:: درآمد

يكى از صفات اخلاقىِ بسيار مهم و در عين حال دشوار، اصل «مدارا» (مردم دارى) است كه مانند ديگر فضايل اخلاقى گاهى بر انسان واجب مى شود. اين موضوع مهم اخلاقى در فقه و در مباحث تقيه(1)، اجمالاً مورد بحث قرار گرفته و كتب اربعه، بحارالانوار، وافى، و ديگر كتاب ها، درباره آن رواياتى ذكر كرده اند.
در خصوص مدارا تعبيرهايى در روايات آمده كه در موارد ديگر مشاهده نشده است. اين روايات، مستفيض، متواترِ معنوى يا ـ به گفته برخى چون ميرزاى نائينى ـ متواتر اجمالى است. از جمله اين تعابير مهم لفظ: «نحن معاشر الأنبياء؛ ما جماعت پيامبران» است كه در ابتداى برخى از روايات نبوى درباره مدارا آمده است. در برخى روايات ديگر آمده است:
أمرنــي ربـي بمـداراة النـاس كمـا أمرنـي بأداء الفرائض؛(2) پروردگارم مرا به مردم دارى امر فرمود، همان گونه كه به اداى فرايض فرمان داد.
اين سؤال مطرح است كه آيا در روايت، مفهوم لغوى «فرايض» مورد نظر است يا اصطلاحى آن؟ كه بايد روشن شود. به ديگر سخن، آيا منظور از «فرايض» نمازهاى واجب يوميه است كه بر ما فرض گرديده يا هر واجب ديگرى كه در شريعت آمده است؟ آيا همان گونه كه خداى متعال انجام ساير واجبات را به حضرتش امر فرموده، به مردم دارى نيز فرمانش داده است؟ براى روشن شدن مطلب، لازم است به طور اختصار نكته اى اخلاقى و لغوى را توضيح دهيم.
در اين جا دو اصطلاح وجود دارد كه با همديگر شباهت معنايى دارند. اين دو اصطلاح يكى «مداهنه»(3) و ديگرى «مدارا»(4) است.
مدارا در تعاليم اسلامى امرى ستوده است، ولى مداهنه مورد نكوهش و نهىِ شريعت قرار گرفته است. نمونه آن، روايت معروفى است كه در آن خداى متعال خطاب به حضرت شعيب (عليه السلام) فرمودند: «أني مهلك من قومك مأة ألف، أربعين ألفا من شرارهم وستين ألفا من خيارهم؛ من صد هزار نفر از قوم تو را هلاك خواهم كرد كه چهل هزار نفرشان از ستمكاران و شصت هزار نفر از آنان نيكوكارند.
شعيب (عليه السلام) عرضه داشت: هؤلاء أشرار، فما بال الأخيار؟ چهل هزار نفر از آنان گنهكارند، پس چرا بايد شصت هزار نفر نيكوكار كشته شوند؟
از حضرت حق خطاب رسيد:
داهنو أهل المعاصي فلم يغضبوا لغضبي؛ [زيرا] آنان با گناهكاران مداهنه كردند و آن جا كه من خشم مى گيرم، خشمگين نشدند.(5)
روايت فوق حاكى از اين است كه مداهنه علاوه بر اين كه نزد خداى متعال صفت مذمومى است، كيفر الهى را به همراه دارد. با تعاريف و شواهدى كه بيان شد مفهوم مداهنه آشكارتر مى شود.
در مقابلِ صفتِ مذمومِ مداهنه، صفت مدارا قرار دارد كه مسلمانان به رعايت آن فرمان يافته اند. براى روشن تر شدن مفهوم مردم دارى و اهميت آن، دو مثال ـ يكى مثبت و ديگرى منفى ـ بيان مى شود:

:: مردم دارى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

اگر نگاهى به تاريخ زندگى پيامبر گرامى اسلام و امامان معصوم (عليهم السلام) بيندازيم به موارد متعددى از مداراى آن بزرگواران با مردم زمان شان برمى خوريم. مرحوم علامه مجلسى در جلد بيستم بحارالانوار، غزوات بسيارى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را با وقايع آن تفصيلاً بيان كرده و بيش از نيمى از اين مجلد را به نقل هاى تاريخى اختصاص داده است. مطالعه اين ماجراها فراز و فرود زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و نيز شدت مداراى آن حضرت را نشان مى دهد.
اجمالاً اين كه در صلح حديبيه، پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بر اساس مفاد صلح نامه با مشركان قريش مصالحه كرد. اين در حالى بود كه آنان از آغاز بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تا تاريخ صلح حديبيه (حدود بيست سال) آن حضرت را مى آزردند. بنا به تصريح قرآن كريم:
(لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ...)؛(6) قطعاً براى شما در اقتدا به رسول خدا سرمشقى نيكوست، براى آن كس كه به خدا و روز واپسين اميد دارد.
ايشان بهترين الگو در تمام فضايل اخلاقى از جمله مردم دارى است، چرا كه حضرتش حتى با دشمنان اسلام راه مدارا را در پيش گرفت و اين نكته براى ما كه از پيروان ايشانيم درس آموز است.
صلح حديبيه تقريباً بيست سال پس از بعثت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) صورت گرفت. در اين مدت بيست ساله، مسلمانان، انواع فشارهاى اقتصادى و سياسى و جنگ افروزى ها و آزارها و شكنجه ها را تحمل كردند. مقدمه صلح حديبيه از اين قرار بود كه در سال هفتم يا هشتم هجرى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) قصد سفر حج كرد.
مشركان، حضرت را از ورود به مكه منع كردند و مقرر شد معاهده اى تنظيم شود و براى عقد قرارداد صلح كه يك طرف آن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و طرف ديگر مشركان بودند شخصى را تعيين كردند به نام سهيل ابن عمرو. او ـ كه بعدها مسلمان شد، سخنور مشركان و در جنگ افروزى تقريباً همسنگ ابوسفيان بود، چرا كه با داشتن توان فوق العاده اى در خطابه، روحيه جنگى مشركان را بالا مى برد.
سهيل بن عمرو در جنگ بدر به اسارت مسلمانان در آمد، ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با وجود اين كه اعمال او را در مقابل رسالت خود ديد از كشتن او صرف نظر و او را آزاد نمود. در تاريخ آمده است: در همان جنگى كه سهيل به اسارت درآمده بود، عمر به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گفت: يا رسول الله اجازه بدهيد من دو دندان پيشين او را بشكنم. عمر از آن رو چنين درخواستى كرد كه او را براى هميشه از سخن گفتن باز دارد، چرا كه دندان پيشين براى وى ـ به عنوان خطيب ـ اهميت فوق العاده اى داشت.
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه اين كار را ندادند.
سهيل بن عمرو ياد شده، در حديبيه طرف مقابل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود. يكى از مفاد تنظيم شده در صلح نامه اين بود كه مشركان عليه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) جنگ افروزى نكنند و مسلمانانِ ساكن در مكه را آزار ندهند. نيز مقرر شده بود كه مشركان مكه هرگز كسانى را كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به جنگ مى پردازند، يارى نكنند. يكى از موادى هم كه مورد تعهد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و مسلمانان قرار گرفته بود و فوق العاده براى مشركان اهميت داشت، اين بود كه چنانچه كسى از مكه فرار كرد و به مدينه آمد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) او را به آنها بازگرداند.
در واقع مشركان خواستند از اين طريق، راهِ مسلمان شدن مشركان را ببندند، يعنى سه امتياز بزرگ را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دادند تا در عوض آن، اگر كسى در مكه مسلمان شد نتواند به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ملحق شود. در نهايت، طرفينْ معاهده را پذيرفتند و صلح برقرار شد.
در همان جلسه ابوجندل، پسر سهيل بن عمرو (نويسنده صلح نامه) حضور داشت و سهيل وى را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) معرفى كرد.بعدها او مسلمان شده و مشركان مكه او را مورد شكنجه سختى قرار داده بودند، لذا به مدينه گريخت. او جوانى بود كه تا پيش از اين خودش و تمام طايفه اش مشرك بودند، اما اكنون تمام طايفه و خانواده اش را ترك كرده و مراحل روحى دشوارى را هم گذرانده و به تازگى به مسلمانان ملحق شده بود. تحويل دادن او به مشركان مكه بر مسلمانان گران آمد. اين جوانِ تازه مسلمان گفت: «اى جماعت مسلمان، من مسلمان نزد شما آمدم، مرا به مشركان باز مى گردانيد؟ مگر نمى بينيد مشركان چه بر سرم آورده اند؟!.
انصافاً موقعيت بسيار دشوار و حساسى بود. اين قبيل مسلمانان فاصله حدود پانصد كيلومترى مكه تا مدينه را طى و خطرهايى را كه دربرداشت تحمل مى كردند و از همه چيز خود مى گذشتند تا در سايه اسلام و رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به سر ببرند. تسليم كردن كسى چون ابوجندل به مشركان مكه براى مسلمانان فوق العاده دشوار بود، اما با اين حال پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) او را تسليم پدرش كرد و فقط براى وى دعا كرد و فرمود:
خدايا، اگر ابوجندل راست مى گويد فاجعل له فرجاً و مخرجاً؛(7) گشايش و راه برون شدى براى او قرار ده.
شايان توجه است كسانى كه مسلمان مى شدند ماندن شان در مكه بسيار دشوار و توأم با شكنجه و آزار بسيار بود. از سوى ديگر فرار آنها با وجود تعهدات صلح نامه مشكلات را دوچندان مى كرد.
مسلمان ديگرى نيز پس از وقوع اين صلح از مكه فرار كرد و به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه پناه برد و دليل فرار مسلمانان از مكه، سختى هايى بود كه به آنان تحميل مى شد، چرا كه وقتى مسلمان مى شدند زندگى براى شان سخت بود و به شدت مورد شكنجه و آزار قرار مى گرفتند. وانگهى شخصى كه از مكه فرار كرده، به مدينه مى آمد در طى اين مسير با مشقات فراوانى مانند گرما، سرما، تاريكى شب، خطرهاى روز، گرسنگى، نداشتن وسايل سفر، بيراهه ها، تشنگى و اضطراب روبه رو مى شد.
زمانى كه مشركان متوجه شدند ابوجندل به مدينه پناه برده است دو نفر را به دنبال وى فرستادند و او را در مدينه يافتند. خدمت رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدند و گفتند: يا اباالقاسم، اين شخص فرار كرده است و برابر عهدى كه در صلح نامه آمده است و آن را پذيرفته ايد، بايد او را به ما تحويل دهيد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: او را ببريد.
ياران آن حضرت به ايشان عرضه داشتند كه اين شخص، جوان، مؤمن، متدين و مسلمان است و سزاوار نيست كه به مشركان تحويل داده شود. البته چنين اقدامى براى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بسيار سخت بود، اما مى بايست مدارا كند، چراكه اين شيوه نتايج بيشترى داشت و كارآمدتر بود. از اين رو پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) راه مدارا را در پيش گرفتند و آن تازه مسلمان را تحويل دادند. مأموران كه دو نفر بودند، فرد تازه مسلمان را بردند و رهسپار مكه شدند تا اين كه به مسجد شجره (واقع در دوفرسخى مدينه) رسيدند. در آن جا نشستند تا قدرى استراحت كنند، سپس مشغول خوردن غذا شدند، اما به شخص تازه مسلمان چيزى براى خوردن ندادند، چرا كه اسلام آورده بود و اسير آنها محسوب مى شد و از جهتى قصد داشتند روحيه او را تخريب كنند. البته اين كار چندان غريب نبود، چه اين كه مشركان با مسلمانان رفتارى ناشايست داشتند و از هر كارى كه روحيه آنان را تضعيف مى كرد، فروگذارى نمى كردند.
جوان مسلمان به يكى از آن دو گفت: شمشير خوبى دارى! او تأييد كرد و گفت: خوبى آن را آزموده ام.
جوان مسلمان، به او گفت: شمشيرت را ببينم. شمشيرش را به او داد. جوان مسلمان بلافاصله شمشير را بر فرق صاحب شمشير كوبيد و او را كشت. خواست همراهِ او را نيز بكشد، اما او به طرف مدينه فرار كرد و ابوجندل دنبال او دويد تا آن كه در مدينه به او رسيد. آن مشرك به رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) پناه برد (كه اين خود حكايتى مفصل دارد) و به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) گفت: يا اباالقاسم، اين جوان مسلمان دوست مرا كشت و مرا نيز دنبال كرد تا بكشد. طبق صلح نامه بنا بر اين بود كه او را به ما تحويل بدهيد.
آن مسلمان فرارى گفت: يا رسول الله، شما مى بايست هر مسلمانى را كه از مكه به شما ملحق شود بازگردانيد و بيش از اين تعهد نكرديد. مرا هم تحويل آنها داديد. پس ديگر تكليفى متوجه شما نيست و....
رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) در اين جا بر اساس اخلاق اسلامى و ضرورت حفظ پيمان عمل كردند؛ پيمان و عهدى كه بر اساس آن اگر تازه مسلمانى از مكه به مدينه گريخت و آنها كسى را به دنبال آن فرارى فرستادند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) او را تحويل دهند. به نظر مى رسيد در اين جا ديگر قضيه فرق كند، زيرا بار اول اين جوان يك مسلمانِ فرارى بود كه مشركان آمدند و او را از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تحويل گرفتند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به ابوجندل جواب ندادند. موقعيت بسيار سختى بود. حضرت فقط عبارتى فرمودند كه مضمون آن چنين است:
ويـلَ أمِّهِ مُسعِـرَ حَـرب لو كـان له أحـد؛(8) واى بر او كه اگر يارانى داشت، آتش جنگ را مى افروخت.
منظور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه او آدم زرنگ و دست و پادارى است. بيان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به همين مقدار بود و نگفتند اين مسلمان فرارى را برمى گردانم يا نگه مى دارم. ظاهراً جوان مسلمان از بيان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فهميد ايشان قصد دارند او را تحويل دهند و از وى حمايت نكنند، چه اين كه مدارا از ويژگى هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و آن حضرت در نهايت سختى وعلى رغم ميل باطنى به مدارا مى پرداختند. ابوجندل پس از آن كه احساس نمود ممكن است پيامبر او را تسليم كند پا به فرار گذاشت و از مدينه خارج شد و آن مشرك نيز به مكه بازگشت.
در تاريخ ذكر شده است كه ابوجندل تازه مسلمان به «سيف البحر» رفت. سهيل بن عمرو نيز متوجه شد فردى مسلمان شده و از مكه گريخته و در آن جا ساكن شده است. او نيز از مكه فرار كرد تا به آن شخص ملحق شود، زيرا مى دانست چنانچه به مدينه برود و به دنبال او بفرستند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برابر تعهد خود، او را تحويل خواهد داد. اين بود كه سهيل به او ملحق شد. از اين پس كسانى كه در مكه مسلمان مى شدند به سيف البحر مى رفتند و به ديگر پناهندگان مى پيوستند. كم كم عده آنها زياد شد و با تشكيل گروهى در آن جا، جاده اقتصادى قريش را كه مسير كاروان تجارت مكيان به شام بود، قطع كردند. آنان به قافله ها حمله مى بردند و اموال آنها را مصادره مى كردند و برخى از آنان را نيز مى كشتند.
شايان ذكر است كه نود درصد اقتصاد مكه از طريق تجارت تأمين مى شد و كاروان هاى حج نيز از اين مسير مى گذشت. وقتى مشركان دريافتند كه عده اى تازه مسلمان ـ على رغم عهدى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ملزم به بازگرداندن شان به مشركان مى كند ـ گريخته اند و بر سر راه تجارتى شام پايگاهى زده اند، نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آمده، گفتند: يا اباالقاسم، ما از اين شرط صرف نظر مى كنيم و ديگر نيازى به بازگرداندن تازه مسلمانان نيست و مى توانند در مدينه نزد شما بمانند. همين عقب نشينى مشركان سبب شد مسلمان هاى بسيارى از مكه به مدينه هجرت كنند، چرا كه هجرت آنان مسئوليتى متوجه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نمى كرد. در واقع خود مشركان از اين بند صلح نامه صرف نظر كردند، ولى تمام شروطى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر عهده مشركان گذارده بود همچنان به قوت خود باقى بود، بدين معنا كه مسلمانان مكه همچنان نبايد مورد آزار مشركان قرار مى گرفتند و مشركان نبايد جنگ افروزى مى كردند و اگر قبيله اى مى خواست با مسلمانان جنگ كند مشركان نبايد او را يارى مى كردند.
ابوجندل و ديگر مسلمانان دريافتند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدارا با مشركان، مصلحتى ديده و به آن عمل كرده اند. ثمره مدارا با مشركان اين بود كه آنان اين بند صلح نامه را يك جانبه لغو كردند. البته پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر اساس تعهد خود آن مسلمانان فرارى را برگرداندند، به اين شرط كه هرگز مورد شكنجه قرار نگيرند.
انسان بايد از درك و فهم عميق برخوردار باشد تا مصلحت سنجى و دورانديشى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را بفهمد، وانگهى حكايتى كه بازگو شد، قسمتى از جنبه هاى مثبت و فوايد مدارا را نشان مى دهد. غافل نباشيم كه مدارا در چنين وضعيتى به مفهوم ترس نيست، بلكه نوعى دفع بلاست كه منافع فراوانى نيز دربر خواهد داشت.

:: داستانى عبرت انگيز از بى توجهى به اصل مدارا

نمونه هاى بسيارى از بى توجهى به مدارا در تاريخ اسلام ثبت شده است كه به مناسبت، يكى از آنها را نقل مى كنيم.
آوازه ظلم حجاج بن يوسف ثقفى و ماجراهاى خونين او زبانزد و مشهور است و ستم هاى وى اعم از كشتار و تبعيد و شكنجه مردم در تاريخ كم نظير است. يكى از علماى عامه در گستردگى رفتار ظالمانه حجاج و مقايسه آن با ساير حكام جور مى گويد: چنانچه در روز قيامت تمام امت ها حاضر شوند و ظالمان را هم بياورند و ما حجاج را بياوريم او سرآمد ستمگران خواهد بود و در اين مسابقه گوى سبقت را مى ربايد.
بى ترديد حجاج بر ستمگران تاريخ پيشى گرفته بود و از همين رو هزاران شيعه، اعم از مرد، زن، پير و جوان را شكنجه كرد و كشت. آورده اند: زمانى كه حجاج مُرد، هشتادهزار زندانى در زندان هاى او دربند بودند. آنان كسانى بودند كه هنوز در برابر شكنجه ها مقاومت كرده، جان نباخته بودند. شايد شنيده باشيد در زمان حجاج جوانى را گرفتند و زندان كردند. ظاهراً پس از دو يا سه روز، مادرش به ديدار فرزند رفت. او را آوردند، ولى مادرش وى را نشناخت و گفت: اين پسر من نيست!
حجاج زندانى در كوفه احداث كرده بود كه ديوارهاى كوتاه داشت تا سايه نيفكند، مبادا كه زندانيان در سايه آن قرار گيرند. او مأمورانى روى ديوارها گمارده بود تا كسى فرار نكند و در سايه اندك ديوار پناه نگيرد. آفتاب در طول روز مى تابيد و گرماى كوفه (كه معروف است) بر سختى زندان مى افزود. اگر كسى در آن آفتاب سوزان حالش خراب مى شد و بر آن مى شد تا در اندك سايه اى كه كنار ديوار بود به استراحت پردازد، مأموران از بالاى ديوار او را مى زدند.
به جاست تأمل كنيم چه عاملى سبب شد تا حجاج اين بلاها را بر سر اهل كوفه بياورد. اگر به تاريخ نگاه كنيد، متوجه خواهيد شد فقط يك بار بى توجهى به مدارا زمينه ساز جنايات هولناك حجاج شد.
آورده اند: وقتى حجاج به كوفه آمد، نخست به مسجد رفت و خطابه بسيار تندى عليه مردم كوفه ايراد كرد و اهل كوفه را تهديد كرد كه در صورت نافرمانى، آنان را خواهد كشت و به زندان خواهد افكند و از اين قبيل تهديدها. سپس شخصى را واداشت تا نامه هشام بن عبدالملك را كه خليفه وقت بود بخواند. آن شخص شروع به خواندن فرمان خليفه براى كوفيان كرد. در اين نامه آمده بود:
اى اهل كوفه، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته. اما بعد... هنوز جمله بعدى را نخوانده بود كه حجاج به او گفت: دست نگه دار. سپس رو به مردم كرد و با نگاه تندى به آنان گفت: اميرالمؤمنين (به تعبير خودش) به شما سلام مى كند و شما جواب نمى دهيد؟! روزگار شما را سياه خواهم كرد! همه در پاسخ گفتند: وعلى أميرالمؤمنين؛ و [سلام] بر اميرالمؤمنين.
اين اولين خطابه حجاج در آغاز خلافت او بود، سپس از منبر پايين آمد و از همان روزهاى آغازين كشتن و زندانى كردن و آزار مردم كوفه را آغاز نمود. چند ماهى گذشت و عده اى از شيعيان كوفه گرد هم آمدند و گفتند: حجاج را با اين رفتارش نمى توان تحمل كرد. اگر اين وضع ادامه يابد، همه ما را از بين خواهد برد، پس بايد چاره اى انديشيد. حجاج از طرف عبدالملك آمده بود؛ خليفه اى كه به نام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر بخش بزرگى از كره زمين حكم مى راند برخورد با وى مشكل مى نمود. لذا گفتند: با او چه كنيم؟ چاره اى نداريم جز اين كه او را از كوفه بيرون كنيم تا به شام برود.
لذا نامه اى براى عبدالملك خواهيم فرستاد كه ما مطيع تو هستيم، ولى اين شخص، انسان درستى نيست و فرد بهترى را براى ما بفرست. علت اين كه حجاج را نكشتند اين بود كه او از طرف عبدالملك منصوب شده بود. آنان مى گفتند: چنانچه او را بكشيم هرگز قدرت مقابله با عبدالملك را نداريم. لذا مى نويسيم، تو همچنان سلطان ما باش و ما رعيت تو، فقط والىِ بهترى براى ما بفرست.
بدين ترتيب، با حجاج درافتادند و او را از كوفه بيرون كردند. حجاج نيز از كوفه خارج شد.
تاريخ نگاران نوشته اند كه حجاج تصميم گرفت به شام برگردد تا از عبدالملك بخواهد او را در جاى ديگرى منصوب كند. وى با عده اى از اطرافيانش كه با هم از كوفه رانده شده بودند، در يكى از آبادى هاى اطراف توقف كرد. يكى از همراهيان حجاج پيشنهاد كرد: كه «به شام نرو، چرا كه معلوم نيست چه شده است وانگهى خود اهل كوفه گفته بودند كه قصد كشتن تو را ندارند. پس، از اين بابت خاطرت آسوده باشد و همين جا بمان تا ببينيم چه مى شود. ديگر اين كه اگر به شام برگردى، ممكن است خود عبدالملك بگويد: اى بى لياقت، من تو را به كجا بفرستم؟ تو كه از عهده كوفه بر نيامدى و لياقت نداشتى پس مستحق مردن هستى».
رهبران قيام عليه حجاج سه نفر بودند كه با يكديگر بر سر نوشتن نامه به عبدالملك و امضاهاى آن به مشورت پرداختند. آنان بر آن بودند كه بايد نامه اى بنويسند تا عبدالملك ناراحت نشود و ديگرى را به جاى حجاج بفرستد. لذا به صورت مشورتى، موقتاً اداره كوفه را به عهده گرفته، از كوفه حراست مى كردند و در اين مدت مشورت هاى خود را به اطلاع اهل كوفه مى رساندند. يكى از بزرگان كوفه كه يك چهارم عشاير كوفه را رهبرى مى كرد نزد آنها آمد و گفت: من جماعتى بزرگ را رهبرى مى كنم، لذا مرا در مشورت شريك كنيد.
يكى از آن سه نفر با اين شخص به تندى برخورد كرد و گفت: برو. تو كه هستى كه در جلسه مشورتى ما شركت كنى؟!
اين رفتار، او و همراهانش را كه شمشيرزنان خوبى بودند، آزرده خاطر كرد. و رئيس و همراهان او به حجاج ملحق شده، به او گفتند: ما با توييم.
حجاج گفت: لا أريد بعدكم أحد؛ با وجود شما به كسى نياز ندارم. او كه فرصت را مهيا مى ديد با يك حمله كوفه را تصرف نمود و كشتار زيادى به راه انداخت و بسيارى را نيز روانه زندان نمود و سرانجام بر كوفه مسلط شد. نوزده سال با مردم كوفه چنان رفتارى كرد كه در تاريخ بى نظير بوده است. تمام مصيبت هايى كه بر مردم كوفه وارد شد نتيجه همين خطا، يعنى مدارا نكردن بود. در اين حكايت ناديده گرفتن مدارا به خوبى مشهود است و همين امر سبب شد حجاج مجدداً بر كوفه مسلط شود و آن ستم هاى بى مانند را بر مردم روا دارد.

:: اهميت مدارا

آنچه در اين جا در خور تأمل است اين است كه اگر آن سه نفر كه كوفه را از دست حجاج خارج كرده بودند اين شخص را در مشورت هاى خود شركت مى دادند، هرگز چنين نمى شد. البته آنها نيز بنا به دلايلى اجازه مشورت به غير را نمى دادند، زيرا ممكن بود شركت دادن ديگران براى آنان مشكلاتى به بار آورد، ولى با اين وجود امكان مدارا وجود داشت و به يك سخن، نتيجه عدم مدارا و سخت گيرى، بدتر و ناهنجارتر بود. همراهى با آن مرد و شركت دادن او هر قدر مشكل ساز بود به پاى مشكلاتى كه بر اثر حكومت حجاج بر سرشان آمد نمى رسيد. زمانى كه ضحاك به كوفه آمد، مشابه كارهاى حجاج را انجام داد، اما دوران حكومت او به اندازه روزگار حجاج نبود و از ديگر سو مانند حجاج جنايت نكرد و ابن زياد نيز مانند حجاج نبود.
در كتب اخلاقى و روايات دينى نيز آمده است كه نبودِ مدارا و يك اشتباهِ كوچك، پيامدهاى ناگوارى را به همراه دارد. بى ترديد مدارايى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با مشركان مى نمود سبب شد مسلمانان را نجات دهد و جايگاه شان را در مكه تقويت كند.
در اين جا روايتى از معصومين (عليهم السلام) مى آورم كه دقيقاً به خاطر ندارم به كدام يك از آن بزرگواران مربوط است. البته «كلّهم نورٌ واحد؛(9) تمام آنان يك نور هستند» و سخن آنان با واسطه يا به طور مستقيم برگرفته از سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و به يك سخن تمام سخنان امامان از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است. در روايت صحيحه نيز آمده است كه اگر مطلبى از يكى از امامان معصوم (عليهم السلام) شنيديد، مى توانيد به ساير امامان (عليهم السلام) و رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نسبت دهيد، چرا كه سخن همه آنها يكى است. غرض اين كه در بحارالانوار و كتب اربعه به نقل از پيشوايان دين (عليهم السلام) آمده است كه:
استعينوا على قضاء الحوائج بالكتمان؛(10) در انجام دادن كارهاى تان از كتمان و پنهان كارى مدد بگيريد.
شايد اگر خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به ابوجندل و آن ديگرى مى فرمودند: برويد تا من بر پيمانى كه دارم پاى بند باشم و شما به سيف البحر برويد و خط ارتباطى قريش و مكه را ببنديد، احتمال اين كه اتفاقات دشوارى روى دهد، بعيد نبود، اصولاً اگر مى خواستند چنين كارى كنند، ضرورتى نداشت به صورتى آن را انجام دهند كه مشركان بفهمند. فراموش نشود كه خدعه در جنگ وجود دارد و جنگاوران كارى مى كنند كه دشمن برداشت ديگرى از كار يا گفتار آنان داشته باشد. در روايت داريم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در بيشتر غزوات از خدعه استفاده مى كردند، اما در غير جنگ و حالت عادى اين گونه نبود. مثلاً اگر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به كسى امان مى دادند هرگز او را نمى كشتند، در حالى كه مشركان خلاف رفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) عمل مى كردند. البته خدعه، غير از غدر است، زيرا غدر (خيانت و پيمان شكنى) حرام است، هر چند پيروزى بر غدر متوقف باشد، وانگهى فتح در اسلام، فتح ارزش هاى اسلام است، نه فتحِ به منظور سيطره و چيرگىِ به هر شيوه ممكن، چرا كه اسلام هرگز چيرگى را به هر عنوان نمى خواهد (... لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةُ...(11) تا براى مردم، پس از [فرستادن] پيامبران در برابر خدا [بهانه و]حجتى نباشد» و اين هدف با غدر از بين مى رود.

:: نتيجه مدارا

جان سخن اين كه مدارا مسأله بسيار مهم و در عين حال دشوارى است كه اگر انسان در تمام ابعاد زندگى اجتماعى اش مدارا داشته باشد نتيجتاً ضرر كمترى متوجه او خواهد شد. چنان كه در ابتدا گفته شد، روايتى معتبر است از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) كه فرمودند:
أمرني ربي بمداراة الناس كما أمرني بأداء الفرائض؛(12) خداى من مرا امر فرمود به مداراى با مردم همچنان كه امرم فرمود به اداى واجبات.
يكى از جاهايى كه بايد مدارا كرد محيط كوچك زندگى است. اگر انسان در محيط خانواده يا محل كار و نيز در ميان دوستان مدارا نداشته باشد گرفتار مشكلاتى خواهد شد كه ناراحتى هاى عصبى از آن جمله است و اندكى تحمل ـ كه ضررى ندارد ـ آثار مثبت فراوان در پى خواهد داشت.
اين روايت معتبر با سند خدشه ناپذير، از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است و تمام راويان آن، ثقه و از بزرگانند، مانند: كلينى (رحمه الله)، ابوعلى اشعرى، محمدبن عبدالجبار، ابن بزيع و محمدبن اسماعيل بن بزيع كه در سلسله راويان اين حديث قرار دارند و ابن بزيع آن چنان مورد وثوق است كه فقها به دليل وجود يك روايت از او ده ها روايت را بر خلاف ظاهرشان حمل مى كنند.
اميدوارم همان گونه كه اهل بيت (عليهم السلام) بى اجر و مزد و بدون چشمداشتى سخنان گهربارشان را در اختيار ما قرار دادند، ما نيز توفيق پيروى از تعاليم آنان را بيابيم، ان شاء الله.
وصلى الله على محمد وآله الطاهرين


(*). اين گفتار در جمع عده اى از ديداركنندگان ايراد شده است.
(1). مدارا از ماده «درء» (به معناى دفع) اخذ شده و چنان كه مى دانيم اساس كار در تقيه، دفع بلا و حفظ جان مؤمن است. از اين روست كه عده اى از رواياتِ مدارا، در باب تقيه آورده شده است.
(2). كافى، ج 2، ص 117، حديث 4.
(3). مصدر مداهنه «دهن» مى باشد كه به معناى روغن مالى كردن يا ترك كردن، عذر آوردن و به عبارتى توجيه كردن است و نماد آن، كسانى هستند كه گرداگرد ستمگران فراهم مى آيند و كارهاى آنان را توجيه مى كنند و مراد از «مداهنه» همين معنى مى باشد.
(4). مدارا از «درء» و به معناى دفع است، يعنى انسان به دليل ضرورت انجام دادن امرى مهم تر، مهم ديگرى را كه كم اهميت تر است ترك كند. فقها و عالماى علم اصول در باب تزاحم از آن سخن مى گويند و اين به معناى مداراست.
(5). كافى، ج 5، ص 55 و مستدرك الوسائل، ج 12، ص 199، حديث 13874.
(6). احزاب (33)، آيه 21.
(7). بحارالانوار، ج 20، ص363.
(8). بحارالانوار، ج 20، ص 336.
(9). كفاية الاثر، ص71.
(10). مجموعه ورام، ج 1، ص 127 (اين حديث شريف از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است).
(11). نساء (4)، آيه 165.
(12). معانى الاخبار، ص 386، حديث 20.