.ك: المناقب، ج2، ص263.
(132). بحارالأنوار، ج32، ص398، ب11، ح370.
(133). ر.ك: بحارالأنوار، ج97، ص364، ب5، ح6.
(134). ر.ك: المناقب، ج2، ص259 «فصل في اخباره بالغيب».
(135). سفينة البحار، ج1، ص676 «باب السين بعده الهاء».
(136). كافى، ج3، ص186، باب«من زاد على خمس تكبيرات»، ح3.
(137). الاختصاص، ص152 «من كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(138). المناقب، ج2، ص111 «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(139). الاختصاص، ص151 «من كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(140). ر.ك: بحارالانوار، ج41، ص108 ـ 109، 122، ب107، ح15، 27، 29.
(141). المناقب، ج2، ص110 «فصل بالمسابقة بالعدل والأمانة».
(142). بحارالأنوار، ج41، ص50، ب104، ح2.
(143). بحارالأنوار، ج32، ص229 ـ 230، ب4، ح181.
(144). حجرات: 9.
(145). بحارالأنوار، ج41، ص50، ب104، ح2.
(146). سفينة البحار، ج2، ص133، بابالغين بعده الباء.
(147). بحارالأنوار، ج41، ص50، ب104، ح2.
(148). همان.
(149). المناقب، ج2، ص260 ـ 261 «فصل في اخباره بالغيب».
(150). همان، ج2، ص114 «فصل في حلمه وشفقته».
(151). المناقب، ج2، ص114 «فصل في حلمه وشفقته».
(152). مؤمنون: 96.
(153). المناقب، ج2، ص113 «فصل في حلمه وشفقته».
(154). بحارالأنوار، ج41، ص203 ـ 204، ب110، ح18.
(155). المناقب، ج2، ص112 «فصل في حلمه وشفقته».
(156). المناقب، ج2، ص106 «في المسابقة بالتواضع».
(157). الاختصاص، ص157 «من كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(158). همان، ص159.
(159). بحارالأنوار، ج41، ص55، ب105، ح2.
(160). قصص: 83.
(161). المناقب، ج2، ص104 «فصل في المسابقة بالتواضع».
(162). المناقب، ج2، ص110 «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(163). همان.
(164). همان، ج2، ص108 «فصل في المسابقة بالعدل والامانة».
(165). حجرات: 13.
(166). تحف العقول، ص34 «خطبته في حجة الوداع».
(167). همان.
(168). شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج2، ص200ـ201 «مناقب علي سلام الله عليه وذكر طرف من اخباره في عدله وزهده».
(169). الاختصاص، ص151 «من كتاب ابن دأب في فضل اميرالمؤمنين سلام الله عليه».
(170). همان، ص152.
(171). كشف الغمّة، ج2، ص218 «وامّا مناقبه».
(172). مائدة: 82.
(173). كافى، ج3، ص540، بابادب المصدّق، ح8.
(174). المناقب، ج2، ص259 «فصل في اخباره بالغيب».
(175). همان.
(176). الفضائل، شاذان بن جبرئيل، ص97.
(177). كهف: 51.
(178). بحارالأنوار، ج32، ص34، ب1، ح22.
(179). بحارالأنوار، ج32، ص5، ب1، ح1.
(180). همان.