بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين

پيشگفتار

مقدمه مؤلف

سجده بر مهر

ساختن ضريح و بارگاه

تزيين حرم هاى اولياء

بوسيدن ضريح

توسل به اولياى خدا

زيارت قبور

ازدواج موقت

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم فرمود:
يا عـلى، أنت و شيعتك هم الفائزون يـوم القـيـامـة؛
يا على، همانا تو و شيعيان تو، رستگاران در قيامت هستيد.(*)
 

:: پيشگفتار

ستايش مختص ذات مقدس پروردگار جهانيان است و درود بى كران بر مژده دهنده و هشدار دهنده، چراغ پرفروغ هدايت، سرور ما حضرت محمد مصطفى و خاندان پاك و معصوم او باد و لعنت بى پايان بر دشمنان ايشان.
تنها كاستىِ شيعه و انديشه شيعى كه عمده ترين نيز به شمار مى رود، محروم بودن از داشتن رسانه اى فراگير براى گستراندن و نشر حقايق و رساندن آن به جهانيان مى باشد كه در غير اين صورت، تشيّع اين قدرت را دارد تا با دلايل و براهين عقلى، نقلى و منطقى ـ كه جز معاندانِ بيمار دل و منحرفان فكرى و اعتقادى كسى آنها را انكار نكرده، باطل نمى شمارد ـ همه حق جويان را به اين مكتب كمال يافته اسلامى فرا خواند، امّا هزاران افسوس كه چنين فرصتى در اختيار نيست. على رغم تنگناهاى موجود و نيز گستردگى دامنه فعاليت منحرفان فكرى، اندك تأملى در عقايدى كه خشونت، ترور، تكفير، سخت گيرى، نفى ديگران و... را ترويج مى كند، شك فرد را درباره آنان واين كه بيشترين فاصله را با اسلام محمدى صلى الله عليه و آله وسلم دارند، به يقين تبديل مى كند؛ همان دينى كه: گذشت، نرمى،مهرورزى، پيشرفت و پذيرش ديگران از ويژگى هاى برجسته آن است.
در چنين فضايى بديهى است كه امت اسلامى چندان شناختى از حق، كه به فرموده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در على عليه السلام[1] تبلور يافته و همراه او است، نداشته باشد و گروه هاى وهّابى و آنان كه همسوى با وهابيت حركت مى كنند نيز از اين خلأ نهايت بهره را برده، به خدشه دار كردن چهره تابناك تشيّع كه نيمى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مى دهند پرداخته، نسبت هاى ناروايى به آنان مى دهند.
اين در حالى است كه حضرت حق جل و علا در قرآن كريم، افراد را در سنجش و ارزيابى باورها و عقيده ها به ارائه دليل وبرهان علمى و منطقى فرا خوانده است، آن جا كه مى فرمايد:
«قُلْ هَاتُوا بُرْهَـنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ»؛ بگو: دليل و برهان خود را بياوريد[2].
از ديگر سو عدم آگاهى افراد و نداشتن اطلاعات لازم هر چند نسبى از علم تفسير، حديث، تاريخ و سيره پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و امامان معصوم عليهم السلام و همچنين نشناختن ترفندهاى مدعيان دين و مذهب سازان تُنُك مايه، زمينه را براى مهاجمان فكرى و اعتقادى و دين ستيزان فراهم مى آورد.
پس به منظور ايمن سازى جامعه اسلامى از بيراهه پيمودن و در وادى گمراهى افتادن، بايد زمينه رشد فكرى و علمى را در حد توان افراد و درخور مذهب تشيع فراهم كرد تا در چالش هاى فكرى حريف به مدد اين فرموده الهى:
«وَ جَـدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ...»؛ و با آنان به [شيوه اى ]كه نيكوتر است مجادله نماى[3].
سرفراز از ميدان بر آيند.
البته مسؤوليت اين فرهنگ سازى و ايجاد تحول فكرى بر عهده كسانى كه دين دارى و دفاع از دين و راه حق؛ يعنى عقيده پاك و پيراسته حضرت محمد صلى الله عليه و آله وسلم و خاندان پاكش ـ كه درود خداوند بر تمام آنها باد ـ را وظيفه خود مى دانند، بسى سنگين مى شود و از همين رو بايد حقايق را براى امت اسلامى روشن و تبيين كنند. از ديگر سو امت ها و ملت هاى ديگر به دور از هر گونه تعصب بايد به تلاشى همه جانبه براى آشنايى كامل با اعتقادات شيعه دست زنند، كه در اين صورت خواهند دانست كه اعتقادات شيعه و در واقع آموزه هاى خاندان رسالت به تمام معنا با فطرت پاك انسان، سازگارى داشته و همين عقيده است كه خدا آن را براى بشريت برگزيده و پسنديده است.
كتابى كه پيش رو داريد، ترجمه كتاب «حقايق عن الشيعة» است كه يكى از زيباترين متون علمى، اما مختصر است و تلاش مى كند تا بطلان برخى تهمت هاى ناروا نسبت به شيعه را تبيين كند.
مؤلف گران مايه، مرجع عاليقدر حضرت آية اللّه  العظمى سيد صادق حسينى شيرازى ـ مدظله العالى ـ در نگارش اين كتاب شيوه پرجاذبه گفت و گو را به كار گرفته و با زبان ساده و قابل فهم براى تمام افراد در سطوح علمى مختلف، اثر خود را به حق جويان تقديم كرده است.
او در نگارش اين اثر از هرگونه تكلف و تصنع كه خواننده را خسته كند، پرهيز نموده، بلكه حقيقت علمى و برهان استدلالى را محور قرارداده است. همين روانى وشيوايى و نيز سبك تبيين استدلال هاى علمى معظم له، كتاب را با چنان شهرت واقبالى روبه رو كرد كه علاقه مندان به مكتب اهل بيت عليهم السلام را بر آن داشت تا بى دريغ و بدون هيچ چشم داشتى چندين بار آن را به دست چاپ بسپارند[4].
در پايان كتاب تعدادى از آثار مهم درباره شيعه و تشيع و همچنين گفت و گوهاى مطبوعاتى با برخى عالمان و شخصيت هاى اهل سنت كه مذهب تشيع را برگزيده اند معرفى شده است. باشد كه اين كتاب و آثارى مشابه آن، گامى در راه آشنا كردن جويندگان حقيقت با آن بوده، راهنمايى زنده از پيشينيان كه به ساحل امان رسيده اند، فرا روى حقيقت جويان باشد.
به اين اميد كه اين تلاش مورد قبول حضرت بقية اللّه  الاعظم امام زمان(عج) قرار گيرد. از خداوند منان خواهانيم كه ظهورش را نزديك گرداند و ما را از ياران و مجاهدان در ركاب آن حضرت قرار دهد. ان شاء اللّه
 

:: مقدمه مؤلف

استعمار و عوامل آن هماره در تلاش بوده و هستند تا با به بى راهه كشاندن امت اسلامى و رو در رو قرار دادن افراد آن، تفرقه و پراكندگى را بر آنان حاكم كرده و با اجراى سياست پليد «تفرقه بينداز و سرورى كن» سلطه ناپاك خود را بر سرزمين هاى اسلامى دوام بخشند. مى بينيم كه در پى عملى شدن اين سياست خصمانه و ضد امت اسلامى، برخى از مسلمانان، غافل از اين كه قرآن تمام مسلمانان را برادر خوانده است، ناخواسته و بدون اين كه در صحت و سقم نسبت هايى كه به شيعه مى دهند تأمل كنند يا اين كه از فروغ عقل و سنت ناب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مدد جويند، طايفه ديگرى از مسلمانان را آماج تهمت و نسبت هاى ناروا مى سازند، چرا كه اين طايفه اسلامى از مذهبى غير از مذهب آن ها پيروى كرده و احكام فقهى خود را از امام و فقيهى غير از امام و فقيه مورد نظر آنان گرفته است. اين در حالى است كه امروزه بايد تمام مسلمانان صفوف خود را متحد كرده و راندن استعمارگران و دين ربايانى را كه چشم طمع به مسلمانان دوخته تا آنان را گمراه كنند، وجهه همت خود قرار دهند، چرا كه تفرقه به زيان تمام مذاهب اسلامى خواهد بود.
موارد اختلافى پيروان مذاهب اسلامى نيز بايد با بحث، گفت و گو و نقد پيراسته از دشنام و تهمت و مبتنى بر اصول اسلامِ مورد قبول تمام مسلمانان، حل شود. اگر برخى مسلمانان بر سر مسائلى اختلافى يكديگر را مورد دشنام و ناسزا قرار دهند و بر سر موضوعى كه محل اجتماع مسلمانان نيست يكديگر را تكفير كنند، وحدت بزرگ اسلامى را بر باد داده، دچار تفرقه و چند دستگى شده و زمينه سلطه فكرى، اقتصادى، اجتماعى و... استعمارگران را فراهم خواهند آورد؛ لذا بر آن شديم تا مواردى را در اين كتاب بررسى كنيم كه تفرقه انگيزان آن ها را دستاويز قرار داده، بر شيعيان دوازده امامى مى تازند، باشد تا از اين رهگذر دريابيم و در يابند كه آيا شيعه با پايبندى به اين امور به بيراهه رفته و مى رود و اين امور باطل است؟ يا اين كه موارد مورد بحث عين حقيقت است و شيعه دوازده امامى در شاهراه هدايت و رستگارى قرار دارد؟
از خداى متعال مى خواهيم گام هاى ما را در اين راه استوار گرداند و براى نگريستن به حقايق امور، ديدى به تمام معنا اسلامى به ما عنايت فرمايد تا همه چيز را با محك اسلام بسنجيم و بدان عمل كنيم كه او شنواى پاسخ دهنده است.

28 / ذى الحجة الحرام / 1380 هـ. ق
كربلاى معلا              
صادق حسينى شيرازى       

 

:: سجده بر مهر

سامى: على، شما شيعيان با سجده كردن بر مهر كه تنها مقدارى گِل خُشك شده است، شرك ورزيده، آن را به جاى خدا مى پرستيد.
على: اجازه بده سؤالى از تو بپرسم.
سامى: بپرس.
على: آيا سجده بر «جسم» خدا واجب است؟
سامى: اين گفته تو كفر [محض] است، زيرا خداوند «جسم» نيست و با چشم، ديده و با دست لمس نمى شود و هر كس معتقد باشد كه خداوند «جسم» است بى ترديد كافر است و سجده بايد براى خدا باشد و سجده بر خدا، كفر است، زيرا هدف و غايت از سجده، فروتنى در برابر «خدا» است.
على: اين بيان تو ثابت مى كند كه سجده مابر روى مُهر شرك نيست، زيرا بر مهر به عنوان مهر بودن سجده نمى كنيم و اگر ـ به فرض محال ـ معتقد باشيم كه مُهر - العياذ باللّه  ـ خداست، مى بايست، براى آن سجده كنيم، و نه بر آن، چرا كه پرستش كننده، بر خداى خويش سجده نكرده، بلكه براى او سجده مى كند.
سامى: نخستين بار است كه چنين تحليل درستى در اين باره مى شنوم، چه اين كه اگر شما، مهر را خدا مى شمرديد، بر آن سجده نمى كرديد و همين كه سر بر آن نهاده، سجده مى كنيد نشان مى دهد كه آن را خدا نمى دانيد.
آن گاه به على گفت: اجازه بده چيزى از تو بپرسم.
على: بفرما.
سامى:بنابر اين چه اصرارى داريد كه بر مهر سجده كنيد و بر چيزهاى ديگر سجده نمى كنيد؟
على: تمام فرقه هاى اسلامى بر اين مطلب اجماع دارند و هم نظر هستند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«جُعلت لى الأرض مسجدا وطهورا؛ زمين براى من مسجد [محل سجده ]و پاك كننده قرار داده شد».[5]
بنابر اين، سجده بر خاك خالص يقيناً جايز است و تمام فرقه هاى اسلامى بر آن اتفاق نظر دارند و به دليل همين اتفاق نظر بر اين كه سجده بر خاك خالص جايز و مقبول است، بر خاك سجده مى كنيم.
سامى: اين اتفاق نظر مسلمانان در مورد سجده بر خاك چگونه حاصل شده است؟
على: آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد و مسجدى را در آن بنا كرد، آيا در مسجد فرش گسترانده شده بود؟
سامى: نه، فرشى در مسجد گسترده نشده بود.
على: پس پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر مسلمانان بر چه چيزى سجده مى كردند؟
سامى: بر زمينى كه خاك آن را پوشانده بود.
على: بنابر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام نمازهاى خود را روى زمين مى خواندند و بر خاك سجده مى كردند و مسلمانان روزگار آن حضرت و نيز مسلمانان پس از ايشان نيز بر زمين سجده مى كردند. از اين رو سجده بر خاك، به طور قطعى درست و صحيح است و ما به پيروى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر خاك سجده مى كنيم و بى ترديد نمازمان درست است.
سامى: چرا شما (شيعيان) بر غير مُهرى كه با خود حمل مى كنيد، بر روى جاهاى ديگر زمين سجده نمى كنيد؟
على: دو پاسخ براى اين سؤال شما دارم:
1ـ مذهب شيعه سجده بر تمام اجزاى زمين ـ خاك باشد يا سنگ ـ را جايز مى داند؛
2ـ پاك بودن محل سجده شرط صحت نماز است و سجده بر زمين يا خاك نجس، جايز نيست، لذا قطعه پاكى از گِل خشك شده، همراه داريم تا با اطمينان خاطر و اين كه بر خاكى پاك سجده مى كنيم، نمازگزاريم. البته سجده كردن بر خاك يا زمينى كه از نجاست آن مطمئن نباشيم نيز جايز است.
سامى:اگر به منظور سجده بر خاك پاك و خالص، چنين مى كنيد، چرا مقدارى خاك با خود بر نمى داريد؟
على: از آن جا كه همراه داشتن خاك موجب كثيف شدن لباس مى شود، آن را با مقدارى آب درهم مى آميزيم و مى گذاريم تا خشك شود. بدين وسيله از خاك آلوده شدن لباس هاى خود جلوگيرى مى كنيم.
از ديگر سو سجده بر گِل خشك شده، نشانه خضوع بيشترى در برابر خداست، زيرا سجده، بالاترين مرتبه خضوع است و تنها براى خداى بزرگ جايز است. بنابر اين اگر هدف از سجده، فروتنى در برابر خدا است، چيزى كه بر آن سجده مى شود و نماد خضوع است هر چه خاضعانه تر باشد، بى شك بهتر و شايسته تر است.
از همين جهت مستحب است كه محل سجده از محل گذاردن دستان و پاها پايين تر باشد[6]، زيرا به اين ترتيب، سجده نشانه خضوع بيشترى در برابر خدا خواهد بود. همچنين مستحب است در حال سجده، بينى بر خاك ماليده شود كه اين نيز نشانه فروتنى و خضوع بيشتر در برابر خداى متعال است. لذا سجده بر مقدارى گِلِ خشك شده از ديگر چيزهايى كه سجده بر آن جايز است، بهتر مى باشد، زيرا در اين حالت گرامى ترين اعضاى بدن؛ يعنى پيشانى بر خاك نهاده مى شود كه نشانه خضوع براى خدا و خويشتن را ناچيز ديدن در برابر عظمت و جلال اوست.
در صورتى كه اگر فرد براى سجده كردن، پيشانى بر فرشى يا سجاده اى گران قيمت و يا اجزاء معدنى مانند: طلا، نقره،عقيق، و يا بر تن پوشى پربها، گذارد، چه بسا كه از خضوع و فروتنى نماز گذار بكاهد و يا اين كه در برابر عظمت و جلال خداوند احساس خُردى و ناچيزى نكند. بنابر آنچه گفته شد، آيا سجده بر چيزى كه بر فروتنى انسان در برابر خالقش مى افزايد، شرك و كفر است؟ و سجده بر چيزى كه خضوع در برابر حضرت بارى تعالى را از بين مى برد، وسيله «تقرب» به اوست؟ چنين پندارى ناحق و نادرست است.
سامى: نوشته هايى بر مهر نماز شما حك شده است؛ اين نوشته ها چيست؟
على: تمام مهرها نوشته ندارند. مهرهايى وجود دارد كه حتى يك حرف بر آن ها حك نشده است، و البته بر پاره اى از مهرها نوشته هايى وجود دارد كه نشان مى دهد آن مهر از خاك كربلا[7] تهيه شده است؛ از نظر شما اين كار شرك است؟ يا اين كه اين نوشته، سبب عدم جواز سجده بر آن مى شود؟ نه هرگز چنين نيست.
سامى: مهرى كه از خاك كربلا تهيه شده است چه ويژگى دارد كه اكثر شيعيان مقيّدند تا بر آن سجده كنند؟
على: در اين باره حديثى آمده است كه مى فرمايد:
«السجود على تربة الحسين عليه السلام يخرق الحجب السبع؛ سجده بر تربت حسين عليه السلامهفت حجاب (آسمان) را مى شكافد».[8]
معناى اين حديث چنين است كه سجده بر چنين مهرى موجب قبولى نماز و بالا رفتن آن بسوى خداوند متعال مى شود. و البته اين امر و خصوصيت، به دليل برترى خاك كربلا بر ديگر خاك هاست.
سامى: آيا سجده بر تربت حسين عليه السلام نمازهاى باطل را نيز مقبول درگاه خدا مى كند؟
على: از نظر شيعه، نمازهايى كه شرايط صحت و درستى را نداشته باشد، باطل است و پذيرفته شده نيست، اما نمازى كه تمام شرايط صحت را داشته باشد مقبول خداست و گاهى نيز مقبول نبوده و پاداشى ندارد، ولى اگر نماز صحيح بر تربت امام حسين عليه السلام خوانده شود، پذيرفته شده و پاداش [مضاعف] دارد. بنابر اين پذيرفته شدن نماز، يك مطلب است و صحيح بودن آن مطلب ديگرى است.
سامى: آيا سرزمين كربلا از ديگر سرزمين ها و حتى مكه و مدينه باشرافت تر و برتر است تا سجده بر خاك آن برتر و با فضيلت تر باشد؟
على: از نظر تو چه مانعى دارد؟
سامى: آيا سرزمين مكه كه از زمان نزول آدم عليه السلام «حرم» بوده و زمين مدينه كه پيكر پاك رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در خود دارد از نظر منزلت و مقام از كربلا كمتر و پايين تر هستند؟ و آيا حسين بن على عليهماالسلام از جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله برتر است؟ اين مطلب، عجيب و غريب است!
على: نه، چنين نيست. عظمت و منزلت حسين عليه السلام، پرتويى از عظمت رسول خدا و شرافت او از شرافت پيامبر صلى الله عليه و آله است و از آن رو امام حسين عليه السلام به چنين شرافت و عظمتى نايل آمد كه در راه دين جدش گام نهاد و در اين راه به شهادت رسيد. آرى، منزلت امام حسين عليه السلام تنها بخشى از منزلت رسول خداست، اما از آن جا كه او و خاندان و يارانش در راه زنده نگاه داشتن اسلام، محكم كردن مبانى و اساس آن و نيز صيانت و حفاظت آن از دست اندازى هاى شهوت پرستان، جان خود را فدا كردند، حضرتش مورد عنايت الهى قرار گرفت و به سه موهبت الهى نايل آمد:
1ـ استجابت دعا تحت قبه (حرم) او؛
2ـ امامان از نسل او بودند؛
3ـ شفا [ى تمام دردها] در تربت او قرار داده شده است.[9]
آرى، از آن رو خداوند تربت امام حسين عليه السلام را عظمت و منزلت والا بخشيد كه در راه دين مقدس اسلام به بدترين وجه كشته شد، زن و دختران و فرزندانش به اسارت برده شدند و يارانش در ميدان جنگ به شهادت رسيدند و به يك سخن در راه دفاع از كيان اسلام و حفظ آن هر سختى را بر خود هموار كرد. حال با چنين فداكارى، در اين برترى يافتن مانعى مى بينى؟ يا اين كه برتر شمردن خاك و مهر كربلا بر ديگر سرزمين ها از جمله مدينه، به اين معناست كه امام حسين عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله بالاتر و برتر است؟ قضيه كاملا عكس اين تصور است. گرامى داشتن تربت امام حسين عليه السلام به معناى گرامى داشت امام حسين عليه السلاماست و گرامى داشت آن حضرت به معناى بزرگ شمردن خدا و پيامبر اوست.
سامى: اين گفته تو كاملاً درست است. پيش از اين مى پنداشتم كه شما امام حسين عليه السلام را حتى از پيامبر صلى الله عليه و آلهبرتر مى دانيد، اما اكنون پى به حقيقت بردم و از تو به خاطر اين كه مرا از اين اطلاعات مفيد بهره مند كردى متشكرم. از اين پس و براى هميشه خاك كربلاى مقدس را براى سجده همراه خواهم داشت و سجده بر فرش و مواد معدنى را ترك خواهم كرد.
على: بر آن بودم تا تو را از اتهامات بى پايه و دروغينى كه دشمنان بر ما بسته اند آگاه كنم؛ دشمنانى كه خود را مسلمان خوانده، اما در حقيقت دشمن تمام مسلمانان هستند؛ باشد كه از اين پس هر چه را عليه شيعه و انديشه و اعتقادات آنان مى شنوى نپذيرى و هماره در پى يافتن حقيقت باشى. اين تنها خواسته من از توست.

:: ساختن ضريح و بارگاه

فؤاد: جعفر، اجازه مى دهيد درباره موضوعى كه مورد اختلاف بين شيعيان و اهل سنت است از تو بپرسم؟[10]
جعفر: بپرس. دوست دارم كه فرد، بيدار و فرهيخته باشد و از سر تحقيق و يقين مطالب را دريابد و قبول كند و نادانسته و بدون آگاهى به دنبال هر هياهوى حاكم بر جامعه روان نباشد.
فؤاد: اگر گفته ما اهل سنت مبتنى بر حقيقت باشد، آن را مى پذيرى؟
جعفر: من در شمار كسانى هستم كه به مجرد شناختن حقيقت بى هيچ ترديدى بدان تن مى دهند و از آن رو، تن به تشيع داده و اين مذهب را پذيرفتم كه حقيقت را در آن يافتم. تو خود نيز مى دانى كه پدر، مادر، برادران و خويشان من همگى سنى مذهب هستند... بنابر اين اگر گفته تو را توأم با درستى بدانم نخستين مؤمن به آن خواهم بود.
فؤاد: شما شيعيان بر روى مدفن پيامبران، امامان، صالحان و عالمان گنبد و بارگاه فراهم مى آوريد و در كنار اين مدفن ها نماز مى گذاريد كه اين كار شما به طور قطع شرك است و همان سان كه مشركان بت مى پرستند، شما نيز مدفن اولياء را مى پرستيد.
جعفر: بايد از تعصّب دورى جسته، واقع گرا باشيم و به جاى گوش سپردن به گفته هاى اين و آن، حقيقت روشن و بدون ابهام را از كتاب خدا، سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سيره گذشتگان صالح مد نظر قرار دهيم.
فؤاد: درست است، من نيز بر همين عقيده هستم و دوست دارم تا با دانش و فهم و نه تقليد كوركورانه به حقيقت افكار و گفته ها پى ببرم.
جعفر: بيان دو مطلب را ضرورى مى دانم:
نخست: تنها ما شيعيان نيستيم كه بر قبور بزرگان، بنايى بر پا مى كنيم، بلكه تمام مسلمانان بر مرقد پيامبران، پيشوايان و بزرگان خود ايجاد بنا مى كنند، كه به عنوان مثال مواردى را نام مى برم:
ـ قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و قبر دو خليفه است كه همچنان داراى بنايى سترگ و گنبدى عظيم هستند؛
- قبر عده اى از پيامبران، از جمله قبر حضرت ابراهيم عليه السلام كه در شهر «الخليل» اُردن قرار دارد، داراى ضريح، گنبد و ساختمانى سترگ هستند؛
ـ قبر حضرت موسى عليه السلام است كه در اردن و بين شهرهاى «بيت المقدس» و «عَمان» قرار گرفته و بنايى بزرگ دارد؛
- قبر «ابوحنيفه» در بغداد از ديگر جاهايى است كه همچنان آباد است و بنايى سترگ و گنبد دارد؛
ـ قبر «ابو هريره» در مصر مى باشد كه زيارتگاه بوده و از ساختمان و گنبدى در خور برخوردار است؛
ـ و قبر «عبدالقادر گيلانى» در بغداد است كه صحن و ضريح و گنبد دارد.
در جاى جاى كشورهاى اسلامى، قبور پيامبران و نيز مدفن پيشوايان و بزرگان مذاهب اسلامى با بناها و گنبدهايى در خور، وجود دارد و از موقوفاتى برخوردارند و در آمد موقوفه هاى ياد شده، هزينه تعمير و نگهدارى اين قبرها مى شود؛ مسلمانان با هر مذهبى نيز از آغاز به اين امور علاقه داشتند و تعمير اين اماكن را مى ستودند و مردم را بدان تشويق كرده، حتى يك بار نيز مردم را از چنين كارى باز نداشته اند. بنابر اين، تنها ما به ساختن بارگاه، بر روى مرقدهاى بزرگانمان، نپرداخته ايم، بلكه ديگر مسلمانان نيز با ما همراه شده، قبور پيشوايان خود را ساخته و بازسازى نموده، به زيارت آن ها مى روند.
دوم: ما شيعيان و نيز ديگر مسلمانان هنگامى كه در حرم و كنار قبر يكى از اولياى خدا نماز مى گذاريم، در واقع براى خدا نماز مى خوانيم و نه براى اولياى خدا، چرا كه [ در هر جاى اين اماكن] براى نماز رو به قبله مى ايستيم و اگر نماز را براى اين اماكن و خفتگان در آن مى خوانديم، لزوما بايد در حال نماز رو به قبر مى ايستاديم.
فؤاد: پس چرا پشت اين قبرها نماز مى خوانيد و آن ها را قبله خود قرار مى دهيد؟
جعفر: زمانى كه پشت اين قبور نماز مى خوانيم تنها و تنها قبله را در نظر مى گيريم و اين قبرها به طور طبيعى و غيرارادى پيش روى ما قرار مى گيرند و هرگز قصد روى كردن به آن ها را نداريم. واگر بخواهم روشن تر بگويم، بايد بگويم كه چنين حالتى را مى توان به نمازگزارى تشبيه كرد كه رو به قبله ايستاده است، اما ساختمانى بلند در سمت قبله و پيش روى او قرار دارد. حال نماز گزاردن در اين مكان به اين معناست كه فرد نمازگزار ساختمان ياد شده را مى پرستد؟!
از اين فراتر اين كه تمام عالمان اسلامى مى گويند: « نماز گزاردن به سمت قبله] حتى] در معابد مشركان نيز جايز است، اگر چه رو به روى فرد نمازگزار بتى قرار داشته باشد كه به جاى خدا پرستيده مى شود، زيرا توجه نمازگزار به خداست و نه به بت. در چنين حالتى آيا نمازگزار، بت پيش روى خود را مى پرستد؟
فؤاد: اگر ـ آن گونه كه شما مى گوييدـ ساختن بنا بر قبرها شِرك نيست، چرا بر اساس فتواى عالمان حجاز، ضريح و بارگاه ساخته شده بر قبور امامان شما و اولياء خدا را به بهانه اين كه شرك و عبادت غير خداست ويران كردند؟
جعفر: تمام عالمان حجاز به اين امر فتوا نداده اند، بلكه برخى از آنان، آن هم فقط در همان زمان به چنين كارى فتوا دادند. يكى از پيرمردهاى مدينه براى من نقل كرد:«زمانى كه فرمان ويران كردن حرم و بارگاه قبور [أئمه بقيع] صادر شد، برخى از عالمان حجاز با اين استدلال كه بناء قبور شِرك نيست، بلكه از نظر شريعت اسلامى پسنديده و مستحب است، چرا كه خداوند مى فرمايد:
«... وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَــئِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ «و هر كس كه شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت آن [حاكى] از پاكى دل هاست»[11].
ادعاى مدعيانِ شرك بودن ساختن قبور را باطل خواندند. اين عكس العمل، سبب شد تا اين عالمان، طرد شده، برخى از آنان مناصب [اجتماعى و ادارى ]خود را از دست بدهند. بنابر اين فقط شمارى از عالمان حجاز به شرك بودن اين كار فتوا داده اند.
فؤاد: خود نيز در اين انديشه بوده ام كه اگر ضريح و گنبد [نماد] شرك و حرام است، چرا مسلمانان از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا به امروز به آن پى نبرده اند و از ساختن آن و حضور در آن ها جلوگيرى نكرده اند؟ و در طول سيزده قرن نفهميدند كه اين اعمال، حرام است؟
جعفر: شايان توجه است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ساختن بنا و ضريح را امضا كرده و از اين كار منع نفرموده اند.
«حِجر اسماعيل» كه محل دفن حضرت «اسماعيل» و مادرش «هاجر» است، بهترين گواه بر اين ادعا است. مدفن پيامبرانى چون: ابراهيم عليه السلام و موسى عليه السلام از ديگر موارد بارزى است كه در زمان پيامبر اسلام تا به امروز از حرم و بارگاه برخوردار بوده، اما پيامبر صلى الله عليه و آله و خلفاى او ايرادى متوجه آن نكرده و مردم را از زيارت آن ها منع نكرده اند. چنانچه ـ به حسب ادعاى برخى ـ اين كار حرام و شرك مى بود، بى ترديد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمان مى داد تا آنها را ويران كنند و از زيارت آن اماكن نهى مى فرمود، اما از آنجا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين كارى نكرده اند، درمى يابيم كه بناى حرم بر قبر امامان و صالحان و نيز زيارت آنها و نماز گزاردن در آن اماكن جايز است.
از ديگر سو، پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت فرمود، در حجره خويش دفن و درب آن بسته شد. بدين ترتيب قبر او درون حجره اى (اتاقى) داراى چهار ديوار و سقف قرار گرفت. بنابر اين اگر يكى از صحابه پيامبر  صلى الله عليه و آلهحرمت و عدم جواز چنين كارى را از آن حضرت شنيده بود، بى ترديد [آن را اعلان مى كرد و] حضرت رسول صلى الله عليه و آله را در آن حجره دفن نمى كردند، يا در صورت دفن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن جا، واجب بود آن حجره ويران شود تا بنايى قبر را در ميان نگيرد. از آن جا كه صحابه و ديگر نزديكان آن حضرت چنين كارى نكرده و آن را حرام مى دانستند، درمى يابيم كه ايجاد بنا، بر قبرها نه تنها شِرك نبوده، كه حرام هم نيست.
فؤاد: از اين كه مرا با حقيقت مطلب آشناكردى و سبب شدى تا دريابم كه ساختن عمارت بر روى قبر حرام نبوده و مايه شرك نيست و تمام مطالبى كه در اين زمينه بيان شده سند شرعى ندارد، متشكرم.
جعفر: من نيز از اين كه با شناختن حقيقت بدان تن دادى و با يافتن راه هدايت در آن گام نهادى و از رهنمودهاى عقل و منطق صحيح پيروى مى كنى از تو متشكرم. از اين رو مى خواهم بينش تو را در دريافت حق و شناخت دين بيفزايم؛ لذا اگر فرصت داريد، بيشتر با شما صحبت كنم.
فؤاد: شيفته گفتار حق هستم و با تمام وجود آماده ام تا به گفته هاى تو گوش دهم، هر چه مى خواهى بگو.
جعفر: در گفت و گوى ما ثابت شد كه ساختن قبر اولياى الهى جايز است و هيچ حرمتى ندارد؟
فؤاد: آرى، و من نيز در اين باب با تو همراه و هم عقيده هستم.
جعفر: اينك مى خواهم بگويم كه ساختن قبر اولياى خدا و نيز نصب ضريح بر آن ها و... تماما عملى مستحب است و كسى كه بدين كارها بپردازد از پاداش الهى بهره مند خواهد شد.
فؤاد: چگونه؟
جعفر: خداوند متعال مى فرمايد:
«...وَ مَن يُعَظِّمْ شَعَــئِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ «و هر كس كه شعاير خدا را بزرگ دارد، در حقيقت آن [حاكى] از پاكى دل هاست».[12]
بنابر اين هر چه در شمار «شعاير الهى» باشد گرامى داشتن آن از نظر اسلام مستحب است.
فؤاد: درست، اما چگونه ساختن قبر اولياى الهى در شمار «شعاير الهى» مى باشد؟
جعفر: «شعاير» به چيزهايى گفته مى شود كه «دين» را در نظر جهانيان بزرگى و عظمت بخشد و نصّى [دليلى] بر حرمت آن وجود نداشته باشد.
فؤاد: آيا اين بناها و گنبدها دين را بزرگى مى بخشند؟
جعفر: آرى.
فؤاد: چگونه؟
جعفر: ترديدى نيست كه ساختن قبر بزرگان اسلام و ايجاد بنا، بر آنها و نيز جلوگيرى از فرسودن و ويران شدن قبر آنها، بزرگ داشتن آنان است. به عنوان مثال، اگر فردى نهالى را كنار قبرى بكارد، اين به معناى بزرگ شمردن آن مرده و احترام نهادن به او نيست؟
فؤاد: همين طور است.
جعفر: حال اگر ساختمانى با شكوه و قُبّه اى بر آن قبر ايجاد شود، بى ترديد اين كار بزرگ داشتن صاحب آن قبر مى باشد. پس بزرگ شمردن بزرگان دين، امامان و اولياء، بزرگ شمردن اسلام و ارج نهادن به دين است، كه اين بزرگان به آن دعوت مى كرده اند و راهنماى مردم به سوى آن بوده اند. به نظر شما اگر كسى رئيس حزب يا صاحب مكتب و آيينى را محترم و بزرگ شمارد، جز اين است كه به آن حزب و آيين احترام نهاده است؟
فؤاد: همين طور است كه مى گويى.
جعفر: بنابر اين، ساختمان قبور اولياى خدا حرمت نهادن به آنان و بزرگ داشتن خدا و مايه عزت و سرفرازى اسلام است؛ و به يك سخن هر چيزى كه به وسيله آن خداوند به بزرگى ياد شود و مايه سربلندى اسلام باشد از شعايرى است كه خداوند بدان فرامى خواند، آن جا كه مى فرمايد: «و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت آن [حاكى] از پاكى دل هاست».
فؤاد: در اين صورت ويران كردن قبر اولياء، پيامبران و امامان، بى حرمتى به دين و كاستن از منزلت اسلام است، زيرا اين كار بى حرمتى به بزرگان ماست؛ و بى حرمتى به آنان توهين به ساحت دين است و كاستن از منزلت آنان در واقع كاستن از منزلت و مقام اسلام است.
جعفر: به همين دليل ها بود كه مذهب اهل بيت عليهم السلام را برگزيدم و شيعه شدم و نام خود را از «وليد» به «جعفر» تغيير دادم. زمانى كه از آراى ديگران پيروى مى كردم خود را بر حق مى ديدم، اما هنگامى كه جوياى «حق» حقيقى شدم و در صدد يافتن آن بر آمدم، بدان رسيدم.
در صورتى كه انسان تعصبات مذهبى را كنار گذارد و با رويى گشاده آماده پذيرش حق باشد و در صدد يافتن آن بر آيد، قطعا بدان دست خواهد يافت.
فؤاد: از اين پس با ديده اى حقيقت جو به دنبال يافتن حق خواهم بود و آن را هر جا و نزد هر كس كه بيابم، از آن پيروى خواهم كرد. از اين كه مرا آگاه كردى براى هميشه از تو متشكرم. حال اجازه رفتن مى خواهم، چرا كه با شخصى وعده ديدار دارم.
جعفر: بفرماييد. در پناه خدا.
فؤاد: خداحافظ.
جعفر: به سلامت.

:: تزيين حرم هاى اولياء

صابر: سلام عليكم.
باقر: عليكم السلام و رحمة اللّه .
صابر: رسيدن به خير، خوش آمديد.
باقر: پسر عمويى در اينجا دارم براى ديدار او آمده ام.
صابر: ما را سرفراز كرده، افتخار بده، امروز را در خدمت شما باشيم.
باقر: كارهاى زيادى دارم كه فقط به منظور «صله رحم» و تجديد ديدار با بستگان، آن ها را رها كرده و آمده ام، از تو مى خواهم مرا معذور بدارى.
صابر: ممكن نيست. دو دوست پس از ده سال همديگر را ببينند، اما از هم صحبتى يك ساعته محروم شوند؟ وانگهى بر گردن تو حق برادرى دينى دارم. از ديگر سو، ميان من و يكى از برادران مؤمن خود در مورد «شيعه» و «سنى» بحثى در گرفته است و از آن جا كه به [سلامت و پاكى] تو اعتماد دارم، مى خواهم در اين باره با تو گفت و گو كنم تا بدين وسيله امر براى من روشن شود، از اين رو نبايد دعوت مرا ناديده بگيرى.
باقر: باشد، مى آيم.
آن گاه هر دو روانه خانه صابر شدند. پس از گفت و گوهايى كه ميان دو دوست تازه به هم رسيده رد و بدل شد، باقر از صابر پرسيد:
گفت و گوى ميان شما و آن برادر شيعه در چه موردى بود؟
صابر: درباره تزيين و آراستن قبور پيامبران، امامان، عالمان، مؤمنان، صالحان و... به نقره، طلا و ديگر آرايه ها بود.
باقر: چه اشكالى در اين كار وجود دارد؟
صابر: آيا اين كار حرام نيست؟
باقر: چرا بايد حرام باشد؟
صابر: آيا مرده از اين آرايه ها سود مى برد؟
باقر: نه.
صابر: بنابر اين، چنين كارى اسراف و تبذير است و خداوند در اين باب مى فرمايد:
«... وَ لاَ تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا * إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَ نَ الشَّيَـطِينِ ...»؛ «و ولخرجى و اسراف مكن. چرا كه اسراف كاران برادران شيطان ها هستند».[13]
باقر: درباره زيور كعبه و نيز طلا و نقره هايى كه بر آن آويخته شده و در آن قرار دارد چه مى گويى؟
صابر: چيزى ندارم بگويم. نمى دانم.
باقر: از دوران جاهلى تا به امروز زيور آلات و طلاى فراوانى از همه جا به كعبه تقديم مى شده و مى شود. «ابن خلدون»[14] در «مقدمه»[15] خود آورده است: «امت ها از روزگار جاهلى كعبه را بزرگ مى شمردند و شاهانى چون كسرى اموال فراوانى براى كعبه مى فرستادند. شمشيرها و دو غزال طلايى كه عبدالمطلب هنگام حفر چاه زمزم آن ها را يافته بود داستان مشهورى دارد. زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مكه را فتح كرد، در چاهى كه در حرم بود دو ميليون دينار طلا يافت كه اهدايى شاهان به كعبه بود و وزن آنها به دويست «قنطار» (هر قنطار صد رطل) مى رسيد. على بن ابى طالب عليه السلامبه پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «اى رسول خدا، خوب است كه از اين ثروت براى جنگ [با مشركان] استفاده كنيد» ولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آلهچنان نكرد.
ابوبكر نيز آن ها را مورد تعرض قرار نداد.
[ ابن خلدون چنين ادامه مى دهد:] «ابو وائل از «شيبة بن عثمان» نقل كرده كه گفت: نزد عمر بودم، عمر گفت برآنم كه تمام طلا و نقره [موجود در كعبه] را ميان مسلمانان تقسيم كنم.
گفتم: مى خواهى چكار كنى؟ [حق اين كار را ندارى].
گفت: چرا؟
گفتم: پيامبر و ابوبكر (كه قبل از تو حاكم مسلمين بودند) اين كار را نكردند.
عمر گفت: [پس] بايد از آنان پيروى كرد».[16]
حال اى صابر، از تو مى پرسم، آيا كعبه از آن همه طلا و نقره استفاده مى كرد؟ يا اين كه خداى متعال ـ كه از اين پيرايه ها منزه است ـ از آن سود مى برد؟
صابر: نه، هرگز.
باقر: در عين حال پيامبر صلى الله عليه و آله دست به اين ثروت هنگفت نزد و حتى اندكى از آن استفاده نكرد و اين در حالى بود كه در آن روز، اسلام نيازمند چنين ثروتى بود تا دامنه اش در سراسر گيتى گسترانده شود.
شايد سؤال شود چرا پيامبر صلى الله عليه و آله با همه نيازى كه براى تحقق اهداف الهى خويش بدان ها داشت، دينارى يا درهمى از آن ثروت استفاده نكرد؟
پاسخ روشن است؛ وجود اين ثروت سترگ در كعبه، بر شكوه و عظمت آن نزد مردم مى افزود. البته نبايد فراموش كرد كه خانه كعبه عظمتى فراتر از تصور و انديشه ما نزد خدا دارد و اين ثروت ها بر شكوه خود كعبه نمى افزايد و نداشتن ثروت، از عظمت آن نمى كاهد. لذا گنبدهاى طلا، درب هاى طلا و نقره و آرايه هايى كه در مراقد اولياى الهى مانند: حرم اميرالمؤمنين، امام حسن، امام حسين، امام رضا ـ كه درود خدا بر آنان باد ـ قرار دارد از همين قبيل است. البته منزلت و مقام اينان نيز با وجود اين آرايه ها فزونى نمى يابد و در صورت عدم آنها نيز كاهش نمى پذيرد. مثلا قبر امام حسن عليه السلام هر چند در معرض تابش آفتاب قرار داشته و فاقد صحن و حرم و گنبد است، اما حضرتش از امام حسين عليه السلام كه داراى بارگاه با شكوه و آكنده از طلاى ناب و ديگر آرايه هاست، برتر مى باشد.
با تمام اين احوال، با اهداى سنگهاى گران بها به عتبات اين بزرگان و طلاكارى گنبد و حرم آنان، مقام آنان را گرامى داشته، منزلت ايشان را ارج مى نهيم.
صابر: آيا اين چيزها، اولياى خدا را در نظر مردم بزرگ مى گرداند؟
باقر: آرى. مطلبى را براى شما بگويم كه موضوع روشن تر شود؛ اگر به گورستان يهوديان بروى خواهى ديد كه قبر عالمان آنها ويرانه است و اتاق يا سقفى كه زيارت كنندگان بدان پناه ببرند ندارند، اما اگر به گورستان مسيحيان بروى وضع به صورتى ديگر است. قبر عالمان آنان آباد، داراى بنا و به طلا و نقره و ديگر جواهرات آراسته شده است. با اين كه مسلمان هستى و هر دو را بر باطل مى دانى، آيا با مقايسه ميان دو گورستان، گورستان يهود به چشم تو بزرگ مى آيد يا گورستان مسيحيان؟
صابر: طبيعى است كه با ديدن چنين صحنه هايى، تصويرى با شكوه از عالمان مسيحى و تصويرى حقير و ناچيز از عالمان يهودى در ذهن خواهم داشت.
باقر: بنابراين بنا و ضريح و گنبدهايى كه شيعيان و سنيان ب فراز قبور امامان و پيامبران مى سازند و نيز آراستن اين قبرها به انواع آرايه ها، به انگيزه بزرگ شمردن آنان و ارج نهادن به منزلت ايشان است.
صابر: آنچه مى گويى كاملاً درست است، اما اين انگيزه مى تواند اسراف بودن اين كارها را از بين ببرد؟
باقر: آرى؛ نه تنها اسراف نيست، بلكه با ثابت شدن اين كه اين كارها، موجب تعظيم و ارج نهادن به اولياى خداست، بى ترديد بزرگ شمردن اسلام نيز مى باشد؛ چرا كه هر عملى كه مايه بزرگ خواندن و ارجمندى اسلام باشد، از شعاير الهى است و خدا اين ارج گذاردن را چنين توصيف فرموده است:
«ذَ لِكَ وَ مَن يُعَظِّمْ شعائـِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ «و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد، در حقيقت، آن [حاكى ]از پاكى دل هاست».[17]
بر همين اساس، آراستن مرقد و مزار اولياى خدا از جمله شعاير الهى است كه اقدام كننده به آن را از پاداش بى دريغ الهى بهره مند مى كند.
صابر: از اين كه وقت تو را گرفتم از تو عذر مى خواهم، اما از روى خيرخواهى مرا از تاريكى نادانى رهانيده، به روشنايى دانش هدايت كردى؛ پيش از اين درباره تزيينات بقاع متبرك و عتبات، زياد مى انديشيدم، ولى نمى توانستم درست بودن اين كارها را به خود بقبولانم و سر انجام با گفته هايت مرا روشن كردى و سبب شدى كه گم شده ام را پيدا كنم.
باقر: پس تمام شك هاى تو درباره آراستن و زينت كردن اين اماكن مقدس بر طرف شد؟
صابر: آرى. درباره مستحب بودن اين اعمال و اين كه قرآن كريم بدان فرا خوانده ديگر هيچ ترديدى ندارم.
باقر: به هر حال من آمادگى دارم تا در هر موردى در اين زمينه به گفت و گو و رفع سوء تفاهم بپردازيم، باشد كه هر دو از آن استفاده كرده، با درك صحيح به حقيقت امور پى ببريم.
صابر: بسيار متشكرم و از خداوند توفيق تو را خواهانم.
 

:: بوسيدن ضريح

مالك: صادق، چه اصرارى بر بوسيدن ضريح پيامبر و امامان داريد؟
صادق: در اين كار اشكالى مى بينى؟
مالك: مى گويند، اين كار در شمار اعمال شِرك آميز قرار دارد.
صادق: چه كسانى اين مطلب را مى گويند؟
مالك: اين گفته مسلمانان است.
صادق: عجبا! ببينم، چه كسانى ضريح را مى بوسند؟
مالك: مى گويند شيعيان اين كار را مى كنند؟
صادق: آيا براى انجام مراسم حج به مكه رفته اى؟
مالك: آرى، بحمداللّه .
صادق: آيا قبر رسول خدا را در مدينه زيارت كرده اى؟
مالك: آرى و بر اين توفيق، خدا را شاكرم.
صادق: حتما ديده اى كه هزاران مسلمان اهل سنت، در تكاپو هستند تا ضريح رسول خدا را ببوسند، اما افرادى در هيئت «امر به معروف» آنان را مى زنند و از اين كار باز مى دارند؟
مالك: همين طور است.
صادق: بنابر اين، ما شيعيان تنها كسانى نيستيم كه ضريح پيامبران خدا را مى بوسيم بلكه تمام مسلمانان اين كار را مى كنند.
مالك: در اين صورت چرا برخى بوسيدن ضريح را حرام دانسته، آن را شرك به خدا مى دانند؟
صادق: كسانى كه بوسيدن ضريح را حرام و شرك به خدا مى دانند، جمعيت بسيار كوچكى از مسلمانان هستند كه تنها خود را مسلمان واقعى و افكار خود را بر حق دانسته، ديگر مسلمانان را كافر، مشرك و پرستنده غير خدا مى دانند و از همين روست كه تمام طوايف اسلامى را كافر مى خوانند. حتما ديده اى كه افراد «هيئت امر به معروف» در حجاز، مسلمانانى را كه در صدد بوسيدن ضريح پيامبر صلى الله عليه و آله هستند را زده، آنان را با واژه هايى توهين آميز، چون اى كافر! اى مشرك! اى زنديق! اى خوك! اى سگ و ديگر دشنام ها و نسبت هاى ناروا[كه حد شرعى بر آنان واجب مى كند] مورد خطاب قرار مى دهند. از نظر آنان فرق نمى كند كه مخاطب شيعه باشد يا سنىِ حنفى، مالكى، شافعى، حنبلى، شيعه زيدى و يا ديگر طوايف اسلامى[18].
مالك: آرى. تمام آنچه را كه مى گويى خود ديده ام. بدتر از آن، خود شاهد بودم كه اگر كسى براى بوسيدن ضريح پيامبر پافشارى مى كرد، مأموران (امر به معروف) با عصايى كه در دست داشتند چنان بر سر او ضربه مى زدند كه گاهى به شكستگى سر و خون ريزى آن مى انجاميد و گاهى نيز چنان با مُشت به سينه زايران ضربه مى زدند كه موجب ناراحتى و درد شديد براى آنان مى شد. من از ديدن اين صحنه ها بسيار آزرده شده ام.
شگفتا! خداى متعال اين تجمع را براى تمام مسلمانان مقرر فرموده است تا مسائل گوناگون زندگى مادى و معنوى خود را در آن به مناقشه بگذارند، اما امروزه به دليل عملكرد عده اى كه خود را «هيئت آمران به معروف و نهى كنندگان از منكر» ناميده اند، به وسيله اى براى پراكندگى جمع مسلمانان مبدل شده است.
صادق: به گفت و گوى خويش باز گرديم. آيا فرزندت را مى بوسى.
مالك: آرى.
صادق: با اين كار خود، به خدا شرك مى ورزى؟
مالك: نه، نه، هرگز چنين نيست.
صادق: چگونه است كه با اين كار مشرك نمى شوى؟
مالك: از سر دوستى و محبت، فرزندم را مى بوسم و اين كار شرك نيست.
صادق: قرآن را نيز مى بوسى ؟
مالك: آرى.
صادق: و با اين كار مشرك نمى شوى؟
مالك: نه.
صادق: آيا جلد قرآن را كه مى بوسى، چيزى جز چرم [يا مقوا] است؟
مالك: خير، همين طور است.
صادق: بنابراين، تو براى خدا شريك قائل شدى و اين شريك چرمى است كه از پوست حيوانى فراهم آمده، و خدا از چنين كارى برتر است.
مالك: نه چنين نيست. از آن رو جلد قرآن را مى بوسم كه در بردارنده كلام خداست و اين كار از سر عشق و اشتياق به قرآن است. حال بگو كجاى اين كار شرك است؟ وانگهى با بوسيدن قرآن از ثواب الهى بهره مند مى شوم؛ چه اين بوسيدن قرآن ارج نهادن به آن است كه پاداش الهى را به همراه دارد. پس اين كار با شرك هيچ ارتباطى ندارد و از آن دور است.
صادق: حال كه چنين است، چرا همين مطلب را در مورد بوسيدن ضريح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام[19] نمى پذيرى؟
شايد بگويى، آنان كه ضريح را مى بوسند، آهن را با خداوند شريك مى گردانند! اگر چنين ادعايى درست باشد، چرا آهن هايى را كه همه جا به چشم مى خورد نمى بوسند؟ هرگز اين گونه نيست؛ آنان ضريح را از آن رو مى بوسند كه تربت پاك پيامبر صلى الله عليه و آله يا يكى از امامان عليهم السلام را در ميان دارد و چون به اين بزرگان دسترسى ندارند، اشتياق و علاقه خود را با بوسيدن ضريح آن پاكان، نثارشان مى كنند. بنابر اين نزد خداى متعال پاداش دارند. زيرا بوسيدن ضريح بزرگ شمردن آن بزرگان است كه در حقيقت ارج نهادن به پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام عليه السلامارج نهادن به اسلام است؛ همان آيينى كه اين بزرگان دعوت كنندگان به آن بوده اند. لذا هر چه سبب بزرگداشت و ارجمندى اسلام باشد، از شعاير الهى است و خداوند در اين باره فرموده است: «و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد، در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دل هاست».
مالك: در اين صورت، چرا برخى، شما را مشرك مى خوانند؟
صادق: در حديث آمده است:
«انّما الاعمال بالنّيات؛ عمل ها بر اساس نيت است [و بر همين مبنا كيفر يا پاداش داده مى شود]».[20]
از اين رو اگر كسى ضريح را به انگيزه شرك ورزيدن ببوسد، مشرك است، اما اگر بوسيدن ضريح از سر شوق و محبت و به انگيزه بر پاداشتن شعاير الهى و نيل به ثواب باشد، مستحق ثواب و پاداش الهى است. تو مى توانى از شيعه و سنى درباره بوسيدن ضريح و انگيزه آنان از اين كار بپرسى و بى ترديد خواهى شنيد كه از فرط اشتياق و دوست داشتن و رسيدن به ثواب الهى ضريح را مى بوسند و حتى يك پاسخ مغاير آنچه گفته شد نخواهى شنيد.
مالك: درست است.
صادق: وانگهى اگر صِرف بوسيدن بدون انگيزه شِرك ورزيدن، انسان را مشرك مى كند بى ترديد حتى يك نفر كه مشرك نباشد نيز نخواهى يافت، زيرا مسلمانان، ضريح يا قرآن را مى بوسند كه در هر دو حالت تمام مسلمانان مشرك هستند. از تو مى پرسم در اين صورت كسى مسلمان خواهد بود؟
مالك: بسيار بسيار متشكرم. اين مسأله را با پدرم به مناقشه خواهم گذارد؛ همو كه اين تعصبات پوچ را به خورد من مى داد. اينك دريافتم كه حق با شما شيعيان است و به جهت همين روشنگرى و اين كه مرا با حقايق آشنا كردى منّتى هميشگى بر من خواهى داشت. من نيز از اين پس بدون تحقيق درباره صحت و سقم مطلبى، تن به هيچ گفته اى نخواهم داد.
 

:: توسل به اولياى خدا

او آهى از دل كشيده با خود مى گويد: واى از اين مشركان كافر و زنديق... كه خود را مسلمان مى خوانند. واى... .
محمد به او مى گويد: چه كسانى را مى گويى؟
كمال: شيعيان را مى گويم!
محمد: آنان را دشنام نده و مشرك نخوان كه آنها مسلمان هستند.
كمال: كشتن آنان شايسته تر از كشتن كفار است.
محمد: اين جوشش نابخردانه تو براى چيست؟ و به چه دليل آنان مشرك هستند؟
كمال: آنان در كنار خداوند، خدايانى ديگر برگزيده اند و چيزى را به جاى خدا مى پرستند كه نمى تواند به آنان سود و زيانى برساند.
محمد: چگونه چنين چيزى ممكن است؟
كمال: آنان به پيامبر، امامان و اولياى خدا متوسل شده، با عبارتهايى چون: يا رسول اللّه ، يا على، يا حسين، يا صاحب الزمان و... از آنان مى خواهند حاجت شان را برآورند. شيعيان مدعى اند كه آنان اولياى خداوند هستند و مى توانند نيازهاى ايشان را بر آورده سازند. به نظر تو اين كار شرك بى پرده و آشكار، و كفر و پرستش جز خدا نيست؟
محمد: اجازه بده مطلبى كوتاه براى تو بگويم.
كمال: بگو.
محمد: من نيز از كسانى بودم كه شيعيان را آماج دشنام، تهمت و ناروا گويى قرار مى دادند. هر جا كه فرصتى دست مى داد، و در نبود آنان دشنام خود را نثارشان مى كردم. سرانجام در سفر حج با يكى از شيعيان همراه شدم. بر اساس بدبينى نسبت به شيعيان، با وى سر ناسازگارى گذارده، كينه چندين ساله اى را كه از آنان داشتم بر زبان راندم، اما او با صبر تمام، خاموش ماند و در حالى كه از چهره اش خوشرويى نمايان بود، در واكنش به برخورد من فقط مى خنديد. هر چه بر دشنام به او مى افزودم، با لبخند مهربانش در من مى نگريست. خوى نيكوى او آتش دشمنى و دشنام گويى مرا فرو نشاند. زمانى كه ساكت شدم، رو به من كرد و گفت: برادر دينى، محمد، اجازه مى دهى سخنى با تو بگويم؟
ميان ما سخن هايى در موضوع هاى مختلف رد و بدل شد. از جمله مطالبى كه مرا به پذيرش حقانيت آنان وا مى داشت، موضوع توسل به اولياى خدا بود.
كمال: گويا نيرنگ بازى، فريبكارى و شرك آنان در تو نيز تأثير گذارده است... شناخت تو از دين و اسلام اندك است!
محمد: آماده ام تا بر اساس قرآن كريم، سنت اطهر و سيره مسلمانان صالح، درباره توسل به اولياى خدا با تو بحث و گفت و گو كنم.
كمال: خداى بزرگ از همه خلق نسبت به آفريدگانش مهربان تر است و مانعى ميان او و خلق وجود ندارد و بنده در هر جا و هر زمان بايد به طور مستقيم و بدون واسطه با خدا ارتباط برقرار كرده و بدو متوسل شود و توسل به غير خدا هر چند مانند پيامبران، امامان، فرشتگان يا بنده اى صالح، جايز نيست؛ اگر چه نزد خداوند بالاترين منزلت ها را داشته باشند.
محمد: چرا توسل به آنان جايز نيست؟
كمال: انسان، پس از مرگ معدوم شده، از بين مى رود و از چنين كسى هيچ گونه استفاده اى نمى شود، پس چگونه به موجودى كه اينك نابود شده است متوسل مى شوى؟
محمد: به چه دليل مى گوييد كه مُردن، نابود شدن است؟و چه كسى اين را مى گويد؟
كمال: امام محمد بن عبدالوهاب مى گويد: «به صالحان از دنيا رفته، متوسل شدن در واقع دست به دامن معدوم، شدن است و اين كار از نظر عقل ناپسند و زشت است. نيز يكى از پيروان او نقل مى كند كه در حضور او [محمد بن عبدالوهاب] گفته شد، يا اين كه آن را شنيده و بدان راضى بوده و آن را تأييد كرده: «كه اين عصاى من از محمد [العياذ باللّه  ]بهتر و سودمندتر است، چرا كه از اين عصا براى كشتن مار، عقرب و امثال آن مى توان استفاده كرد، در حالى كه محمد مرده است و سودى از او بر نمى آيد[21].
بنابر اين، مطلب پيش گفته و مطالبى مشابه آن گوياى ناپسند و قبيح بودن توسل به مُردگان است، اگر چه آن مرده، پيامبرى چون رسول خدا باشد.
محمد: قضيه كاملاً برعكس است، زيرا با مُردن انسان عوالمى براى او آشكار و كشف مى شود كه در زمان حياتش كشف نشده بود. خداوند در اين باره مى فرمايد:
«...فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَـآءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»؛ «و [ولى] ما پرده ات را [از جلو چشمانت] برداشتيم و ديده ات امروز تيز است»[22].
و «وَلاَ تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تٌ بَلْ أَحْيَآءٌ وَ لَـكِن لاَّ تَشْعُرُونَ»؛ «كسانى كه در راه خدا كشته شده اند مرده نخوانيد، بلكه زنده اند، ولى شما نمى دانيد»[23].
و نيز «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ «هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند، مرده مپنداريد، بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند»[24].
در صحيح بخارى آمده است:
«پيامبر صلى الله عليه و آله به كنار «قليب بدر» [جايى كه كشتگان سپاه شرك در آن افكنده شدند] آمد، خطاب به كشتگان مشركان فرمود: آنچه را كه خداى مان به ما وعده داده بود حق يافتيم؛ آيا شما نيز وعده خداى تان را حق يافتيد؟
به حضرت گفته شد: مردگان را[به پاسخ دادن فرا] مى خوانيد!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد[25].
نيز «غزالى» (يكى از بزرگان مذهب شافعى) مى گويد:
«برخى مى پندارند كه مرگ، نابودى است... اين، پندار ملحدان [و كافران] است»[26].
كمال: امام غزالى اعتقاد به نابودى پس از مرگ را كفر و الحاد مى داند؟!... كجا چنين سخنى گفته است.
محمد: در كتاب احياء العلوم[27] اين مطلب را بيان داشته است. با مراجعه به اين كتاب گفتار او را در اين باب خواهى يافت.
كمال: اين سخن غزالى شگفت انگيز است!
محمد: اين سخن غزالى شگفت انگيز نيست، بلكه بى اطلاعى تو از آن، جاى تعجب دارد. آيا خطاب پيامبر صلى الله عليه و آله به كشتگان قليب بدر، را نشنيدى؟
چنان كه مردگان از بين رفته باشند، نه قدرت شنوايى دارند و نه توان فهم؛ لذا جايى براى گفته پيامبر صلى الله عليه و آلهباقى نمى ماند كه فرمود: «شما از آنان شنواتر نيستيد».[28] بنابر آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود، آنان همانند شما مى شنوند و مى فهمند. حال قانع شدى؟

كمال: آرى. اما در حيرتم كه چگونه در اين سالهاى دراز در اين آيات تعمق و دقت نكرده ام تا به مقصود آن ها پى ببرم و چگونه [حتى يك بار] اين حديث پيامبر و گفته يكى از بزرگان مان، امام غزالى را نشنيده ام.
محمد: حال پذيرفتى كه گفته شيعه مبنى بر نابود نشدن انسان پس از مرگ، سخنى منصفانه و مبتنى بر واقعيت است، يا اين كه همچنان در شك و ترديد به سر مى برى؟
كمال: نه. در اين گفته شكى ندارم، اما چيز ديگرى مرا سرگشته كرده است.
محمد: چه چيز موجب سرگشتگى ات شده است؟
كمال: اين كه غزالى چنين اعتقادى را باور داشته و خلاف آن را گفته ملحدان دانسته و پيامبر تأكيد و تصريح دارد كه مُردگان نيز همانند زندگان مى شنوند و مى فهمند؛ اما محمد بن عبدالوهاب معتقد است كه انسان ها پس از مرگ نابود مى شوند.!
از ديگر سو چگونه محمد بن عبدالوهاب در كمال جسارت مى گويد: «چوب دستى من از پيامبر بهتر است، چرا كه اين سود مى رساند و پيامبر سودرسان نيست»؟[29] همين مسأله باعث سرگشتگى من شده است.
محمد: نه، نبايد حيران و متعجّب شوى. بايد افراد را در ترازوى قرآن و سنت و سيره گذشتگان صالح بسنجيم، چنانچه گفتار و كردار آنان با قرآن، سنت و سيره صالحان مطابقت داشت، مؤمن هستند، و هرگز نبايد دين را با اشخاص شناخت و سنجيد. حال اگر فردى را مؤمن و مخلص دانستيم مى توانيم تمام گفتار و كردار او راـ هر چند با قرآن، سنت و سيره صالحان مخالفت صريح و ريشه در كفر و الحاد داشته باشد ـ عين اسلام بدانيم؟ نه، چنين نيست، بلكه هر گاه هر انحرافى در هر كسى با هر جايگاهى ديديم بايد از او بيزارى جسته، از حقيقت پيروى كنيم.
كمال: درست است... تا به حال ايمان محكمى به اين شخص (محمدبن عبدالوهاب) داشتم، اما اكنون كه مرا از خطاى بزرگ او كه كفر و الحاد در دين به شمار مى رود، آگاه كردى، اعتقادم نسبت به او از بين رفت و از اين پس او را در مقام عالمى كه بتوان احكام دين را از او فرا گرفت نخواهم دانست.
محمد: سخن از او (محمد بن عبد الوهاب) را به كنارى بگذار، سخن خود را دنبال كنيم.
كمال: باشد، مى پذيرم كه انسان با مردن از بين نمى رود، اما با وجود اين انديشه كه مى گويد: «توسل به خلق خدا شرك و بُريدن از دين است» چگونه مى توان به پيامبر، امام يا يكى از صالحان متوسل شد؟
محمد: دست به دامان زندگان شدن و درخواست نياز از آنان كردن و التماس دعا گفتن يا اين كه بگوييم: اى باقر، اى جعفر، اى رضا، اى... دينارى به من بده، از خدا برايم طلب آمرزش كن، دست مرا گرفته به مسجد ببر يا... [از نظر شرع ]جايز است؟
كمال: البته كه جايز است.
محمد: حال كه ثابت شد انسان مُرده همانند زندگان مى شنود، درخواست نياز از او و توسل به وى چه مانعى دارد؟
كمال درنگى كرده، سپس سر بلند كرد و گفت: همين طور است كه تو مى گويى، درست است.
محمد: دليل ديگرى بر جواز توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر صالحان در دست داريم.
كمال: چه دليلى؟
محمد: صحابه[30] پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حيات و پس از وفات آن حضرت، به او متوسل مى شدند. پيامبر صلى الله عليه و آلهدر زمان حيات خود و پس از او ديگر ياران و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از اين كار جلوگيرى نمى كردند و اگر توسل به غير خدا شرك باشد، بى ترديد آنان از اين كار منع مى كردند.
كمال: چه كسى پس از وفات پيامبر به آن حضرت متوسل شده است؟
محمد: به عنوان مثال به چند نمونه اشاره مى كنم:
«بيهقى»[31] و «ابن ابى شيبه» با اسناد صحيح روايت كرده اند و نيز از «احمد بن زينى دحلان» روايت شده است: «در روزگار خلافت عمر، مردم دچار قحطى شدند. «بلال بن حرث» كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت: اى رسول خدا، براى امتت طلب باران كن كه [از گرسنگى و خشكسالى] در معرض نابودى قرار گرفته اند»[32].
مى دانيم كه بلال مدتى طولانى همنشين و يار پيامبر صلى الله عليه و آله و از صحابه بود و احكام را بى واسطه از پيامبر  صلى الله عليه و آله مى گرفت. چنانچه خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله و توسل به او شرك مى بود، بى ترديد بلال مرتكب چنين كارى نمى شد و اگر چنين مى كرد ديگر صحابه او را باز مى داشتند. همين مطلب محكم ترين دليل بر جواز توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله است.
نيز بيهقى از عمر بن خطاب نقل كرده است كه رسول خدا فرمود: چون آدم مرتكب خطا شد، گفت:
يا ربّ أسئلك بحقّ محمد صلى الله عليه و آله وسلم إلاّ ماغفرت لي...؛ خداوندا، از تو مى خواهم به حرمت محمد  صلى الله عليه و آله گناه مرا ببخشى...[33].
بنابر اين اگر توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله حرام و شرك بود هرگز حضرت آدم عليه السلامچنين كارى نمى كرد.
در روايت ديگرى آمده است:
«چون منصور دوانيقى روانه حج شد، به زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نيز رفت. در آن جا به «مالك»[34] پيشواى مالكيان گفت: اى ابو عبداللّه ، رو به قبله بايستم و به درگاه خدا دعا كنم، يا اين كه رو به قبر پيامبرخدا كنم؟
مالك گفت: چرا از پيامبر كه وسيله تو و پدرت آدم به درگاه خداوند است روى بگردانى؟ روى به جانب او بكن و او را شفيع خود قرار ده كه [بى ترديد ]خداوند شفاعت او را درباره ات مى پذيرد زيرا خداوند فرموده است: «...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابا رَّحِيما»؛ «و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [نيز ]براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعا خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند».[35]-[36]
عبارت «او وسيله (واسطه) تو و پدرت آدم به درگاه خداوند است»[37] دليل محكمى بر جواز، بلكه مستحب بودن توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.
«دارمى» در صحيح خود از «ابوالجوزاء» نقل مى كند كه:
«مردم مدينه دچار قحطى شديدى شدند، لذا از گرفتارى خود نزد «عايشه» شكايت بردند. او گفت: به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه كنيد و [با نگاه خود ]از آن روزنه اى تا به آسمان بسازيد به گونه اى كه حايل و مانعى در ميان نباشد (او را نزد خداوند به شفاعت ببريد).
آنان اين كار را كردند و رفتند. در نتيجه اين توسل آسمان باريدن گرفت، گياهان روئيدند، شترها [از فراوانى علوفه] چربى فراوان دادند و از شدت چاقى دريده شدند. آن سال «سال چاك» ناميده شد[38].
صدها مورد مشابه آنچه بيان شد در كتابهاى روايى وجود دارد كه همگى بر جواز توسل به پيامبر پس از رحلت شان دلالت دارد. بنابر اين اگر توسل به رسول خدا جايز بوده، حرام و شرك نباشد، توسل به امامان، فرشتگان و صالحان نيز جايز است، چرا كه اگر اين كار شرك آلود باشد، حتى در مورد پيامبر نيز بايد حرام و ممنوع باشد و اگر جايز است لزوما بايد توسل را نه تنها به پيامبر كه به تمام بندگان صالح خدا جايز شمرد.
كمال: شگفتا! حتى يكى از اين رواياتى كه بر شمردى تا به حال نديده و نشنيده بودم.
محمد: در صورتى كه به كتاب هاى حديث مراجعه كنى، صدها شاهد درباره جواز توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهى ديد كه آنچه براى تو باز گفتم، چونان قطره شبنمى در برابر درياست، وانگهى چنين به نظر مى رسد كه در زمينه حديث و سيره صالحان پيشين، مطالعه زيادى نداريد.
كمال: على رغم اشتياقى كه نسبت به مطالعه متون حديثى و كتب سيره دارم، مشغله زياد و گرفتارى ها مرا از اين كار باز داشته اند.
محمد: در حالى كه در زمينه حديث مطالعه اندكى داريد آيا درست است كه براساس گفته محمد بن عبدالوهاب، شيعيان و تمام مسلمانان را دشنام داده، آن ها را به شرك ورزيدن متهم كنيد؟ اين كار درست نيست و اگر اجازه بدهيد بى پرده چيزى به شما بگويم.
كمال در حالى كه مى خنديد، با گشاده رويى گفت: هر چه در دل دارى بگو. ما دو دوست هستيم و به همين دليل اين موضوع را مطرح كردم تا از دانسته هاى تو بهره مند شوم.
محمد: تو دقيقا همانند كافران قريش هستى كه بت پرستى پدران خود را بهانه كرده مى گفتند:
«...إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَى ءَاثَـرِهِم مُّقْتَدُونَ»؛ «پدران خود را بر آيينى [و راهى] يافتيم و ما از پى ايشان راه سپريم».[39]
و بر بت پرستى خود پاى ورزى مى كردند؛ مى دانى چرا خداوند آنان را سرزنش كرد؟ از آن رو مورد سرزنش قرار گرفتند كه به گفته پيامبران گوش نمى دادند تا از اين رهگذر به درستى يا نادرستى گفتار او پى ببرند و همچنان بر پرستش بت ها اصرار مى ورزيدند.
از شما مى خواهم كه كوركورانه، از رفتار پدرانت پيروى نكنى و با انديشه و تفكر در پى يافتن حقيقت باشى و زندگى خود را بر آن استوار گردانى.
با مطالعه كتب حديثى درخواهى يافت كه نظر گروهى در مورد شرك آلود و حرام بودن توسل به اولياى الهى، با نظر تمام فرقه هاى اسلامى مغايرت دارد؛ اين را مى پذيرى؟
كمال: آرى... ظاهرا در اين موضوع حق با شيعيان و ديگر مسلمانان  است.
حال در مورد دشنام هايى كه به شيعيان داده ام چه كنم؟
محمد: به درگاه خداوند طلب مغفرت كن؛ همواره در جست و جوى حقيقت باش تا خدايت بيامرزد. هر چه را درباره اعتقادات شيعه مى شنوى بررسى كن و از حقيقت يا بطلان آن مطمئن شو تا به حقيقت برسى و دست از تعصب بردار كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر تعصب [بى جايى] در آتش جاى دارد».
كمال: چنين خواهم كرد و از اين كه مرا از حقيقت آگاه كردى متشكرم.

:: زيارت قبور

جمال: جنجال هاى بى دليلى كه شما شيعيان براى خود به وجود مى آوريد براى چيست؟
جواد: كدام جنجال؟
جمال: اين كه به زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان تان و همچنين قبور صالحان مى رويد.
جواد: اشكالى در اين كار مى بينى؟
جمال: اين كار، حرام و در شمار شرك به خداوند است.
جواد: از شما تعجب مى كنم كه چرا اينگونه و مانند افراد نا آگاه سخن مى گوييد؟! فكر نمى كردم فرهيخته اى چون تو بى هيچ دليل و برهانى جبهه گيرى متعصبانه داشته باشد. از ديرباز تا به امروز به دليل روحيه جست و جوگرى و حقيقت جويى كه در تو سراغ داشته ام، تو را ارج مى نهادم.
جمال: به نظر تو اين گفته من ناشى از تعصبات بى مورد مذهبى است؟
جواد: قطعا غير از اين نيست.
جمال: چگونه به اين نتيجه رسيده اى؟
جواد: براى روشن شدن ادعاى من، موضوع زيارت اهل قبور را مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم تا آشكار شود چه كسى بر حق و چه كسى در گمراهى تعصبات بى جا است.
جمال: من آماده ام، چرا كه مى دانم زيارت اهل قبور شرك است.
جواد: چگونه آنرا شرك مى دانى؟
جمال: از آن رو، كه به پاى ورزى مشركان در بت پرستى شان شبيه است.
جواد: از همين رو آن را شرك مى دانى؟
جمال: آرى؛ آنان همانند مشركان كه گِرد بت ها جمع مى شوند، در كنار قبرها گِرد مى آيند.
جواد: پس جمع شدن گِرد قبور است كه زيارت قبور را شرك آلود كرده است؟
جمال: آرى.
جواد: بنابراين، تمام مسلمانان و تمام مردم، مشرك هستند و تو نيز مشرك هستى!.
جمال: چرا و براى چه؟
جواد: آيا به سفر حج رفته اى؟
جمال: به لطف خدا، آرى.
جواد: در مسجدالحرام نيز نماز خوانده اى؟
جمال: به فضل حضرتش آرى.
جواد: حتما ديده اى كه مسلمانان به هنگام نماز، همگى رو به كعبه دارند، اما گروهى پشت به مغرب، دسته اى پشت به جنوب و عده اى پشت به شمال ايستاده اند و به اين صورت به نماز ايستاده اند.
جمال: آرى، ديده ام و خود نيز براى نماز چنين مى كردم و هر جاى خانه خدا قرار مى گرفتم، رو به كعبه مى كردم، چرا كه نماز بايد رو به كعبه گذارده شود و در غير اين صورت باطل است.
جواد: به همين دليل تمام مسلمانان مشرك هستند و تو نيز مشرك هستى.
جمال: چرا؟
جواد: زيرا رو كردن به كعبه در حال عبادت، همانند رو كردن بت پرستان به بت هايشان مى باشد، با اين تفاوت كه آنان در حالت پرستيدن بت رو به سوى بت هاى دست ساخته خود مى كنند و تو در آن حال رو به سوى خانه اى ساخته شده از سنگ مى كنى.
جمال: فرق بزرگى ميان رو كردن من به كعبه و رو نمودن بت پرستان به بتهايشان وجود دارد.
جواد: چه فرقى با يكديگر دارند؟
جمال: من و ديگر مسلمانان كه در حال نماز به سوى كعبه رو مى كنيم، به اين معنا نيست كه آن را به جاى خدا مى پرستيم، بلكه به منظور امتثال فرمان الهى چنين مى كنيم، اما بت پرستان به اين جهت كه بت ها رابه جاى خدا برگزيده اند، آن را مى پرستند و هنگام عبادت، رو به آن ها مى ايستند. بنابر اين آنان به هنگام عبادت رو به بت ها كرده با تمام وجود آن ها را مى پرستند ولى ما در حال نماز گزاردن با تمام وجود رو به سوى خدا مى كنيم؛ از اين جهت كار آن ها شرك آشكار است، اما آيا ما كه رو به كعبه نهاده، فرمان الهى را انجام مى دهيم مشرك هستيم؟! تفاوت ميان عبادت ما و عبادت آنان از زمين تا آسمان است.
جواد: با اين حساب شباهت در رفتار عامل شرك نسيت كه در غير اين صورت كار تو نيز به دليل شباهت داشتن با كار بت پرستان شرك مى بود و آنچه سبب مى شود تا كار بت پرستان شرك باشد، انگيزه و نيت آنان در پرستيدن بت ها است نه عملى كه انجام مى دهند. از سوى ديگر آنچه سبب شده است كه روى كردن تو به سوى كعبه عملى مشركانه نباشد، نداشتن قصد پرستش كعبه در اين روى كردن است؟
جمال: همين طور است.
جواد: ما شيعيان و نيز ديگر مسلمانان به هنگام زيارت مرقد پيامبر صلى الله عليه و آله، امامان و صالحان هرگز نيت پرستيدن آنان را نداريم؛ و اگر بتوان ميان اعمال ما و مشركان مقايسه نمود، تنها شباهت رفتارى ميان آنها ديده مى شود. وانگهى تنها شباهت رفتارى كه فاقد انگيزه پرستش غير خدا باشد، زيارت قبور را نه حرام و نه شرك آلود مى كند كه در حديث آمده است: «بر اساس نيت ها [ست كه پاداش يا كيفر] اعمال داده مى شود»[40].
از اين جهت يك عمل چنانچه به منظور پرستش غير خدا انجام پذيرد، شرك و اگر چنين نيتى در ميان نباشد جايز است. به عنوان مثال: اگر در جايى نماز بخوانى كه بتى روبه روى تو باشد، چنانچه نماز را به نيّت پرستش آن بت بخوانى، با چنين نمازى مشرك خواهى شد و اگر نماز را براى خدا به جاى آورى و در نيت خود جايى براى آن بت در نظر نگيرى، بى ترديد نماز تو صحيح است و با اين كار مشرك نخواهى بود.
جمال پس از انديشه اى عميق و طولانى گفت: تمام آنچه گفتى درست است. از خدا مى خواهم تا تو را تكيه گاه ما قرار دهد؛ چرا كه مسائل مهمى را براى من روشن كردى كه در اثر تعصبات مذهبى از آن ها غافل بودم. اينك سؤالى دارم.
جواد: بپرس
جمال: تا اين جا دريافتم كه زيارت قبور حرام نبوده و جايز است، اما چه رازى وجود دارد كه شما شيعيان به اين كار اهميت فوق العاده مى دهيد و دليل آن چيست؟
جواد: چون كه استحباب مؤكد دارد.
جمال: آيا اين كار مستحب است
جواد: آرى و تأكيد بر استحباب اين عمل بسيار است.
جمال: حديثى وجود دارد كه بر مستحب بودن زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آلهو قبر صالحان دلالت كند؟
جواد: آرى؛ و افزون بر روايات فراوانى كه در دسترس است، عمل پيامبر صلى الله عليه و آله و سيره مسلمانان از زمان پيدايش اسلام تا به امروز بر مستحب بودن زيارت قبور تأكيد دارد.
جمال: لطفا مواردى از آن ها را برايم باز گو كن.
جواد:
1ـ در روايتى آمده است:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به زيارت قبور شهداء اُحد رفت.[41]
2ـ نيز روايت شده است كه حضرتش به زيارت قبور بقيع رفت.
3ـ در«سنن النسائى» و «سنن ابن ماجه» و «احياء العلوم» ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه فرمود:
زوروا القبور فإنها تذكركم الآخرة؛ به زيارت قبور [در قبرستان] برويد، زيرا آخرت را به ياد شما مى آورد.[42]
4ـ نيز از ابوهريره نقل شده است:
پيامبر به زيارت قبر مادرش [آمنه دختر وهب] رفت. در كنار قبر مادر گريست و اطرافيان حضرت نيز به گريه افتادند. آن گاه فرمود: فزوروا القبور فإنها تذكركم بالآخرة؛ ... به زيارت قبرها برويد، زيرا آخرت را به ياد شما مى آورد.[43]
5ـ در متون حديثى روايات زيادى در باب چگونگى زيارت اهل قبور نقل شده است، از جمله اين كه:
هر زايرى به بقيع برود، بگويد: السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين...؛ سلام بر شما اى مؤمنان و مسلمانان ساكن اين ديار... .[44]
آنچه تا اين جا نقل شده در مورد استحباب زيارت قبور صالحان و مؤمنان و تشويق به آن بود، و روايات زيادى نيز درباره زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه به مواردى از آنها اشاره مى كنيم:
1ـ دار قطنى، غزالى و بيهقى روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
من زارنى وجبت له شفاعتى؛ هر كس مرا زيارت كند شفاعت من براى او واجب مى شود.[45]
2ـ نيز روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
من زارنى بالمدينة محتسبا كنت له شفيعا وشهيدا يوم القيامة؛ هر كس براى خدا مرا در مدينه زيارت كند، روز قيامت شفيع و گواه او خواهم بود.[46]
3ـ نافع از ابن عمر نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
من حج ولم يزرنى فقد جفانى؛ هر كس به حج برود و مرا زيارت نكند، در حق من جفا كرده است.[47]
4ـ ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه فرمود:
من زارنى بعد موتى فكأنّما زارنى حيا؛ هر كس پس از وفاتم مرا زيارت كند، چنان است كه در زنده بودنم به زيارت من آمده باشد.[48]
5ـ از ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
من حج وقصدنى فى مسجدى كانت له حجتان مبرورتان؛ هر كس حج گذارد و در مسجدم به زيارت من بيايد، دو حج پذيرفته شده و مقبول براى او نوشته مى شود.[49]
روايات زيادى نيز وجود دارد كه بر شدّت استحباب و تأكيد بر زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم و قبور مؤمنان صالح دلالت دارد.
وانگهى آيا اين گفته پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«(هر كس به حج برود و مرا زيارت نكند) در حق من جفا كرده است»[50]
خود دليلى بر استحباب بسيار زيارت آن حضرت نيست؟ و آيا عبارت «شفاعت من براى او واجب مى شود»[51] دليل بر فراخوان مؤكد به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آلهنيست؟
آيا آن جا كه فرموده است: «به زيارت قبرستان برويد كه آخرت را به ياد شما مى آورد»[52] امر به زيارت نيست؟ البته اين «امر» اگر بر وجوب زيارت قبور دلالت نداشته باشد، اما بى ترديد دلالت بر استحباب آن مى كند.
جمال: اين روايات در كجا آمده است؟
جواد: كتاب هاى حديثى آكنده از اين گونه روايات است. در صورتى كه آن ها را مطالعه كنى به اين حقيقت پى خواهى برد.
جمال: تا به امروز هيچ يك از اين روايات را نه خوانده بودم و نه شنيده بودم.
جواد: آيا صحيح بخارى[53] را خوانده اى؟
جمال: اين كتاب در دسترسم نيست.
جواد: آيا صحيح مسلم[54] را خوانده اى؟
جمال: پدر بزرگم اين كتاب را داشت، اما پس از مرگش عمويم آن را برد.
جواد: سنن نسائى[55] چه؟ آيا آن را خوانده اى؟
جمال: اين چگونه كتابى است؟ و در رابطه با چه موضوعى است؟
جواد: كتاب حديث است.
جمال: نه، آنرا نديده ام.
جواد: پس، از حديث چه خوانده اى؟
جمال: با عرض پوزش بايد بگويم كه دانشجوى پزشكى هستم و تمام كوشش من براى قبولى در درس هاست و على رغم علاقه اى كه به خواندن حديث دارم، فرصتى براى اين كار پيدا نمى كنم.
جواد: تو كه حديث نخوانده اى و كتابى در اين زمينه تورق نكرده اى و هيچ اطلاعى از علم حديث ندارى، چگونه به خودت اجازه مى دهى زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام را محكوم كنى؟
هيچ مى دانى كه شركْ خواندنِ زيارت اهل قبور، بى اساس و بى پايه است؟
جمال: هر چه من، پدرم، جدم و دوستانم تا به حال درباره زيارت قبور شنيده ايم فقط محكوم كردن زيارت كنندگان بوده است و حتى يك مورد از اين مطالب و رواياتى كه بيان كردى به گوش من نرسيده است.
جواد: انسان بايد براى رسيدن به حقيقت و شناخت آن همواره در صدد جست وجو باشد، تحقيق و مطالعه كند تا چنان عقيده، كردار و گفتارى داشته باشد كه خدا مى خواهد، و بر گفته ديگران كه احتمال خطا و نادرست بودن آن مى رود، اكتفا نكند.
جمال: مى پذيرم كه زيارت قبر پيامبر، امامان و مؤمنان نيكوكردار، نه تنها مستحب مؤكّد و پسنديده است كه بدان نيز فرا خوانده شده است.
جواد: در خواستى از تو دارم.
جمال: آماده شنيدن آن هستم. خواهش مى كنم بفرماييد.
جواد: مصرّانه از تو مى خواهم كه دنباله رو هر بانگ و هياهويى نباشى و تسليم عقايد محيط زندگى ات نشوى، مگر اين كه از طريق تحقيق به حقيقت آن گفته يا عقيده پى ببرى كه در اين صورت رستگار خواهى بود.
جمال: پس از آن كه روزگارى پذيرفته بودم كه زيارت قبور شرك است، اما اينك و از طريق روايات اسلامى دريافتم كه مستحب مؤكد است و نيز به اين نتيجه رسيدم كه بايد درباره موضوع هاى مشابه و محل اختلاف مطالعه كنم و رهنمودهاى تو را نيز در آينده به كار خواهم بست. درباره موضوع مورد گفت وگويمان با پدرم كه اين عقيده را در ذهن من ايجاد كرده بود، بحث خواهم كرد، باشد كه او نيز راه را از بى راهه باز شناسد و گام به راه هدايت نهد.
جواد: از تو متشكرم.
جمال: من بابت روشنگريت كه به هدايتم انجاميد از تو متشكرم.

:: ازدواج موقت

عبداللّه : در حالى كه مسلمانان بر حرمت «ازدواج موقت» اجماع دارند چرا شما شيعيان آن را جايز مى شماريد؟
رضا: بنا به گفته عمر بن خطاب كه «رسول خدا آن [ازدواج موقت] را حلال و جايز دانسته...» ما نيز آن را جايز مى دانيم.
عبداللّه : مگر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چه گفته است؟
رضا: «جاحظ»، «قرطبى»، «سرخسى حنفى»، «فخر رازى» و بسيارى ديگر از پيشوايان اهل سنت نقل كرده اند كه، عمر در خطبه اى گفت:
متعتان كانتا على عهد رسول اللّه  صلى الله عليه و آله وسلم وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما: متعة الحج، ومتعة النساء؛ دو متعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله[جايز] بود و من آن را منع مى كنم و مرتكب آن ها را كيفر مى نمايم: متعه حج[56] و متعه زنان (ازداواج موقت).[57]
در تاريخ «ابن خلّكان» آمده است:
عمربن خطاب گفت: «دو متعه در روزگار پيامبر صلى الله عليه و آلهو روزگار ابوبكر [جايز ]بود و من آنها را منع مى كنم».[58]
نظر تو در اين باره چيست؟ آيا اين گفته عمر كه « دو متعه ياد شده در زمان پيامبر صلى الله عليه و آلهجايز و حلال بوده است.» سخن راست است يا دروغ؟!
عبداللّه : البته كه عمر راست مى گويد؟
رضا: بنابر اين، آيا رها كردن گفته پيامبر صلى الله عليه و آله و گرفتن گفته عمر توجيهى دارد؟
عبداللّه : نهى عمر بن خطاب اين عمل را توجيه مى كند.
رضا: پس «حلال محمد صلى الله عليه و آله تا روز قيامت حلال است و حرام او تا روز قيامت حرام است»[59] چه مفهومى دارد؛ موضوعى كه عالمان اسلامى بدون استثنا بر آن اتفاق نظر دارند.
عبداللّه  پس از درنگى نه چندان كوتاه رو به رضا كرد و گفت: درست مى گويى، اما چگونه [عمر بن خطاب] دو متعه را نهى كرد و مستند او در تحريم چه بوده است؟
رضا: اين اجتهاد شخصى او بوده و البته هر اجتهادى كه مغاير و مخالف با نص باشد به كنارى افكنده شده پذيرفته نمى شود.
عبداللّه : حتى اگر اين اجتهاد از كسى مانند عمربن خطاب باشد؟!
رضا: اگر از بزرگ تر از او نيز باشد نبايد بدان توجه كرد. به نظر تو گفته خدا و پيامبر او سزاوار پيروى است يا گفته عمربن خطاب؟
عبداللّه : آيا در قرآن آيه اى درباره متعه و جواز آن وجود دارد؟
رضا: آرى. خداوند مى فرمايد:
«... فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَـٔاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً»؛ «و زنانى را كه متعه كرده ايد، مهرشان را به عنوان فريضه اى [واجب] به آنان بدهيد»[60]
مرحوم «علامه امينى» مصادر و منابع زيادى را از كتابهاى اهل سنت، مانند: مسند احمدبن حنبل (پيشواى حنبلى ها) و... گرد آورده است كه همگى شأن نزول اين آيه را ازدواج موقت دانسته و آن را مستند جواز متعه خوانده اند.[61]
عبداللّه : تا به حال در اين مورد چيزى نمى دانستم.
رضا: با مطالعه كتاب گران سنگ «الغدير» بيش از آنچه گفتم خواهى يافت. وانگهى آيا حلال خدا و رسول او را با نهى و تحريم عمر بايد كنار بگذاريم؟! ديگر اين كه ما امت چه كسى هستيم، امت پيامبر صلى الله عليه و آله يا امت عمر؟!
عبداللّه : البته كه از امت پيامبر صلى الله عليه و آله هستيم و فضيلت عمر نيز به اين است كه از امت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
رضا: بنابر اين چه چيزى تو را از تن دادن به گفته پيامبر صلى الله عليه و آله و پذيرفتن آن باز مى دارد؟
عبداللّه : اتفاق نظر مسلمانان بر حرمت متعه مرا به چنين موضعگيرى واداشته است.
رضا: امّا اين مسأله مورد اتفاق نظر مسلمانان نيست.
عبداللّه : چگونه؟
رضا: همان طور كه تو گفتى و به آن اعتراف دارى، شيعيان ازدواج موقت را جايز مى دانند.
 شيعيان نيمى از مسلمانان را تشكيل داده، حدود هزار ميليون[62] نفر هستند. در حالى كه اين جمعيت شيعى آن را مجاز و حلال مى شمرند، ديگر چه اتفاق نظرى وجود دارد.
ازاين بالاتر، امامان معصوم عليهم السلام كه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به كشتى نوح تشبيه شده اند:
«مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجى ومن تخلّف عنها غرق؛ مَثَل اهل بيت من در ميان شما، مَثَل كشتى نوح است، گروندگان به آن نجات يافته، گريزندگان از آن هلاك مى شوند»[63]
و نيز فرمود:
«انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه  و عترتى اهل بيتى، و انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض؛ دو بار سنگين در ميان شما [به وديعت ]نهاده ام، كتاب خدا و خاندانم (اهل بيتم). اين دو هرگز از يكديگر جدا نشده، در كنار حوض [كوثر] بر من وارد مى شوند».[64]
اين بزرگان [اهل البيت عليهم السلام] كه پيروى شان مايه نجات و رسيدن به قرب حضرت حق است و روى گردانى از آنان و تبعيت از غير ايشان مايه گمراهى است، ازدواج موقت را جايز و همچنان ثابت و منسوخ نشده مى دانستند. شيعيان نيز در اين مورد از آنان پيروى كرده، بدان عمل كردند.
در روايتى كه از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده، آمده است:
«لولا أن عمر نهى عن المتعة مازنى إلا شقّي؛ اگر عمر، از ازدواج موقت نهى نمى كرد، بى ترديد به جز شقاوتمندان، كسى دامان به زنا نمى آلود».[65]
كلام امام على عليه السلام به اين معناست كه: تحريم و نهى متعه از سوى عمر، سبب شد تا مردم به ازدواج موقت تن ندهند و از آن جا كه هر كس نمى تواند همسر دائمى داشته باشد، به ناچار دامان خود را به زنا آلوده مى كند.
با وجود اصرار پيشوايان مسلمانان بر مباح و جايز بودن متعه و اين كه بسيارى از صحابه، تابعان و مسلمانان با استدلال به قرآن و اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله، تحريم عمر را رد كرده و باطل خوانده اند، ديگر چه جاى سخن گفتن از اجماع و اتفاق نظر مسلمانان در اين مورد وجود دارد و از كدام اتفاق نظر سخن گفته مى شود؟
در اين جا برخى از آنان كه ازدواج موقت را پذيرفته اند نام برده، گفته آنان را نقل مى كنم:
1ـ عمران بن الحصين
او مى گويد:
آيه «متعه» در قرآن آمده و آيه ديگرى اين آيه را نسخ نكرده است. رسول خدا ما را بدان امر فرمود و ما همراه او [حج] تمتع نموديم و در حالى وفات كرد كه ما را از اين تمتع نهى نكرد، اما مردى (عمر بن خطاب) پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله به رأى و نظر خود هر چه خواست گفت.[66]
2ـ جابر بن عبداللّه  و ابو سعيد خدرى
 آن دو مى گويند: تا اواسط خلافت عمر متعه مى كرديم تا اين كه عمر در ماجراى «عمرو بن حريث» مردم را از انجام آن منع كرد.
3ـ عبداللّه  بن مسعود
 ابن حزم در «المحلى» و زرقانى در «شرح الموطأ» عبداللّه  بن مسعود را از كسانى خوانده اند كه بر جواز و مباح بودن ازدواج موقت ثابت ماند.
حافظان [حديث] نيز از او روايت كرده اند كه گفت:
در غزوه اى كنار رسول خدا مى جنگيديم و همسر [خود را همراه ]نداشتيم. به پيامبر گفتيم: اى رسول خدا، خود را اخته كنيم؟
او ما را از اين كار باز داشت و اجازه داد تا با دادن اجرت، براى مدت معينى همسر گزينيم (ازدواج موقت كنيم)، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «چيزهاى پاكيزه اى را كه خدا براى [استفاده] شما حلال كرده، حرام مشماريد».[67]-[68]
4ـ عبد اللّه  بن عمر
احمد بن حنبل [پيشواى فرقه حنبلى ها] با اسناد خود از «عبدالرحمن بن نعم (يا نعيم) اعرجى روايت كرده است كه گفت: «نزد عبداللّه  بن عمر بودم كه شخصى درباره متعه از او سؤال كرد، گفت: به خدا سوگند، در روزگار رسول خدا زنا كار نبوديم[69]] و نياز خود را با ازدواج موقت بر طرف مى كرديم].
5ـ سلمة بن امية بن خلف
ابن حزم در «المحلى» و زرقانى در «شرح الموطأ» از آن دو نقل كرده است كه ازدواج موقت را جايز و مباح مى دانستند.
6ـ معبد بن امية بن خلف
ابن حزم آورده است كه معبد بن اميه بن خلف ازدواج موقت را مباح مى خواند.
7ـ زبير بن العوام
«راغب» مى گويد: عبداللّه  بن زبير، عبداللّه  بن عباس را به جهت مباح دانستن ازدواج موقت نكوهش كرد. ابن عباس به او گفت: از مادرت بپرس چگونه آتش دان ميان او و پدرت بر افروخته شد (آن دو چگونه با يكديگر در آميختند)؟
ماجرا را از مادر خود پرسيد و مادرش پاسخ داد: تو را از متعه (ازدواج موقت) به دنيا آوردم.[70]
اين داستان دليل ثابت و محكمى بر جايز دانستن ازدواج موقت در نظر زبير است.
8ـ خالد بن مهاجر بن خالد مخزمى
او نزد مردى نشسته بود كه شخصى آمده، از او درباره متعه پرسيد. خالد آن را جايز و مباح دانست. ابن ابى عمره انصارى به او گفت: آهسته تر [چرا اين گونه آسان فتوا مى دهى؟]
خالد گفت: به خدا سوگند، اين كار را در روزگار پيشواى پرهيزكاران انجام داده ام.[71]
9ـ عمرو بن حريث
حافظ، عبدالرزاق در كتاب «مصنف» خود از ابن جريح نقل مى كند كه: «ابو الزبير» برايم نقل كرد كه جابر گفت: عمروبن حريث وارد كوفه شد و كنيزى را متعه كرد. آن كنيزك را، كه باردار بود نزد عمر آوردند. عمر ماجرا را از عمرو پرسيد و او نيز تأييد كرد. از همين رو عمر ازدواج موقت را منع كرد».[72]
10ـ ابى بن كعب
11ـ ربيعة بن امية
12ـ سمير (يا سمرة) بن جندب
13ـ سعيد بن جبير
14ـ طاووس يمانى
15ـ عطاء ابو محمد مدنى
16ـ سدى
17ـ مجاهد
18ـ زفر بن اوس مدنى
و ديگر بزرگان صحابه، تابعان و بزرگان مسلمين اين فتواى عمر و اجتهاد او را در برابر قرآن و سنت محكوم كرده اند.
اى عبداللّه ، پس از اين تفاصيل باز هم به اتفاق نظر مسلمانان بر حرمت متعه قائل هستى؟
عبداللّه : پوزش مى خواهم. تمام آنچه را كه با تو در ميان گذاشتم، شنيده هايم بود، اما در صحت و سقم آن ها مطالعه و تحقيقى نكرده بودم. اينك به اين نتيجه رسيدم كه بايد در مسائلى از اين قبيل تحقيق و مطالعه كنم تا بتوانم حقايق را جداى از تعصبات بى جاى مذهبى بشناسم و به حقيقت آن ها پى ببرم.
رضا: پذيرفتى كه ازدواج موقت جايز و مباح است؟
عبداللّه : آرى و نيز دريافتم كه تحريم كنندگان آن، تنها از خواسته ها و اميال خود پيروى كرده اند و قرآن حكم به جواز آن داده و آيه اى كه اين حكم را نسخ كند نيز نيامده است. نيز دريافتم كه نه تنها عمربن خطاب كه بزرگ تر از او نيز نمى تواند احكام خدا را تغيير دهد. جدا در شگفتم كه چگونه و با چه توجيهى، عمر اين فتوا را صادر كرده است.
اگر لطف كنى، چند كتاب كه عالمانه و به دور از تهمت و افتراء اين قبيل موضوع ها را مورد بحث قرار داده اند، به من معرفى كنى بر من منت نهاده اى.
رضا: «الغدير» علامه امينى، «النص و الاجتهاد» و «الفصول المهمة» از مرحوم علامه شرف الدين و «المتعة» استاد توفيق الفكيكى، از آن جمله است.
اين كتاب ها را با دقت و با بى طرفى كامل مطالعه كن.
عبداللّه : حتما چنين خواهم كرد و از خداوند تمام خوبى ها را براى تو خواهانم.
رضا: در اين جا اشكالى ديگر بر اهل سنت، كه فتواى عمر را در مورد ازدواج موقت پذيرفته اند وارد است.
عبداللّه : چه اشكالى؟
رضا: عمر، هم متعه زنان و هم متعه حج را منع كرده است؛ چرا اهل سنت، متعه حج را جايز مى دانند، اما متعه زنان را حرام؟ اگر فتواى عمر درست است، هر دو متعه حرام مى شود؛ و اگر گفته او باطل و نارواست، هر دومتعه بايد جايز و مباح باشد.
عبداللّه : آيا اهل سنت جواز و صحت متعه حج را مى پذيرند؟
رضا: آرى. در صورت مراجعه به منابع آنان، از اين حقيقت آگاه خواهى شد.
عبداللّه : سپاسگزارم.
سبحان ربك رب العزة عما يصفون. و سلام على المرسلين
و الحمدلله رب العالمين[73]

صادق حسينى شيرازى


(*). شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 211؛ شاذان بن جبرئيل قمى، الفضائل، ص 121؛ على بن يونس عاملى، الصراط المستقيم، ج 1، ص 209، حسين بن سليمان حلى، المختصر، ص 94؛ سيد هاشم بحرانى، حلية الابرار، ج 2، ص 410 و بحارالانوار، ج 27، ص 143 و ج 35، ص 345 و 346 و... (با اندك تفاوت در الفاظ).
(1). پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است: «على مع الحق و الحق مع على، يدور معه حيثما دار؛ على همراه حق است و حق همراه اوست. هر جا كه على باشد، حق همراه اوست». محقق بحرانى، حدائق الناظره، ج 8، ص 512 و نيز فرموده است: «يا على، أنت و شيعتك هم الفائزون يوم القيامة؛ اى على، تو [در قيامت (رستگارى)] و شيعيان تو در قيامت ازرستگاران هستند». (شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 211).
(2). بقره 2، آيه 111.
(3). نحل 16، آيه 125.
(4). البته آمار دقيقى از نوبت هاى چاپ اين كتاب در دست نيست، چرا كه در كشورهاى متعددى به چاپ رسيده است. نسخه ترجمه شده، بر اساس هشتمين چاپ نسخه عربى اين كتاب بوده است.
(5). صحيح بخارى، ج1، ص 128. حديث 328، كتاب التيمّم: جعلت لى الارض مسجدا و طهورا؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 9، حديث 5، كتاب المساجد و مواضع الصلاة: جعلت لى الارض طهورا و مسجدا؛ سنن ترمذى، ج2، ص131.باب 36، حديث 317: ما جاء أن الارض كلها مسجد الا المقبرة و الحمام؛ شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج1، ص155، باب 38، حديث 1:المواضع التى تجوز الصلاة فيها و المواضع التى لا يجوز فيها، شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج2، ص 969 ـ 970، باب 7، حديث 2: جواز التيمّم بالتراب....
(6). ر.ك: شرائع الإسلام، محقق حلّى، ج 1، مبحث مستحبات سجده.
(7). در روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است: «فرزندم [امام حسين  عليه السلام] در سرزمينى به نام كربلا دفن مى شود. اين بخش از زمين، «قبة الأسلام» سپهر اسلام است كه خدا مؤمنانِ همراه نوح را در آن از توفان نجات داد».امام باقر عليه السلام نيز فرموده است: «غاضريه (نام ديگر كربلا) جايى است كه موسى بن عمران عليه السلام (با خدا) سخن گفت و نوح (با خدا) مناجات كرد و اين سرزمين گرامى ترين سرزمين ها نزد خدا است. و اگر چنين نبود خداى متعال (قبور) اوليا و فرزندان پيامبر خويش را در آن قرار نمى داد (دويست پيامبر و دويست جانشين پيامبر در كربلا به ديدار معبود شتافتند). پس قبرهاى ما را در «غاضريه» زيارت كنيد. خداوند بيست و چهار هزار سال پيش از آفريدن كعبه و حرم امن قرار دادن آن، كربلا را حرمى امن و مبارك قرار داد. زمين كربلا و آب فرات نخستين زمين و آبى است كه خدا مقدس و مبارك گردانده است». (ر.ك: كامل الزيارات ابن قولويه جعفر بن محمد قمى (م 368 ق.) ص 444، باب 88، فضيلت كربلا). نيز «علاء بن ابى عاثه» مى گويد: «رأس الجالوت از پدرش نقل مى كند كه گفت: هر گاه به كربلا مى رسيدم، استرم را مى تاختم و شتابان از كربلا خارج مى شدم. گفتم: چرا؟ گفت: در گفت و گوهاى خويش مى گفتيم: پيامبر زاده اى در اين سرزمين كشته خواهد شد و من از بيم اين كه همان كشته باشم به شتاب از آن مى گذشتم. زمانى كه حسين عليه السلام كشته شد، گفتيم: اين همان واقعه اى است كه از آن سخن مى گفتيم. پدرم گفت: از آن پس هر گاه از كربلا مى گذشتم آرام حركت مى كردم. رك: تاريخ طبرى، ج5، ص 393، حوادث سال 60 ق. و الكامل فى التاريخ، ج4،ص 90، حوادث سال 61 ق.
(8). مصباح المتهجد، ص 734 آمده است: معاوية بن عمار روايت كرده است: امام صادق عليه السلام پارچه اى از ديباى زرد داشت كه مقدارى تربت امام حسين عليه السلام در آن نگاه مى داشت و چون هنگام نماز فرا مى رسيد تربت را در سجاده خود قرار مى داد و بر آن سجده مى كرد و مى فرمود:....
(9). كامل الزيارات، ص 274.
(10). عالمان اهل سنت، شيعه را اين گونه تعريف كرده اند: «شيعيان كسانى هستند كه تنها از على ـ كه خداوند از او خشنود بادـ پيروى كرده و آشكارا و يا پنهانى، دوستى او را در دل دارند و امامت و خلافت او را بر اساس «نص» و «وصيت» دانسته، آن را پذيرفته اند. آنان معتقدند كه امامت در فرزندان او منحصر است و اگر از دست آنان خارج شود، بى ترديد در اثر ستمى است كه از ديگرى بر آنان روا داشته شده و يابه جهت تقيه آن امام است» ر.ك:شهرستانى، الملل و النحل، ج1، ص 146 ـ 147، فصل 6. «اشياع» صيغه جمع شيعه مى باشد. «شيعه» به دوستان و ياران يك فرد يا گروهى گفته مى شود، اما در صدر اسلام اين واژه درباره دوستان على و خاندانش عليهم السلام به كار گرفته شد. شيعه در برابر «عامه» است كه «خاصه» نيز خوانده مى شوند. خاصه به معناى خويشان نزديك نيز مى باشد كه از باب «تغليب» محبان و ياران على عليه السلامشيعه خوانده شدند. واژه شيعه، نامى قديمى است. مرحوم «شيخ محمد حسين كاشف الغطاء» مى گويد: «بذر تشيع همزمان و همراه بذر اسلام و به يكسان افشانده شد. شاهد اين مدعا رواياتى است كه از طريق عالمان و پيشوايان اهل سنت و به طريق موثق و محكم آنان نقل شده است كه هيچ گونه شائبه دروغ در آن ها راه ندارد، از آن جمله تفسيرى است كه «سيوطى» در ذيل آيه «اولئك هم خير البرية؛ و آنان همانا بهترين خلق هستند» (بينة (98)، آيه 7) آورده است. او مى گويد: «ابن عساكر» از «جابر بن عبداللّه » نقل مى كند كه گفت: نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوديم كه على وارد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به آن كه جان من در دست اوست اين [مرد] و شيعيان او در روز قيامت از رستگارانند». پس از اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله آيه ياد شده نازل شد.(ر.ك: الدر المنثور فى تفسير كتاب اللّه  بالمأثور). «ابن هشام» آورده است كه: «امت عرب از روز سقيفه به دو دسته سنى و شيعى تقسيم شده... «محمد ابو زهره» در اين باره مى گويد: «شيعه قديمى ترين مذهب سياسى ـ اسلامى را تشكيل مى دهند كه در آخرين روزهاى [حكومت] عثمان پديدار شدند و در روزگار خلافت على رشد يافتند، چرا كه هر چه على با مردم تماس بيشترى مى يافت، بر شگفتى مردم از مواهب، دين دارى و دانش او افزوده مى شد» (ر.ك: تاريخ المذاهب الاسلاميه). «ابن ابى الحديد» نيز در شرح خود بر نهج البلاغه آورده است: «يك فرد شيعى در دوران حكومت معاويه ترجيح مى داد كه «كتابى» (يهودى، مسيحى و...) خوانده شود، ولى از او به عنوان «شيعى» نام نبرند. نشانه و مشخصه تشيع چنگ انداختن و پاى بندى به فضايل اهل بيت عليهم السلام، پيروى از دانش آنان، دورى جستن از بدعت گذاران و پاى بندى به صاحبان طينت پاك و كسانى است كه خود را به بهترين اخلاق ها آراسته اند» (ر.ك: شيخ محمد خليل الزين، تاريخ الفرق الاسلامية، ص 108ـ109). «سنّت» با تشديد «نون» به معناى روش و طريقت است، اما نزد فِرقه شناسان معنايى ديگر داشته، از زبان فقيهان و حديث، بر «فعل»، «قول»، «عمل» يا «نهى» پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاق مى شود. در روزگاران متأخر (پس از صدر اسلام) سنت در برابر شيعه قرار داده شده گفته مى شود: اهل سنت و جماعت، در برابر خاصان، در عرف و مكتب «ابن تيميه» پيشواى «حنبلى ها»، سنت، يعنى دوستى عثمان و على و مقدم داشتن ابوبكر و عمر بر آن دو مى باشد. با متعدد شدن مذهب ها و فرقه هاى اسلامى، برخى بر آن عقيده قرار گرفتند كه واژه «سنى» در مورد كسانى به كار مى رفت كه نسبت به «شيخين» (ابوبكر و عمر) محبت مى ورزيدند و از آن دو پيروى مى كردند و [نيز] گفته مى شد: سنت دو عمرابوبكر و عمر. (ر.ك: تاريخ الفِرَق الإسلاميّة، ص 44ـ45).
(11). حج، 22، آيه 32.
(12). حج،22، آيه 32.
(13). اسراء 17،آيه 26ـ27.
(14). ابن خلدون، عبدالرحمن بن خلدون حضرمى، به سال 732 ق. در تونس زاده شد. اصل وى از «اشبيليه» سيويل اندلس (اسپانياى فعلى) مى باشد. «ابن الخطيب» در كتاب خود به نام «الاحاطة فى اخبار غرناطه» او را چنين شناسانده است: «وى (ابن خلدون) از سرزمين مغرب است. «بُردة» را چنان بديع و زيبا شرح كرده است كه نشانه سرشارى حافظه و تنوع ادراك اوست. بسيارى از كتابهاى «ابن رشد» را خلاصه كرد و براى «سلطان ابو سالم» تعليقه مفيدى بر كتاب عقليات (فلسفه و...) نوشت. در سال 808 ق. در مصر در گذشت. از معروف ترين آثار او كتاب پر آوازه «تاريخ ابن خلدون» است. (ر.ك: تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 353، (چاپ داراحياء التراث العربى، بيروت، لبنان).
(15). اين كتاب، جلد اول تاريخ اوست و شش فصل گوناگون دارد كه فصل اول آن به تأثير محيط بر رفتار، بيابان نشينى، پيروزى ها، داد و ستدها، صنعت، دانش ها و... اسباب آن ها مى پردازد.
(16). تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 353، كتاب اول، فصل ششم، باب چهارم، «المساجد و البيوت العظيمة فى العالم».
(17). حج22، آيه 32.
(18). ر.ك: به متون ملل و نحل و نيز فرقه هاى اسلامى از جمله: حسن بن موسى نوبختى از اعلام قرن سوم هجرى، فرق الشيعه؛ على بن احمد، معروف به «ابن حزم ظاهرى» (م 456 ق.)، الفصل فى الملل و الأهواء و النحل؛ عبد الكريم شهرستانى (م548 ق.) الملل و النحل؛ محمد خليل الزين، تاريخ الفرق الاسلاميه.
(19). امامان به ترتيب، على بن ابى طالب، نوادگان رسول خدا دو سرور جوانان بهشت حسن و حسين، فرزندان على بن ابى طالب و نه فرزند امام حسين ـ كه درود خداوند بر آنان بادـ هستند. روايات متواتر مورد قبول غالب فرق اسلامى، امامان را از قريش و دوازده تن مى دانند كه به ترتيب: على بن ابى طالب، حسن بن على، حسين بن على، على بن الحسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على، حجة بن الحسن، ملقب به «صاحب الزمان» و «مهدى» مى باشند.
(20). صحيح بخارى، ج1، ص3، حديث 1، باب 1، كتاب «بدء الوحى الى رسول اللّه  ص؛ فخر رازى، التفسير الكبير، ج4، ص5، مسأله 4 تفسيرآيه 112 سوره بقره؛ تهذيب الاحكام، ج 1، ص83، باب 4،حديث 67، كتاب الطهاره، اوصاف الوضوء و همان، ج4، ص 184، باب 44، حديث 1، نيت الصائم.
(21). كشف الإرتياب، ص 139 به نقل از: خلاصة الكلام، ص 230.
(22). ق 50 آيه 22.
(23). بقره 2 آيه 154.
(24). آل عمران 3، آيه 169.
(25). ابو عبداللّه ، محمد بن اسماعيل بخارى جعفى، صحيح بخارى، ج1، ص 462، باب 85، حديث 1304، كتاب الجنائز، مبحث عذاب قبر؛ و همچنين اين روايت را به اين شكل نيز نقل كرده است: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر «قليب بدر» گذشت و خطاب به كشتگان مشرك فرمود: «آنچه را كه خداى تان وعده داده بود حق يافتيد؟ همراهان گفتند: با مردگان سخن مى گوييد؟! پيامبر صلى الله عليه و آلهفرمودند: شما از آنان شنواتر نيستيد، اما آنان توان پاسخ گفتن را ندارند.
(26). ابوحامد، محمد بن محمد غزالى، احياء العلوم، ج4، ص 493، باب7، فصل بيان حقيقت مرگ، آنچه مرده در قبر تا نفخ صور با آن رو به روست.
(27). همان.
(28). صحيح بخارى، ج1،ص 462، باب 85، حديث 1304، كتاب الجنائز، مبحث عذاب قبر.
(29). كشف الإرتياب، ص 139.
(30). كسى را «صحابى» مى گويند كه با ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديدار كرده و مسلمان از دنيا رفته باشد، اگر چه بين ديدار توأم با ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و مرگ در حال اسلام زمانى را مرتد شده باشد ر.ك: الرعاية فى علم الدرايه، ص339.
(31). ر.ك: بيهقى، سنن الكبرى؛ ابن ابى شيبه، المصنف، ج7، ص481، (طبع دارالفكر، بيروت، 1409 ق؛ و احمد بن زينى دحلان، سيره.
(32). الدرر السَّنية، ص 18، يا رسول اللّه ، استسق لأمَّتِك فانهم هلكوا.
(33). سمهودى، خلاصة الكلام، ص17، چاپ مصر، 1305 ق. و طبرانى، المعجم الكبير، ج 9، ص 18.
(34). او مالك بن انس بن مالك بن غيمان بن خثيل بن عمرو است.
(35). نساء 4، آيه 64.
(36). خلاصة الكلام، ص 17.
(37). همان.
(38). سنن دارمى، ج1، ص 43 ـ 44، باب: ما أكرم اللّه  تعالى بنبيّه بعد موته.
(39). زخرف،43 آيه 23.
(40). ر.ك، صحيح بخارى 1/3/1، باب 1؛ تفسير كبير، فخر رازى، ج4، ص5، مسئله 4 از تفسير آيه 112 سوره بقره؛ تهذيب الأحكام 1/83/67، باب 4، صفة الوضوء من كتاب الطهارة و 4/186/1، باب 44، نية الصيام.
(41). ر.ك: صحيح مسلم، ج2، ص 63 و سنن نسائى، ج3، ص 76.
(42). سنن ابن ماجه، ج1،ص500، باب 4، حديث 1569؛ احياء علوم الدين، ج4، ص 490.
(43). سنن ابن ماجه، ج1، ص 501، باب 48، حديث 1572، ما جاء فى زيارة قبور المشركين. و در آنجا اين روايت نيز نقل شده است: قبرستان را زيارت كنيد كه مرگ را به ياد شما مى آورد.
(44). همان، ج1، ص 494، باب 36، حديث 1574، ما جاء فيما يقال اذا دخل المقابر؛ صحيح مسلم، ج2، ص 365، باب 35، حديث 104، ما يقال عند دخول القبور و الدعاء لأهلها و منتخب كنز العمال حاشيه مسند احمد، ج2، ص 89 عبارت: «من المؤمنين و المؤمنات...» دارد.
(45). على بن عمر دار قطنى، سنن، ج2، ص 278، حديث 194، باب المواقيت، روايت به اين صورت آمده است: من زار قبرى وجبت له شفاعتى؛ هر كس قبر مرا زيارت كند شفاعت من براى او واجب مى شود؛ إحياء العلوم، ج 4، ص 490ـ491، بيان زيارت قبور و دعا براى ميت عين روايت دار قطنى را آورده است؛ احمد بن حسين بيهقى، سنن الكبرى، ج5، ص 254، باب زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه آمده است: «من زار قبرى» أو قال: «من زارنى كنت له شفيعا» هر كس قبر مرا (يا اين كه): هر كس مرا زيارت كند شفيع او خواهم بود.
(46). احياء العلوم، ج 4، ص 491، بيان زيارت قبور و دعا براى ميت، و منتخب كنزالعمال پاورقى مسند احمد، ج2، ص 392 اين گونه آمده است: «شهيدا و شفيعا؛ گواه و شفيع او خواهم بود».
(47). كنز العمال پاورقى مسند احمد، ج2، ص 392 با اين عبارت آمده: «من حج البيت؛ هر كس به حج خانه خدا...».
(48). همان.
(49). همان.
(50). همان.
(51). إحياء علوم الدين، ج4، ص 490ـ491.
(52). سنن ابن ماجه، ج1، ص 500، باب 47، حديث 1569.
(53). وى «محمد بن اسماعيل» است. «حافظ عقيلى» مى گويد: زمانى كه بخارى كتاب «صحيح» خود را نگاشت، آن را به «احمد بن حنبل» و «يحيى بن معين» و «على بن المدينى» و ديگران نشان داد؛ همگى آن را ستودند و جز در چهار مورد، آن را صحيح خواندند. «نسائى» درباره كتاب بخارى گفته است: در ميان كتاب هاى موجود بهتر از كتاب محمد بن اسماعيل بخارى يافت نمى شود. «حاكم نيشابورى» گفته است: خدا رحمت كند امام محمد بن اسماعيل را، همو كه اصول [حديث] را گرد آورد و سنگ پايه اى براى ديگران نهاد. هر كس پس از وى در اين زمينه كار كرد، به طور يقين از صحيح بخارى بهره جسته و از آن برگرفته است.
(54). وى «مسلم بن حجاج قشيرى» است. «حافظ، ابوعلى نيشابورى» درباره صحيح مسلم گفته است: زير گستره آسمان، در علم حديث، كتابى درست تر از كتاب مسلم بن حجاج وجود ندارد.
(55). وى «احمد بن شعيب نسائى» است. «ابن رشيد فهرى» درباره كتاب نسائى گفته است، كتاب نسائى بديع ترين كتابى است كه در «سنن» تأليف شده و در استحكام و استوارى مطلب بهترين است. كتاب او دو روش بخارى و مسلم را جمع كرده است و از كتاب «العلل» نيز بهره زياد برده است.
(56). متعه حج: پس از آنكه حاجى عمره حج تمتع را انجام مى دهد و از احرام در مى آيد، تا زمانى كه مجددا براى انجام اعمال حج تمتع احرام ببندد، مى تواند از تمام مباحاتى كه در حال احرام ممنوع است استفاده كند.
(57). جاحظ، البيان و التبيين، ج2، ص 223؛ تفسير قرطبى، ج2، ص 390ـ391 حديث1042؛ المبسوط، كتاب حج، باب قِران؛ فخر رازى، التفسير الكبير، ج2، ص 167 و ج3، ص  201،  202.
(58). تاريخ ابن خلكان، ج2، ص 359.
(59). قال رسول اللّه  صلى الله عليه و آله: «حلال محمد حلال إلى يوم القيامة، وحرامه حرام إلى يوم القيامة». ر.ك: سنن ابن داوود سجستانى، ج1، ص 6، باب 2، حديث12: تعظيم حديث رسول اللّه  و التغليظ على من عارضه؛ كافى، ج1، ص 5، حديث 19 و وسائل الشيعه، ج 18، ص 124، باب 12، حديث 47.
(60). نساء 4، آيه 24.
(61). ر.ك: الغدير، ج6، ص 229ـ236.
(62). امروز آمار مسلمانان به حدود دو ميليارد تن مى رسد كه نيمى از اين مقدار شيعه هستند. «انور السادات» رئيس جمهور پيشين مصر، در كنفرانس اسلامى كه در قاهره تشكيل شد، گفت: بر اساس آمارها، شيعيان نيمى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مى دهند.
(63). ر.ك: بحار الانوار، ج 10، ص 111، حديث 1.
(64). مسند احمد بن حنبل، ج3، ص 17 و 26 و 59. ج 4، ص 367.
(65). محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام از جابر بن عبداللّه  نقل مى كند: مسلمانان با رسول خدا صلى الله عليه و آله به جنگ رفتند و او متعه ازدواج متعه را براى شان حلال گرداند و آن را حرام نكرد. على عليه السلاممى گفت: «اگر پسر خطاب (عمر)[در گرفتن حكومت] بر من پيشى نمى گرفت به جز شقاوتمندان، كسى زنا نمى كرد» (رك: بحارالانوار، ج 100، ص 314، باب 10، حديث 15؛ تفسير مجمع البيان، ج5، ص9، به سندهاى صحيح).
(66). تفسير قرطبى، ج2، ص 385، ح 1026 و در ادامه، اين روايت اينگونه نيز نقل شده است: آيه متعه متعه حج دركتاب خدا آمده است و پيامبر ما را به انجام آن فرمان داد، اما آيه اى كه آن آيه را نسخ كند نازل نشد و رسول خدا نيز تا آخر حياتش آن را منع نكرد[پس از وى] آن شخص هر چه خواست گفت.
(67). مائده 5، آيه 87،... و لا تحرموا طيبات ما احل اللّه  لكم....
(68). ر.ك: صحيح بخارى، ج 5، ص 1953، باب 8، حديث 4787. ما يكره من التبتل و الخصاء با اندك اختلاف؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 192 ـ193، باب نكاح المتعه (ازدواج موقت)؛ سنن الكبرى، ج7، ص 200، باب الشغار؛ الدر المنثور، ج 2، ص 307، ذيل تفسير آيه 87 سوره مائده (نقل از: نه تن از پيشوايان [اهل تفسير] و حافظان [قرآن و حديث ]و ديگر مصادر.
(69). مسند احمد، ج2، ص 95.
(70). المحاضرات، ج2، ص 94.
(71). صحيح مسلم، ج3، ص 197ـ198، باب 3، نكاح المتعه؛ السنن الكبرى، ج7، ص 205، باب نكاح المتعه.
(72). فتح البارى، ج9، ص 141.
(73). صافات 37، آيه 180 - 182.